در
يادداشت قبل به چيستي و چوني فلسفهي آموزش كلگرا پرداختيم و تفاوتهاي آن را با
فلسفهي آموزش حاكم كه جزئينگر است بررسي كرديم و گفتيم كه فلسفهي آموزش جزئينگر
بخشهاي حياتي و بسيار مهمي از فرآيند آموزش را كنار ميگذرد. در نتيجه دانشآموزان
فرصت تمرين و يادگيري آنها را به دست نميآورند. به همين دليل آنها وقتي از محيط
مدرسه خارج ميشوند و پاي به دنياي واقع ميگذارند ميبينند كه آموختههاشان براي
حل مسائل واقعي دنياي خارج به هيچوجه كافي نيست. و نيازمند آنند كه چيزهاي بسيار
متفاوتي را بياموزند.
در
اين يادداشت و يادداشتهاي پراكندهي آينده به طور خلاصه به اين ميپردازيم كه اين
فلسفهي آموزش چه پيشنهادات و راهكارهايي براي آموزش زبان دارد.
پرداختن
به متن به عنوان يك كل
در
يادداشت قبل گفتيم كه دانشآموز را بايد به حل مساله وا داشت. زيرا چيزي كه در
دنياي واقع اهميت دارد حل مساله است. به علاوه، نميتوان - و نبابد - فرآيند حل مساله
را به اجزاي كوچكتري خرد كرد و فرو كاست و اميدوار بود كه دانشآموزان با آموختن
آنها براي مواجه شدن با چالشهاي دنياي خارج آماده خواهند شد. زيرا در اين فرآيند
خرد كردن، چيزهاي بسيار مهمي از دست ميروند؛ پيشفرضها و مهارتهاي خلاقانهاي
كه حكم ملات را دارند و وظيفهشان اين است كه همهي آن مهارتهاي مجزا را به هم
بچسبانند و در يك كليت منسجم قرار دهند. اين پيشفرضها و مهارتها آنقدر مهم و
ضرورياند كه بدون آنها هر تلاشي براي حل مساله نافرجام خواهد ماند.
اما
اين حرفها چه ربطي به آموزش زبان دارند و اجراي اين فلسفهي آموزش به چه استراتژيهايي
ختم خواهد شد؟