‏نمایش پست‌ها با برچسب فلسفه ی علم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فلسفه ی علم. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ فروردین ۸, یکشنبه

تعمقاتي در باب رابطه‌ي صدق و توجيه؛ يا چطور توانستم راهي براي فريب شرلوك هولمز بيابم

 اول)

از سنين نوجواني به رما‌ن‌ها و فيلم‌هاي پليسي علاقه داشته‌ام؛ مشخصا شرلوك هولمز كارآگاه محبوب من بود. در اين داستان‌ها كارآگاه باهوش كه استدلال‌هاي پليس را توجيه‌كننده نمي‌يافت و بر آن بود كه مدعيات آنها با حقيقت امور فاصله دارد با تيزبيني جادويي و هوش شيطاني‌اش «آلارم‌ها» را مي‌ديد و نشانه‌ها را دنبال مي‌كرد تا سرانجام جنايتكار واقعي را مي‌يافت و متهم بي‌گناه را نجات مي‌داد. محرك او در اين پژوهش عدم رضايتش از نحوه­ی پيگيري امور از سوي پليس بود. شك او و پژوهشش ماهيتي نظرپردازانه و مصنوعي نداشت؛ مثلا اينطور نبود كه او صرفا براي ارضاي قريحه‌ي وارسي‌اش گزاره‌هايي را دوباره­كاوي كند كه نسبت به صدقشان اطمينان دارد، يا مساله‌اي را كه با رضايت و اطمينان حل كرده دوباره از بايگاني­اش بيرون بكشد تا ببينيد آيا مي­تواند نقصي در استدلال‌هاي خويش بيابد يا خير. نه! او صرفا مي‌خواست مساله­اش را حل كند. و شيوه­ي پليس در حل مساله راضي­اش نمي­كرد و ترديدهايش را فرو نمي­نشاند. البته ترديدهاي او واقعي و معقول بودند و  ريشه در ديدگاه هاي فرا-پليسي او داشتند: مستندات بايد كل منسجمي را تشكيل دهند؛ تناقض­ها نياز به بررسي جدي دارند؛ هيچ قرينه‌اي را نبايد ناديده گرفت. به بيان فلسفي­تر، كارآگاه خصوصي شك‌گراي دكارتي نبود، حتي چندان نسبتي هم عقل­گرايي انتقادي كارل پوپر نداشت. بلكه او لغزش­باوري بود كه به تبعيت از چارلز سندرس پرس عميقا باور داشت شك نسبت به يك گزاره يا باور نياز به دليلي واقعي دارد.

حالا سال‌ها از آن دوران گذشته است. و من همچنان خواننده‌ي پيگير داستان‌هاي پليسي‌ام.اما  پرسشي كه اين روزها فكر من را به خود مشغول داشته اين است كه چطور مي‌توان بعد از ارتكاب جنايت با خیال راحت --- و بدون ترس از پيگيري پليس يا فضولي‌هاي بی‌پایان كارآگاه‌هاي خصوصي --- در خانه نشست و روزگار گذارند...

۱۳۹۴ دی ۸, سه‌شنبه

شبه‌علم چيست؟


[توضيح مترجم: بهانه‌ي ترجمه و انتشار اين مطلب بحثي است كه ديشب در خانه درگرفت؛ با يكي از دوستان و درباره‌ي اهميت يكي از شاخه‌هاي جديد طب آلترناتيو به نام بيورزونانس. خب، دوست من كه اتفاقا آدم كم‌مطالعه‌اي هم نبود به شدت از آن طرفداري مي‌كرد و من صرفا آن را شبه‌علم مي‌دانستم و رد مي‌كردم. طبيعتا بحث به جايي نرسيد. اما بهانه‌اي براي من فراهم كرد تا امروز اندكي به طور خاص در باب بيورزونانس و به طور عام در باب شبه‌علم تحقيق كنيم. جست‌وجوهايم مرا به اين متن كوچك اما خواندني در سايت ساينتيفيك امريكن انداخت. توصيه مي‌كنم بخوانيدش. ديگر اينكه تصميم دارم چيزهايي بيشتري نيز در باب شبه‌علم ترجمه كنم و اينجا به اشتراك بگذارم. پس اين مطلب كوچك را اولين مطلب از مجموعه مطالبي بدانيد كه قرار است در اين باب منتشر شوند.]

****
منكران تغييرات اقليم و گرم شدن زمين متهم‌اند كه انكارشان ريشه در شبه‌علم دارد؛ و نيز خلقت‌باوران طرفدار طراحي هوشمند، طالع‌بينان، علاقمندان به بررسي يوفوها، پاراسايكولوژيست‌ها، آنها كه سروكارشان با طب آلترناتيو است، و اغلب كساني كه راهشان را از جريان رايج علم جدا كرده‌اند. البته بايد اذعان كرد كه مساله‌ي حد و مرز ميان علم و شبه‌علم آكنده از اختلاف نظرها بر سر تعاريف است، زيرا دسته‌بندي‌ها بسيار گسترده‌اند و لبه‌هاشان محو و فازي مي‌شود، در نتيجه اصطلاح “شبه‌علم” براي حمله به هر ادعايي كه آدمي به هر دليلي دوستش ندارد مي‌تواند مورد استفاده قرار گيرد. ماسيمو پيليوچي كه فيلسوف علم است در كتاب سال ۲۰۱۰ اش به نام چرنديات با آب و تاب (Nonsense on Stilts) اذعان مي‌كند كه “هيچ آزمون قاطعي وجود ندارد” زيرا “مرزهايي كه علم، غير علم و شبه‌علم را از يكديگر جدا مي‌كنند از آنچه پوپر مي‌خواست به ما بباوراند محوتر و رسوخ پذيرند.

۱۳۹۴ فروردین ۱۱, سه‌شنبه

گفت‌وگو با هيلري پاتنم -بخش اول

[توضیح مترجم: این سومین و احتمالا آخرین گفت‌وگویی است که از کتاب «گفت‌وگو با فلاسفه‌ی امریکایی» اینجا منتشر می‌کنم. گفت‌وگوهای قبلی با ریچارد رورتی و توماس کوهن بودند. که لینک آنها در انتهای همین مطلب می‌آید. این گفت‌وگو را هم در دو بخش می‌آورم. و به عادت پیشین، فابل پی.دی.اف کل گفت‌وگو را هم در پایان بخش دوم برای دانلود می‌گذارم. به قول سعدی: «غرض نقشی است کز ما باز ماند / که هستی را نمی‌بینم بقایی.» دیگر اینکه، هیچ ترجمه‌ای بدون ایراد نیست، پس بسیار خوشحال خواهم شد اگر به اشکالی برخوردید آن را به من منتقل کنید. و نکته‌ی آخر اینکه بنا دارم دو گفت‌وگوی قبلی را ویرایش مجددی کنم و هر سه گفت‌وگو را در قالب یک فایل پی.دی.اف اینجا بیاورم. کی؟ امیدوارم هر چه زودتر همت کنم.]

*****

در مقايسه با ديگر فيلسوفان امريكايي معاصر، شما دشمني بيشتري با تفكر تحليلي نشان مي‌دهيد، هرچند كه خود براي سال‌هاي زيادي متفكر تحليلي بوده‌ايد. ماجرا چيست؟
آنچه بر من رفت مشابه چيزي بود كه بر بسياري ديگر از فيلسوفان جوان امريكايي رفت. در دانشگاه به ما آموختند كه چه چيز را دوست نداشته باشيم و چه چيز را جزو فلسفه محسوب نكنيم. به ما آموختند كه بعضي كتاب‌ها را دوست نداشته باشيم و بعضي نويسندگان را طرد كنيم. نظر من را بخواهيد اين كار فاجعه است. و بايد در همه‌ي مدرسه‌ها و دپارتمان‌ها و انجمن‌هاي فلسفي متوقف شود.
اين به نوعي سانسور مي‌ماند. نويسندگان ممنوعه چه كساني بودند؟
در كالج من دوستدار كي‌ير كگارد بودم، اما به من آموختند كه او بيشتر شاعر است تا فيلسوف. بعد از او نوبت به ماركس رسيد، كه من در بخش زيادي از حيات فكري‌ام به او علاقه داشته‌ام. من سال‌هاي زيادي ماركسيست بودم، اما باز هم آنها به من ياد دادند كه بينديشم ماركس فيلسوف نيست و نظريه‌پرداز اجتماعي است. و من فرويد را دوست مي‌داشتم، اما ياد گرفتم كه بينديشم روانشناسي نيز فلسفه محسوب نمي‌شود. در دوران فوق ليسانس مدام در حال تنگ‌تر كردن قلمرو فلسفه بودند. حتي زماني كه من استاديار بودم نيز اين ماجرا ادامه داشت. افسوس مي‌خورم كه تازه بعد از چهل سالگي شروع كردم به شوريدن بر ضد اين عادت تفكر؛ عادتي كه گمان مي‌كرد فلسفه فقط فلسفه‌ي تحليلي است.

۱۳۹۲ آذر ۱۹, سه‌شنبه

گفت‌وگو با توماس کوهن - بخش سوم و پایانی


[توضیح مترجم: این دومین گفت‌وگو از مجموعه‌ی گفت‌وگو با فلاسفه‌ی امریکایی است که در این وبلاگ منتشر می‌کنم. بخش اول و دوم آن را منتشر کردم و حالا هم بخش سوم و پایانی را منتشر می‌کنم. در انتها هم فایل پی.دی.اف آن را برای دانلود گذاشته‌ام. دانلود آن، طبیعتا، رایگان است. اما انتشار مجدد آن در فضای وب بدون ارجاع به این وبلاگ و ذکر نام مترجم اخلاقا جایز نیست. در خارج از فضای وب هم همین طور.]
****
به نظر شما در حال حاضر چه تفاوتي ميان نظرگاه مورخ و دانشمند وجود دارد؟
من فكر مي‌كنم كه قدم‌هاي رو به جلو، تا حدي، با كمك استعاره صورت مي‌گيرند: چيزي كه در ابتدا [معنايي] استعاري بود بعدها [معنايي] لفظي مي‌شود. شما وارد دوره‌اي مياني و واسط مي‌شويد. در اين دوره ارتباط ميان دانشمندان به اين صورت است كه شخصي به زبان لفظي قديمي سخن مي‌گويد و  شخصي ديگر به زبان لفظي جديد. اما آنها با كمك استعاره‌ها تا حدي با هم تعامل برقرار مي‌كنند. اين دوره‌ي سوء تفاهم است، دوره‌اي كه تعامل غيرممكن نيست بلكه ناكامل است. اين دوره‌ي تحقيق تجربي است. شما مردم را ترغيب مي‌كنيد كه به آزمايشگاهتان بيايند و به كارتان نگاه كنند و در مورد آن حرف بزنند. اين خود يكي از روش‌هايي است كه زبان آموخته مي‌شود.
به نظر شما پذيرش مساله ترجمه‌ناپذيري دستگاه واژگاني‌هاي علمي مي‌تواند بر تكامل علم در آينده تاثيري عملي داشته باشد؟
بهتر است به جاي ترجمه از اصطلاح زبان‌آموزي استفاده كنيم. بگذاريد مثالي بزنم. فرض كنيد در زباني باستاني، به گروه خاصي از واژه‌هاي مرتبط بر مي‌خوريد كه در متني دشوار - يعني متني كه معناي آن كاملا روشن نيست - به شيوه‌اي مرتبط و نزديك با هم مورد استفاده قرار مي‌گيرند. بعد از ميليون‌ها بار سعي و خطا، شما سرانجام كشف مي‌كنيد كه اگر اين واژه‌ها را به معنايي «استفاده» كنيد كه تاكنون استفاده نكرده بوديد، آنگاه مي‌توانيد بفهيد كه جملات در متن چه معنايي دارند. با اين وجود، شما نمي‌توانيد آن معناها را در زبان مدرن خود جاي دهيد. شما چاره‌اي نداريد جز آنكه آن‌ها را به همان صورتي كه كشف كرده‌ايد به كار ببريد. و به ديگران آموزش بدهيد كه از اين كلمات به همان روش استفاده كنند. به اين خاطر است كه من مي‌گويم فرآيند فهم شامل زبان‌آموزي مي‌شود و نمي‌توان آن را به ترجمه تقليل داد، حتي پس از آن كه شما آن زبان ديگر را فرا گرفته باشيد. شما همچنان نمي‌توانيد بين اين دو زبان رفت و آمد كنيد. شما نمي‌توانيد واژه‌ها را از زباني ديگر در زبان خود وارد كنيد و به نحوی از آنها استفاده كنيد انگار كاملا با واژه‌هاي زبان خودتان قابل معاوضه‌اند. اگر مي‌خواهيد به زبان ارسطويي حرف بزنيد اشكالي ندارد، اما آنگاه ديگر نمي‌توانيد - در همان جمله يا جمله‌ي كناري - از همان واژه‌ها در معناي نيوتوني آنها استفاده كنيد.

۱۳۹۲ آذر ۹, شنبه

گفت‌وگو با توماس كوهن - بخش دوم

[توضیح دوباره: این دومین گفت‌وگو از مجموعه‌ی گفت‌وگو با فلاسفه‌ی امریکایی است که در این وبلاگ منتشر می‌کنم. گفت‌وگوی اول با ریجارد رورتی بود که آن را اینجا می‌توانید ببینید. اما این گفت‌وگو را در سه بخش می‌آورم و طبق معمول بقیه‌ی ترجمه‌ها، در انتهای بخش سوم هم فایل پی.دی.اف آن را برای دانلود می‌گذارم. نکته‌ی دیگر اینکه ترجمه و انتشار گفت‌وگوهای دیگری را نیز از کتاب اصلی در برنامه دارم. از جمله، گفت‌وگو با هیلری پاتنام، دانلد دیویدسون و کواین. مثلا، برنامه‌ام این است که گفت‌وگو با پاتنام را در زمستان منتشر کنم. بقیه‌اش را هم دیگر نمی‌دانم کی. هر وقت که شد! شاید هم همه را در یک کتاب جمع کردم و اگر ناشری علاقمند بود آنها را منتشر کردیم. در هر صورت، بخش دوم گفت‌وگو با توماس کوهن را بخوانید. با این توضیح که بخش‌ سوم را هفته‌ی آینده منتشر خواهم کرد.]

دوست دارم كمي روي فوكو تمركز كنيم. اغلب كار شما را با او مقايسه كرده‌اند، مخصوصا در اروپا. در نظر اول، ربط مشهودي وجود دارد ميان تصور شما از علم - به مثابه سلسله‌اي از پارادايم‌ها كه از طريق شكستگي‌هاي انقلابي تكامل مي‌يابد - و كار فوكو يعني بازسازي تبارشناسانه‌ي علم در رابطه‌اش با ساختارهاي قدرت. هر دو تلقي از علم و معرفت، يعني تلقي شما و فوكو، به ناپيوستگي به مثابه لحظه‌اي مهم در پيشرفت تاريخي مي‌نگرند. با اين وجود، من هميشه احساس كرده‌ام كه تفاوت عميقي ميان شما وجود دارد. فوكو به ناپيوستگي عمدتا از منظر ارزش خلاقانه‌اش براي آينده مي‌نگرد، اما شما به انقلاب‌هاي علمي عمدتا بر اساس پتانسيل زير و زير كننده‌شان براي گذشته مي‌انديشيد.
حرف من اين است كه ما بايد ياد بگيريم به تكامل و پيشرفت در علم به مثابه چيزي بنگريم كه به وسيله‌ي هدفي [در آينده] هدايت نمي‌شود؛ انگار كه در فاصله‌ي بسيار دور حقيقتي نهفته باشد و ما تمام هم و غم‌مان اين باشد كه به آن برسيم. بلكه پيشرفت صرفا تكاملي ساده است از نقطه‌اي آغازين [که در گذشته واقع شده‌است]. درست مانند تكامل‌هاي بيولوژيكي. بنابراين من بسيار با مفهوم اپيستمه در نظر فوكو احساس همراهي مي‌كنم، هر چند بسيار ترديد داشتم كه آنها - آنچنان كه در تقرير او ديده مي‌شود - اينقدر فراگير و جهان‌شمول باشند. در بخش‌هاي آغازين كتاب نظم اشياء او كشف مي‌كند كه واژه‌ها به نحو متفاوتي مورد استفاده قرار مي‌گيرند، و امكان دارد شما وقتي به گذشته بر مي‌گرديد واژه‌ها را اشتباه بفهميد [زيرا معناي امروزين آنها با معناي گذشته‌شان متفاوت است]. از طرف ديگر، چيزي كه من با فوكو در ‌آن مخالف بودم، و چيزي كه به نظرم آسيب‌زا مي‌آمد، تبيين او بود از شيوه‌اي كه از يك اپيستمه به ديگري مي‌رويم. فرآيندهاي رشد، فرآيندهاي تكاملي، همه‌ي آنها بايد بخشي از ماجرايي باشند كه بر اپيستمه‌ها و شکستگی‌ها تاكيد مي‌كند. بر عكس، فوكو تصريح مي‌كند كه شكست‌هاي معرفت‌شناختي را مي‌توان نمايش داد اما نمي‌توان تبيين كرد، زيرا آنها در درون خود مفهوم «ديگري» را دارند. تفسير اين «ديگربودگي» مشاركت سياسي فوكو را تشكيل مي‌داد؛ چيزي كه من هرگز نداشتم. چيزي كه براي فوكو اهميت بيشتري داشت اين بود كه بگويد ما كجا مي‌رويم، تا اينكه بگويد چگونه از يك نقطه به نقطه‌ي ديگر مي‌رويم.

۱۳۹۲ آبان ۲۷, دوشنبه

گفت‌وگو با توماس كوهن – بخش اول

[توضیح مترجم: این دومین گفت‌وگو از مجموعه‌ی گفت‌وگو با فلاسفه‌ی امریکایی است که در این وبلاگ منتشر می‌کنم. گفت‌وگوی اول با ریجارد رورتی بود که آن را اینجا می‌توانید ببینید. اما این گفت‌وگو را در سه بخش می‌آورم و طبق معمول بقیه‌ی ترجمه‌ها، در انتهای بخش سوم هم فایل پی.دی.اف آن را برای دانلود می‌گذارم. نکته‌ی دیگر اینکه ترجمه و انتشار گفت‌وگوهای دیگری را نیز از کتاب اصلی در برنامه دارم. از جمله، گفت‌وگو با هیلری پاتنام، دونالد دیویدسون و کواین. مثلا، برنامه‌ام این است که گفت‌وگو با پاتنام را در زمستان منتشر کنم. بقیه‌اش را هم دیگر نمی‌دانم کی. هر وقت که شد! شاید هم همه را در یک کتاب جمع کردم و اگر ناشری علاقمند بود آنها را منتشر کردیم. در هر صورت، بخش اول گفت‌وگو با توماس کوهن را بخوانید. با این توضیح که بخش‌های دوم و سوم را با فاصله‌ی زمانی یک هفته منتشر خواهم کرد.]
 ***
از زمان انتشار كتاب «ساختار انقلاب‌هاي علمي» در سال ۱۹۶۲ ميلادي، رويكرد شما اغلب تاريخ فرهنگي تفكر علمي دانسته شده‌است و نه تعمق نظري درباره‌ي ماهيت علم. شما خود را چه مي‌دانيد، مورخ يا فيلسوف علم؟
براي اينكه بتوانم به پرسش شما پاسخ دهم، بايد به طور مختصر خط سير فكري‌ام را توضيح دهم، و اين چيزي است كه وقتي از نظرگاه امروز به آن نگاه مي‌كنم كاملا غيرقابل پيش‌بيني و بدون برنامه‌ريزي بوده‌است. مي‌خواهم تاكيد كنم كه من زندگي‌ فكري‌ام را به عنوان يك فيزيك‌دان آغاز كردم. من فوق ليسانس خواندم، اما زماني كه داشتم دكتراي خود را مي‌گرفتم هر روز كه مي‌گذشت ترديدم بيشتر مي‌شد كه مي‌‌خواهم فيزيك‌دان باشم. هيچ‌وقت فلسفه نخوانده بودم، و شايد اگر جنگ جهاني دوم در راه نبود من بيشتر فلسفه مي‌خواندم: در آن دوران من دانشجوي ليسانس بودم و خيلي خوب به ياد مي‌آورم كه تقاضاي وحشتناكي وجود داشت براي كساني كه در فيزيك و الكترونيك درس خوانده بودند، اما هيچ‌كس دنبال فارغ‌التحصيلان فلسفه نمي‌گشت.
بايد لحظه‌اي باشد كه شما تصميم گرفته باشيد فيزيك تجربي را رها كنيد.
اين اتفاقي بود. آن وقت‌ها من داشتم روي تز دكترايم در فيزيك كار مي‌كردم. قرار بود در هاروارد دوره‌اي تجربي در علم براي غيردانشمندان برگزار شود و جيمز كونانت كه آن زمان رئيس هاروارد بود از من خواست كه اگر دوست دارم يكي از دو دستيار او در اين دوره شوم. او در اين دوره مي‌خواست از سوابق تاريخي استفاده كند؛ يعني مثال‌هايي تاريخي از فرآيند تكامل علم. اين اولين مواجهه‌ي من با تاريخ علم بود. من پرونده‌اي آماده كردم كه عمدتا درباره‌ي گاليله و تحول [فيزيك] از ارسطو تا نيوتون بود و ديدم كه بسيار شگفت‌آور است. وقتي به علم از اين زاويه‌ي تاريخي نگاه مي‌كردي چيزي سرتاپا متفاوت مي‌ديدي. علم از اين منظر هيچ شباهتي نداشت به چيزهايي كه من در كتاب‌هاي علمي و فلسفي درباره‌ي پيدايش علم خوانده بودم.

۱۳۹۲ آبان ۱۹, یکشنبه

در باب تکامل علم


برای شناخت روشن تر ساخت علم، باید در «علم در حال ساخته شدن» دقیق شویم. فیلسوفان علم به ساخت منطقی قضایای علمی تعلق خاطر دارند. معلمان علم بیشتر در بند منطق مکشوفات‌اند تا جریان اکتشاف. این امر تا حدی پرهیزناپذیر است. چرا که معلم می‌خواهد اصول را به نحوی منظم ارائه کند. اما با این شیوه، شاگردان شناخت اندکی از مشغله‌ی علمی به دست می‌آورند. حتی اشارات گاه‌گدار تاریخی، بیشتر باعث می‌شود که علم را به صورت از پی یکدیگر آمدن «نوابغ بزرگ» در نظر آورند. بدینسان، شناخت اندکی از یافت اجتماعی کار علمی به دست می‌آید. دل سپردن به منطق علم – و شوق به داستان موفق جلوه دادن علم – باعث می‌شود که نسبت به شیوه‌ی تکامل آهسته و افتان و خیزان علم و دچار شدنش به بسیاری مقدمات و مبادی غلط، و فرضیه‌های محتمل‌الصدق اما بی‌حاصل، و بن‌بست‌های یاس‌آور – که همه جزو سیر و سلوک علم بوده‌اند – درک نادرستی به دست بیاوریم. غلفت از توانمندی‌های علم در طی عمل، تصویر تحریف‌شده‌ای از روش‌های آن پدید می‌آورد. با علم باید معامله‌ی «فعل» کرد، نه «اسم». چرا که جلوه‌ای از فعالیت بشری است.
(ایان باربور / علم و دین / ترجمه‌ی بهاءالدین خرمشاهی، صفحه‌ی 184)
***

به نظرم می‌آید که این «دقیقه‌ای» است که هر چقدر هم بر آن دقیق شویم باز کم است. و البته، غفلت از آن باعث سوءتفاهم‌های بزرگ شده است.

۱۳۹۲ مهر ۳۰, سه‌شنبه

آیا ایده‌های توماس کوهن به کار نقد ترجمه می‌آید؟

اول)

دو روز پیش دوستی نادیده، و از خوانندگان این وبلاگ، زنگ زد و نیم‌ساعتی درباره‌ی کار ترجمه صحبت کردیم. گفت‌وشنید خوب و ارزشمندی بود و جالب اینکه در میوه‌فروشی رخ داد! در کنار صحبت‌های مختلف، او سووالی پرسید که تا همین حالا فکر من را به خود مشغول کرده‌است. سووال او این بود: «همه‌جا وقتی صحبت از نقد ترجمه می‌شود فکر می‌کنیم باید معایب ترجمه را بگوییم. اما آیا نقد مثبت هم وجود دارد؟ یعنی می‌توان ترجمه‌ای خوب را نقد کرد و نکات مثبت آن را گفت؟»
به نظرم می‌آید که این سووال می‌تواند چشم‌اندازهای تازه‌ای را در نقد ترجمه باز کند؛ البته به شرط آنکه از زاویه‌ای مناسب به آن پرداخته شود.  

دوم)

ریچارد رورتی جایی درباره‌ی توماس کوهن می‌گوید کتاب او – یعنی ساختار انقلاب‌های علمی – مهم‌ترین کتابی است که در نیم قرن اخیر در حوزه‌ی فلسفه و تاریخ علم نوشته شده‌است. با او موافقم و می‌خواهم اینجا ادعا کنم که چه بسا اندیشه‌های کوهن درباره‌ی تاریخ‌نگاری علم بتوانند به ما در نقد ترجمه هم کمک کنند. بله! معتقدم که ایده‌های توماس کوهن – و مخصوصا انتقادات کوبنده‌ی او بر تاریخ‌نگاری علم به شیوه‌ی سنتی– می‌تواند در نقد ترجمه به کار ما بیاید...

۱۳۹۰ مرداد ۲۱, جمعه

ترجمه ی مدخل فلسفه ی علم دایره المعارف علم و دین- بخش آخر/ به همراه فایل پی. دی. اف کل متن برای دانلود


فلسفه های علم فمینیستی
از دهه ی 1970 میلادی تاکنون، بسیاری از فلاسفه، مورخان و علم­ورزانِ فمینیست این پرسش را طرح کرده اند که چرا تعداد زنان شاغل در کار علم این قدر کم است و آیا تعصبات و سوگیری های جنسی، نژادی یا ملیِ مشخصی کار و محتوای علم را شکل داده اند یا خیر. مطالعات موردی دقیق شیوه های متعددی را آشکار کرده اند که چنین تعصبات و سوگیری هایی از طریقشان بر کار علم اثر می گذارند. یک نمونه از این مطالعات را می توان در کار ژانت کورانی[1] دید، یعنی جنسیت علم[2]. در عکس العمل به این یافته ها، بسیاری از فمینیست ها تلاش کرده اند معرفت شناسی یا فلسفه ی علم تازه ای را بنیاد نهند. با پیروی از ساندرا هاردینگ[3]، فلسفه های علم فمینیستی را به طور کلی می توان به سه سنت تقسیم کرد: فمینیست تجربه گرا[4]، فمینیست معتقد به تئوری نظرگاه[5]، و فمینیست پست مدرن[6]
هلن لانگینو [7]، که کارهاش عمدتا زیر مجموعه ی سنت تجربه گرایی فمینیستی قرار می گیرند، رویکردی را ارائه کرده که به تجربه گرایی متکی بر متن [8] معروف است. در نظر لانگینو، داده های تجربی باعث می شوند که دایره ی تئوری های قابل پذیرش کوچک و محدود شود، اما اینطور نیست که حکم قطعی به انتخاب یک تئوری خاص بدهند.. این شکاف میان تئوری و شواهد، با پیش فرض هایی زمینه ایی که ارزش - بار [9] هستند و به کانتکست ( متن ) مشخصی تعلق دارند پر می شود. این پیش فرض های متنی [10] یکی از همان سوگیری های یک جانبه ای اند که می توانند وارد حوزه ی علم شوند. انتقاد لانگینو به تصور سنتی از متد علمی این است که فردگرایانه است. او بر آن است که به جای آن، عینیت علم را با خصیصه ی اجتماعی آن می توان تضمین کرد ( مثلا، ارزیابی و مرور آثار، تکرار آزمایش ها، و باز بودن و پاسخ گو بودن نسبت به انتقادات ).  او ادعا می کند که تنوع در علم بسیار مهم است زیرا باعث می شود این پیش فرض های اغلب نادیدنی جلوی چشم بیایند و بتوان ازشان انتقاد کرد.

۱۳۹۰ مرداد ۷, جمعه

نوربرت وینر: سیبرنتیک و اهریمنان مانوی و اگوستینی در طبیعت

1-   به نظرم می‌آید که نوربرت وینر یکی از آن اعجوبه‌های قرن بیستم میلادی بوده‌است. پدرش زبانشناس بود و خودش هم ریاضیات خوانده بود، اما بعدها علم سیبرنتیک را پایه‌گذاری کرد که امروز در بیشتر رشته‌های علمی ازش استفاده می‌شود. مخصوصا به خاطر مفهوم بسیار ارزشمند و طلایی  فیدبک. خود وینر در کتابش به نام " استفاده‌ی انسانی از انسان‌ها؛ سیبرنتیک و جامعه"، سیبرنتیک را مطالعه‌ی کنترل و ارتباطات در انسان‌ها و ماشین‌ها تعریف می‌کند. امروزه این علم، آن‌طور که مدخل ویکی‌پدیا آورده، شامل مطالعه‌ی فیدبک، جعبه‌های سیاه و مفاهیم مشتقی از قبیل ارتباطات و کنترل در ارگانیسم‌های زنده، ماشین‌ها و سازمان ها می‌شود و تمرکزش بر این است که چگونه سیستم‌های زنده و ماشینی اطلاعات را پردازش می‌کنند، به اطلاعات واکنش نشان می‌دهند و برای انجام بهتر این دو وظیفه خودشان را تغییر می‌دهند. باز هم با کمک مدخل ویکی‌پدیا می‌فهمیم که لوئیس کوفیگنال تعریف فلسفی‌تری از این واژه ارائه کرده: "سیبرنتیک هنر کسب اطمینان از سودمندی عمل است." تازه‌ترین تعریف را از این واژه، لوئیس کافمن ارائه کرده‌است: "سیبرنتیک مطالعه‌ی سیستم‌ها و فرآیندهایی است که وارد تعامل با خود می‌شوند و خود را از خود تولید می‌کنند." دانشمندان سایبرنتیک این حوزه‌ها را مورد مطالعه قرار می دهند: یادگیری، شناخت، سازگاری، کنترل اجتماعی، ارتباطات و غیره. رشته‌های جامعه‌شناسی، فلسفه، روانشناسی، انسان‌شناسی و حتی الهیات نیز از سیبرنتیک تاثیر پذیرفته‌اند یا روی آن اثر گذاشته‌اند. 
به عنوان کسی که از کودکی به مفهوم " یادگیری" علاقه داشته‌ام فکر می‌کنم که این علم و این آدم چیزهایی زیادی دارند که به علاقمندان به یادگیری بگویند. به‌علاوه، مفهوم " فیدبک" کمک زیادی به من کرده‌است؛ در مقام مترجم.

۱۳۹۰ مرداد ۴, سه‌شنبه

توماس کوهن از نگاه ریچارد رورتی -به بهانه ی انتشار ترجمه ی سعید زیباکلام از کتاب " ساختار انقلاب های علمی"

[ توضیح: بالاخره ترجمه ی مناسبی از کتاب گرانقدر توماس کوهن، یعنی ساختار انقلاب های علمی منتشر شد. این چیزی بود که همه ی علاقمندان فلسفه، فلسفه ی علم و جامعه شناسی سال ها بود که منتظرش بودند و بالاخره به دست دکتر سعید زیباکلام انجام شد. خب... اتفاق مبارکی است و امید که این ترجمه باعث شود دانشجویان فلسفه و جامعه شناسی، بیشتر با آرای انقلابی توماس کوهن در فلسفه ی علم آشنا شوند. به بهانه ی این اتفاق بخش هایی از مقاله ی " توماس کوهن؛ سنگ ها و قوانین فیزیک" نوشته ی ریچارد رورتی را اینجا می آورم. این مقاله  در کتاب " فلسفه و امید اجتماعی / ریچارد رورتی / ترجمه عبدالحسین آذرنگ و نگار نادری / نشر نی، منتشر شده است. ]

... اگر من [ برای او ] سوگنامه می نوشتم، به دو دلیل او را فیلسوف بزرگی می دانستم... . نخست آنکه بر این هستم که فیلسوف مناسب ترین توصیف برای کسی است که نقشه ی فرهنگ را از نو تفسیر می کند- کسی که در باب اندیشیدن پیرامون رابطه ی حوزه های گوناگون گستره ی فعالیت بشر، راهی نو و نویدبخش به ما پیشنهاد می دهد. سهم بزرگ کوهن، ارائه ی چنین پیشنهادی بود. پیشنهادی که خودانگاره ها و بیان رشته های مختلف بسیاری را دگرگون ساخته است.
دلیل دومم برای اینکه کوهن را فیلسوف بزرگی بخوانم، آزردگی از این نکته است که استادان فلسفه، یعنی همکاران من، با کوهن در بهترین حالت به عنوان شهروند درجه دوم جامعه ی فلسفی رفتار کرده اند. گاه حتی او را مزاحمی دانسته اند که مجاز نبوده است برای سهیم شدن در رشته ای بکوشد که در آن آموزش ندیده بود... این نکته را آزاردهنده می دانم که مردمی که عنوان " فیلسوف واقعی" را به هنگام صحبت درباره ی خود و دوستانشان به منزله ی افتخار به کار برده اند، خود را شایسته ی آن بدانند و کوهن را ندانند. 
کوهن یکی از بت های من بود، زیرا خواندن کتاب " ساختار انقلاب های علمی" او این احساس را به من داده بود که معیارها در نظرم فرو می ریزد. این واقعیت که او به اصطلاح از حاشیه به سراغ مسائل فلسفی آمد- زیرا دکترایش را در فیزیک گرفت و سپس تاریخ نگار خودآموخته ی علم در سده ی هفدهم شد- به نظرم دلیل بسیار بدی برای بیرون گذاردن او از صفوف ماست. 
دلیل اصلیی که استادان فلسفه ی انگلیسی زبان از کوهن دوری کردند این بود که سنت به اصطلاح تحلیلی - سنتی که به خود مباهات می کرد فلسفه را بیشتر به علم و کمتر به ادبیات یا سیاست شبیه کرده است - غالب بود. آخرین چیزی که فیلسوفان در این سنت می خواهند این است که در تمایز علم تردید کنند و به آن ها گفته شود - همچنان که کوهن به آنها گفت - که موفقیت های علم ناشی از کاربرد " روش علمی" به خصوصی نیست و جایگزین شدن نظریه ای علمی با نظریه های دیگر اصلا در منطق مشخص و سفت و سختی ریشه ندارد؛ بلکه این جایگزینی به همان صورتی انجام می گیرد که جایگزینی نهادی سیاسی با نهادی دیگر.
...کوهن کمک کرد تا این پرسش را که " چگونه می توانیم رشته مان را در مسیر مطمئن علم قرار دهیم " به پرسشی نامربوط تبدیل کنیم. این پرسشی بود که کانت درباره ی فلسفه طرح کرده بود و هوسرل و راسل پاسخ های مجادله انگیزی به آن داده بودند. این همان پرسشی بود که اسکینر با درخواست از روان شناسان به آن پاسخ گفت... این همان پرسشی بود که نورتروپ فرای با طرح طبقه بندی اسطوره ها- یعنی مجموعه ای از آشیان هایی که منتقدان ادبی بعدی بتوانند در آن لانه کنند - بدان پاسخ گفت.
البته کوهن نتوانست یک تنه این پرسش را از دور خارج کند، انتقاد از خود در فلسفه ی تحلیلی - که بعدها از جانب ویتگنشتاین، کواین، سلارز، گودمن و دیگران طرح شد -  به کمک وی آمد. اینها انتقادهایی از خود بود که به هنگام چاپ نخست کتاب ساختار انقلاب های علمی، موضوع اصلی بحث در فلسفه ی تحلیلی بود...

.......
بعدالتحریر:
هنگام گزینش این قطعات به نظرم آمد که ترجمه ی کتاب در بعضی جاهاش لنگ می زند... به طور سرسری که ترجمه را با متن اصلی مقایسه کردم دیدم که بله... حدسم درست بوده است. مترجمان محترم در ترجمه ی این کتاب، خطاهایی - نه چندان اندک - مرتکب شده اند. در یادداشتی مستقل به این مساله خواهم پرداخت


۱۳۹۰ تیر ۶, دوشنبه

ترجمه ی مدخل فلسفه ی علم دایره المعارف علم و دین- بخش دوم

عقلانیت علمی و تغییر تئوری ها
در ابتدای دهه ی 1960 میلادی، توجهات از  متدولوژی علمی[1] به فرآیندِ جابجاییِ تئوری ها در علم [2] تغییر کرد. این تغییر کانون توجه تا حد بسیار زیادی متاثر بود از  انتشار کتاب توماس کوهن ( 1922-1996 ) [3]، یعنی ساختار انقلاب های علمی[4]، در سال 1962 میلادی. کوهن در این کتاب ادعا می کند که فلسفه ی علم باید تمام هم و غم خود را به ارزیابی دقیق تاریخ علم و اکتشافات علمی معطوف کند و بس.
این حکم، به معنای پذیرش این واقعیت است که میان علم و  زمانه اش وحدت و یکپارچگی وجود دارد و فیلسوف علم  نباید به علم از منظر معاصر خویش بنگرد. این رهیافت تاریخ نگارانه ی [5] جدید، کوهن را به رد بخش اعظمی از فلسفه ی علم سنتی رهنمون کرد. آن بخش هایی که او ردشان کرد اینها بودند: تلقی تاییدگرا و ابطال گرا [6] از فرآیند ارزیابی تئوری ها؛ این عقیده که علم انباشتی [7] است؛ تمایز میان مقام کشف و مقام توجیه [8]؛ و ایده ی آزمایش تعیین کننده [9].

۱۳۹۰ فروردین ۱۴, یکشنبه

ترجمه ی مدخل فلسفه ی علم دایره المعارف علم و دین- بخش اول



[ توضیح: چند روز پیش پس از ماه ها به سراغ دایره المعارف علم و دین مک میلان رفتم. مشغول پرسه زدن در آن بودم که چشمم به مدخل فلسفه ی علم آن افتاد. دیدم چیز خوبی است و ترجمه اش هم زحمت زیادی ندارد. سعی می کنم در سه بخش ترجمه اش کنم و اینجا بیارمش. با این توضیح که وقت زیادی صرف ویرایش متن نمی کنم. بنابراین ممکن است بعضی جاها نیازمند صیقل خوردن باشد. خوشحال می شوم اگر کسی نکته ای دید تذکر بدهد. همین...]

عبارت فلسفه ی علم را می توان برای اشاره به دو حوزه ی علمی متفاوت، اما در عین حال مرتبط، به کار برد. در یک طرف، می توان از این اصطلاح برای تشریح فلسفه ی یک حوزه ی خاص از دانش، مثلا، فلسفه ی فیزیک، فلسفه ی بیولوژی، یا اقتصاد استفاده کرد. از طرف دیگر، از این عبارت می توان برای توضیف مسائل و موضوعات معرفت شناسانه در علم به طور کلی تر سود جست. هر چند که بخش اعظم کارها در فلسفه ی علم، در فلسفه ی علوم خاص انجام گرفته اند، اما این تفسیر دومی از فلسفه ی علم است که قلب این رشته ی علمی باقی مانده و تمرکز این مدخل نیز بر همان است.
متدولوژی علمی
در سنتی که می توان ردش را تا جان استوارت میل ( 1806-1873 ) و فرانسیس بیکن ( 1561-1626 ) گرفت، بسیاری بر آن بوده اند که متد علم استقرایی [1] است. یک استنباط استقرایی بسط یابنده [2] است ( یعنی نتیجه پس از مقدمات می آید ) و غیر اثباتی [3] است ( یعنی همه ی مقدمات صحیح هم نمی توانند صحت نتیجه را تضمین کنند، در بهترین حالت آنها نتیجه را محتمل تر می کنند). مثلا، فرض کنید که کسی تعداد زیادی پستاندار مشاهده کرده باشد و تمام پستاندارانی که دیده است همه شان دندان داشته باشند. او از این شواهد می تواند این تعمیم استقرایی [4] را بگیرد که همه ی پستانداران دندان دارند. با این حال، محتمل است که پستاندار بعدیی که او می بیند بی دندان باشد. اثبات بر خطا بودن استنتاجات استقرایی اغلب به دیوید هیوم ( 1711- 1776 ) و شبهه اش بر استقرا نسبت داده می شود. کارل همپل بر آن است که متد علمی نه با مشاهدات بلکه با فرضیه ها آغاز می شود. بر طبق متد قیاسی- فرضیه ای [5] او ما می توانیم پیش بینی های مشاهده ای مشخصی را از فرضیه ها قیاس کنیم و آنها را از طریق مشاهده و آزمایش بیشتر مورد آزمون دقیق قرار دهیم. اگر پیش بینی ها محقق شوند آن فرضیه تایید می شود. بنابراین متد همپل همچنان به طور وسیع استقرایی است. نتیجه ی یک برهان استقرایی یقینی نیست، اما گر شخص بخواهد می تواند به طور کمی احتمال نتیجه را بر حسب مقدمات تعیین کند. رودولف کارناپ، پوزیتیویست منطقی ( 1891-1970 ) به دنبال آن بود تا نوعی منطق تایید را صورت بندی کند. مدل های دیگری از تایید در کتاب جان ارمن به نام آزمودن تئوری های علمی مرور شده اند.

۱۳۸۹ دی ۳, جمعه

آیا خواندن نماز باران کنشی عقلانی است؟

انسان ها چه زمانی  از یک راه حل ( تبیین ) خاص دست می کشند؟
آیا همانطور که پوپر می گوید باید به محض برخورد با اولین شواهد نقض کننده فرضیه مان را به کناری بیندازیم و به سراغ توضیحی تازه برای پدیده بگردیم؟
 شواهد بسیاری وجود دارد که انسان ها چنین کاری نمی کنند...
مسلمان مومنی را در نظر بگیرید که برای رفع خشکسالی نماز باران می خواند. چه بسا کار او نتیجه ای ندهد - و در عمل نیز بارها چنین اتفاقی افتاده است. اما احتمال بسیار اندکی وجود دارد که او اعتقادش را به نماز باران از دست بدهد. او همچنان - و به وقت اضطرار -  نماز باران خواهد خواند؛ امیدوار و مومن...
اما چگونه چنین چیزی ممکن است.
*
بد نیست نقبی بزنیم به تز دوئم در فلسفه ی علم:
آزمایش فیزیکی هیچ گاه نمی تواند فرضیه ی منفردی را محکوم کند، بلکه تنها می تواند کل دسته ای نظری را ساقط سازد- به بیان دیکر آزمایش سرنوشت ساز در فیزیک ممکن نیست. آنگاه که آزمایش مخالف پیش بینی های فیزیکدان باشد، آنچه او فرا می گیرد این است که دست کم یکی از فرضیاتی که این گروه را تشکیل می دهند غیر قابل قبول است و باید تغییر کند...
*
شاید آن نمازخوان مومن نیز- نا آگاهانه - چنین شیوه ای را در پیش می گیرد. او هنگام نماز باران خواندن با یک فرضیه ی منفرد سرو کار ندارد. او یک قانون کلی دارد - اگر نماز باران بخوانید باران خواهد بارید- و انبوهی فرضیات کمکی در باب شرایط انجام این کار و ویژگی های نمازگزاران و غیره و غیره... این قانون کلی و مجموعه ی فرضیات کمکی - بر روی هم - دسته ای نظری در باب شرایط استجابت دعا می سازند.
نباریدن باران تنها می تواند حکم به محکومیت کل دسته ی نظری بدهد. این امر به این معناست که دست کم یکی از اعضای دسته نظری باطل است. اما نمی توان دست روی جزء خاصی گذاشت و حکمی قطعی داد. خوشا به حال مومنان. زیرا همین حقیقت این امکان را به آنان می دهد که همچنان به نماز باران معتقد باشند. قدر مسلم اینکه در زنجیره ی قانون کلی و فرضیات کمکی، محکم ترین حلقه ی زنجیر همین ایمان به نماز باران است و باید ایراد را در یکی از آن انبوه فرضیات کمکی جست...
با این توضیحات می اندیشم که انسان مومن حق دارد که همچنان به مفید و موثر بودن نماز باران ایمان داشته باشد. و نمی توان این ایمان را ایمانی کور و غیرعقلانی به حساب آورد. کنش او دقیقا از جنس کنش فیزیکدان - احیانا ملحد -  فرن بیست و یکمی است.



۱۳۸۹ آذر ۲۹, دوشنبه

پراگماتیسم و ابزارگرایی

1- بسیار پیش آمده که خواسته م ایراد کامپیوتری را برطرف کنم. در این مواقع اولین راه حلی که امتحان می کنم ری-استارت کردن سیستم است. اگر ایراد رفع شد فبها... اگر نه به دنبال راه حل بعدی می گردم... در تمام این پروسه - و تا وقتی که تمام راه حل های تجربی را انتخاب نکرده م - اهمیتی به ریشه و علت اصلی مشکل نمی دهم. به دنبال آنم که در کمترین زمان ممکن از شر ایراد به وجود آمده خلاص شوم. تنها زمانی به صرافت یافتن ریشه ی اصلی مشکل می افتم که تمام راه حل هایم ناکام مانده باشند. به بیان دیگر، مهم خلاص شدن از شر مشکل است نه کشف علت واقعی آن.
2- پزشکی را در نظر بگیرید که بر اساس تحقیق و فرضیه ای نادرست، راه حلی عملی و کارا برای درمان بیماریی خاص - مثلا نوعی سرطان پیشرفته و بدخیم - کشف کرده است. چیزی که برای او - و طبعا بیماران و حتی جامعه ی پزشکی - مهم است درمان بیماری است و نه دریافتی دقیق و حقیقی از ریشه ی بیماری. تا زمانی که شیوه ی درمانی او پاسخ می دهد هیچ کس به دنبال به چالش کشیدن فرضیه ی مبنایی او نیست. مطلقا اهمیتی ندارد که شیوه ی درمانی او بر تحقیقاتی اثبات نشده و مشکوک بنا شده اند. مهم این است که این شیوه، کار می کند و او توانسته بیماران بسیاری را از چنگال بیماری و درد خلاص کند. تنها زمانی جامعه پزشکان به دنبال تفسیر تازه ای از ریشه ی بیماری می گردند که راه حل موجود کارآیی خود را از دست بدهد. در هر صورت، بیمار ترجیح می دهد درمان شود تا تبیین درست و مطابق با واقعی از علت بیماری به اش ارائه گردد. او به پراگماتیسم نیاز دارد نه رئالیسم.
3- همانطور که پوپر می گوید علم از مسائل آغاز می شود. انسان ها برای حل مسائلشان دست به جست و جو و تحقیق می زنند و به محض اینکه راه حلی عملی، کارا و مفید کشف شد، خود به خود و توجیه پذیر، فرآیند جست و جوی بیشتر متوقف می شود. موسسات تحقیقاتی پولشان را صرف تحقیق برای یافتن درمانی مجدد برای بیماریی که درمانش موجود است نمی کنند. اصل اقتصاد انرژی به ما می گوید که گره ای را که با دست باز می شود با دندان باز نکنیم...تنها زمانی به فکر استفاده از دندان - صرف انرژی بیشتر برای یافتن راه حلی متفاوت - می افتیم که راه حل موجود - یعنی همان دست- از پس باز کردن گره / مشکل بر نیاید.... این چیزی است که در عالم واقع رخ می دهد حالا هرچقدر هم واقع گرایانی همچون پوپر گریبان بدرند و سینه چاک کنند...
4- بر اساس سه بند فوق می اندیشم که هرچند واقع گرایی را نمی توان به کناری افکند، پراگماتیسم هم چیزی نیست که بتوان به این سادگی ها از میدان به درش کرد. حداقل اینکه پراگماتیسم با رویکرد عقل سلیمی سازگاری بیشتری دارد. هیچ عقل سلیمی وقت و انرژی خود را صرف نمی کند تا آن تفسیری از جهان را که به راه حل های عملی و کارا می انجامد به چالش بکشد... چو فردا شود فکر فردا کنیم.
5- سال هاست که دانشمندان وسوسه ی یافتن نظریه ای جامع که قادر به توضیح و تبیین همه ی پدیده ها باشد را کنار گذاشته اند. نور گاهی اوقات موج است و گاهی اوقات ذره... بر همین اساس می اندیشم که ابزارگرایی نیز- بدون شک - بهره ای از حقیقت برده است...

۱۳۸۹ مرداد ۲۸, پنجشنبه

از روی دست جامعه شناس

کار توماس کون همچنین باعث شد که بستر و زمینه ی اجتماعی فعالیت های علمی مورد توجه قرار گیرد. و این نکته ای بود که در فلسفه ی علم سنتی توجهی به آن نمی شد. نزد کون علم فعالیتی ذاتا اجتماعی است: علم متعارف قائم به وجود جامعه ای علمی است که پایبندی به پارادایمی مشترک مایه و ملات همبستگی اعضای آن است. نحوه ی آموزش علم در مدارس و دانشگاه ها، شکل پذیرفته شدن دانشمندان جوان در جامعه ی علمی، شیوه ی انتشار مطالب علمی، و چیزهای دیگری که آنها هم جنبه ی جامعه شناختی دارند بسیار مورد توجه توماس کون بودند. تعجب ندارد که  افکار کون بر جامعه شناسان علم بسیار تاثیر گذاشت. به طور مشخص در جامعه شناسی علم نهضتی به نام " برنامه ی قوی " در دهه ی هفتاد میلادی در بریتانیا ظهور کرد که بسیار مدیون کون بود.
برنامه ی قوی حول این اندیشه شکل گرفته بود که علم را باید محصول اجتماعی دانست که فعالیت علمی در آن صورت می گیرد. جامعه شناسان برنامه ی قوی این اندیشه را بسیار مهم می شمردند: آنها معتقد بودند که حدود و ثغور عقاید دانشمندان را عمدتا اجتماع تعیین می کند. بنابراین برای اینکه توضیح دهند چرا فلان دانشمند قائل به این یا آن نظریه است به بیان جنبه هایی از سوابق فرهنگی و اجتماعی آن دانشمند می پرداختند و دلایلی را که خود دانشمند برای توجیه اعتقادش به آن نظریه بیان می کرد به هیچ وجه وافی به مقصود نمی دانستند. برنامه ی قوی بعضی مضامین را از کون اخذ کرده بود از جمله نظریه مند بودن داده ها، تصور علم به مثابه کاری ذاتا اجتماعی، و این اندیشه که برای گزینش نظریه الگوریتمی در اختیار ما نیست. اما جامعه شناسان برنمه ی قوی تندروتر و بی پرواتر از توماس کون بودند. آنها مفاهیم حقیقت عینی و عقلانیت را به صراحت رد می کردند. این مفاهیم را ایدئولوژیک، و بر این اساس، مشکوک، می دانستند. نسبت به فلسفه ی علم سنتی نیز بسیار بدگمان بودند. همین ها سبب بروز اختلافاتی بین فیلسوفان علم و جامعه شناسان علم شد که دامنه ی آن تا به امروز نیز کشیده شده است. 
*
( فلسفه ی علم، نوشته ی سمیر اکاشا، ترجمه ی هومن پناهنده، نشر فرهنگ معاصر)