‏نمایش پست‌ها با برچسب آموزش. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آموزش. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ آبان ۱۶, جمعه

تمرين ندانستن؛ روشي سوم براي يادگيري زبان خارجي


[توضيح: پيش از اين كمي درباره‌ي آندره كلاين و نوشته‌هايش در باب زبان‌آموزي نوشته‌ام. قراري كه با خود گذاشته‌ام اين است كه به تدريج مهم‌ترين يادداشت‌هايش را درباره‌ي زبان‌آموزي ترجمه كنم و اينجا بياورم. اين مطلب دومي است كه از آندره كلاين ترجمه مي‌كنم. اين توضيح را هم بدهم كه ترجمه‌ام كاملا وفادارانه نيست و بعضي‌وقت‌ها چيزهايي را هم از خودم اضافه كرده‌ام! اما اين اضافه‌ها بسيار اندك‌اند و صرفا با هدف روشن‌تر كردن بحث اضافه شده‌اند. لينك اصل مطلب هم در انتها مي‌آيد. هركس خواست مي‌تواند همان مطلب اصلي را بخواند...!]

****


اول) دانش قدرت است، اما قدرتي بالقوه است كه بايد به فعل در بيايد.

معمولا دانستن چيزي نياز چنداني به تلاش ندارد. يا من چيزي را مي‌دانم يا نمي‌دانم. و خلاص! اما بخش دشوار ماجرا آنجا ظاهر مي‌شود كه بخواهيم چيزي را كه نمي‌دانيم ياد بگيريم. بگذاريد مثالي بزنم: وقتي شما ياد گرفتيد كه بخش سوم فعل vivre در زبان فرانسهvecu  است، ديگر آن را مي‌دانيد. اما اين فرايند دانستن چطور رخ داده‌است؟ و چطور مي‌توانيد كاري كنيد كه ديگر اين چيز تازه از خاطرتان نرود؟

بياييد اين لحظه‌ي خاص ياد گرفتن چيزي را به طور مجزا بررسي كنيم. منظورم همان لحظه‌اي است كه فورا پس از به خاطر سپردن چيزي مي‌آيد، و پيش از اينكه ما آن را (اغلب) از ياد ببريم.

مثلا، اگر شما به من بگوييد كه الفباي عبري ۲۲ حرف دارد، اين اطلاعات (دانش) جايي در قشر مخ (cerebral cortex) من ذخيره مي‌شود. انگار چيزي را روي هارد كامپيوتر ذخيره كرده باشيد. وقتي اطلاعاتي در مغز ذخيره شد، همانجا مي‌ماند. مي‌شود دوباره از آن استفاده كرد، آن را آپديت كرد يا شايد هم به طور اتفاقي پاك (فراموش) شود. اما يادتان باشد كه اگر من از اين اطلاعات (دانش) استفاده نكنم، بدون تغيير همانجا مي‌ماند تا اينكه روزي حافظه‌ي من، در فرآيندي كاملا طبيعي و محتمل، آن را پاك كند. اين قاعده‌ي كلي را هميشه به ياد داشته باشيد كه ذهن دانسته‌هاي بدون استفاده را دور مي‌ريزد.





خب، اين يعني چه؟ اين يعني دانستن كاملا پسيو (passive) است. اين درست كه مي‌گويند دانش قدرت است، اما دانش صرفا يك پتانسيل و قوه است كه بايد به فعل در بيايد، و گرنه پژمرده مي‌شود و مي‌ميرد...

برگرديم به زبان‌آموزي. اين درست كه در برخي اوقات، يادگيري از روي تكرار (rote learning) مي‌تواند سريع‌ترين راه براي يادگيري اشكال بي‌قاعده‌ي فعل در زباني خارجي باشد، اما در اين حالت هميشه خطر اشباع معنايي (semantic satiation) وجود دارد. يعني تكرار فراوان مي‌تواند به فراموش كردن معنا ختم شود.

بي‌پرده بگويم، ياد گرفتن بخشي مجزا از زبان (خواه لغت و خواه ساخت‌هاي گرامري) به ياد گرفتن آن زبان ختم نخواهد شد. پس بيهوده وقتتان را با حفظ كردن لغات و گرامر تلف نكنيد.  

۱۳۹۳ مرداد ۱۶, پنجشنبه

چگونه زبان آلماني را به سرعت ياد نگيريم

[توضيح: زبان‌آموزي و زير و بم‌هاي آن چيزي است كه هميشه به آن علاقمند بوده‌ام. نوشته‌هاي فراوانم در اين وبلاگ گواه اين موضوع‌اند. اما در يك سال اخير كه شروع به ياد گرفتن زبان آلماني كرده‌ام ماجرا برايم جدي‌تر هم شده‌است و به طور مداوم اينترنت را براي يافتن مطالب به درد بخور در باره‌ي زبان آلماني زير و رو مي‌كنم. در يكي از همين جست‌وجوها به آندره كلاين و نوشته‌هاي بسيار ارزشمند و كاربردي‌اش در باب زبان‌آموزي رسيدم. بدون تعارف، بسيار خوب مي‌نويسد و من نوشته‌هايش را بسيار دوست دارم. براي همين، گفتم شايد بد نباشد به تدريج مهمترين يادداشت‌هايش را در باب زبان‌آموزي ترجمه كنم و اينجا بياورم. اميد كه بتواند گرهي از كار فروبسته‌ي زبان‌آموزان بگشايد. اين اولين ترجمه از يادداشت‌هاي آندره كلاين است. خب، شايد عنوان مطلب باعث شود فكر كنيد فقط به كار آلماني‌خوان‌ها مي‌آيد. بدون ترديد اشتباه مي‌كنيد...! اين يادداشت كوچك شامل نكته‌هاي بسيار ارزشمندي است كه همه‌ي علاقمندان به زبان‌آموزي بايد آن‌ها را آويزه‌ي گوش كنند.]

***

من سال‌هاي زيادي است كه معلم زبان آلماني‌ام. و در اين سال‌ها اين شانس را داشته‌ام كه با دانش‌آموزان زيادي از سراسر دنيا كار كنم، و چيزهاي زيادي را به چشم ببينم. مثلا بسياري از مشكلاتي كه من به عنوان معلم زبان آلماني با آنها مواجه مي‌شوم ريشه در ويژگي‌هاي منحصر به فرد زبان‌هايي دارد كه دانش‌آموزان با آن سخن مي‌گويند؛ يعني زبان مادري آنها. و البته فراتر از اين، هر دانش‌آموز نيز به دليل ويژگي‌هاي شخصي نياز به تمرين‌ها و شيوه‌ي آموزشي متفاوتي دارد.
بنابراين، من به اين جا رسيده‌ام كه نبايد هيچ دستورالعمل كلي و عموميي براي زبان‌آموزان ارائه كنم. چنين راه حل كليي وجود ندارد. به بيان ديگر، تقريبا غير ممكن است كه بتوان شيوه‌ي يكتايي براي يادگيري زبان آلماني [يا هر زبان ديگري] به دست داد كه براي همه‌ي دانشجويان زبان كار كند. پس بهتر است تاكتيك متفاوتي را برگزينم و بگويم كه چه كارهايي فايده ندارند!

خب، اين شما و اين هم كارهايي كه نبايد بكنيد.





۱۳۹۲ بهمن ۲۴, پنجشنبه

برنامه‌اي براي intermediate ها

به نظرم، بدترین حالت در زبان متوسط بودن است. یعنی همان که به آن intermediate می‌گویند. شما نه آنقدر از زبان می‌دانید که - مثلا - بتوانید مشکلاتتان را در فهم متن حل کنید و نه آنقدر تازه‌کارید که موقع دست‌وپنجه نرم کردن با تمرین‌های بیش از حد ساده حوصله‌تان سر نرود و کلافه نشوید. بله، خوشا به حال Advancedها و Elementaryها که تکلیفشان با زبان روشن است. و متوسط‌ها واقعا بیچاره‌اند. مثلا در دبیرستان و دانشگاه چیزهایی جسته و گریخته (و البته هردمبیل!) یاد گرفته‌اند و همین آموخته‌های نصفه و نیمه و کج و معوج وبال گردنشان شده‌است. نه راه پس دارند و نه راه پیش. بسیار دیده‌ام دوستانی را که به همین دلیل در میان زمین و هوا معلق مانده‌اند. می‌گویند بعضی کتاب‌ها و تمرین‌ها خیلی خسته‌کننده‌اند و بعضی خیلی دشوار. نمی‌دانیم چه کنیم.

خب، چه می‌شود کرد؟ این‌ برنامه‌ي پيشنهادي من براي کسانی‌ است که در زبان‌آموزی اندکی راه آمده‌اند و الان دیگر نمی‌دانند چه کار کنند. طبیعتا ادعا ندارم این‌ تنها و تنها شیوه‌ی ممکن برای عبور از گردنه‌ی دشوار متوسط بودن است. اما حداقل می‌توانم ادعا کنم که، در مقام یک خودآموز زبان، از این روش بسیار سود جسته‌ام. 

۱۳۹۲ فروردین ۱۶, جمعه

مفهوم ناتمامیت و امکان استفاده از آن در طراحی دوره‌های آموزشی


زهرا تشویقم می‌کند که فوق لیسانس روانشناسی بخوانم. چندان مخالف نیستم. اما ملاحظاتی هم در کار است. راستش را بخواهید همیشه ملاحظاتی در کار است. می‌گویم برایتان.
لیسانس کوفتی که تمام شد می‌دانستم نمی‌خواهم مدیریت بخوانم. اما اصلا نمی‌دانستم چه می‌خواهم بخوانم. برای همین دانشگاه را ادامه ندادم. به زبان و ترجمه چسبیدم و هر چه سر راهم قرار گرفت ترجمه کردم. اکثرا بی‌ارزش! زمان گذشت و کاملا اتفاقی گذرم به جامعه‌شناسی افتاد. ماکس وبر و گئورگ زیمل و بقیه نخبگان و دیوانگان جامعه‌شناسی. خواندم و خوشم آمد و ادامه دادم و در کنکور هم شرکت کردم که قبول نشدم. اما همچنان با جامعه‌شناسی خوش بودم. ترجمه‌ها هم جهت پیدا کردند. دوباره زمان گذشت و کاملا اتفاقی ترجمه‌ی فارسی کتاب «فلسفه و امید اجتماعی» ریچارد رورتی را خواندم. ترجمه‌ی کتاب نمره‌ی قبول نمی‌گرفت اما می‌توانستی کج‌دار و مریز بفهمی رورتی چه می‌گوید. و من دیدم که به پراگماتیسم - و آن‌طور که بعدها فهمیدم: روایت رورتی از پراگماتیسم، زیرا خیلی‌ها معتقدند که رورتی آموزه‌های اصلی پراگماتیسم را عمیقا زیر و زبر کرده‌است! - علاقه‌مند شده‌ام. از آن زمان بود که پروژه‌ی اصلی‌ام شد ریچارد رورتی. بخش عمده‌ای از مقالات متاخر رورتی را خواندم. مقالات مهم کتاب‌های «فلسفه و امید اجتماعی»، «ناتمامیت، توصیف‌باوری و همبستگی» و «فلسفه در مقام سیاست‌گذاری فرهنگی» را به زبان اصلی خواندم و دیدم که بر عکس نثر درخشان و دل‌انگیز رورتی، ترجمه‌های فارسی دو کتاب اول چنگی به دل نمی‌زنند. سومی هم که اصلا ترجمه نشده‌است.
بگذریم. هنوز هم رورتی را می‌خوانم و هنوز هم از او ترجمه می‌کنم. کتاب «اخلاقیاتی برای امروز» را از او در دست ترجمه دارم. و پراگماتیسم هنوز هم برایم بسیار جذاب و خواندنی است.
اما راستش به مسیرهای دیگر هم فکر می‌کنم. مثلا حقوق بشر و گاهی اوقات فلسفه‌ی اخلاق.
 و حالا زهرا می‌گوید فوق لیسانس روانشناسی بخوان، و من به نظرم می‌آید که چندان هم بد نمی‌گوید. حداقل اینکه رورتی در مقاله‌ای درخشان به فروید می‌پردازد و پیامدهای فلسفی کار او را می‌کاود.
*
به نظرم می‌آید که این مسیر پر پیچ‌وخم - و پیش‌بینی‌ناشدنی - چیزهایی را به من نشان می‌دهد. قدر مسلم اینکه یازده سال پیش که از دانشگاه فارغ‌التحصیل شدم اصلا احتمال نمی‌دادم که روزی به اینجا برسم. هیچ‌کس احتمال نمی‌داد. گذشت زمان و مجموعه‌ای از رخدادهای اتفاقی باعث شد که سر از اینجا در بیاورم.
و البته خیلی‌های دیگر را نیز دیده‌ام که همین بلا سرشان آمده‌است؛ یعنی بعد از سال‌ها سر از جاهایی در آورده‌اند که در ابتدا به مخیله‌شان هم نمی‌گنجیده‌است.
این همان چیزی است که رورتی اسمش را کانتینجسی (Contingency) می‌گذارد. به سختی می‌توان در زبان فارسی یک واژه پیدا کرد که کاملا معادل کانتینجنسی باشد. برای همین مترجمان در ترجمه‌ی آن در مانده‌اند. من فعلا آن را «ناتمامیت» ترجمه می‌کنم. کانتینجنسی یعنی پدیده‌ها بدون طرحی و برنامه‌ای از پیش و مدون دچار تحول می‌شوند و تکامل پیدا می‌کنند. و البته تحولات هم صرفا ناشی از زمان و شانس‌اند. و مهم‌تر از آن اینکه، این فرآیند تکامل مدام در هیچ نقطه‌ای از زمان متوقف نخواهد شد. باز به قول رورتی، هرگز نمی‌توان به استراحت‌گاهی (resting place) رسید و ادعا کرد که جست‌وجو - و تکامل - متوقف شده‌است. شکفتن و نو شدن مدام تا انتهای تاریخ ادامه خواهد داشت. داروین را به یاد بیاورید. مثلا، رورتی در مقاله‌ی درخشان «ناتمامیت جامعه‌ی لیبرال» می‌گوید: «جامعه‌ی لیبرال صرفا محصول زمان و شانس است و بدون هیچ طرحی از پیش تحول پیدا کرده‌است و به وضع کنونی رسیده‌است. و البته این تحول همچنان ادامه خواهد داشت. ما هزار سال پیش گمان می‌کردیم جامعه‌ی ایده‌آل، جامعه‌ای مسیحی خواهد بود. اما اینک دریافته‌ایم که آن تصور اشتباه بود. و امروز فکر می‌کنیم جامعه‌ی ایده‌آل یک جامعه‌ی لیبرال دموکرات است. اما هیچ تضمینی وجود ندارد که مردمان هزار سال آینده نیز چنین عقیده‌ای داشته باشند.» (نقل به مضمون)
البته این ادعا پیامدهای فلسفی متعددی دارد که قصد ندارم به آنها بپردازم. بلکه می‌خواهم به بحث ابتدایی خود بازگردم و بگویم که چنین به نظر می‌رسد که علایق ما نیز کانتینجنسی دارند. و هیچ تضمینی وجود ندارد که ما ده سال آینده نیز علایق امروزمان را داشته باشیم. ممکن است گذشت زمان و رخدادهای اتفاقی ما را وارد مسیرهایی تازه و بسیار متفاوت کند.
زهرا هر وقت درباره‌ی آینده‌مان حرف می‌زند می‌گویم که آینده آبستن حوادث بسیار است و من هیچ درباره‌ی آینده نمی‌دانم و هیچ قولی درباره‌ی آینده نمی‌دهم. و این البته آن چیزی نیست که او انتظار دارد بشنود!  
*
اما بگذارید حرف آخرم را بزنم و خود را خلاص کنم. دوره‌های آموزشی بلندمدت این خطر را دارند که جذابیت خود را برای دانشجو از دست بدهند. زیرا هیچ تضمینی وجود ندارد که علایق فرد ظرف چهارسال - یا شش سال و بیشتر - تغییر نکند. مثلا، کاملا محتمل است که فرد وقتی وارد دوره‌ی لیسانس می‌شود به رشته‌ی مدیریت علاقمند باشد اما ظرف چهارسال علاقه‌ی خود را به این رشته کاملا از دست بدهد. این همان کانتینجنسی است که باید در مورد آن هوشیار بود و آن را به رسمیت شناخت.
بنابراین، حدس من این است که در‌آینده نظام‌های آموزشی مفهوم کانتینجنسی را می‌پذیرند و از آن در طراحی دوره‌های درسی استفاده می‌کنند. در نتیجه، دوره‌های تحصیلی کوتاه‌تر و منعطف‌تر خواهند شد. فوق لیسانس پیوسته یا دکتری پیوسته از رواج می‌افتد و به جای آن‌ها دوره‌های حداکثر یک‌ساله می‌نشیند. و در پایان هر دوره یک‌ساله، دانشجو با کمک مشاوره‌های تحصیلی، علایق خود را مورد ارزیابی انتقادی قرار می‌دهد و برای دوره‌ی یک‌ساله‌ی بعد تصمیم می‌گیرد. او آزاد است که بین رشته‌های مختلف گردش کند و  چیزهایی را که دوست دارد بخواند. البته مشاوران تحصیلی با بررسی سوابق علمی گذشته و علابق فعلی‌اش، پیشنهادهایی به او می‌دهند. اما در هر صورت، این خود اوست که مسیرش را تعیین می‌کند...
نظرم این است که به این ترتیب، فرآیند کسب علم بسیار خلاقانه‌تر و مفیدتر از حالا خواهد شد.
*
خدا را چه دیدید؟ شاید کنکور روانشناسی دادم و قبول شدم و در اواسط دوره‌ی فوق لیسانس، به طور اتفاقی گذارم به یک کتاب مدیریتی خوب افتاد و به مدیریت علاقه‌مند شدم. و روانشناسی را رها کردم و دوباره به مدیریت کوفتی برگشتم.
آن وقت - خوشبختانه یا متاسفانه - دایره کامل خواهد شد!

۱۳۹۲ فروردین ۱۲, دوشنبه

آموزش ترجمه از منظر يك فلسفه‌ی آموزش كل گرا


در يادداشت قبل به چيستي و چوني فلسفه‌ي آموزش كل‌گرا پرداختيم و تفاوت‌هاي آن را با فلسفه‌ي آموزش حاكم كه جزئي‌نگر است بررسي كرديم و گفتيم كه فلسفه‌ي آموزش جزئي‌نگر بخش‌هاي حياتي و بسيار مهمي از فرآيند آموزش را كنار مي‌گذرد. در نتيجه دانش‌آموزان فرصت تمرين و يادگيري آن‌ها را به دست نمي‌آورند. به همين دليل آنها وقتي از محيط مدرسه خارج مي‌شوند و پاي به دنياي واقع مي‌گذارند مي‌بينند كه آموخته‌هاشان براي حل مسائل واقعي دنياي خارج به هيچ‌وجه كافي نيست. و نيازمند آنند كه چيزهاي بسيار متفاوتي را بياموزند.
در اين يادداشت و يادداشت‌هاي پراكنده‌ي آينده به طور خلاصه به اين مي‌پردازيم كه اين فلسفه‌ي آموزش چه پيشنهادات و راهكارهايي براي آموزش زبان دارد.
پرداختن به متن به عنوان يك كل
در يادداشت قبل گفتيم كه دانش‌آموز را بايد به حل مساله وا داشت. زيرا چيزي كه در دنياي واقع اهميت دارد حل مساله است. به علاوه، نمي‌توان - و نبابد - فرآيند حل مساله را به اجزاي كوچكتري خرد كرد و فرو كاست و اميدوار بود كه دانش‌آموزان با آموختن آنها براي مواجه شدن با چالش‌هاي دنياي خارج آماده خواهند شد. زيرا در اين فرآيند خرد كردن، چيزهاي بسيار مهمي از دست مي‌روند؛ پيش‌فرض‌ها و مهارت‌هاي خلاقانه‌اي كه حكم ملات را دارند و وظيفه‌شان اين است كه همه‌ي آن مهارت‌هاي مجزا را به هم بچسبانند و در يك كليت منسجم قرار دهند. اين پيش‌فرض‌ها و مهارت‌ها آنقدر مهم و ضروري‌اند كه بدون آنها هر تلاشي براي حل مساله نافرجام خواهد ماند.
اما اين حرف‌ها چه ربطي به آموزش زبان دارند و اجراي اين فلسفه‌ي آموزش به چه استراتژي‌هايي ختم خواهد شد؟

۱۳۹۱ بهمن ۲۵, چهارشنبه

يادداشت سوم از مجموعه‌ي نگاه ساختاري به كار ترجمه – در جست‌وجوي يك فلسفه‌ي آموزش كل‌گرا – بخش اول


در يادداشت قبل به يك ويژگي خاص ماجراي آموزش در ايران پرداختم و پيش‌فرض‌هاي نينديشيده، زواياي پنهان و پيامدهاي خطرناك آن را مورد بررسي قرار دادم و نشان دادم كه رد اين مشخصه را مي‌توان در ديگر بخش‌هاي فرهنگ نيز پيدا كرد. اما در اين يادداشت هدفم اين است كه به سراغ كل فلسفه‌ي آموزش بروم و از اين ادعا دفاع كنم كه دليل اصلي ناكارآمدي فاجعه‌بار نظام آموزش اين است كه پايه‌هاي آن بر يك فلسفه‌ي آموزش جزئي‌نگر – و سر تا پا غلط - بنا شده‌است و تا زماني كه اين فلسفه‌ي آموزش از بيخ‌وبن دگرگون نشود و جاي خود را به يك فلسفه‌ي آموزش كل‌گرا ندهد، در بر همين پاشنه خواهد چرخيد. به بيان ديگر، بدون يك فلسفه‌ي آموزش كل‌گرا هرگز نمي‌توان ايرادات فراوان نظام آموزش فعلي را برطرف نمود و – تا آنجا كه به بحث ما مربوط مي‌شود – مترجم تربيت كرد. اميدوارم اين يادداشت روشن كند كه چرا دانشكده‌هاي زبان ما نمي‌توانند مترجم تربيت كنند و چرا حتي اساتيد فن و مترجمان باسابقه نيز از اين كار عاجزند. و شايد براي توجيه ناكارآمدي شيوه‌هاي آموزشي خود است كه به كليشه‌هاي بي‌معنا و بي‌ارزشي متوسل مي‌شوند كه همه‌ي ما بارها آن‌ها را از زبانشان شنيده‌ايم. حرف‌هايي از قبيل اينكه مترجم بايد بر زبان مبدا و مقصد مسلط باشد، يا ترجمه چيزي نيست كه بتوان آن را آموزش داد. و يا مترجمي كار جوانانه‌يي نيست...!

در اين يادداشت نيز همچون دو يادداشت قبلي تمركز عمده‌ام روي جان ديويي و انتقادهاي او از نظام آموزشي در امريكاست. به طور مشخص چند فصل از كتاب مهم دموكراسي و آموزش را در نظر دارم. اين فصل‌ها عبارتند از فصل يازده: تجربه و تفكر. فصل دوازده: تفكر در آموزش و فصل سيزده: ماهيت متد. البته تجارب شخصي خودم نيز همچنان سهم بسياري در تدوين اين مجموعه يادداشت دارند. در واقع، مهمترين نكته‌اي كه باعث شد من اصولا به سراغ بحث آموزش بروم نارضايتي شديدم از فضاي مدرسه و دانشگاه در دوران تحصيل - و تجارب بسيار متفاوت و ارزشمندم در مقام يك خودآموز علم - بود. آنچنان كه ديويي مي‌گويد: "هيچ‌كس تا حالا نتوانسته است توضيح دهد كه چرا كودكان در بيرون از محيط مدرسه اين قدر كنجكاوند و سووال مي‌پرسند، ولي در مدرسه و درباره‌ي موضوع درسي كمترين ميزان علاقه و كنجكاوي را نشان مي‌دهند."

۱۳۹۱ دی ۲۲, جمعه

يادداشت دوم از مجموعه‌ی نگاه ساختاری به كار ترجمه - تاملاتي تكميلي درباب سوءتفاهم تسلط


چند توضيح:
الف. اين نوشته طبيعتا ادامه جستار قبلي است. اما جنس تحليل‌هايش كمي تفاوت دارد. راستش اين است كه هدف ابتدايي‌ام همان بود كه در انتهاي يادداشت قبل آورده بودم. يعني پرداختن به ويژگي‌هاي مترجمان و تعريف مترجم خوب. و البته با همان لحن قبلي. اما ديدم كه ضروري است قبل از هر چيز روي نكته‌اي كلي‌تر و بسيار مهم انگشت گذاشت كه عميقا مورد غفلت قرار گرفته‌است و تا مورد بازنگري جدي قرار نگيرد هر تلاشي در حكم آب در هاون كوبيدن خواهد بود. بر همين اساس اين يادداشت به يك مشخصه‌ي خاص در فلسفه‌ي آموزش حاكم بر نظام آموزش در ايران مي‌پردازد و تلاش مي‌كند ارتباط آن را با ديگر ساختارهاي فرهنگ روشن كند. ادعا روشن است: تا وقتي كه اين بيماري درمان نشود در بر همين پاشنه خواهد چرخيد. به این ترتیب، بحث زیر بستری را فراهم می‌کند برای بحث‌های آینده در باب عادت‌های مترجم خوب، ویژگی‌های نقد صحیح و همچنین نحوه‌ی آموزش کار ترجمه به علاقمندان.

ب. در بحث زير من به مباحث پراگماتيست‌ها در باب آموزش - مخصوصا جان ديويي در كتاب دموكراسي و آموزش - نزديك مي‌شوم. هر چند كه بسياري از اين انديشه‌ها به پيش از آشنايي من با پراگماتيسم (به بيان دقيق‌تر، روايت ريچارد رورتي از پراگماتيسم) و جان ديويي بر مي‌گردد و حاصل انديشه‌ها و تجربه‌هاي طولاني خودم است در كار خودآموزي و آموزش. اما شباهت‌ها قابل انكار نيست، هر چند كه نقاط تاكيد فرق مي‌كند. به همين دليل قصد دارم در فرصتي ديگر به طور مفصل به جان ديويي و انتقادهايش به نظام آموزش سنتي در امريكا بپردازم. پس براي اجتناب از تكرار مباحث، در يادداشت زير مباحث مشترك با ديويي را نياورده‌ام. اين يعني يادداشت سوم اين مجموعه صرفا به جان ديويي اختصاص خواهد داشت.

ج. ماهيت بحث به گونه‌اي است كه بيان خطي مباحث كمي در آن دشوار است. ارتباط‌هاي متعدد و متنوعي ميان پاره‌هاي مختلف بحث وجود دارد كه طرح همه‌ي آنها در روندي خطي دشوار مي‌نمايد. در نتيجه، ناگزير آنها را در قالب قطعاتي آورده‌ام كه كم‌كم و با كمك هم پازل كلي را تكميل مي‌كنند.