‏نمایش پست‌ها با برچسب جامعه شناسی سیاسی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب جامعه شناسی سیاسی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ اردیبهشت ۳۱, جمعه

مدخل ريچارد رورتي در كتاب «شرح حال‌هايي در نظريه‌ي اجتماعي معاصر» - بخش دوم

نوشته‌ي بريان ترنر

نظريه‌ي اجتماعي و خدمات رورتي به آن

اصالت تاريخ و نسبي‌انديشي
در اين بحث، من صرفا به اين مي‌پردازم كه پراگماتيسم رورتي چه اهميتي در تحليل حقوق، تحمل، و عدالت دارد. پراگماتيسم رورتي بي‌شباهت به جامعه‌شناسي علم نيست، زيرا در نظر هردوشان توجيه يك ادعاي علمي نيازمند مخاطب است و مخاطب مفهومي جامعه‌شناختي، در شكل اعلاي آن، است. درست مانند جامعه‌شناسي، پراگماتيسم رورتي نسبي‌انديش دانسته شده‌است، اما او خود اين عقيده‌ي خام را رد مي‌كند كه نسبي‌انديشي يعني هر عقيده‌اي به خوبي عقيده‌هاي ديگر است. به او اتهام مي‌زنند كه اين نوع نسبي‌انديشي جوانان را فاسد مي‌كند. اين اتهامات مضطربش مي‌كردند، پس در آثار اخير خود به طور مداوم به معضل نسبي‌انديشي مي‌پرداخت. به نظر من، تلقي او از نسبي‌انديشي به خوبي در داخل جريان اصلي جامعه‌شناسي علم قرار مي‌گيرد. من باب مثال، او ادعا مي‌كند كه بنيان‌باوران اصرار مي‌ورزند كه صدق‌ها يافتني‌اند، حال آنكه نسبي‌انديش‌ها مدعي‌اند كه ساخته مي‌شوند يا ابداع مي‌شود. به طور خلاصه، علم برساخته‌اي اجتماعي است.
با اين حال، او مفهوم مقايسه‌ناپذيري را غيرعقلاني دانسته و به آن تاخته‌است. ترجمه ميان زبان‌هاي مختلف كاري دشوار است، اما صرف وجود آن نشان مي‌دهد كه مقايسه‌ناپذيري در مقام رويكردي غالب در فرهنگ‌هاي بشري تصوري معقول و مستدل نيست. خدمت رورتي به آموزه‌ي حقوق بشر در انتقادات او به برنامه‌هاي نسبي‌انديشانه‌ي حداكثري نهفته‌است. رورتي براي تشريح مواضع فلسفي خود مكررا به بررسي‌هاي انسان‌شناسانه و گاه جامعه‌شناسانه متوسل مي‌شود، حال آنكه به طوركلي، جامعه‌شناسي و انسان‌شناسي نسبت به مطالعه‌ي حقوق بشر بي‌توجهي كرده‌اند. در سال‌هاي اخير، مداخله‌ي نظريه‌هاي پست‌مدرن در باب تفاوت، ديگربودگي و عدالت به اين فقدان علاقه حتي دامن هم زده‌است. منتقدان نظريه‌ي پست مدرن عموما ادعا كرده‌اند كه نظريه‌ي پست‌مدرن نمي‌تواند هيچ نوع راهنمايي اصيلي براي باور سياسي يا، مهم‌تر از آن، كنش سياسي عرضه كند زيرا سراپا مدهوش نسبي‌انديشي است و از رويكرد اخلاقي جديي بهره نبرده‌است. نظريه‌پردازان پست‌مدرن رويكردي آيرونيك و پارادوكسيكال در باب واقعيت سياسي دوران ما ارائه مي‌كنند كه به ترديد و شك‌گرايي فلسفي راديكال در خصوص تعهد سياسي منجر مي‌شود، و مانع از هرگونه مشاركت سياسي فراگير مي‌شود. البته در نظر برخي منتقدان پوزيتيويسم در علوم اجتماعي مانند لئو استروس، اين نسبي‌انديشي سابقه‌ي طولاني‌تري دارد و مي‌توان، من باب مثال، رد آن را در مشاجره‌ي قرن نوزدهمي بر سر اصالت تاريخ گرفت. فلسفه‌ي علوم اجتماعي ماكس وبر با آن تلاش محتاطانه‌اش براي از ميان بردن تمايز ميان ارزش-صدق محصول مستقيم اصالت تاريخ است. در اين بستر، مفيد فايده است كه به مقالات رورتي در باب حقوق بشر و سياست بپردازيم، زيرا او از يك طرف به دنبال آن است تا هرگونه راه‌حل مبتني بر نظريه‌ي كلان را براي حل مسائل مرتبط با سياست و اخلاق رد كند، و از طرف ديگر، او چندان دل خوشي از نسبي‌انديشي توصيف‌باور ندارد؛ اگر اين رويكرد بخواهد امكان دستيابي به همبستگي و تعهد را زير سووال ببرد.

۱۳۹۲ خرداد ۲۷, دوشنبه

کنش‌گران ایرانی و روایت یاس

اول)

حسن روحانی انتخابات ریاست جمهوری را برد. طبعا خوشحالم. حسن روحانی اصلاح‌طلب نیست. کاملا پیداست که دوست هم ندارد اصلاح‌طلب خوانده شود. اما دعوایمان که بر سر نام‌ها نیست. همین که راست سنتی با تمام وجود خطر راست جدید را حس کرد و حاضر شد برای شکست دادن آن با اصلاح‌طلب‌ها همکاری کند اتفاق مبارکی است. همین که ناطق نوری و هاشمی و خاتمی توانستند ماجرا را به خوبی مدیریت کنند اتفاق مبارکی است. تصمیم استراتژیک عارفِ اصلاح‌طلب برای انصراف به نفع روحانیِ راست سنتی اتفاق مبارکی است. همان‌طور که گفتم بر سر نام دعوا نمی‌کنیم، اما پیش‌بینی می‌کنم این انتخابات آبستن طفل سیاسی تازه‌ای باشد. حالا از پدری اصلاح‌طلب و مادری راست سنتی، فرزندی داریم که هنوز نمی‌دانیم نامش چیست...

دوم)

روزهای پیش از انتخابات صحنه‌ی جدالی بود میان تحریمی‌ها از یک طرف، و امیدواران از طرف دیگر. بخش عمده‌ای از تحریمی‌ها انعکاس‌دهنده‌ی روایت یاس* بودند. بر اساس نظر روایت‌گران یاس، تنها راه چاره‌ی مشکلات ایران این است که در چشم به هم زدنی، تمام سیاست‌مداران و مقامات و کارگزاران فعلی ایران از صحنه‌ی روزگار محو شوند و جای آنها را لیبرال‌هایی خوش‌پوش و دموکرات‌ بگیرند. البته کاش خواسته‌شان به جابجایی انسان‌ها محدود می‌شد. آنها به علاوه خواستار آنند که، باز هم در چشم به هم زدنی، تمام ساختارهای معیوب، نهادها و قوانین تحدیدکننده‌ی آزادی، رسوم غیردموکراتیک و ... نیست و نابود شوند و به جای آنها نهادهای مستقل، قوانین لیبرالی و سنت‌های مبتنی بر تساهل و تسامح بنشیند.


روایت‌گران یاس به چیزی کمتر از این راضی نیستند. به همین خاطر در نظر آنها هیچ تفاوتی میان روحانی و جلیلی (و خاتمی و احمدی‌نژاد) نیست. از نظر آنها کارگزاران نظام جمهوری اسلامی (از اصلاح‌طلب گرفته تا راست تندرو) همه سر و ته یک کرباسند. پس تنها چاره‌ی کار این است که با عصایی جادویی آنها را به دیار عدم فرستاد و به جاشان جفرسون‌ها و فرانکلین‌ها و توماس پین‌ها را نهاد.

البته که این پروژه‌ای غیرعملی و یوتوپیایی است. در بهترین حالت به یاس، و در بدترین حالت به عدم مدارای خشونت‌طلبانه و تخریب دستاوردهای اندک موجود منجر خواهد شد.

سوم)

روایت یاس از ما کنش‌گران عرصه‌ی سیاست انتظار دارد  نظرگاهی خداگونه** داشته باشم. و دقیقا بدانیم بهترین، کوتاه‌ترین و سریع‌ترین راه برای نیل به دموکراسی – در کامل‌ترین صورت خود – چیست؛ از ما می‌خواهد وقت را تلف نکنیم و دست به آزمون و خطا نزنیم. از ما می‌خواهد بهترین اهداف را تصور کنیم و برای رسیدن به آنها بهترین ابزارها را به کار گیریم. از نظر روایت‌گران یاس هر شیوه‌ای به جز این محکوم است و باید تمام نیروها را برای کارشکنی در آن به کار برد.
بدیهی است که این سودایی از اساس باطل است. و حتی کوچک‌ترین شباهتی هم به فرآیند تحول دموکراتیک در جهان غرب ندارد. روایت‌گران یاس پیش از هر چیز باید درک کنند که دموکراسی پروژه‌ای خلاقانه است. به این معنا که ما به هیچ‌وجه نمی‌توانیم بدانیم کدام ابزارها می‌توانند – در اینجا و در این زمان – به بهترین نحو هدفمان را تحقق بخشند. به همین دلیل چاره‌ای جز آزمون و خطا نداریم. آزمون و خطایی که گاهی اوقات باعث می‌شود سر از بن‌بست در بیاوریم. و مجبور شویم راه رفته را اندکی بازگردیم. و البته که رسیدن به بن‌بست نیز خود دانشی بسیار بافایده است. زیرا به ما می‌گوید که در مسیر نیل به هدف کدام ابزارها به کار ما نمی‌آیند. (مثلا، تا سال‌ها اندیشیده می‌شد تحریم انتخابات می‌تواند گزینه‌ای مناسبی برای تحقق هدف باشد. اما تجربه‌ی سال‌های اخیر، کنش‌ورزان ایرانی را در این مورد دچار تردید جدی کرد. و ما میوه‌ی این تردید جدی را روز جمعه چشیدیم. البته باز این به معنای آن نیست که تحریم قطعا گزینه‌ی بی‌فایده‌ای است و یا می‌توانیم از روی یقین ادعا کنیم هرگز به آن باز نخواهیم گشت. چه بسا روزی در آینده کنش‌گران ایرانی یک بار دیگر به طور جدی به تحریم بیندیشند.)

و البته کاش سختی ماجرا به انتخاب ابزار درست ختم می‌شد. واقعیت این است که ما به هیچ‌وجه نمی‌توانیم حتی از هدف نیز تصور درستی داشته باشیم. هدف چیزی نیست که ما ابتدا تمام و کمال آن را تصور کنیم و سپس به دنبال ابزارهایی برای نیل به آن بگردیم. هدف در فرآیند نیل به آن بازسازی/بازتعریف/اصلاح می‌شود. جهان غرب در ابتدای مسیر خود به سمت جامعه‌ی دموکراتیک، به هیچ وجه نمی‌دانست که جامعه‌ی دموکراتیک چگونه چیزی است و چطور از کار در خواهد آمد.

به طور خلاصه، پروژه‌ی دموکراتیک پروژه‌ای همراه با اصلاح دایم است. ما به طور مداوم تصورمان را از هدف مورد تجدیدنظر قرار می‌دهیم، و به همین ترتیب ابزارهای خود را برای نیل به هدف بهبود می‌بخشیم.

و البته این چیزی نیست که روایت‌گران یاس قادر به درک و پذیرش آن باشند. آنها دنیایی خیالی را ذهن دارند. دنیایی که در آن نیل به دموکراسی کاری این چنین دشوار، طولانی و نفس‌گیر نیست. آنها از سر ناآگاهی گمان می‌کنند جهان غرب این مسیر را به آسانی پیموده‌است. از نظر روایت‌گران یاس، دموکراسی «آنجاست». صرفا کمی آنطرف‌تر قرار دارد. کامل و با تمام جزئیاتش. کافی است چشمانمان را باز کنیم تا آن را ببینیم. دستانمان را دراز کنیم تا آن را بگیریم. کافی است قدمی برداریم تا از نقطه‌ی صفر به نقطه‌ی صد برسیم.

ناگفته پیداست که این خیالی باطل و بسیار خطرناک است و به تمایل برای تخریب دستاوردهای هرچند کوچک اما مهم موجود می‌انجامد.

چهارم)

از این منظر، به خوبی می‌توان تلاش سایت خودنویس را برای تخریب هرچه تا حالا به دست آورده‌ایم درک کرد. سایت خودنویس به طور تمام وقت مشغول بسط و انتشار روایت یاس است. و در این راه حتی از انجام اعمال ناجوانمردانه نیز ابایی ندارد. از نظر گردانندگان سایت خودنویس، حالا که نمی‌توانیم در چشم به هم زدنی به صد برسیم بهتر است که همیشه روی صفر بمانیم...



پانوشت‌ها:
* اصطلاح «روایت یاس» را از علی میرسپاسی گرفته‌ام. مخصوصا کتاب «روشنفکران ایرانی؛ امید اجتماعی و یاس فلسفی.
** اصطلاح God’s point of view یا God’s-eye view of thing را از هیلری پوتنام گرفته‌ام.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۴, سه‌شنبه

یادمان باشد که بازی هیچ‌وقت تمام نمی‌شود


اول.
یادم می‌آید هشت سال پیش را. انتخابات به دور دوم کشیده شده بود و همه‌ی نیروهای تحول‌خواه تمام امکانات خود را بسیج کرده بودند تا هاشمی بر احمدی‌نژاد پیروز شود. در یکی از آن روزها، در دفتر کاری در خیابان چهارمردان قم، نشسته بودیم. محمد–ص با عصبیت سیگار می‌کشید و می‌گفت: «اگر احمدی‌نژاد در انتخابات پیروز شود دیگر ایران جای زندگی کردن نیست و من از ایران می‌روم.» و من نیز با خود فکر می‌کردم که چطور می‌توانم این چهار سال احتمالی را تحمل کنم. گمانم این بود که با پیروزی احمدی‌نژاد دنیا به آخر خواهد رسید.
احمدی‌نژاد بازی را برد و محمد هم از ایران رفت. او حالا در نروژ زندگی می‌کند. و من – مانند خیلی‌های دیگر – اینجا ماندم. آن چهار سال احتمالی تبدیل به هشت سال شد. و ما واقعا دوران سختی را تجربه کردیم؛ از هرجهت. مشخصا، من به دلیل ماجراهای بعد از انتخابات حتی دستگیر هم شدم؛ ده روز در بازداشتگاه وزارت اطلاعات و حدود سه ماه در زندان لنگرود قم.
بله. دوران تنگی را گذراندیم و اقتصاد کشور متلاشی شد. اما جان‌سختی به خرج دادیم و زنده ماندیم. و و این روزگار تلخ‌تر از زهر گذشت. و البته دنیا هم به آخر نرسید. و حالا به دوران بعد از احمدی‌نژاد فکر می‌کنیم.

۱۳۸۹ دی ۹, پنجشنبه

یاس فلسفی و امید جامعه شناختی

1- از دیدارهای جسته و گریخته ای که با دکتر مرادی داشتیم چیزهای زیادی یاد گرفتم. اما فکر می کنم مهمترین درسی که به م داد درس امیدواری بود. یادم می آید آن روزی را که در رستورانی اطراف خیابان آذربایجان ناهار می خوردیم و او با همان لهجه ی اصفهانی کهنه اش وضع امروز را با دهه ی 60 مقایسه می کرد و می گفت که شما جوان ها خیلی ناشکری می کنید و الان هرچه باشد از سال های دهه ی 60 خیلی فضا بازتر است و شما هم بهتر است به جای غرغر کردن بیخود، از کارهای هر چند کوچک اما موثر شروع کنید. ممکن است خیلی ها با این نظر مخالف باشند اما فکر می کنم این سخن بهره ی زیادی از حقیقت برده است...
2- جنسی دیگر از این نوع امیدواری را در آثار کارل پوپر هم دیده م.کارل پوپر فیلسوفی است که امید زیادی به پروژه ی مدرنتیه دارد و معتقد است که تاثیر پیشرفت های علمی را بر بهبود کلی وضع بشر نمی توان انکار کرد.  او مخالف خوانی های بی پایان منتقدان مدرنیته - و مخصوصا متفکران آلمانی مکتب فرانکفورت- را به پشیزی نمی گیرد. در نگاه عقل سلیمی او معلوم است که وضع بشر امروز از صدسال پیش و دویست سال پیش بهتر شده است. کاملا آشکار است که علم و تکنولوژی مدرن به کمک انسان امروز آمده و در تخفیف دردها و رنج ها به او یاری رسانده اند. این ها چیزهایی نیستند که بشود انکارشان کرد. سر کارل فیلسوفی است که دغدغه های اجتماعی فراوانی دارد. همین دغدغه های اجتماعی او را به اتخاذ رویکرد عملی و ممکن - و نه آرمانی - سوق داده است. در نظر او ایدئولوژی های یوتوپیایی و مهندسی های اجتماعی کل گرا، ناگزیر، به خشونت منجر خواهند شد. چاره ی کار در مهندسی اجتماعی جزء به جزء است. درست همان چیزی که دکتر مرادی می گفت؛ کارهای هرچند کوچک اما موثر...
3- این اواخر که آثار علی میرسپاسی را می خوانم با روایت مشابهی از امید برخورد کرده م. میرسپاسی کاملا تحت تاثیر پراگماتیسم امریکایی است و مدام از رورتی و دیویی فکت می آورد. او امید جامعه شناختی کسانی مانند دیویی و رورتی را در مقابل یاس فلسفی هایدگر ( و نمونه ی ایرانی اش : فردید )، نیچه و فوکو می گذارد. از منظر او جامعه شناسی پروژه ای امیدوارانه و ممکن است و به همین دلیل شباهتی  فراوان با دموکراسی دارد. میرسپاسی از همین منظر انتقادهایی بسیار کوبنده به روشنفکران فلسفه خوانده ی ایرانی- جواد طباطبایی، آرامش دوستدار و عبدالکریم سروش- وارد می کند و آن ها  را متهم می سازد که برای حل مشکل ایران، راه حل هایی یوتوپیایی، ناممکن و تخریبی ارائه می کنند. راه حل های این روشنفکران نیز از جنس همان ایدئولوژی های آرمانگرایانه ای است که پوپر تمام عمر با آنها مبارزه کرد.
می اندیشم که میرسپاسی در انتقادهایش بر این سه روشنفکر ایرانی کاملا بر حق است...
4- سووال اینجاست که چطور می توان بین دکتر مرادی - فیلسوف علم از مکتب آلمان -، کارل پوپر- منتقد همیشگی اندیشمندان آلمانی- و دیویی و رورتی- پراگماتیست های امریکایی- ارتباطی مناسب و کارا برقرار کرد...
  

۱۳۸۹ مهر ۱۷, شنبه

وظیفه ی حکومت در مواجهه با حملات مسلحانه چیست؟ ریشه یابی یا انتقام گیری.

در خبرها از قول مقامات نظامی و امنیتی ایران آمده است که دو عامل حمله ی تروریستی پنج شنبه در سنندج کشته شده اند. اینجا، اینجا  یا اینجا. در آن حمله ی تروریستی 5 نفر از اعضای پلیس کشته و 9 نفر نیز مجروح شده بودند.
چیزی که در این نوع خبررسانی بسیار جلب توجه می کند کاهش وظیفه ی نهادهای امنیتی از کشف ریشه های جرم و پیش گیری از آن به انتقام جویی صرف و کورکورانه از عاملان فرضی و احتمالی حادثه است. به بیان دیگر، حتی یک بار شاهد آن نیستیم که یکی از مقامات حکومتی، مثلا، در تلویزیون حاضر شده و اشاره ای هر چند گذرا به مباحث علمی در این زمینه – از قبیل ضرورت کشف انگیزه های مجرمان، تلاش برای جلوگیری از تکرار چنین حوادثی از راه شناخت دقیق عوامل اجتماعی، سیاسی و فرهنگی موثر بر پدیده ی تروریسم و ...-  کند. گویی ماجرا نه شورش یک گروه بر علیه حکومتی مستقر که دعوای میان دو باند مافیایی و رقیب است. یکی با وحشی گری زن و بچه ها را به کام مرگ می فرستد و دیگری با انتقام جویی هر کسی را که به دستش برسد از دم تیغ می گذراند و با سرمستی جنون آمیزی حتی بر تعداد کشته شدگان حریف نیز تاکید و به آن مباهات می کند.

۱۳۸۹ شهریور ۲۵, پنجشنبه

استقلال یا دست نشاندگی؟

دیشب بحثی گرفت در کتابفروشی امیرکبیر. من بودم و محمد بود و حسینی بود و حمید آقا و یکی دو نفر دیگر از بچه ها که نمی شناختمشان. حالا کاری نداریم به اسمشان.
بحث این بود که آیا در هر صورت استقلال سیاسی ترجیح دارد به زیردست بیگانه ها بودن. و آیا ما که در زمان شاه استقلال سیاسی نداشتیم و در عوضش مقداری رفاه داشتیم راضی تر بودیم تا الان که به اصطلاح استقلال سیاسی داریم اما در عوض اش وضع اقتصادی و سیاسی و بین المللی مان این قدر درب و داغان است؟
حسینی یک طرف بود و همه ی ما یک طرف. او بر استقلال سیاسی تاکید می کرد اما ما نه... می گفتیم در مقایسه ی میان الان و زمان محمدرضا معیار استقلال و عدم استقلال سیاسی چیز چندان تعیین کننده ای نیست. مردم رفاه می خواهند و البته این که حقوق و آزادی هایشان به رسمیت شناخته شود. حالا این که این خواسته ها در نظامی مستقل یا فاقد استقلال تامین شود دیگر در درجه ی دوم اهمیت قرار دارد. این هم جمع بندی مطالبی که دیشب مطرح شد و الان به ذهنم می رسند:
1- وقتی قرار است حاکمان تحقیرمان کنند، به زندانمان بیندارند، ابتدایی ترین حقوقمان را نقض کنند و به جایمان تصمیم بگیرند آیا اهمیتی دارد که نامشان چیست و مستقلانه این کار را می کنند یا نه از جایی دیگر دستور می گیرند؟ جواب من منفی است. وقتی هر دوشان – حاکم مستقل یا دست نشانده – به یک اندازه من را سرکوب می کنند طبیعتا استقلال و عدم استقلالشان اهمیتی ندارد. از هر دو به یک اندازه متنفرم. شاید هم از اولی – هموطنی که بدون دستور گرفتن از بیگانه تحقیرم می کند و به زندانم می اندازد و به خاک سیاهم نشانده است- بیشتر متنفر باشم.

۱۳۸۹ شهریور ۱۳, شنبه

از روی دست جامعه شناس

[ بنا به نظر هانا آرنت ] جنبش های توتالیتر ایدئولوژیی یکپارچه را عرضه می دارند که بیشتر متناسب با ذهن انسان توده ای است تا مطابق با واقعیت. توده های بی ریشه در سایه ی این ایدئولوژی از تکان های زندگی واقعی مصون می مانند. ایجاد تبلیغات و هراس لازمه ی ایدئولوژی توتالیتر است. تبلیغات و ارعاب دو روی یک سکه را باز می نماید. در جهان توتالیتر، توده های بی ریشه از راه تخیل محض احساس امنیت می کنند و از ضربات بی پایانی که تجارب و زندگی واقعی بر انسان و آرزوهایش وارد می کند رهایی می یابند. نیروی تبلیغات توتالیتر در توانایی آن در بستن درهای واقعیت به روی توده هاست. و ارعاب حتی پس از آنکه رژیم های توتالیتر به اهداف روانشناختی شان دست می یابند همچنان ادامه می یابد. وحشت واقعی ارعاب در این است که بر مردمی یک سره مطیع حاکم می شود... هدف هراس انگیزی ساختن انسانی جدید است... هراس دو کار عمده می کند: یکی اینکه فضای رابطه میان انسان ها را نابود می سازد. و دوم اینکه با استفاده از ایدئولوژی و بسیج اراده های فردی، با هدف تحمیل منطق ایدئولوژی بر خرد فرد،  رابطه ی انسان با واقعیت را ویران می سازد...
*
( تاریخ اندیشه های سیاسی قرن بیستم ( جلد دوم: لیبرالیسم و محافظه کاری)، نوشته ی حسین بشیریه)