‏نمایش پست‌ها با برچسب از رنجی که می بریم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب از رنجی که می بریم. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۲, یکشنبه

وقتی می گوییم «ملاک حال فعلی افراد است» دقیقا چه می‌گوییم؟

یک)

 حسین دوست چندین ساله‌ی شماست که دختری به نام ایران دارد. ایران دم بخت است. خواستگاری دارد به نام میم-الف. و شما سال‌هاست که میم-الف را می‌شناسید. حسین از شما می‌خواهد که نظرتان را درباره‌ی میم-الف بگویید. شما پاسخ می‌دهید که من بیش از ده سال است که میم-الف را می‌شناسم و در این سال‌ها هیچ بدیی از او ندیده‌ام. این حرف شما سندی محکم است در تایید شخصیت میم-الف. در نتیجه، بین میم-الف و ایران ازدواج در می‌گیرد.

اما چهارسال از ازدواج که می‌گذرد میم-الف بنا به ناسازگاری می‌گذارد. مثل آب خوردن دروغ‌های شاخدار می‌گوید و حرف‌های ناشایست می‌زند و چرند می‌بافد و عربده می‌کشد. تا جایی که چیزی به فروپاشی روحی و جسمی ایران نمانده. 

این وضعیت غریبی است. حسین گله‌مندانه به سراغ شما می‌آید. هر چه باشد شما بودید که میم-الف را کاملا تایید کردید. پس، لاجرم، بخش زیادی از تقصیر بر گردن شماست. حسین از شما می‌خواهد حالا که کار از کار گذشته لااقل برای تسلای خاطر آسیب دیدگان هم که شده به اشتباه خود اعتراف کنید و معذرت بخواهید. اما شما زیر بار نمی‌روید. می‌گویید من در این مورد کوچکترین تقصیری ندارم و این میم-الف ربطی با آدم چهار سال پیش ندارد. می‌گویید من در چند سالی که او را می‌شناختم حتی یک بدی هم از او ندیدم. و رفتار امروزش هیچ ارتباطی با گذشته‌اش ندارد. این درست که او از زمین تا آسمان تغییر کرده اما بیچارگی ایران ربطی به من ندارد. من میم-الف آن زمان را تایید کردم. و حق هم داشتم. پس گناهی بر گردن من نیست. من میم-الف چهارسال پیش را تایید کردم که انسانی صادق و شریف بود. اما مسئول رفتار این اژدهای هفت‌سر فعلی نیستم.

خب. تا اینجای کار حق با شماست. شما که علم غیب نداشته‌اید. و توجیه‌تان پذیرفتنی است. و این غیرممکن نیست که شخصی به یکباره آدم متفاوتی بشود. و متخصصان امر حتی نشان داده‌اند که گاهی اوقات ضایعه‌ای مغزی می‌تواند فرشته‌ای نیکوصفت را به جنایتکاری روانی تبدیل کند.

۱۳۹۱ بهمن ۳, سه‌شنبه

قتل مکن و با همسایه‌ی مجرمت مهربان باش

این روزها در فضای مجازی همه‌جا صحبت از اعدام دو نفر به جرم زورگیری است. سن کم محکومان، عدم تناسب میان جنایت و مکافات و عکس‌های منتشر شده از صحنه‌ی اعدام باعث داغ شدن بازار مشاجرات شده‌است. طبیعتا برخی موافق مجازات اعمال‌شده‌اند و برخی مخالف. مخالفان آن را ناعادلانه و بسیار نامتناسب با بزه انجام‌شده می‌دانند و موافقان می‌گویند که حقشان بوده‌است. مخالفان مدعی‌اند که تحقیقات ثابت کرده‌است اینگونه روش‌ها برای کاهش جرم و جنایت موثر نیست و پیامدهای سوء بسیاری دارد. موافقان در مقابل پاسخ می‌دهند که اگر نزدیکان شما قربانی چنین جنایت‌هایی می‌شدند آن‌وقت درک می‌کردید که – مثلا – قربانی زورگیری شدن چقدر می تواند خطرناک باشد.

طبیعتا قصدم این نیست که به تفصیل وارد این ماجرا شوم. همان‌طور که گفتم موافق و مخالف در این باره بسیار گفته‌اند و نوشته‌اند، و گفتنی‌ها گفته شده. از طرف دیگر، پرداختن به کل ماجرای مجازات اعدام و زوایای مختلف آن و مثلا تصریح بر این نکته که حکومت به هیچ‌وجه حق ندارد در سیاست‌گذاری‌های اجتماعی خود از کنش عقلانی معطوف به هدف – بر اساس اصطلاحات ماکس وبر – عدول کند و بر همین اساس، وظیفه‌ی اکید دارد که در مورد سودمندی شیوه‌هایش در کنترل انواع مختلف بزه‌کاری به شهروندان توضیح دهد و آنها را قانع کند و ... از حوصله‌ی این نوشتار خارج است. و فرصتی دیگر می‌خواهد.

اما هدفم از نوشتن این یادداشت مختصر این است که از زاویه‌ای متفاوت به این ماجرا نگاه کنم و روی نکته‌ای انگشت بگذارم که شاید کمتر کسی به آن توجه کرده باشد، یا حداقل من ندیده‌ام. و آن تقابل خطرناکی است که مجازات‌هایی از این دست میان دو گروه از شهروندان ایجاد می‌کند. تقابلی که نابودکننده‌ی همدردی (Sympathy) و قاتل همبستگی (Solidarity) است؛ مفاهیمی که هر حکومتی اگر می‌خواهد به معنای واقعی کلمه حکومت کند و موجبات سعادت شهروندانش را فراهم آورد ناگزیر است به آنها اهمیتی ویژه دهد. مفاهیمی که بدون آنها ترس و نفرت متقابل بر رابطه‌ی میان شهروندان جامعه حکمفرما خواهد شد و ما را – بدون تعارف – تا سطح جانورانی که صرفا به خود و اطرافیان اندک خود می‌اندیشند تنزل خواهد داد.

اما این دو گروه چه کسانی‌اند؟

گروه اول از کسانی تشکیل می‌شود که در دو ویژگی اساسی مشترک‌اند: اول، تا حالا هیچ‌کس از حلقه‌ی نزدیکانشان مرتکب جرم و جنایت نشده‌است. دوم، آنها دقیقا بر اساس ویژگی اول - و البته به اشتباه - می‌پندارند که در آینده نیز کسی از حلقه‌ی نزدیکانشان گرفتار این مهلکه نخواهد شد. خیالشان راحت است که این ننگ دامنشان را نخواهد آلود. دقیقا بر همین اساس آنها به احتمال زیاد طرفدار مجازات‌های سخت‌گیرانه‌اند. زیرا مجرمان را به هیچ‌وجه جزئی از خودشان نمی‌دانند. مجرمان جزئی از حلقه‌ی آنها نیستند. به جایی دیگر و نژادی دیگر تعلق دارند. شاید نژادی خطرناک. پس دلیلی ندارد که به آنها "رحم" کرد. گروه دوم گروه مجرمان‌ و خانواده‌شان و نزدیکانشان‌اند. آنها با اعمال جنایتکارانه‌شان آسایش گروه اول را سلب کرده‌اند. پس لابد حقشان است که به شدیدترین صورت ممکن مجازات شوند.

صحنه‌ای از فیلم "فیلمی کوتاه درباره‌ی قتل" ساخته‌ی کریشتوف کیشلوفسکی
بله! دوست دارم روی این نکته انگشت بگذارم که مجازات این دو جوان زورگیر، متاسفانه – و به احتمال قریب به یقین - تقابل خطرناک فوق را تشدید می‌کند. تقابلی که دردی به دردهای بی‌شمار این جامعه‌ی رنجور اضافه خواهد کرد. زیرا به جای اینکه این فرصت را در اختیار ما بگذارد که تمرین همدردی و همبستگی با "دیگران " – یعنی کسانی که جزوی از ما نیستند و در حلقه‌ی ما قرار نمی‌گیرند – کنیم، به ما پیام کین‌توزی و انتقام‌گیری خواهد داد.

دوست دارم بگویم که این فرصتی طلایی برای حکومت بود. تا پیامی خوب به هر دو گروه بدهد و این امکان را فراهم آورد که هر دو گروه تمرین همدردی و همبستگی کنند. می‌توانست به گروه اول نشان دهد که مجرمان از سیاره‌ای دیگر نیامده‌اند و از گونه‌ای دیگر نیستند که شایسته‌ی رحم و مروت نباشند. آنها صرفا همسایگان فرودست ما هستند که خطایی سنگین – اما بخشودنی - مرتکب شده‌اند. پس به هیچ وجه مرز سفت و سختی بین ما و آنها وجود ندارد. حکومت می‌توانست به گروه اول بیاموزد که بهتر است یاد بگیرند خود را گاهی اوقات جای مجرمان بگذارند و تصور کنند چه مزه‌ای می دهد اگر خود یا برادر یا یکی از اعضای خانواده‌شان از سر فقر و مسکنت و غفلت دچار خطا بشود و ... دیگران او را به مرگ محکوم کنند. می‌توانست بگوید که ما به اندازه‌ی کافی از نفرت و کین‌توزی بهره برده‌ایم، پس شاید حالا نوبت به همدلی و همدردی رسیده باشد.

البته این تمام کار نبود. باید به گروه دوم نیز چیزهایی می‌آموختیم. اول اینکه کاری که شما کرده‌اید سلامت قربانیان را عمیقا به خطر انداخته‌است، پس مهمترین کاری که باید کرد تلاش برای جبران خطای رخ داده‌است. و نیز کمک به یافتن پاسخی به این سووال که اصولا چرا چنین حوادثی رخ می‌دهند. و البته ما در این راه همراه شما خواهیم بود. زیرا ما شما را جزوی از خود می‌دانیم. بهروزی شما مایه‌ی خوشحالی ماست و بزه‌کاری‌تان باعث شرمندگی ما... و البته ما می‌دانیم که کاملا این احتمال وجود دارد که ما در همین مهلکه گرفتار آییم.

بله. نباید اجازه دهیم تقابل میان قربانی و خطاکار تا این اندازه رادیکال شود. زیرا ما همگی به یک حلقه تعلق داریم...

..........
در همین رابطه بخوانید:
بعدالتحریر1:
وقتی این یادداشت را در فیس‌بوک منتشر کردم، دوستی کامنت گذاشت که پس تکلیف همدردی با  قربانی چه می‌شود. پاسخ روشن است: همدردی با قربانی به معنای تلاش همه‌جانبه برای بهبود آسیب‌هایی است که در جریان ارتکاب جرم دیده، و مطلقا ربطی به اعدام متهم ندارد. یعنی نمی‌توان ادعا کرد که حکومت برای همدردی با قربانی، مجرم را - مثلا - اعدام می‌کند. زیرا نام این کار - رسما - انتقام‌گیری است! و فرض کنید در موقعیتی، قربانی بگوید تنها راه تسکین دردهای من این است که مجرم اعدام شود، طبیعتا حکومت باید به او بفهماند که حاضر نیست چنین کاری کند، زیرا مجازات اعدام پیامدهای اجتماعی عدیده‌ای دارد...


بعدالتحریر 2:
رسول نمازی در فیس‌بوک چیزی نوشته که به نظرم استدلالی قابل توجه است در دفاع از مجازات اعمال شده. من - با تاکید دوباره بر اینکه تمرکز این یادداشت در مرحله‌ی اول بر رد مجازات نیست و به رادیکال شدن تقابل میان قربانی و جانی می‌پردازد - بخشی از آن را اینجا می‌آورم.
"

ميان خشونتي كه از فقر و نياز بر مي‌خيزد و خشونتي كه منشاء آن شرارت انساني است تفاوت وجود دارد. بالا رفتن از ديوار مردم و جيب‌زني و دزدی ضبط ماشين و كيف‌قاپي و مانند اينها تفاوت فراواني دارند با دزدي مسلحانه، ضرب و شتم براي ايجاد ترس و آسيب رساندن به افراد نامسلح براي منقاد كردن آنها. دسته اول، دزدي از روي ناچاري و فقر است كه خود را در مخفي‌كاري و ترس دزد نشان مي‌دهد. دسته دوم نتيجه شرارت و برتري‌جویی و تمايل به سلطه بر بی‌گناهان است و مشخصه آن احساس قدرت و سبعیتی است که در آن مشاهده می‌شود. زورگيري از دسته دوم است و جرمي بسيار جدي. حتي بنظر من اختلاس‌هاي عظيم مالی هم تا این اندازه شرارت‌بار نیستند.
"

۱۳۹۱ تیر ۶, سه‌شنبه

مختصری در باب تنگ‌تر و تنگ‌تر شدن حلقه‌ی ما


1-  مادر به همراه دخترکش کنار دیوار ایستاده‌اند. از همان دور معلوم است که گدا هستند و به امید کمک آمده‌اند. هیچ‌کس به آنها توجهی نمی‌کند. بدتر آنکه، هیچ‌کس حتی رویش را به سمت آنها هم بر نمی‌گرداند. انگار هرکس به دوقدمی آنها می‌رسد به طرزی خارق‌العاده کر و کور می‌شود. می‌رسم به آنها. زن می‌گوید آقا... اهمیتی نمی‌دهم و رد می‌شوم. نیم ساعت بعد که همان مسیر را بر می‌گردم باز با آنها برخورد می‌کنم. زن می‌گوید آقا... باز هم اهمیتی نمی‌دهم و ... چند قدمی که بر می‌دارم عمق فاجعه کم‌کم خودش را نشان می‌دهد.


2- مسئولان امر از هر فرصتی استفاده می‌کنند تا اعتماد مردم را به گداهای خیابانی از بین ببرند. طوری که آنها تبلیغ می‌کنند این‌ها همه‌شان مشتی ثروتمند دروغ‌گویند که در محله‌های اعیان‌نشین شهر خانه‌های بزرگ و ماشین‌های بزرگ دارند. پس به هیچ‌وجه نباید ریالی به آنها کمک کرد. امیدوارم نیتشان خیر باشد اما واقعا نمی‌فهمم که چرا این‌قدر اصرار دارند اعتماد و اطمینان میان مردم را از بین ببرند. واقعا برای چه تمام زورشان را می‌زنند تا ساختارهای غیررسمی روابط میان طبقات مختلف جامعه را از بین ببرند، و دستگاه‌های خودساخته و غیرکارآمد - در اینجا کمیته‌ی امداد - را به جای این ساختارهای سنتی و صیقل‌خورده بگذارند. یعنی از پیامدهای ناخواسته‌ی این کار اطلاع ندارند؟ یعنی در این مجموعه‌ی عریض و طویل، یک نفر هم نیست که به این دوستان هشدار بدهد این همه تبلیغات مستمر درباره‌ی شیاد بودن گداهای خیابانی، ممکن است مانع کسب درآمد تک‌وتوکی گدای سابقه‌دار بشود، اما به قول رابرت کی مرتون، پیامدهای ناخواسته و پیش‌بینی‌ناشده‌‌ی بسیار خطرناکی هم دارد که به این راحتی‌ها نمی‌شود درمانشان کرد؟ کسی نمی‌داند که این تبلیغات مستمر باعث شده که حساسیت ما نسبت به درد و رنج و درخواست کمک همشهری‌های غریبه‌مان کاملا از بین برود و به اصطلاح، پوستمان در برابر التماس کلفت شود، زیرا این‌طور در مخ ما فرو کرده‌اند که بدون استثنا، هرکس در خیابان از ما طلب کمک بکند دروغ می‌گوید و قصد سرکیسه کردن ما را دارد؟ آیا مسخره نیست که در یک جامعه‌ی اسلامی، یکی از اهداف ضمنی تبلیغات رسمی و برنامه‌های تلویزیون، بی‌اعتماد کردن مردم به یکدیگر است و چنان، در طول سال‌ها، این کار را با جدیت و استمرار و اصرار انجام داده که حتی کسانی که تماشای تلویزیون بخش بسیار بسیار اندکی از برنامه‌ی روزانه‌شان را تشکیل میدهد هم ناخودآگاه تحت تاثیر این تبلیغات قرار گرفته‌اند؟

۱۳۹۰ اسفند ۹, سه‌شنبه

در باب خوان یغمای اقتصادی و قامت نحیف فرهنگ


با کمی اغراق، وضعم شبیه اصحاب کهف است. چیزهایی می‌بینم که وقتی به غار رفتم نمی‌دیدم. می‌بینم که همه از قیمت دلار و طلا و خرید و فروش حرف می‌زنند. پای صحبت هر کسی که می‌نشینی - مرد باشد یا زن / جوان باشد یا پیر- فقط از همین حرف‌ها در چنته‌اش است. همین و بس. انگار چیز دیگری در عالم نیست که ارزش توجه داشته باشد.انگار کار دیگری - سرگرمی دیگری- در عالم نیست که ارزش وقت گذاشتن داشته باشد. شب و روز همه‌ی مردم شده  بالا رفتن قیمت دلار... پایین آمدن قیمت طلا... تکان خوردن قیمت زمین... . یک جور حرص جمعی و گرسنگی همگانی. تصور کنید خوان یغمایی را... همه دارند همدیگر را هل می‌دهند و از سر و کول هم بالا می‌روند و به هم تنه می‌زنند و دست و پای همدیگر را لگد می‌کنند برای اینکه چنته‌شان را پر کنند.

مثلا، چند روز پیش رفته بودم مراسم ختم...  در همان لحظات کوتاهی که با یکی از نزدیکان کسی که مرده بود حرف می‌زدم، طرف در آمد که فلان جا زمین‌های خوبی است. بخر و همان لحظه به تو دو میلیون تومان " نون"می‌دهند... بدون اغراق حالم داشت به هم می‌خورد!

اهل عرفان‌بازی و شطحیات‌اندیشی نیستم و معتقدم بالاخره هرکس حق دارد - و باید - به بهبود اوضاع اقتصادی‌اش فکر کند. حتی دوستانم نیز می‌توانند شهادت بدهند که چقدر به هوش اقتصادی - و درست مصرف کردن پول - اهمیت می‌دهم. اما این وضعی هم که می‌بینم دیگر از حد تحمل خارج است. خلاصه شور ماجرا حسابی در آمده...

۱۳۹۰ خرداد ۲۲, یکشنبه

در باب پوست کلفتی

مشغول ترجمه بودم و فیس بوکم هم باز بود... هر از گاه نگاهی به اش می انداختم... تا اینکه مژگان ایلانلو در صفحه اش این ابیات را از استاد شفیعی کدکنی آورد:

این سان که روزگار شد از مردمی تهی
وآورد روزگار بهی رو به کوتهی
گفتار انبیا و حکیمان تباه گشت
هر رسم و راه گشت به بیراهه منتهی
زاری و زاریانه ی انسان به عرش رفت
در آرزوی دیدن ایام فرهی
گویی خدای ما که محیط است بر جهان
واو راست بر سراسر هستی شهنشهی
چندان به کار گسترش آسمان بود
کز زاری زمین دگرش نیست اگهی

دلم گرفت.... پیش خودم گفتم خیلی پوست کلفت شده ایم... خیلی

۱۳۹۰ خرداد ۱۳, جمعه

بدون عنوان

می خواهم همچنان دیندار بمانم. علی رغم همه ی چیزها و همه ی اتفاق ها و همه دردهایی که این روزها می بریم و همه رنج هایی که این روزها می کشیم...و البته می دانم که کار دشواری است. بسیار دشوار. دوست دارم این کار دشوار را انجام دهم... شاید موفق شدم، شاید هم نه. حداقل فایده اش این است که در آن دنیا - به شرط وجود- اگر ازم پرسیدند که چرا دیندار نبودی زبانم باز است. دهان باز می کنم و فریاد می زنم که نشد. تمام تلاشم را کردم و نشد. بعضی از دوستدارانت نگذاشتند...

۱۳۹۰ خرداد ۱۲, پنجشنبه

می دانست که هنوز زنده است... فقط همین

بعضی وقت ها اتفاقاتی می افتد که احساس می کنی همه چیز بی معنی است...ترجمه بی معنی است و تلاش بی معنی است و دلسوزی بی معنی است و امید.... بله! مخصوصا امید بی معنی است... در این مواقع هیچ کدام از مکانیسم های تحمل درد کار نمی کنند... فقط غصه است و احساس پوچی و بیهودگی... و بی فایدگی. و البته تمنای مرگ!
کاش می دانستیم که چقدر تزریق امید به نفعمان است و چقدر تکثیر ناامیدی خطرناک است و چقدر کنش های نومیدانه می توانند فاجعه بار و بنیان برافکن باشند... کاش می دانستیم که چقدر نیازمند امید ایم.
کاش می دانستیم که هر عملی پیامدهای ناخواسته ای را نیز همراه خود دارد. کاش می دانستیم که کنترل همه ی این پیامدهای ناخواسته از دستمان خارج است. کاش می دانستیم قدرت محدودی داریم. کاش خیال استغنا را از سر بیرون می کردیم و طغیان نمی ورزیدیم.
*
به قفسه های کتابخانه پناه می برم... گفت و گوی فراریان برتولت برشت را باز می کنم. مجمع گناهان و فضایل:
[ ...." حس انتقام"، آراسته و مزین چون وجدان، نمونه ای از حافظه ی خطاناپذیرش را ارائه داد. شخص مفلوج کوچک اندام از تحسینی بس بزرگ بهره مند شد. " خشونت" در همان حال که پیرامون خود را نومیدانه می نگریست، از بخت بد، از صحنه به پایین لغزید، و با خشم چندان پا بر زمین کوفت که سوراخی پدید آمد. و بدینسان بر خود حاکم شد.
پس از آن " نفرت از آموزش" به صحنه آمد.... و سوگند خورد که بار گناه دانش را از دوش ناآگاهان بر دارد. شعار او چنین بود مرگ بر فرزانگان، و نادان ها او را بر شانه های کارآزموده ی خود از مجلس بیرون بردند. " چاپلوسی" هم پدیدار شد و خود را " بزرگ هنرمند گرسنه" نشان داد و پیش از آنکه از صحنه خارج شود به چند رذل حریص که برایشان مقام های شامخی به دست آورده بود، تعظیم کرد.
.... در دومین قسمت این نمایش، پیش از همه "غرور"، آن ورزشکار بزرگ، پدیدار شد. چنان به بالا پرید که یکی از تیرهای سقف سر کوچکش را مجروح کرد. اما با این وجود... مژه هم نزد. آنگاه " عدالت" که شاید به علت ترس از صحنه اندکی پریده رنگ بود خود را معرفی کرد. سپس از مسایل بی اهمیتی سخن گفت و قول داد که در آینده سخنرانی جامعی کند.
"عشق به علم"، مردی جوان و نیرومند"، گزارش داد که چگونه رژیم چشمان او  را باز کرده است.
... " نظم" نیز که کلاه پاکیزه ای بر سر بی مویش گذاشته بود، بر صحنه ظاهر شد و بین دروغگویان دیپلم دکتری و میان جنایتکاران جواز جراحی توزیع کرد. اگر چه هنگام شب برای دزدی از زباله دانی ها، به حیات خلوت خانه ها رفته بود اما بر لباس خاکستری اش حتی یک لک هم دیده نمی شد. غارت شدگان در صفوف دراز بی پایان از جلو میزش می گذشتند و او با دستان واریسی برای همه شان قبض می نوشت. " تلاش" چون کسی که تا دم مرگ دویده باشد نفس نفس می زد و در حالی که تازیانه های چرمی به گردن داشت یک نمایش رایگان داد. او در زمانی کمتر از فین کردن، یک نارنجک ساخت و به عنوان هدیه، پیش از آنکه بتوان " آه" گفت برای دو هزار فامیل گاز زهرآلود پخت.
تمام این سرشناسان، این فرزندان و نوه های سرما و گرسنگی به میان مردم آمدند و بی مهابا خود را خادمان " تجاوز" خواندند.]
( گفت و گوی فراریان / برتولت برشت / ترجمه ی خشایار قائم مقامی. صص 52 و 53 )

.......
پی نوشت: هاله سحابی فرزند عزت الله سحابی از دنیا رفت... همین!