‏نمایش پست‌ها با برچسب دین و دنیای مدرن. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دین و دنیای مدرن. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ تیر ۳, چهارشنبه

دينداري در مقام تجربه‌ي شوق

 اول)

من در «يادداشت دين، فلسفه و چالش طبع آدمي»، با الهام گرفتن از ويليام جيمز، به مساله‌ي ناهمخواني احتمالي برخي روايت‌ها از دين با طبع برخي انسان‌ها پرداختم. براي اينكه مجبور نشويد به آن يادداشت رجوع كنيد خلاصه‌ي بند ۲ آن را اينجا باري ديگر مي‌آورم:

«ماكس وبر در مورد رابطه‌ي خودش با دينداري عبارتي دارد كه بسيار مشهور شده‌است. مي‌گويد من «طبع ديني ندارم.» اين عبارتي است كه پس از او بسيار مورد استفاده قرار گرفته‌است....پرسش اين است كه چنين ادعايي را تا چه اندازه مي‌توان جدي گرفت و محترم شمرد؟ به زبان ديگر، آيا اصولا كسي مي‌تواند در مواجهه با دين بگويد كه طبع من با دينداري نمي‌خواند؟ اصولا وقتي ماكس وبر مي‌گويد من طبع ديني ندارم منظورش از دين چيست؟ كدام ويژگي اساسي در دين مسيحيت با طبع كسي همچون ماكس وبر نمي‌خواند؟ و پرسش ديگر اين است: فرض كنيم بايد طبع آدمي را جدي گرفت، چطور مي‌توان روايتي ديگرگون از دين مسيحيت [يا اسلام] ارائه كرد تا تعارض كمتري با طبع آدمي داشته باشد؟»

در اين يادداشت مي‌خواهم كمي روي اين پرسش آخر تمركز كنم و پاسخي را براي اين پرسش پيشنهاد كنم. طبعا چيزهايي كه در زير مي‌آيند تلاش‌هايي ابتدايي و خام اند براي طرحي كه شايد ارزش عملي كردن داشته باشد. ديگر اينكه طبايع انساني متفاوت اند پس در كنار روايتي كه من از دين ارائه مي‌كنم و سازگاري بيشتري با طبع من دارد مي‌توان روايت‌هاي ديگري را نيز تصور كرد.

۱۳۹۲ اسفند ۲۲, پنجشنبه

ريچارد رورتي؛ راهنمايي فلسفي براي گفت‌وگو درباره‌ي دين


[توضیح مترجم: این مقاله در واقع پیشگفتاری است که جفری دبلیو رابینز بر کتاب «اخلاقی برای امروز؛ جست‌وجوی زمینه‌های مشترک میان دین و فلسفه» نوشته‌است. من این کتاب را به طور کامل ترجمه کردم. اما هر چه گذشت امیدم به انتشار آن کمتر و کمتر شد. تا الان که دیگر نزدیک صفر است. برای همین گفتم به تدریج آن را اینجا منتشر کنم. خوشحال خواهم شد اگر دوستان این را بخوانند و احیانا اگر نظری داشتند به من منتقل کنند. طبیعتا ادعا نمی‌کنم ترجمه‌های من بدون اشکال‌اند، و نکته‌سنجی‌ها و باریک‌بینی‌های خوانندگان به کیفیت کار من خواهد افزود. همین. و البته فایل پی.دی.اف مقاله را نیز برای دانلود می‌گذارم.]

ريچارد رورتي به خاطر لاابالي‌گري فلسفي‌اش معروف، و شايد حتي بدنام، است. وقتي او در سال ۲۰۰۷ ميلادي و در سن هفتاد و پنج سالگي از دنيا رفت، روزنامه‌ها در كل ايالات متحد و سرتاسر دنيا او را به عنوان يكي از مهم‌ترين فيلسوفان معاصر تحسين كردند، و در عين حال «شيوه‌ي لاقيدانه‌اي كه او بر اساس آن هزار سال ميراث فلسفي را به كناري انداخت»[1] را به تفصيل شرح دادند. برخي، از جمله پروفسور راسل برمن از دانشگاه استنفورد، مقامي رفيع براي او در پانتئون تاريخ فلسفه قائل شدند به اين دليل كه رورتی «فلسفه را از گير وگرفت‌هاي تحليلي‌اش رهايي بخشيد» و آن را يك‌بار ديگر به «دلمشغولي‌هاي عميق در اين باب كه ما چگونه در مقام يك انسان، يك كشور و بشريت در يك جامعه‌ي سياسي زندگي مي‌كنيم» [2] بازگرداند. اما رورتي، به‌شخصه، هنگام ارزيابي خود خاموش‌تر بود. مثلا، او در اتوبيوگرافي فكري مختصر خود تحت عنوان تروتسكي و اركيده‌هاي وحشي نوشته‌است: «من چهل سال وقت صرف كردم تا شيوه‌اي منسجم و متقاعدكننده براي صورت‌بندي نگراني‌هايم پيدا كنم در اين باره كه فلسفه براي چه كاري خوب است؛ اگر اصولا چنين كاري وجود داشته باشد.»[3]
كاري هست كه فلسفه نه در‌ آن  خوب است و نه براي آن خوب است و آن داوري در اين‌باره است كه چه چيزي صادق است و چه چيزي نيست - در واقع، اين همان چيزي است كه رورتي تقريبا تمام نيمه دوم عمرش را صرف هشدار دادن درباره‌ي آن كرد. رورتي با انتشار كتاب بسيار مهم فلسفه و آينه‌ي طبيعت در سال ۱۹۷۹ ميلادي، نه تنها تمام تئوري‌هاي صدق مبتني بر تطابق را رد كرد، بلكه بخش اعظمي از معرفت‌شناسي و فلسفه‌ي ذهن مدرن را نيز كه دلمشغول معرفت و بازنمايي بودند كنار گذاشت. او در مقام فيلسوف معاصري كه بيشترين اعتبارش از اين بود كه پراگماتيسم را - كه مكتبي امريكايي بود - به پست‌مدرنيسم [ كه خاستگاهي اروپايي داشت ] سوق داده‌است، بيشتر از آن كه دلمشغول صدق و آزمون‌پذيري يك گزاره باشد به اين فكر مي‌كرد كه آن گزاره چه استفاده‌اي مي‌تواند براي ما داشته باشد. اين گونه نيست كه فيلسوف به نسبت با هنرمند، دانشمند، سياستمدار و يا حتي فروشنده‌ي خرده‌پا دسترسي انحصاري به / يا درك روشن‌تري از حقيقت داشته باشد. بنابراين، وقتي از او پرسيدند كه با اين اوصاف، ماموريت يا وظيفه‌ي فيلسوف چيست، رورتي پاسخ داد: «كار ما اين نيست كه اصول يا بنيان‌ها يا تشخيص‌هاي نظري عميق و يا تصويري اجمالي از آينده ارائه كنيم.» چيزي كه فيلسوف را [از بقيه‌] جدا مي‌كند صرفا «آگاهي و اطلاع زياد اوست از يك سنت فكري خاص، درست همان‌طور كه شيمي‌دان‌ها خيلي‌خوب مي‌دانند كه چه اتفافي خواهد افتاد اگر چند عنصر مختلف را با هم تركيب كنيد.» او ادامه مي‌دهد: «ما آن كساني نيستيم كه شما به سراغ ما بيايد تا به شما تضمین بدهیم كه چيزهايي كه با جان و دل به‌ آنها عشق مي‌ورزيد اس و اساس حقیقت‌اند، و يا درکتان از  مسووليت اخلاقي "عقلاني و عيني" است و "صرفا" نتيجه‌ي تربيت شما نيست.»[4]

۱۳۹۰ تیر ۱۹, یکشنبه

بنیادگرایی دینی در اسرائیل

دایره المعارف بریتانیکا / هنری مانسون

[  توضیح: این مطلب بخشی است از مطلب بزرگ تری که خود، ترجمه ی خلاصه شده ای است از مدخل بنیادگرایی دایره المعارف بریتانیکا. آن را سال گذشته برای دیپنا تهیه کردم و منتشر هم شد. اما چند روز پیش دیدم که از روی سایت برش داشته اند. خب... گفتم که اینجا بیارمش! این را هم بگویم که آن مطلب بزرگ تر به بنیادگرایی در امریکا و بنیادگرایی در اسلام هم می پرداخت، که آن ها را هم اینجا خواهم آورد... همین! ]

سه گرایش اصلی در یهودیت اسرائیلی به عنوان بنیادگرا شناحته شده اند: صهیونیسم مذهبی جنگ طلب، اشکنازی[1] اولترا ارتودکس و سفاردی[2] اولترا ارتودکس. هر سه گروه بر پیروی تمام و کمال از قوانین مذهبی و فرامین اخلاقی مندرج در متون مقدس یهودی – یعنی تورات و تلمود - تاکید می کنند.

بنیادگرایی در اسرائیل ریشه در حوادثی دارد که بسیار پیشتر از تاسیس کشور اسرائیل در 1948 میلادی رخ داده اند. از زمان تخریب معبد دوم اورشلیم توسط رومیان در سال 70 میلادی، بیشتر یهودیان در دیاسپوره[3] به سر برده اند. یهودیان سرایر جهان در این مدت طولانی تبعید، هر روز برای ظهور مسیح موعود[4] دعا می کنند. او کسی است که آنان را به اسرائیل برخواهد گرداند و از دشمنان غیر یهودیشان خواهد رهانید. در اواخر قرن 19 میلادی، برخی یهودیان - به ویژه روشنفکران سکولاری مانند تئودور هرتزل[5] - به این نتیجه رسیدند که مشکل کهنه ی یهودستیزی فقط با تشکیل یک دولت یهودی حل خواهد شد. بنابراین صهیونیسم، به معنای جنبشی که هدفش برقراری یک دولت یهودی در فلسطین است، نماینده ی نوعی سکولاریزه شدن ایده ی سنتی انتظار ظهور مسیح موعود بود. صهیونیست ها عقیده داشتند که لزومی ندارد که یهودیان منتظر بمانند تا خدا و مسیح موعود، در آخرالزمان، قوم یهود را به ارض اسرائیل برگردانند، بلکه خود یهودیان باید این کار را با دستان خود انجام دهند. به بیان دیگر، هرتزل و نزدیک ترین همراهانش برای بُعد منتظرانه و آخرالزمانی این " بازگشت یهودیان از تبعید" اهمیتی قائل نبودند. مساله مهم ایجاد یک دولت بود که یهودیان در آنجا دیگر تحت حکم و وابسته به غیر یهودیان نباشند.

۱۳۹۰ تیر ۱, چهارشنبه

ایمان به محمد؛ کنش عقلانی معطوف به هدف یا کنش عقلانی معطوف به ارزش؟

دلیل اصلی اقبال اعراب جاهلی به محمد چه بود؟ مسلما عرب ها به طمع بهشتِ محمد یا ترس از دوزخِ او به اش ایمان نیاوردند. زیرا هنوز محمد و ادعاهاش اعتباری نزدشان نداشت که این داستان ها را باور کنند. این ها گزاره هایی درون دینی بودند که ابتدا باید ایمان می آوردی و در مرحله ی بعد این ها برایت دارای معنا می شد. وگرنه، مشرکان بت پرست که از اساس به زندگی آنجهانی اعتقادی نداشتند که ترس از دوزخ یا طمع بهشت مبنای تصمیم گیری شان باشد...
می اندیشم که دلیل اصلی اقبال آن ها به محمد این بود که آیینی که تبلیغش را می کرد آیینی عقلانی تر از آیین های رقیب در جزیره العربِ آن روز بود. محسن کدیور در همین رابطه، در مقاله ی " اصول سازگاری اسلام و مدرنیته" می نویسد:

« احکام دینی در زمان نزول عقلایی بوده اند، مطابق سیره ی عقلایی آن زمان درک و توجیه می شده اند، به صرف اینکه قائل آن گزاره ها خدا و پیغمبر بوده پذیرفته نمی شده اند، چون فی حد نفسه معقول بوده اند تلقی به قبول می شده اند، بسیاری از این گزاره ها در قالب آیات قرآن یا روایت پیامبر باعث اسلام آوردن کافران شده است، آنها [ یعنی مشرکان ] به دلیل محتوای معقول و صحیح این گزاره ها، آنها را مطابق عقلانیتشان می پذیرفتند. اعتیار این اقوال باعث پی بردن به اعتبار قائل می شده نه برعکس. شنوندگان احکام اسلامی در صدر اسلام این احکام را مطابق عرف آن روز عادلانه و برتر از راه حل های مشابه می یافتند...»*

در واقع جان کلام هم همین است: اعراب جاهلی در یک کنش منطقی- در معنای پاره تویی آن - به محمد ایمان می آوردند، زیرا از یک طرف، آیینی که او عرضه می کرد عادلانه تر، عقلانی تر و منسجم تر از آیین های رقیب بود. راهکارهایش برای حل مشکلات اجتماعی موفق بودند و کارایی شان در عمل ثابت می شد. حتی مابعدالطبیعه ای که او عرضه می کرد نیز پذیرفتنی تر از مابعدالطبیعه ی مشرکان بود، از خدای نادیدنی سخن می گفت، اما این خدای نادیدنی را به خدای عیسی و موسی مربوط می کرد، و یهودیت و مسیحیت در جزیره العرب آن روز ادیان پذیرفته شده ای بودند. و از طرف دیگر، مبلغ این آیین کسی بود که با معیارهای آن روز جامعه ی عرب نمونه ی کامل  انسان نیک و کریم و صادق به حساب می آمد. در همین رابطه معروف است که بسیاری از اعراب به محمد می گفتند که چیزی از آسمان ها و زمین و بهشت و دوزخ و ... نمی فهمیم اما تو را به راستی و درستی می شناسیم. و به همین دلیل به تو ایمان می آوریم.
پس یک بار دیگر: کنش اعراب جاهلی در ایمان آوردن به محمد کنشی منطقی بود. آنها می دیدند که راه حل های محمد عادلانه تر و کاراتر از راه حل های خودشان اند، قصاص و سنگسار و شلاقی که محمد به شان توصیه می کرد مفیدتر از کینه توزی ها و جنگ های قبیله ای بودند، به همین ترتیب حقوقی که برای زنان و بردگان و دیگر حاشیه نشین های جامعه قائل شده بود بسیار برای آنها جذاب می نمود، آنها چیزهایی را به دست می آوردند که حتی در خواب هم نمی توانستند ببینند... این راز موفقیت محمد بود. او به "کنش عقلانی معطوف به هدف" دستور می داد، کنشی که در عین حال "کنش عقلانی معطوف به ارزش" هم بود.
به بیان دیگر، راه حل های او دقیقا مختص جزیره العرب آن زمان طراحی شده بودند. قرار بود نابسامانی های جامعه ی بدوی و بیابانی شبه جزیره ی عرب را حل کنند... نمی توانستند نسبت به مشکلات موجود بی تفاوت باشند. بله! محمد چاره ی دیگری نداشت. نمی توانست بی توجه به واقعیات جامعه، دستوراتی بدهد و زیردستانش را مجبور به اجراشان کند. طبیعتا، این دستورات به نتایج فاجعه باری ختم می شدند، زیرا بی توجه به واقعیات موجود طراحی شده بودند. نتیجه چه می شد؟ جامعه ی نوپای ی مسلمانان هر روز دستخوش مشکلات و نابسامانی های بیشتری می شد، مشکلاتی که دقیقا ناشی از اجرای دستورات پیامبر بودند. البته پیامبر نیز گوشش به حرف دیگران بدهکار نبود که اجرای این احکام دارد وضع را بد و بدتر می کند.
در این حالت، آنها که خارج از حلقه ی اسلام بودند، جامعه ایی را می دیدند که روز به روز بیشتر در باتلاق مشکلات خودساخته فرو می رود. مشاهده ی این وضع کافی بود تا اساسا از خیر ایمان آوردن به محمد و آیین تازه اش بگذرند. این آیین هیچ برتریی بر آیین های خودشان نمی توانست داشته باشد...
اما او موفق شد، زیرا راهکارهاش مخصوص جزیره العرب آن زمان طراحی شده بودند. و البته هر زمان و هر مکانی راهکارهای خاص خودش را می طلبد...

...........
* حق الناس / محسن کدیور/ صص 40 و 41

۱۳۹۰ خرداد ۲۱, شنبه

پارادوکس اجرای احکام اسلامی در یک دولت ملی- چند تصویر

1- یکی از غم انگیزترین خاطراتم مربوط می شود به سفر به ارومیه و زیارت کلیسای ننه مریم و البته دیدار و گفت و گو با آشوریان آنجا. طبق معمول هم صحبت از محدودیت ها شد و این که در اجرای مراسم مذهبی شان دچار مشکل اند. و البته خیلی هاشان - مخصوصا جوان ترها- به فکر مهاجرت افتاده اند. اما دردناک تر از همه اینکه جوان ها که مطمئن بودند اینجا دیگر جاشان نیست و امروز و فردا باید بروند اسم های غربی برای خود انتخاب کرده بودند. بله! در میان آشوریان ارومیه، بودند کسانی که نامشان ریچارد بود یا پیتر...
2- چنین چیزی در یزد هم برایم اتفاق افتاد. جنب آتشکده ی زرتشتیان فروشگاهی بود که چیزهای زینتی چوبی و نمادهای زرتشتی می فروخت. زنی بود میانسال. خودش هم زرتشتی بود. گفت که بچه هایم رفته اند. خیلی هامان رفته ایم. ادامه داد که من نمی دانم چه کنم. اینجا بمانم یا نه. گفت دعا کنید که دفعه ی بعد می آیید اینجا من مانده باشم...
3- حسینیه ی دراویش گنابادی را که در خیابان صفاییه قم تخریب کردند ما همانجا بودیم. درست ترش اینکه نیم ساعتی پس از پایان غائله رسیدیم. محشر صغرایی بود! کف خیابان پر از خاک و آجر و سنگ بود. خلق الله که هم الی ماشاءالله آمده بودند. ساختمانی سوخته بود و رد سیاه دود روی دیوارهاش دیده می شد. جوانکی در قاب پنجره نشسته بود و داشت با لذتی عجیب چهارچوب را از ریشه در می آورد!...
*
خیلی ها از یهودی ها هم سال هاست که مهاجرت کرده اند. به کجا؟ اسرائیل! بهاییان را هم چنان تحت فشار قرار داده ایم که اصلا معلوم نیست چرا تا حالا مانده اند 

*

قرن ها بود که همه ی ما - مسلمان و مسیحی و یهودی و بهایی و درویش- داشتیم کنار هم به خیر و خوشی زندگی می کردیم. همه نگاه قابل احترامی به هم داشتند. هیچ کس به دنبال حذف آن یکی نبود. اما الان همه در دنیا پراکنده شده ایم. باز به یاد می آورم فردای روز تخریب حسینیه ی دراویش را... که راننده ی تاکسیی با بهت و حیرت می گفت که ما تا یادمان است از این جماعت فقط خوبی دیده ایم!
*
دوست دارم برگردم به تقسیم بندی انواع کنش در دستگاه وبر. این نوع رفتار با دیگرکیشان مطابق با کدام نوع کنش است: کنش عقلانی معطوف به ارزش است یا کنش عقلانی معطوف به هدف؟!

۱۳۹۰ خرداد ۲۰, جمعه

پارادوکس اجرای احکام اسلامی در یک دولت ملی- 2

همانطور که در یادداشت قبلی آوردم دولت ملی چیزی است و حکومت های پیشامدرن ( حکومت پیامبر و سایر خلفا و... در زمان صدر اسلام ) چیزی از اساس متفاوت. در آنجا اصل، حاکم بود و دینی که داشت. گروه بیعت کنندگان هم دور او گرد می آمدند. هرکس با حاکم - و در نتیجه، با دین او - بیعت می کرد در داخل حکومت به حساب می آمد و از تمام مزایای آن نیز استفاده می کرد. اما اگر کسی بیعت نمی کرد، حالا به دلیل مخالفت با شخص حاکم یا دین رسمی - یا باید پول می داد، یا شال و کلاه می کرد و رفت جایی دیگر. طبیعتا نه در مبدا کسی مانع این کارش می شد و نه سر مرز مقصد ازش می پرسیدند که برای چه می خواهی داخل ولایت ما شوی. به همین خاطر، ما با گروهی همگن و فیلتر شده از همکیشان مواجه بودیم که دور حاکم حلقه زده بودند و باش بیعت کرده بودند. به همین دلیل حکومت حق طبیعی خود می دید که شیوه ی مطلوب کشورداری خود را به اجرا بگذارد. طبیعتا کسی هم اعتراضی نمی کرد زیرا مردم از قبل فیلتر شده بودند.
چنین وضعیتی به هیچ وجه در دولت های ملی مدرن وجود ندارد. مهمترین ویژگی دولت ملی وجود مرزهای سفت و سخت و قوانین محصور کننده است. هرجایی که متولد شوی تابعیت همان جا را به ت می دهند و این تابعیت - جز در موارد خاص - تا آخر عمر با توست. پس در دولت های ملی فرآیند فیلترینگ (!) به هیچ وجه رخ نمی دهد. ناراضیان و بیعت نکردگان با حاکم نمی توانند از حکومت او " خارج" شوند. آنها چون امکان خروج از داخل مرزهای حکومت را ندارند دارای حقی می شوند که مردم در دوران پیشا مدرن ازش بی بهره بودند. آنها " اصل" می شوند. برخلاف اشکال حکومت در دوران قدیم که اصل حاکم بود و دینی که داشت.
مساله ی اصلی همین است. کشور در دوران مدرن " ملک مشاع" است. دیندار و ملحد، مسلمان و مسیحی و یهودی و بهایی، سیاه و سفید، فارس و کرد و بلوچ در آن به یک اندازه حق دارند. زیرا همه در داخل مرزهای دولت ملی متولد شده اند و امکان خروج از آن را ندارند. به همین دلیل، همه ی آنها حق دارند که - به شرط عدم ایجاد مزاحمت برای دیگران- به همان شیوه ی مورد پسند خویش زندگی کنند و اعمال دینی مورد نظر خویش را به جا بیاورند. اصل این است که همه ساکن یک کشورند و فرع این است که به ادیان متفاوت معتقدند. در نتیجه، گروهی حق ایجاد محدودیت برای گروهی دیگر را ندارد. مفهوم " دین رسمی" در دولت ملی نیز بی معناست. هر که در داخل مرزها متولد شده حق دارد که هر دینی داشته باشد، یا حتی از اساس ملحد باشد. کسی حق ایجاد مزاحمت برای او را ندارد. زیرا اصولا کسی دارای حق بیشتری به نسبت با دیگری نیست. بر همین اساس، همه حق دارند تلاش کنند شیوه ی مطلوب کشورداری شان اجرا شود، البته به صورت مسالمت آمیز.
می اندیشم که این استدلال مهمی است در نقد آنها که برای توجیه مدل حکومت مطلوبشان به صدر اسلام متوسل می شوند...

پارادوکس اجرای احکام اسلامی در یک دولت ملی

می اندیشم که دینداران تکلیفشان با احکام اجتماعی دین معلوم نیست. بالاخره کنششان موقع اجرای این احکام کنش عقلانی معطوف به هدف است یا کنش عقلانی معطوف به ارزش- معلوم است که این دو اصطلاح را در معنای وبری شان به کار می برم.
نمی خواهم بحث های کهنه را در باب نسبت علم و دین دوباره نبش قبر کنم. نه! حوصله ی این کار را ندارم. حرف اصلیم این است که اگر روزی به این نتیجه رسیدیم که اجرای فلان دستور دینی - بر اساس یافته های علمی و تجربی و عقل سلیم - به نتایج مخربی می انجامد تکلیفمان چیست؟ تکلیف دینداری مان چه می شود؟
بگذارید باز به وبر برگردم. این دستورات را چرا اجرا می کنیم. آیا به این دلیل اجراشان می کنیم که اجراشان به نفع جامعه است، یا نه... کاری به نتیجه شان نداریم. به دنبال عمل به تکلیف دینی مان هستیم؟ کنش عقلانی معطوف به هدف می کنیم یا کنش عقلانی معطوف به ارزش؟
( ناگفته پیداست که دینداران در این مساله سیاستی یک بام و دو هوا دارند. هرگاه یافته ای علمی، حکمی دینی را اثبات کند دو دستی آن را می چسبند... و هر گاه یافته ای علمی، حکمی را نقض کند می گویند که علم به آن درجه از پیشرفت نرسیده است...
می اندیشم که این استدلال بسیار چرند و مضحک است... ما مقهور زمان خویش ایم. چاره ی دیگری نیز نداریم. همانطور که انبیا نیز مقهور زمان خویش بودند. محمد می توانست ادعا کند که روزی خواهد رسید که سلاح هایی قدرتمندتر از شمشیر اختراع می شوند. پس بهتر است از شمشیر استفاده نکنیم. بله! می توانست چنین حکم کند. اما نکرد. برای اینکه جنگ جویان جاهلی دمار از روزگارش در می آوردند!)
مساله این است که دین از ما کدام را می خواهد و ادعایش چیست؟ تعبد می خواهد یا عقلانیت؟ پاس داشتن اصول و ارزش ها می خواهد یا دو دو تا چهارتا کردن؟
اما پاس داشتن اصول و ارزش های دینی - و بی توجهی به پی آمدها- نتایج فاجعه باری به دنبال خواهد داشت. نمی توان سنگسار کرد و جلوی نفرت از دین و دینداران را گرفت. نمی توان حکم به قطع دست داد و شاهد رواج الحاد نبود...نمی توان فروش مشروبات الکلی را ممنوع کرد و با پدیده ی مسمومیت و مرگ ناشی از مصرف مشروبات تقلبی مواجه نشد. نمی توان نسبت به تنوع طلبی جنسی بی توجهی کرد و جلوی رواج پدیده ی زنان خیابانی را - که مشتری هاشان اغلب مردان متاهل اند - گرفت. این فجایع و ناهنجاری های اجتماعی همه ناشی از توجه ی افراطی به اجرای کورکورانه ی اصول و فرامین دینی اند... و البته فراموش کردن قانون پیامدهای ناخواسته...
کنایه آمیز اینکه برخی شان مستقیما نقض غرض اند. می خواهند دین را در جامعه پیاده کنند اما رسما و طبیعتا به نفرت شهروندان از دین و دینداری می انجامند و ... انجامیده اند.
در واقع چالش اصلی هم همین است. سیاست گذاران می خواهند دین را در جامعه پیاده کنند. اما نتیجه ی کارهاشان دور شدن مردم است از باورهای دینی... اگر هم بخواهند مردم را به دین علاقمند کنند باید از خیر اجرای احکام دینی بگذرند... پارادوکسی است برای خودش!

می اندیشم که حکومت دینی در دوران مدرن چیز غریبی است...!

..................
پی نوشت:
به نظرم بخشی از مشکل به درک کهنه از مفهوم حاکمیت و دولت بر می گردد. تا قبل از دوران مدرن چیزی به نام دولت ملی وجود نداشت و انسان ها محصور در مرزهای سیاسی نبودند. پس اگر از روش حکومت سفت و سخت علی رضایت نداشتی کافی بود شال و کلاه کنی و بروی زیر بیرق معاویه. اگر هم از انجا خسته می شدی می رفتی یک قبرستان دیگر. راه باز بود و جاده دراز. سر راه هم هیچ کس ازت نمی پرسید که خرت به چند. اما در دوران مدرن دیگر از این خبرها نیست. مجبوری در همان خراب شده ای که متولد شده ای بمانی و به هر ترتیب بسوزی و بسازی... این همان نکته ای است که طرفداران حکومت دینی عمدا یا سهوا ازش غفلت کرده اند...

۱۳۸۹ دی ۳, جمعه

آیا خواندن نماز باران کنشی عقلانی است؟

انسان ها چه زمانی  از یک راه حل ( تبیین ) خاص دست می کشند؟
آیا همانطور که پوپر می گوید باید به محض برخورد با اولین شواهد نقض کننده فرضیه مان را به کناری بیندازیم و به سراغ توضیحی تازه برای پدیده بگردیم؟
 شواهد بسیاری وجود دارد که انسان ها چنین کاری نمی کنند...
مسلمان مومنی را در نظر بگیرید که برای رفع خشکسالی نماز باران می خواند. چه بسا کار او نتیجه ای ندهد - و در عمل نیز بارها چنین اتفاقی افتاده است. اما احتمال بسیار اندکی وجود دارد که او اعتقادش را به نماز باران از دست بدهد. او همچنان - و به وقت اضطرار -  نماز باران خواهد خواند؛ امیدوار و مومن...
اما چگونه چنین چیزی ممکن است.
*
بد نیست نقبی بزنیم به تز دوئم در فلسفه ی علم:
آزمایش فیزیکی هیچ گاه نمی تواند فرضیه ی منفردی را محکوم کند، بلکه تنها می تواند کل دسته ای نظری را ساقط سازد- به بیان دیکر آزمایش سرنوشت ساز در فیزیک ممکن نیست. آنگاه که آزمایش مخالف پیش بینی های فیزیکدان باشد، آنچه او فرا می گیرد این است که دست کم یکی از فرضیاتی که این گروه را تشکیل می دهند غیر قابل قبول است و باید تغییر کند...
*
شاید آن نمازخوان مومن نیز- نا آگاهانه - چنین شیوه ای را در پیش می گیرد. او هنگام نماز باران خواندن با یک فرضیه ی منفرد سرو کار ندارد. او یک قانون کلی دارد - اگر نماز باران بخوانید باران خواهد بارید- و انبوهی فرضیات کمکی در باب شرایط انجام این کار و ویژگی های نمازگزاران و غیره و غیره... این قانون کلی و مجموعه ی فرضیات کمکی - بر روی هم - دسته ای نظری در باب شرایط استجابت دعا می سازند.
نباریدن باران تنها می تواند حکم به محکومیت کل دسته ی نظری بدهد. این امر به این معناست که دست کم یکی از اعضای دسته نظری باطل است. اما نمی توان دست روی جزء خاصی گذاشت و حکمی قطعی داد. خوشا به حال مومنان. زیرا همین حقیقت این امکان را به آنان می دهد که همچنان به نماز باران معتقد باشند. قدر مسلم اینکه در زنجیره ی قانون کلی و فرضیات کمکی، محکم ترین حلقه ی زنجیر همین ایمان به نماز باران است و باید ایراد را در یکی از آن انبوه فرضیات کمکی جست...
با این توضیحات می اندیشم که انسان مومن حق دارد که همچنان به مفید و موثر بودن نماز باران ایمان داشته باشد. و نمی توان این ایمان را ایمانی کور و غیرعقلانی به حساب آورد. کنش او دقیقا از جنس کنش فیزیکدان - احیانا ملحد -  فرن بیست و یکمی است.



۱۳۸۹ مرداد ۲۷, چهارشنبه

روزه گرفتن در دنیای مدرن همچون شتر سواری دولا دولا


امسال ماه رمضان در تابستان افتاده و مومنان باید حدودا 15 ساعتی را گرسنه و تشنه سر کنند. که زمان زیادی است و مسلما هم تشنه گی  برای بدن ضررهایی دارد و هم خالی ماندن طولانی مدت معده و بعد یک باره – و با دستور آتش(!)- پر کردن آن تا خرخره. اینها چیزهایی است که علم پزشکی امروز آن را ثابت کرده است و تردید در صحت و سقم آنها جایز نیست. البته این ها را همه مان هم می دانیم. به همین خاطر است که جامعه ی دینداران هر ساله با این پرسش درگیرند که چه کنند که روزه گرفتن به بدنشان آسیب نزند. و دقیقا در پاسخ به همین پرسش ناگفته و ضمنی است که هر ساله در موسم صیام برنامه های تلویزیون و مطالب روزنامه ها پر می شوند از اظهارنظرهای کارشناس ها و دکترها و متخصص های تغذیه که هموطنان روزه دار سحری چه بخورند و چقدر بخورند که نه تشنه شان بشود و نه به بدنشان آسیب وارد شود. و به همین ترتیب در وقت افطار هم چقدر بریزند در خندق بلا که معده ی زبان بسته بتواند از پس "پروسس" اش بر بیاید و هنگ نکند!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۷, جمعه

هفت پرسش از برنارد لوئیس درباره ی اسلام/ فارن پالیسی- آگوست 2008

برنارد لوئیس به عنوان یکی از مهمترین اسلام¬شناسان و خاورمیانه¬شناسان جهان در این مصاحبه افکارش را در مورد عراق، "اسلام فاشیستی" و ریشه¬های تروریسم با ما در میان می گذارد. او همچنین دو سوءتفاهمی را که نسبت به اسلام وجود دارد تحلیل می¬کند.

فارن¬پالیسی: به نظر شما بزرگترین سوءتفاهم در مورد اسلام چیست؟

برنارد لوئیس: خب...فکر می¬کنم دو تا باشند. بعضی وقتا یکی غلبه پیدا می¬کند. بعضی وقت¬ها هم به آن یکی دیگر خیلی می¬پردازند. بسته به زمان و مکان است. من اسم آن¬ها را سوءتفاهم منفی و سوءتفاهم مثبت می¬گذارم. سوءتفاهم اول به مسلمانان به چشم گروهی وحشی تشنه¬ی خون نگاه می¬کند که دیگران را مجبور می¬کنند یا قرآن را انتخاب کنند و یا آماده¬ی جنگ باشند و پا به هرجا که بگذارند بیداد و ستمگری به راه می¬اندازند. سوءتفاهم دومی صد و هشتاد درجه با اولی فرق می¬کند. می¬شود اسمش را روایت پاستوریزه از اسلام گذاشت و اسلام را دین صلح و محبت معرفی می¬کند. درست مانند کویکرها... اما حقیقت مثل همیشه میان این دو بی¬نهایت قرار می¬گیرد.