‏نمایش پست‌ها با برچسب زبان آموزی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب زبان آموزی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ فروردین ۲۰, جمعه

ده فرمان زبان آموزی


 مقدمه)

از گزارش‌های گوگل پیداست که بخشی از مخاطبان این سایت را علاقمندان به زبان‌آموزی تشکیل می‌دهند. خب این بسیار خوب است، زیرا زبان‌آموزی هميشه یکی از علایق عمده‌ی من بوده است و سال‌هاست که به طور خودآموز به این کار مشغول‌ام. البته همیشه هم تلاش کرده‌ام از طريق يادداشت‌هايم در اين وبلاگ تجربیاتم را در این زمینه به دیگران منتقل کنم. مشخصا فکر می‌کنم مفیدترین نوشته‌هایم در مورد یادگیری زبان اینهایند و طبیعی است که عقیده دارم خواندن آنها برای هر کسی که می‌خواهد زبانی تازه را یاد بگیرد مفید است:



چگونه زبان آلماني را به سرعت ياد نگيريم

 

کاربراکتیو و کاربر پسیو؛ تفکیکی سودمند در مهارت‌های لازم برای کار با زبان دوم

 

 تمرين ندانستن؛ روشي سوم براي يادگيري زبان خارجي

 


اما در این یادداشت می‌خواهم ده فرمان زبان‌آموزی را فهرست کنم. عقیده دارم رعایت این نکات فرایند زبان‌آموزی را در مسیر درستی قرار می‌دهد، هرچند الزاما آن را ساده‌تر نمی‌کند. زیرا يادگيري زباني تازه، بنا به طبیعت خود، راه پر سنگلاخی است...

بگذریم. این شما و این ده فرمان زبان‌آموزی:

۱۳۹۴ مرداد ۱۲, دوشنبه

وقتي از فهم متن حرف مي‌زنيم دقيقا از چه حرف مي‌زنيم؟ --- بخش اول

در سلسله يادداشت‌هايي كه به طور متناوب در اين وبلاگ منتشر كرده‌ام هدفم اين بوده كه نشان دهم ترجمه حاصل جمع مجموعه‌اي از مهارت‌هاست كه همه‌ي آنها بايد به خوبي فرا گرفته شوند تا ترجمه‌اي خوب حاصل آيد. البته برخي از اين مهارت‌ها زبانشناختي اند. طبيعي است كه اگر مترجمي ساخت‌هاي نحوي را در زبان مبدا نشناسد نمي‌تواند متني را از آن زبان ترجمه كند. اما بخشي از اين مهارت‌ها از جنسي ديگرند. مشكل هم همين‌جا ظهور مي‌كند. يعني وقتي پاي ترجمه وسط مي‌آيد مهارت‌هاي زبانشناختي ناكافي‌اند. اما متاسفانه تا آنجا كه من ديده‌ام و شنيده‌ام در آموزش ترجمه صرفا بر مهارت‌هاي زباني تكيه مي‌شود. تو گويي آموختن آنها براي دست‌يابي به ترجمه‌اي خوب كافي است. (البته پرداختن به اين بحث كه چرا نظام آموزشي ما به اين سو رفته است مجالي ديگر مي‌طلبد. اما من بر آنم كه اين مساله نسبت تنگاتنگي با «سوء تفاهم تسلط» دارد. و اين چيزي است كه من مدام در مورد بر خطا بودن آن هشدار داده‌ام. بنا دارم كه به همين زودي‌ها در يادداشتي بار ديگر به سوءتفاهم تسلط بپردازم و نيز پيشنهاد دهم كه به جاي استفاده از عبارت بي‌معناي «مترجم بايد بر زبان مبدا و مقصد مسلط باشد» بهتر است از چه عبارتي استفاده كنيم.)

بگذريم، همانطور كه گفتم من در يادداشت‌هاي متعدد به دنبال آن بوده‌ام تا نشان دهم كه ترجمه به مهارت‌هايي غير زبانشناختي نيز نياز دارد، و همين مهارت‌ها اند كه در نهايت كيفيت هر ترجمه‌اي را تعيين مي‌كنند. يكي از اين مهارت‌هاي بسيار حياتي به مساله‌ي فهم متن بر مي‌گردد.  

پرسش اين است كه كي مي‌توانيم بگوييم متني را خوب فهميده‌ايم. يا به زباني ديگر، چطور مي‌توانيم بفهميم فهممان از متن ناقص و نادرست است. چه معياري مي‌توان براي فهم متن --- يا به همان اندازه مهم، نفهميدن متن --- ارائه كرد.

۱۳۹۳ آبان ۱۶, جمعه

تمرين ندانستن؛ روشي سوم براي يادگيري زبان خارجي


[توضيح: پيش از اين كمي درباره‌ي آندره كلاين و نوشته‌هايش در باب زبان‌آموزي نوشته‌ام. قراري كه با خود گذاشته‌ام اين است كه به تدريج مهم‌ترين يادداشت‌هايش را درباره‌ي زبان‌آموزي ترجمه كنم و اينجا بياورم. اين مطلب دومي است كه از آندره كلاين ترجمه مي‌كنم. اين توضيح را هم بدهم كه ترجمه‌ام كاملا وفادارانه نيست و بعضي‌وقت‌ها چيزهايي را هم از خودم اضافه كرده‌ام! اما اين اضافه‌ها بسيار اندك‌اند و صرفا با هدف روشن‌تر كردن بحث اضافه شده‌اند. لينك اصل مطلب هم در انتها مي‌آيد. هركس خواست مي‌تواند همان مطلب اصلي را بخواند...!]

****


اول) دانش قدرت است، اما قدرتي بالقوه است كه بايد به فعل در بيايد.

معمولا دانستن چيزي نياز چنداني به تلاش ندارد. يا من چيزي را مي‌دانم يا نمي‌دانم. و خلاص! اما بخش دشوار ماجرا آنجا ظاهر مي‌شود كه بخواهيم چيزي را كه نمي‌دانيم ياد بگيريم. بگذاريد مثالي بزنم: وقتي شما ياد گرفتيد كه بخش سوم فعل vivre در زبان فرانسهvecu  است، ديگر آن را مي‌دانيد. اما اين فرايند دانستن چطور رخ داده‌است؟ و چطور مي‌توانيد كاري كنيد كه ديگر اين چيز تازه از خاطرتان نرود؟

بياييد اين لحظه‌ي خاص ياد گرفتن چيزي را به طور مجزا بررسي كنيم. منظورم همان لحظه‌اي است كه فورا پس از به خاطر سپردن چيزي مي‌آيد، و پيش از اينكه ما آن را (اغلب) از ياد ببريم.

مثلا، اگر شما به من بگوييد كه الفباي عبري ۲۲ حرف دارد، اين اطلاعات (دانش) جايي در قشر مخ (cerebral cortex) من ذخيره مي‌شود. انگار چيزي را روي هارد كامپيوتر ذخيره كرده باشيد. وقتي اطلاعاتي در مغز ذخيره شد، همانجا مي‌ماند. مي‌شود دوباره از آن استفاده كرد، آن را آپديت كرد يا شايد هم به طور اتفاقي پاك (فراموش) شود. اما يادتان باشد كه اگر من از اين اطلاعات (دانش) استفاده نكنم، بدون تغيير همانجا مي‌ماند تا اينكه روزي حافظه‌ي من، در فرآيندي كاملا طبيعي و محتمل، آن را پاك كند. اين قاعده‌ي كلي را هميشه به ياد داشته باشيد كه ذهن دانسته‌هاي بدون استفاده را دور مي‌ريزد.





خب، اين يعني چه؟ اين يعني دانستن كاملا پسيو (passive) است. اين درست كه مي‌گويند دانش قدرت است، اما دانش صرفا يك پتانسيل و قوه است كه بايد به فعل در بيايد، و گرنه پژمرده مي‌شود و مي‌ميرد...

برگرديم به زبان‌آموزي. اين درست كه در برخي اوقات، يادگيري از روي تكرار (rote learning) مي‌تواند سريع‌ترين راه براي يادگيري اشكال بي‌قاعده‌ي فعل در زباني خارجي باشد، اما در اين حالت هميشه خطر اشباع معنايي (semantic satiation) وجود دارد. يعني تكرار فراوان مي‌تواند به فراموش كردن معنا ختم شود.

بي‌پرده بگويم، ياد گرفتن بخشي مجزا از زبان (خواه لغت و خواه ساخت‌هاي گرامري) به ياد گرفتن آن زبان ختم نخواهد شد. پس بيهوده وقتتان را با حفظ كردن لغات و گرامر تلف نكنيد.  

۱۳۹۳ مرداد ۱۶, پنجشنبه

چگونه زبان آلماني را به سرعت ياد نگيريم

[توضيح: زبان‌آموزي و زير و بم‌هاي آن چيزي است كه هميشه به آن علاقمند بوده‌ام. نوشته‌هاي فراوانم در اين وبلاگ گواه اين موضوع‌اند. اما در يك سال اخير كه شروع به ياد گرفتن زبان آلماني كرده‌ام ماجرا برايم جدي‌تر هم شده‌است و به طور مداوم اينترنت را براي يافتن مطالب به درد بخور در باره‌ي زبان آلماني زير و رو مي‌كنم. در يكي از همين جست‌وجوها به آندره كلاين و نوشته‌هاي بسيار ارزشمند و كاربردي‌اش در باب زبان‌آموزي رسيدم. بدون تعارف، بسيار خوب مي‌نويسد و من نوشته‌هايش را بسيار دوست دارم. براي همين، گفتم شايد بد نباشد به تدريج مهمترين يادداشت‌هايش را در باب زبان‌آموزي ترجمه كنم و اينجا بياورم. اميد كه بتواند گرهي از كار فروبسته‌ي زبان‌آموزان بگشايد. اين اولين ترجمه از يادداشت‌هاي آندره كلاين است. خب، شايد عنوان مطلب باعث شود فكر كنيد فقط به كار آلماني‌خوان‌ها مي‌آيد. بدون ترديد اشتباه مي‌كنيد...! اين يادداشت كوچك شامل نكته‌هاي بسيار ارزشمندي است كه همه‌ي علاقمندان به زبان‌آموزي بايد آن‌ها را آويزه‌ي گوش كنند.]

***

من سال‌هاي زيادي است كه معلم زبان آلماني‌ام. و در اين سال‌ها اين شانس را داشته‌ام كه با دانش‌آموزان زيادي از سراسر دنيا كار كنم، و چيزهاي زيادي را به چشم ببينم. مثلا بسياري از مشكلاتي كه من به عنوان معلم زبان آلماني با آنها مواجه مي‌شوم ريشه در ويژگي‌هاي منحصر به فرد زبان‌هايي دارد كه دانش‌آموزان با آن سخن مي‌گويند؛ يعني زبان مادري آنها. و البته فراتر از اين، هر دانش‌آموز نيز به دليل ويژگي‌هاي شخصي نياز به تمرين‌ها و شيوه‌ي آموزشي متفاوتي دارد.
بنابراين، من به اين جا رسيده‌ام كه نبايد هيچ دستورالعمل كلي و عموميي براي زبان‌آموزان ارائه كنم. چنين راه حل كليي وجود ندارد. به بيان ديگر، تقريبا غير ممكن است كه بتوان شيوه‌ي يكتايي براي يادگيري زبان آلماني [يا هر زبان ديگري] به دست داد كه براي همه‌ي دانشجويان زبان كار كند. پس بهتر است تاكتيك متفاوتي را برگزينم و بگويم كه چه كارهايي فايده ندارند!

خب، اين شما و اين هم كارهايي كه نبايد بكنيد.





۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۸, پنجشنبه

زبان و شهر

الف) شهر

با مصطفي از خانه‌ي طباطبايي بيرون مي‌آييم و به سمت فلكه‌ي صفائيه حركت مي‌كنيم. قرارمان در مرحله‌ي اول گفت‌وگو و سپس خريد چند كتاب است. خيابان صفائيه را به سمت چهارراه بيمارستان پايين مي‌آييم. من درباره‌ي پيتر سينگر حرف مي‌زنم. مصطفي از مطالعات تازه‌اش در اشارات مي‌گويد. ديگر به چهارراه بيمارستان نزديك شده‌ايم كه مصطفي كوچه‌اي را مي‌پيچد. كوچه‌اي كه تاكنون از آن عبور نكرده‌ام. مي‌گويم چه شد مگر مقصدمان خانه‌ي كتاب نبود؟‌ مي‌گويد نه. يك‌راست مي‌رويم كتاب روز. من ديگر مشتري خانه‌ي كتاب نيستم. با اكبري دعوايم شد! كوچه راه ما را كوتاه‌تر مي‌كند. ميانبر زده‌ايم. مصطفي به شوخي مي‌گويد حالا اين كوچه هم خوشحال است كه يك بار به كار ما آمده...

***

هركس كه به شهري ناآشنا سفر كرده باشد مي‌داند كه نقشه‌ي آن شهر تا چه اندازه مي‌تواند مفيد و كارراه‌انداز باشد. نقشه البته ابزار مهمي است. مي‌توان گفت مهم‌ترين ابزاري است كه ما تاكنون توانسته‌ايم براي پرسه زدن در شهر ابداع كنيم. نقشه چيزهاي زيادي را به ما نشان مي‌دهد: ميادين بزرگ شهر كجا واقع شده‌اند، بزرگ‌راه‌ها به كجاها سرك مي‌كشند و .... اما نقشه چيزهاي بسياري را نيز به ما نمي‌گويد. نقشه درباره‌ي بسياري چيزهاي مهم الكن است. نقشه نمي‌داند كه كدام ميادين مهم‌اند. كدام خيابان‌ها ارزشمندند. كجاها به درد قرارهاي عاشقانه مي‌خورند. نقشه حتي ميانبرها را هم نمي‌داند. نقشه ابزار ضعيفي است و بيانگر ضعف‌هاي ناگزير ماست در به تصوير كشيدن آنچه - واقعا - در شهر رخ مي‌دهد. نقشه - بدون ترديد- ابزار چندان كارآمدي نيست اما حيف كه ما تاكنون نتوانسته‌ايم ابزاري كارآمدتر را تخيل كنيم...


۱۳۹۲ بهمن ۲۴, پنجشنبه

برنامه‌اي براي intermediate ها

به نظرم، بدترین حالت در زبان متوسط بودن است. یعنی همان که به آن intermediate می‌گویند. شما نه آنقدر از زبان می‌دانید که - مثلا - بتوانید مشکلاتتان را در فهم متن حل کنید و نه آنقدر تازه‌کارید که موقع دست‌وپنجه نرم کردن با تمرین‌های بیش از حد ساده حوصله‌تان سر نرود و کلافه نشوید. بله، خوشا به حال Advancedها و Elementaryها که تکلیفشان با زبان روشن است. و متوسط‌ها واقعا بیچاره‌اند. مثلا در دبیرستان و دانشگاه چیزهایی جسته و گریخته (و البته هردمبیل!) یاد گرفته‌اند و همین آموخته‌های نصفه و نیمه و کج و معوج وبال گردنشان شده‌است. نه راه پس دارند و نه راه پیش. بسیار دیده‌ام دوستانی را که به همین دلیل در میان زمین و هوا معلق مانده‌اند. می‌گویند بعضی کتاب‌ها و تمرین‌ها خیلی خسته‌کننده‌اند و بعضی خیلی دشوار. نمی‌دانیم چه کنیم.

خب، چه می‌شود کرد؟ این‌ برنامه‌ي پيشنهادي من براي کسانی‌ است که در زبان‌آموزی اندکی راه آمده‌اند و الان دیگر نمی‌دانند چه کار کنند. طبیعتا ادعا ندارم این‌ تنها و تنها شیوه‌ی ممکن برای عبور از گردنه‌ی دشوار متوسط بودن است. اما حداقل می‌توانم ادعا کنم که، در مقام یک خودآموز زبان، از این روش بسیار سود جسته‌ام. 

۱۳۹۲ دی ۱۷, سه‌شنبه

توصیه‌هایی متفاوت برای علاقمندان به یادگیری زبان

تقریبا هر روز با کسانی مواجه می‌شوم که از من می‌خواهند در مورد زبان‌آموزی راهنمایی‌شان کنم. و این که چندبار شروع کرده‌اند و رها کرده‌اند؛ و اینکه نمی‌دانند از کجا شروع کنند؛ و اینکه علاقه دارند اما وقت ندارند! و اینکه چند ترم کلاس زبان رفته‌اند و اتفاقا پیشرفتشان هم خوب بوده اما الان همه‌اش دارد فراموششان می‌شود.

اما چگونه می‌شود زبانی را آموخت؟ این‌ها توصیه‌های من به کسانی‌اند که دوست دارند زبان بیاموزند. شاید کمی متفاوت باشند اما مطمئن باشید بدون در نظر گرفتن این مسائل نمی‌توان زبان یاد گرفت.

*

اول) می‌خواهید زبان بیاموزید. خب، اشکالی ندارد. بروید و یک سال دیگر بیایید!

شاید جمله‌ی بالا به نظرتان مسخره بیاید. اما حقیقتی بسیار مهم در آن نهفته است. ماجرا اینجاست که ما خیلی‌وقت‌ها «واقعا» به یادگیری زبان علاقه نداریم. بلکه صرفا «هوس» کرده‌ایم زبان بلد باشیم. همانطور که گاهی‌وقت‌ها «هوس» می‌کنیم گیتار فلامنکو بزنیم، تانگو برقصیم یا وزن کم کنیم. و هیچ‌وقت هم این هوس‌ها ما را به جایی نمی‌رساند. چرا؟‌ زیرا موفقیت به جز هوش به پشتکار و اراده‌ای پولادین نیاز دارد و تنها «میل واقعی» است که می‌تواند انسان را در چنین مسیرهای دشواری تا انتها به دنبال خود بکشد، و نه هوس. و البته تفاوتی تعیین‌کننده میان «میل واقعی» و «هوس صِرف» وجود دارد. میل واقعی شما را به سرمنزل مقصود می‌رساند و «هوس صرف» در میانه‌ی راه رهایتان می‌کند. اما چگونه می‌توانیم تشخیص بدهیم الان کدام یک در ما به جوش و خروش افتاده‌اند. اینجاست که می‌توانیم از گابریل گارسیا مارکز کمک بگیریم!

۱۳۹۲ مهر ۳۰, سه‌شنبه

آیا ایده‌های توماس کوهن به کار نقد ترجمه می‌آید؟

اول)

دو روز پیش دوستی نادیده، و از خوانندگان این وبلاگ، زنگ زد و نیم‌ساعتی درباره‌ی کار ترجمه صحبت کردیم. گفت‌وشنید خوب و ارزشمندی بود و جالب اینکه در میوه‌فروشی رخ داد! در کنار صحبت‌های مختلف، او سووالی پرسید که تا همین حالا فکر من را به خود مشغول کرده‌است. سووال او این بود: «همه‌جا وقتی صحبت از نقد ترجمه می‌شود فکر می‌کنیم باید معایب ترجمه را بگوییم. اما آیا نقد مثبت هم وجود دارد؟ یعنی می‌توان ترجمه‌ای خوب را نقد کرد و نکات مثبت آن را گفت؟»
به نظرم می‌آید که این سووال می‌تواند چشم‌اندازهای تازه‌ای را در نقد ترجمه باز کند؛ البته به شرط آنکه از زاویه‌ای مناسب به آن پرداخته شود.  

دوم)

ریچارد رورتی جایی درباره‌ی توماس کوهن می‌گوید کتاب او – یعنی ساختار انقلاب‌های علمی – مهم‌ترین کتابی است که در نیم قرن اخیر در حوزه‌ی فلسفه و تاریخ علم نوشته شده‌است. با او موافقم و می‌خواهم اینجا ادعا کنم که چه بسا اندیشه‌های کوهن درباره‌ی تاریخ‌نگاری علم بتوانند به ما در نقد ترجمه هم کمک کنند. بله! معتقدم که ایده‌های توماس کوهن – و مخصوصا انتقادات کوبنده‌ی او بر تاریخ‌نگاری علم به شیوه‌ی سنتی– می‌تواند در نقد ترجمه به کار ما بیاید...

۱۳۹۲ مهر ۲۲, دوشنبه

زبان‌آموزی و تجربه‌ی ادراک متفاوت جهان


اول)

همکاری دارم در اداره که فوق لیسانس حقوق دارد و می‌خواهد دکترا بخواند. خب، چاره‌ای نیست جز سر و کله زدن با زبان انگلیسی. و اینجاست که من وارد کارزار می‌شوم. تقریبا هر روز سووالی برای پرسیدن در چنته دارد. از معنای متن گرفته تا ساخت‌های گرامری. روزی گوشی موبایل به دست ازم می‌خواهد که معنای واژه‌ای را در دیکشنری موبایلی‌اش بخوانم و ترجمه کنم. روزی دیگر با خط خرچنگ قورباغه‌ایش جمله‌ای را نصفه‌ونیمه و پر غلط و با مداد روی کاغذی کج‌وکوله نوشته و از من می‌خواهد آن متن درهم و برهم را رمزگشایی کنم. خلاصه اینکه ماجرایی است.

اما امروز. او امروز صبح کتاب موزائیک در دست سراغم آمد که لطفا این صفحه را برایم ترجمه کن. تمرین بود. در ستون سمت چپ معنای واژه‌ها قرار داشت، و در ستون سمت راست همان واژه‌ها که در جمله‌ها آمده بودند. باید مشخصی می‌کردی که هر توصیف به کدام واژه تعلق دارد.

ستون سمت راست را برایش ترجمه کردم. همه‌ی جملات درباره‌ی آموزش زبان بودند. اینکه زبان‌آموزی چیست و غیره و غیره. حتی اشاره‌ای هم به جناب چامسکی داشت. بگذریم. یکی از آخرین جمله‌هایی که برایش ترجمه کردم چیز عجیبی می‌گفت: اگر شما زبانی را خیلی خوب یاد بگیرید و بتوانید آن را مانند بومی آن زبان صحبت کنید پدیده‌ی خارق‌ا‌لعاده‌ای را تجربه خواهید کرد: دنیا در نظرتان متفاوت با قبل خواهد شد...

دوم)

این روزها که به یادگیری زبان آلمانی مشغولم کمابیش چنین چیزی را تجربه می‌کنم. البته هنوز خیلی کار دارم تا به آن حدی برسم که جمله‌ی بالا می‌گوید. بله، هنوز اول راهم. اما یقینا چیزهایی را تجربه کرده‌ام. گویا جهان دیگر جهان سابق نیست. گویا زبان آلمانی ذره‌بینی بر چشم‌ها – و قوه‌ی ادراکم- گذاشته و من می‌توانم چیزهایی را ببینم که تا پیش از این نمی‌دیدم. مشخصا دوست دارم به ضمایر ملکی فراوان زبان آلمانی اشاره کنم. به نظرم همین مبحث به خوبی نشان می‌دهد که آلمانی‌ها جهان را به شیوه‌ای دیگرگون می‌بینند. شاید دقیق‌تر از ما فارس‌زبان‌ها. در نظر آلمانی‌زبان‌ها اگر صاحب چیزی مونت یا مذکر باشد ضمیر ملکی تفاوت می‌کند. اما البته این تمام ماجرا نیست. ماجرا آنجا پیچیده‌تر می‌شود که حتی خود آن «چیز» هم می‌تواند مذکر یا مونت باشد. و دوباره این عامل هم شکل ضمیر ملکی را تغییر می‌دهد. و همین طور بگیر و برو تا آخر...

این‌ها را مقایسه کنید با ساخت ضمایر ملکی در زبان فارسی. کار دستتان خواهد آمد!