‏نمایش پست‌ها با برچسب برنامه ریزی اجتماعی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب برنامه ریزی اجتماعی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ بهمن ۳, سه‌شنبه

قتل مکن و با همسایه‌ی مجرمت مهربان باش

این روزها در فضای مجازی همه‌جا صحبت از اعدام دو نفر به جرم زورگیری است. سن کم محکومان، عدم تناسب میان جنایت و مکافات و عکس‌های منتشر شده از صحنه‌ی اعدام باعث داغ شدن بازار مشاجرات شده‌است. طبیعتا برخی موافق مجازات اعمال‌شده‌اند و برخی مخالف. مخالفان آن را ناعادلانه و بسیار نامتناسب با بزه انجام‌شده می‌دانند و موافقان می‌گویند که حقشان بوده‌است. مخالفان مدعی‌اند که تحقیقات ثابت کرده‌است اینگونه روش‌ها برای کاهش جرم و جنایت موثر نیست و پیامدهای سوء بسیاری دارد. موافقان در مقابل پاسخ می‌دهند که اگر نزدیکان شما قربانی چنین جنایت‌هایی می‌شدند آن‌وقت درک می‌کردید که – مثلا – قربانی زورگیری شدن چقدر می تواند خطرناک باشد.

طبیعتا قصدم این نیست که به تفصیل وارد این ماجرا شوم. همان‌طور که گفتم موافق و مخالف در این باره بسیار گفته‌اند و نوشته‌اند، و گفتنی‌ها گفته شده. از طرف دیگر، پرداختن به کل ماجرای مجازات اعدام و زوایای مختلف آن و مثلا تصریح بر این نکته که حکومت به هیچ‌وجه حق ندارد در سیاست‌گذاری‌های اجتماعی خود از کنش عقلانی معطوف به هدف – بر اساس اصطلاحات ماکس وبر – عدول کند و بر همین اساس، وظیفه‌ی اکید دارد که در مورد سودمندی شیوه‌هایش در کنترل انواع مختلف بزه‌کاری به شهروندان توضیح دهد و آنها را قانع کند و ... از حوصله‌ی این نوشتار خارج است. و فرصتی دیگر می‌خواهد.

اما هدفم از نوشتن این یادداشت مختصر این است که از زاویه‌ای متفاوت به این ماجرا نگاه کنم و روی نکته‌ای انگشت بگذارم که شاید کمتر کسی به آن توجه کرده باشد، یا حداقل من ندیده‌ام. و آن تقابل خطرناکی است که مجازات‌هایی از این دست میان دو گروه از شهروندان ایجاد می‌کند. تقابلی که نابودکننده‌ی همدردی (Sympathy) و قاتل همبستگی (Solidarity) است؛ مفاهیمی که هر حکومتی اگر می‌خواهد به معنای واقعی کلمه حکومت کند و موجبات سعادت شهروندانش را فراهم آورد ناگزیر است به آنها اهمیتی ویژه دهد. مفاهیمی که بدون آنها ترس و نفرت متقابل بر رابطه‌ی میان شهروندان جامعه حکمفرما خواهد شد و ما را – بدون تعارف – تا سطح جانورانی که صرفا به خود و اطرافیان اندک خود می‌اندیشند تنزل خواهد داد.

اما این دو گروه چه کسانی‌اند؟

گروه اول از کسانی تشکیل می‌شود که در دو ویژگی اساسی مشترک‌اند: اول، تا حالا هیچ‌کس از حلقه‌ی نزدیکانشان مرتکب جرم و جنایت نشده‌است. دوم، آنها دقیقا بر اساس ویژگی اول - و البته به اشتباه - می‌پندارند که در آینده نیز کسی از حلقه‌ی نزدیکانشان گرفتار این مهلکه نخواهد شد. خیالشان راحت است که این ننگ دامنشان را نخواهد آلود. دقیقا بر همین اساس آنها به احتمال زیاد طرفدار مجازات‌های سخت‌گیرانه‌اند. زیرا مجرمان را به هیچ‌وجه جزئی از خودشان نمی‌دانند. مجرمان جزئی از حلقه‌ی آنها نیستند. به جایی دیگر و نژادی دیگر تعلق دارند. شاید نژادی خطرناک. پس دلیلی ندارد که به آنها "رحم" کرد. گروه دوم گروه مجرمان‌ و خانواده‌شان و نزدیکانشان‌اند. آنها با اعمال جنایتکارانه‌شان آسایش گروه اول را سلب کرده‌اند. پس لابد حقشان است که به شدیدترین صورت ممکن مجازات شوند.

صحنه‌ای از فیلم "فیلمی کوتاه درباره‌ی قتل" ساخته‌ی کریشتوف کیشلوفسکی
بله! دوست دارم روی این نکته انگشت بگذارم که مجازات این دو جوان زورگیر، متاسفانه – و به احتمال قریب به یقین - تقابل خطرناک فوق را تشدید می‌کند. تقابلی که دردی به دردهای بی‌شمار این جامعه‌ی رنجور اضافه خواهد کرد. زیرا به جای اینکه این فرصت را در اختیار ما بگذارد که تمرین همدردی و همبستگی با "دیگران " – یعنی کسانی که جزوی از ما نیستند و در حلقه‌ی ما قرار نمی‌گیرند – کنیم، به ما پیام کین‌توزی و انتقام‌گیری خواهد داد.

دوست دارم بگویم که این فرصتی طلایی برای حکومت بود. تا پیامی خوب به هر دو گروه بدهد و این امکان را فراهم آورد که هر دو گروه تمرین همدردی و همبستگی کنند. می‌توانست به گروه اول نشان دهد که مجرمان از سیاره‌ای دیگر نیامده‌اند و از گونه‌ای دیگر نیستند که شایسته‌ی رحم و مروت نباشند. آنها صرفا همسایگان فرودست ما هستند که خطایی سنگین – اما بخشودنی - مرتکب شده‌اند. پس به هیچ وجه مرز سفت و سختی بین ما و آنها وجود ندارد. حکومت می‌توانست به گروه اول بیاموزد که بهتر است یاد بگیرند خود را گاهی اوقات جای مجرمان بگذارند و تصور کنند چه مزه‌ای می دهد اگر خود یا برادر یا یکی از اعضای خانواده‌شان از سر فقر و مسکنت و غفلت دچار خطا بشود و ... دیگران او را به مرگ محکوم کنند. می‌توانست بگوید که ما به اندازه‌ی کافی از نفرت و کین‌توزی بهره برده‌ایم، پس شاید حالا نوبت به همدلی و همدردی رسیده باشد.

البته این تمام کار نبود. باید به گروه دوم نیز چیزهایی می‌آموختیم. اول اینکه کاری که شما کرده‌اید سلامت قربانیان را عمیقا به خطر انداخته‌است، پس مهمترین کاری که باید کرد تلاش برای جبران خطای رخ داده‌است. و نیز کمک به یافتن پاسخی به این سووال که اصولا چرا چنین حوادثی رخ می‌دهند. و البته ما در این راه همراه شما خواهیم بود. زیرا ما شما را جزوی از خود می‌دانیم. بهروزی شما مایه‌ی خوشحالی ماست و بزه‌کاری‌تان باعث شرمندگی ما... و البته ما می‌دانیم که کاملا این احتمال وجود دارد که ما در همین مهلکه گرفتار آییم.

بله. نباید اجازه دهیم تقابل میان قربانی و خطاکار تا این اندازه رادیکال شود. زیرا ما همگی به یک حلقه تعلق داریم...

..........
در همین رابطه بخوانید:
بعدالتحریر1:
وقتی این یادداشت را در فیس‌بوک منتشر کردم، دوستی کامنت گذاشت که پس تکلیف همدردی با  قربانی چه می‌شود. پاسخ روشن است: همدردی با قربانی به معنای تلاش همه‌جانبه برای بهبود آسیب‌هایی است که در جریان ارتکاب جرم دیده، و مطلقا ربطی به اعدام متهم ندارد. یعنی نمی‌توان ادعا کرد که حکومت برای همدردی با قربانی، مجرم را - مثلا - اعدام می‌کند. زیرا نام این کار - رسما - انتقام‌گیری است! و فرض کنید در موقعیتی، قربانی بگوید تنها راه تسکین دردهای من این است که مجرم اعدام شود، طبیعتا حکومت باید به او بفهماند که حاضر نیست چنین کاری کند، زیرا مجازات اعدام پیامدهای اجتماعی عدیده‌ای دارد...


بعدالتحریر 2:
رسول نمازی در فیس‌بوک چیزی نوشته که به نظرم استدلالی قابل توجه است در دفاع از مجازات اعمال شده. من - با تاکید دوباره بر اینکه تمرکز این یادداشت در مرحله‌ی اول بر رد مجازات نیست و به رادیکال شدن تقابل میان قربانی و جانی می‌پردازد - بخشی از آن را اینجا می‌آورم.
"

ميان خشونتي كه از فقر و نياز بر مي‌خيزد و خشونتي كه منشاء آن شرارت انساني است تفاوت وجود دارد. بالا رفتن از ديوار مردم و جيب‌زني و دزدی ضبط ماشين و كيف‌قاپي و مانند اينها تفاوت فراواني دارند با دزدي مسلحانه، ضرب و شتم براي ايجاد ترس و آسيب رساندن به افراد نامسلح براي منقاد كردن آنها. دسته اول، دزدي از روي ناچاري و فقر است كه خود را در مخفي‌كاري و ترس دزد نشان مي‌دهد. دسته دوم نتيجه شرارت و برتري‌جویی و تمايل به سلطه بر بی‌گناهان است و مشخصه آن احساس قدرت و سبعیتی است که در آن مشاهده می‌شود. زورگيري از دسته دوم است و جرمي بسيار جدي. حتي بنظر من اختلاس‌هاي عظيم مالی هم تا این اندازه شرارت‌بار نیستند.
"

۱۳۹۰ تیر ۱, چهارشنبه

ایمان به محمد؛ کنش عقلانی معطوف به هدف یا کنش عقلانی معطوف به ارزش؟

دلیل اصلی اقبال اعراب جاهلی به محمد چه بود؟ مسلما عرب ها به طمع بهشتِ محمد یا ترس از دوزخِ او به اش ایمان نیاوردند. زیرا هنوز محمد و ادعاهاش اعتباری نزدشان نداشت که این داستان ها را باور کنند. این ها گزاره هایی درون دینی بودند که ابتدا باید ایمان می آوردی و در مرحله ی بعد این ها برایت دارای معنا می شد. وگرنه، مشرکان بت پرست که از اساس به زندگی آنجهانی اعتقادی نداشتند که ترس از دوزخ یا طمع بهشت مبنای تصمیم گیری شان باشد...
می اندیشم که دلیل اصلی اقبال آن ها به محمد این بود که آیینی که تبلیغش را می کرد آیینی عقلانی تر از آیین های رقیب در جزیره العربِ آن روز بود. محسن کدیور در همین رابطه، در مقاله ی " اصول سازگاری اسلام و مدرنیته" می نویسد:

« احکام دینی در زمان نزول عقلایی بوده اند، مطابق سیره ی عقلایی آن زمان درک و توجیه می شده اند، به صرف اینکه قائل آن گزاره ها خدا و پیغمبر بوده پذیرفته نمی شده اند، چون فی حد نفسه معقول بوده اند تلقی به قبول می شده اند، بسیاری از این گزاره ها در قالب آیات قرآن یا روایت پیامبر باعث اسلام آوردن کافران شده است، آنها [ یعنی مشرکان ] به دلیل محتوای معقول و صحیح این گزاره ها، آنها را مطابق عقلانیتشان می پذیرفتند. اعتیار این اقوال باعث پی بردن به اعتبار قائل می شده نه برعکس. شنوندگان احکام اسلامی در صدر اسلام این احکام را مطابق عرف آن روز عادلانه و برتر از راه حل های مشابه می یافتند...»*

در واقع جان کلام هم همین است: اعراب جاهلی در یک کنش منطقی- در معنای پاره تویی آن - به محمد ایمان می آوردند، زیرا از یک طرف، آیینی که او عرضه می کرد عادلانه تر، عقلانی تر و منسجم تر از آیین های رقیب بود. راهکارهایش برای حل مشکلات اجتماعی موفق بودند و کارایی شان در عمل ثابت می شد. حتی مابعدالطبیعه ای که او عرضه می کرد نیز پذیرفتنی تر از مابعدالطبیعه ی مشرکان بود، از خدای نادیدنی سخن می گفت، اما این خدای نادیدنی را به خدای عیسی و موسی مربوط می کرد، و یهودیت و مسیحیت در جزیره العرب آن روز ادیان پذیرفته شده ای بودند. و از طرف دیگر، مبلغ این آیین کسی بود که با معیارهای آن روز جامعه ی عرب نمونه ی کامل  انسان نیک و کریم و صادق به حساب می آمد. در همین رابطه معروف است که بسیاری از اعراب به محمد می گفتند که چیزی از آسمان ها و زمین و بهشت و دوزخ و ... نمی فهمیم اما تو را به راستی و درستی می شناسیم. و به همین دلیل به تو ایمان می آوریم.
پس یک بار دیگر: کنش اعراب جاهلی در ایمان آوردن به محمد کنشی منطقی بود. آنها می دیدند که راه حل های محمد عادلانه تر و کاراتر از راه حل های خودشان اند، قصاص و سنگسار و شلاقی که محمد به شان توصیه می کرد مفیدتر از کینه توزی ها و جنگ های قبیله ای بودند، به همین ترتیب حقوقی که برای زنان و بردگان و دیگر حاشیه نشین های جامعه قائل شده بود بسیار برای آنها جذاب می نمود، آنها چیزهایی را به دست می آوردند که حتی در خواب هم نمی توانستند ببینند... این راز موفقیت محمد بود. او به "کنش عقلانی معطوف به هدف" دستور می داد، کنشی که در عین حال "کنش عقلانی معطوف به ارزش" هم بود.
به بیان دیگر، راه حل های او دقیقا مختص جزیره العرب آن زمان طراحی شده بودند. قرار بود نابسامانی های جامعه ی بدوی و بیابانی شبه جزیره ی عرب را حل کنند... نمی توانستند نسبت به مشکلات موجود بی تفاوت باشند. بله! محمد چاره ی دیگری نداشت. نمی توانست بی توجه به واقعیات جامعه، دستوراتی بدهد و زیردستانش را مجبور به اجراشان کند. طبیعتا، این دستورات به نتایج فاجعه باری ختم می شدند، زیرا بی توجه به واقعیات موجود طراحی شده بودند. نتیجه چه می شد؟ جامعه ی نوپای ی مسلمانان هر روز دستخوش مشکلات و نابسامانی های بیشتری می شد، مشکلاتی که دقیقا ناشی از اجرای دستورات پیامبر بودند. البته پیامبر نیز گوشش به حرف دیگران بدهکار نبود که اجرای این احکام دارد وضع را بد و بدتر می کند.
در این حالت، آنها که خارج از حلقه ی اسلام بودند، جامعه ایی را می دیدند که روز به روز بیشتر در باتلاق مشکلات خودساخته فرو می رود. مشاهده ی این وضع کافی بود تا اساسا از خیر ایمان آوردن به محمد و آیین تازه اش بگذرند. این آیین هیچ برتریی بر آیین های خودشان نمی توانست داشته باشد...
اما او موفق شد، زیرا راهکارهاش مخصوص جزیره العرب آن زمان طراحی شده بودند. و البته هر زمان و هر مکانی راهکارهای خاص خودش را می طلبد...

...........
* حق الناس / محسن کدیور/ صص 40 و 41

۱۳۹۰ خرداد ۲۱, شنبه

پارادوکس اجرای احکام اسلامی در یک دولت ملی- چند تصویر

1- یکی از غم انگیزترین خاطراتم مربوط می شود به سفر به ارومیه و زیارت کلیسای ننه مریم و البته دیدار و گفت و گو با آشوریان آنجا. طبق معمول هم صحبت از محدودیت ها شد و این که در اجرای مراسم مذهبی شان دچار مشکل اند. و البته خیلی هاشان - مخصوصا جوان ترها- به فکر مهاجرت افتاده اند. اما دردناک تر از همه اینکه جوان ها که مطمئن بودند اینجا دیگر جاشان نیست و امروز و فردا باید بروند اسم های غربی برای خود انتخاب کرده بودند. بله! در میان آشوریان ارومیه، بودند کسانی که نامشان ریچارد بود یا پیتر...
2- چنین چیزی در یزد هم برایم اتفاق افتاد. جنب آتشکده ی زرتشتیان فروشگاهی بود که چیزهای زینتی چوبی و نمادهای زرتشتی می فروخت. زنی بود میانسال. خودش هم زرتشتی بود. گفت که بچه هایم رفته اند. خیلی هامان رفته ایم. ادامه داد که من نمی دانم چه کنم. اینجا بمانم یا نه. گفت دعا کنید که دفعه ی بعد می آیید اینجا من مانده باشم...
3- حسینیه ی دراویش گنابادی را که در خیابان صفاییه قم تخریب کردند ما همانجا بودیم. درست ترش اینکه نیم ساعتی پس از پایان غائله رسیدیم. محشر صغرایی بود! کف خیابان پر از خاک و آجر و سنگ بود. خلق الله که هم الی ماشاءالله آمده بودند. ساختمانی سوخته بود و رد سیاه دود روی دیوارهاش دیده می شد. جوانکی در قاب پنجره نشسته بود و داشت با لذتی عجیب چهارچوب را از ریشه در می آورد!...
*
خیلی ها از یهودی ها هم سال هاست که مهاجرت کرده اند. به کجا؟ اسرائیل! بهاییان را هم چنان تحت فشار قرار داده ایم که اصلا معلوم نیست چرا تا حالا مانده اند 

*

قرن ها بود که همه ی ما - مسلمان و مسیحی و یهودی و بهایی و درویش- داشتیم کنار هم به خیر و خوشی زندگی می کردیم. همه نگاه قابل احترامی به هم داشتند. هیچ کس به دنبال حذف آن یکی نبود. اما الان همه در دنیا پراکنده شده ایم. باز به یاد می آورم فردای روز تخریب حسینیه ی دراویش را... که راننده ی تاکسیی با بهت و حیرت می گفت که ما تا یادمان است از این جماعت فقط خوبی دیده ایم!
*
دوست دارم برگردم به تقسیم بندی انواع کنش در دستگاه وبر. این نوع رفتار با دیگرکیشان مطابق با کدام نوع کنش است: کنش عقلانی معطوف به ارزش است یا کنش عقلانی معطوف به هدف؟!

۱۳۹۰ خرداد ۲۰, جمعه

پارادوکس اجرای احکام اسلامی در یک دولت ملی- 2

همانطور که در یادداشت قبلی آوردم دولت ملی چیزی است و حکومت های پیشامدرن ( حکومت پیامبر و سایر خلفا و... در زمان صدر اسلام ) چیزی از اساس متفاوت. در آنجا اصل، حاکم بود و دینی که داشت. گروه بیعت کنندگان هم دور او گرد می آمدند. هرکس با حاکم - و در نتیجه، با دین او - بیعت می کرد در داخل حکومت به حساب می آمد و از تمام مزایای آن نیز استفاده می کرد. اما اگر کسی بیعت نمی کرد، حالا به دلیل مخالفت با شخص حاکم یا دین رسمی - یا باید پول می داد، یا شال و کلاه می کرد و رفت جایی دیگر. طبیعتا نه در مبدا کسی مانع این کارش می شد و نه سر مرز مقصد ازش می پرسیدند که برای چه می خواهی داخل ولایت ما شوی. به همین خاطر، ما با گروهی همگن و فیلتر شده از همکیشان مواجه بودیم که دور حاکم حلقه زده بودند و باش بیعت کرده بودند. به همین دلیل حکومت حق طبیعی خود می دید که شیوه ی مطلوب کشورداری خود را به اجرا بگذارد. طبیعتا کسی هم اعتراضی نمی کرد زیرا مردم از قبل فیلتر شده بودند.
چنین وضعیتی به هیچ وجه در دولت های ملی مدرن وجود ندارد. مهمترین ویژگی دولت ملی وجود مرزهای سفت و سخت و قوانین محصور کننده است. هرجایی که متولد شوی تابعیت همان جا را به ت می دهند و این تابعیت - جز در موارد خاص - تا آخر عمر با توست. پس در دولت های ملی فرآیند فیلترینگ (!) به هیچ وجه رخ نمی دهد. ناراضیان و بیعت نکردگان با حاکم نمی توانند از حکومت او " خارج" شوند. آنها چون امکان خروج از داخل مرزهای حکومت را ندارند دارای حقی می شوند که مردم در دوران پیشا مدرن ازش بی بهره بودند. آنها " اصل" می شوند. برخلاف اشکال حکومت در دوران قدیم که اصل حاکم بود و دینی که داشت.
مساله ی اصلی همین است. کشور در دوران مدرن " ملک مشاع" است. دیندار و ملحد، مسلمان و مسیحی و یهودی و بهایی، سیاه و سفید، فارس و کرد و بلوچ در آن به یک اندازه حق دارند. زیرا همه در داخل مرزهای دولت ملی متولد شده اند و امکان خروج از آن را ندارند. به همین دلیل، همه ی آنها حق دارند که - به شرط عدم ایجاد مزاحمت برای دیگران- به همان شیوه ی مورد پسند خویش زندگی کنند و اعمال دینی مورد نظر خویش را به جا بیاورند. اصل این است که همه ساکن یک کشورند و فرع این است که به ادیان متفاوت معتقدند. در نتیجه، گروهی حق ایجاد محدودیت برای گروهی دیگر را ندارد. مفهوم " دین رسمی" در دولت ملی نیز بی معناست. هر که در داخل مرزها متولد شده حق دارد که هر دینی داشته باشد، یا حتی از اساس ملحد باشد. کسی حق ایجاد مزاحمت برای او را ندارد. زیرا اصولا کسی دارای حق بیشتری به نسبت با دیگری نیست. بر همین اساس، همه حق دارند تلاش کنند شیوه ی مطلوب کشورداری شان اجرا شود، البته به صورت مسالمت آمیز.
می اندیشم که این استدلال مهمی است در نقد آنها که برای توجیه مدل حکومت مطلوبشان به صدر اسلام متوسل می شوند...

پارادوکس اجرای احکام اسلامی در یک دولت ملی

می اندیشم که دینداران تکلیفشان با احکام اجتماعی دین معلوم نیست. بالاخره کنششان موقع اجرای این احکام کنش عقلانی معطوف به هدف است یا کنش عقلانی معطوف به ارزش- معلوم است که این دو اصطلاح را در معنای وبری شان به کار می برم.
نمی خواهم بحث های کهنه را در باب نسبت علم و دین دوباره نبش قبر کنم. نه! حوصله ی این کار را ندارم. حرف اصلیم این است که اگر روزی به این نتیجه رسیدیم که اجرای فلان دستور دینی - بر اساس یافته های علمی و تجربی و عقل سلیم - به نتایج مخربی می انجامد تکلیفمان چیست؟ تکلیف دینداری مان چه می شود؟
بگذارید باز به وبر برگردم. این دستورات را چرا اجرا می کنیم. آیا به این دلیل اجراشان می کنیم که اجراشان به نفع جامعه است، یا نه... کاری به نتیجه شان نداریم. به دنبال عمل به تکلیف دینی مان هستیم؟ کنش عقلانی معطوف به هدف می کنیم یا کنش عقلانی معطوف به ارزش؟
( ناگفته پیداست که دینداران در این مساله سیاستی یک بام و دو هوا دارند. هرگاه یافته ای علمی، حکمی دینی را اثبات کند دو دستی آن را می چسبند... و هر گاه یافته ای علمی، حکمی را نقض کند می گویند که علم به آن درجه از پیشرفت نرسیده است...
می اندیشم که این استدلال بسیار چرند و مضحک است... ما مقهور زمان خویش ایم. چاره ی دیگری نیز نداریم. همانطور که انبیا نیز مقهور زمان خویش بودند. محمد می توانست ادعا کند که روزی خواهد رسید که سلاح هایی قدرتمندتر از شمشیر اختراع می شوند. پس بهتر است از شمشیر استفاده نکنیم. بله! می توانست چنین حکم کند. اما نکرد. برای اینکه جنگ جویان جاهلی دمار از روزگارش در می آوردند!)
مساله این است که دین از ما کدام را می خواهد و ادعایش چیست؟ تعبد می خواهد یا عقلانیت؟ پاس داشتن اصول و ارزش ها می خواهد یا دو دو تا چهارتا کردن؟
اما پاس داشتن اصول و ارزش های دینی - و بی توجهی به پی آمدها- نتایج فاجعه باری به دنبال خواهد داشت. نمی توان سنگسار کرد و جلوی نفرت از دین و دینداران را گرفت. نمی توان حکم به قطع دست داد و شاهد رواج الحاد نبود...نمی توان فروش مشروبات الکلی را ممنوع کرد و با پدیده ی مسمومیت و مرگ ناشی از مصرف مشروبات تقلبی مواجه نشد. نمی توان نسبت به تنوع طلبی جنسی بی توجهی کرد و جلوی رواج پدیده ی زنان خیابانی را - که مشتری هاشان اغلب مردان متاهل اند - گرفت. این فجایع و ناهنجاری های اجتماعی همه ناشی از توجه ی افراطی به اجرای کورکورانه ی اصول و فرامین دینی اند... و البته فراموش کردن قانون پیامدهای ناخواسته...
کنایه آمیز اینکه برخی شان مستقیما نقض غرض اند. می خواهند دین را در جامعه پیاده کنند اما رسما و طبیعتا به نفرت شهروندان از دین و دینداری می انجامند و ... انجامیده اند.
در واقع چالش اصلی هم همین است. سیاست گذاران می خواهند دین را در جامعه پیاده کنند. اما نتیجه ی کارهاشان دور شدن مردم است از باورهای دینی... اگر هم بخواهند مردم را به دین علاقمند کنند باید از خیر اجرای احکام دینی بگذرند... پارادوکسی است برای خودش!

می اندیشم که حکومت دینی در دوران مدرن چیز غریبی است...!

..................
پی نوشت:
به نظرم بخشی از مشکل به درک کهنه از مفهوم حاکمیت و دولت بر می گردد. تا قبل از دوران مدرن چیزی به نام دولت ملی وجود نداشت و انسان ها محصور در مرزهای سیاسی نبودند. پس اگر از روش حکومت سفت و سخت علی رضایت نداشتی کافی بود شال و کلاه کنی و بروی زیر بیرق معاویه. اگر هم از انجا خسته می شدی می رفتی یک قبرستان دیگر. راه باز بود و جاده دراز. سر راه هم هیچ کس ازت نمی پرسید که خرت به چند. اما در دوران مدرن دیگر از این خبرها نیست. مجبوری در همان خراب شده ای که متولد شده ای بمانی و به هر ترتیب بسوزی و بسازی... این همان نکته ای است که طرفداران حکومت دینی عمدا یا سهوا ازش غفلت کرده اند...

۱۳۸۹ اسفند ۵, پنجشنبه

قانون پیامدهای ناخواسته و آتشی که از آن بر جان منطقه افتاده است...


1- رابرت کی مرتون، جامعه شناس بزرگ امریکایی، در ایران چندان شناخته شده نیست. در بین منابع  کنکور ارشد جامعه شناسی تنها  کتاب " نظریه ی جامعه شناسی در دوران معاصر ( ریتزر / ثلاثی ) "چند صفحه ی محدودی به او پرداخته است و  کتاب های جورواجور دیگری هم که مروری بر آرا و نظریات جامعه شناسان کلاسیک و معاصر ارائه کرده اند نیز اغلب به سادگی از کنار او گذشته اند. وقتی هم که اسمش را در سایت کتابخانه ملی جستجو می کنی می بینی که فقط یک کتاب ازش ترجمه شده است: مشکلات اجتماعی و نظریه ی جامعه شناختی / ترجمه ی نوین تولایی/ انتشارات امرکبیر 1385 ( هر چند که عنوان اصلی کتاب چیز دیگری است ( Contemporary Social Problems) و معلوم نیست به چه دلیل مترجم محترم، عنوان آن را این چنین به فارسی برگردانده است. ) و این کتاب هم البته جزو کتاب های مهم و تاثیر گذار او نیست. به این دلیل که وقتی، مثلا، اسمش را در گوگل اسکالر جستجو می کنی می بینی که کتاب دیگرش، یعنی نظریه ی اجتماعی و ساختار اجتماعی ( Social theory and social structure ) بیش از 12 هزار ارجاع خورده است. در رتبه ی بعد هم کتاب های او در زمینه ی جامعه شناسی علم قرار دارند. و باز هم به این دلیل که او را از سردمداران جامعه شناسی علم می دانند؛ همانطور که در ابتدای مدخل ویکی پدیا نیز آمده است. 
غرض این که ما، فارس زبان ها، از خواندن آثار یکی از مهمترین جامعه شناسان معاصر محروم مانده ایم.

۱۳۸۹ دی ۹, پنجشنبه

یاس فلسفی و امید جامعه شناختی

1- از دیدارهای جسته و گریخته ای که با دکتر مرادی داشتیم چیزهای زیادی یاد گرفتم. اما فکر می کنم مهمترین درسی که به م داد درس امیدواری بود. یادم می آید آن روزی را که در رستورانی اطراف خیابان آذربایجان ناهار می خوردیم و او با همان لهجه ی اصفهانی کهنه اش وضع امروز را با دهه ی 60 مقایسه می کرد و می گفت که شما جوان ها خیلی ناشکری می کنید و الان هرچه باشد از سال های دهه ی 60 خیلی فضا بازتر است و شما هم بهتر است به جای غرغر کردن بیخود، از کارهای هر چند کوچک اما موثر شروع کنید. ممکن است خیلی ها با این نظر مخالف باشند اما فکر می کنم این سخن بهره ی زیادی از حقیقت برده است...
2- جنسی دیگر از این نوع امیدواری را در آثار کارل پوپر هم دیده م.کارل پوپر فیلسوفی است که امید زیادی به پروژه ی مدرنتیه دارد و معتقد است که تاثیر پیشرفت های علمی را بر بهبود کلی وضع بشر نمی توان انکار کرد.  او مخالف خوانی های بی پایان منتقدان مدرنیته - و مخصوصا متفکران آلمانی مکتب فرانکفورت- را به پشیزی نمی گیرد. در نگاه عقل سلیمی او معلوم است که وضع بشر امروز از صدسال پیش و دویست سال پیش بهتر شده است. کاملا آشکار است که علم و تکنولوژی مدرن به کمک انسان امروز آمده و در تخفیف دردها و رنج ها به او یاری رسانده اند. این ها چیزهایی نیستند که بشود انکارشان کرد. سر کارل فیلسوفی است که دغدغه های اجتماعی فراوانی دارد. همین دغدغه های اجتماعی او را به اتخاذ رویکرد عملی و ممکن - و نه آرمانی - سوق داده است. در نظر او ایدئولوژی های یوتوپیایی و مهندسی های اجتماعی کل گرا، ناگزیر، به خشونت منجر خواهند شد. چاره ی کار در مهندسی اجتماعی جزء به جزء است. درست همان چیزی که دکتر مرادی می گفت؛ کارهای هرچند کوچک اما موثر...
3- این اواخر که آثار علی میرسپاسی را می خوانم با روایت مشابهی از امید برخورد کرده م. میرسپاسی کاملا تحت تاثیر پراگماتیسم امریکایی است و مدام از رورتی و دیویی فکت می آورد. او امید جامعه شناختی کسانی مانند دیویی و رورتی را در مقابل یاس فلسفی هایدگر ( و نمونه ی ایرانی اش : فردید )، نیچه و فوکو می گذارد. از منظر او جامعه شناسی پروژه ای امیدوارانه و ممکن است و به همین دلیل شباهتی  فراوان با دموکراسی دارد. میرسپاسی از همین منظر انتقادهایی بسیار کوبنده به روشنفکران فلسفه خوانده ی ایرانی- جواد طباطبایی، آرامش دوستدار و عبدالکریم سروش- وارد می کند و آن ها  را متهم می سازد که برای حل مشکل ایران، راه حل هایی یوتوپیایی، ناممکن و تخریبی ارائه می کنند. راه حل های این روشنفکران نیز از جنس همان ایدئولوژی های آرمانگرایانه ای است که پوپر تمام عمر با آنها مبارزه کرد.
می اندیشم که میرسپاسی در انتقادهایش بر این سه روشنفکر ایرانی کاملا بر حق است...
4- سووال اینجاست که چطور می توان بین دکتر مرادی - فیلسوف علم از مکتب آلمان -، کارل پوپر- منتقد همیشگی اندیشمندان آلمانی- و دیویی و رورتی- پراگماتیست های امریکایی- ارتباطی مناسب و کارا برقرار کرد...
  

۱۳۸۹ آبان ۱۸, سه‌شنبه

ارزش های متوسط همچون بیابانی خالی از تابلوهای راهنما


دیشب دوباره بحثی شد درباره ی کتاب کیوساکی ( پدر پولدار، پدر فقیر ) و ارزش های متوسط. طرف مقابل مثل همیشه روی ارزش های والای انسانی مثل قناعت، مناعت طبع، مصرف کمتر و حفظ محیط زیست تاکید می کرد و معتقد بود چنین کتاب هایی در تعارض با ارزش های والای انسانی هستند. به علاوه باعث نابودی محیط زیست (!) و هزار تا کوفت و زهرمار دیگر می شوند! طبیعتا من هم، همانطور که قبلا هم گفته م و نوشته م، مخالف این حرف های غیر واقع گرایانه بودم و مثل همیشه روی لزوم به رسمیت شناختن ارزش ها و علایق متوسطی مثل علاقه به ثروت، شهرت، غریزه ی جنسی، باده نوشی، قماربازی و ... تاکید کردم.
طبیعتا دوباره به نتیجه ای نرسیدیم. شاید به این خاطر که من صورت بندی درستی از استدلال هام ارائه نکردم. لابد چون، به اشتباه، فکر می کنم موضعم آنقدر عقلانی است که فهمش نیاز به تلاش زیادی ندارد- همانطور که گفتم... به اشتباه!
بگذریم.
اما... اینجا نمی خواهم دوباره حرف های تکراری گذشته ام را تکرار کنم. بلکه به دنبال آنم تا از منظری متفاوت به قضیه نگاه کنم. حرف هایم را در احکامی چندگانه می آورم و تذکر می دهم این ها هم مانند قبلی ها در واقع صورت بندی های خامی هستند از طرح و اندیشه ای کلی در باب بازگشت به عقلانیت ارزشی و لزوم به رسمیت شناختن ارزش های متوسط. امید که بتوانم این طرح را به جای درست و درمانی برسانم.