‏نمایش پست‌ها با برچسب در اهمیت متوسط بودن. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب در اهمیت متوسط بودن. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ شهریور ۱۰, پنجشنبه

ریچارد رورتی و کنش ارتباطی فروتنانه

مدتی است که با متن اصلی "کتاب فلسفه و امید اجتماعی" درگیرم. کتاب بسیار ارزشمندی است و روایتی خواندنی و بسیار جذاب از پراگماتیسم ارائه می‌کند. و البته با زبانی شگفت. زبان کتاب آن‌قدر ساده و روان است که آدم حیرت می‌کند. کاملا پیداست که رورتی تمام تلاشش را کرده تا اندیشه‌هایش را به ساده‌ترین و جذاب‌ترین شکل ممکن به خواننده ارائه کند؛ تا جایی که کسی مثل من - که زبان مادریم فارسی است و تا حالا به هیچ کشور انگلیسی زبان پا ننهاده‌ام و البته اولین بار است کتابی را از رورتی و به زبان انگلیسی می‌خوانم - هیچ مشکلی در فهم کتاب ندارم.
به نظرم این پدیده درس‌های زیادی برای همه‌ی ما دارد. فیلسوفی بزرگ و بسیار مشهور نثری ساده، روان و فروتنانه برای بیان ایده هایش برگزیده‌است. در عین حال آن‌ها را به شیوه‌ای بسیار جذاب ارائه کرده‌است. او حواسش بوده که باری بیش از اندازه بر دوش خواننده نگذارد، او را به کاری وا ندارد که از عهده‌اش بر نمی‌آید. در این کنش ارتباطی، فروتنی - بله! تاکید می‌کنم فروتنی- به خرج داده‌است. به بیان دیگر، خواننده‌ای که او در ذهن داشته انسان متوسطی است و دانش و توانایی ذهنی متوسطی دارد، حتی وقتش هم محدود است و نمی‌تواند برای فهم یک فصل از کتاب، ساعت‌ها زمان بگذارد و جمله‌ها را بالا و پایین کند. حتی نوعی شیطنت کودکانه در او وجود دارد، خیلی سریع حوصله‌اش سر می‌رود. پس رورتی - برای پرهیز از قطع شدن فرآیند ارتباط - خود را تا سطح این خواننده پایین آورده‌است. تمام این چیزها را دقیقا - بله! دقیقا - در نظر گرفته‌است. سعی کرده خسته‌اش نکند، کم‌حوصله‌اش نکند، فراری‌اش ندهد، علاقه‌اش را به موضوع حفظ کند. به همین دلیل برای خواندن کتاب او نیاز نیست که رستم دستانی باشی و تلاش ذهنی مافوق تصوری به خرج دهی و یا با ضعف‌های طبیعی‌ت کلنجار بروی و سرکوبشان کنی.زیرا مولف، اندیشه‌هایش را - که اتفاقا بسیار مهم، و در مواردی رادیکال‌اند - به سهل‌ترین، فهمیدنی‌ترین و در عین حال جذاب‌ترین شیوه‌ی ممکن ارائه کرده است...
همان‌طور که گفتم، در نظر او خواننده انسان متوسطی است. ممکن است زبان مادری‌ش انگلیسی باشد ولی توان فهم نثرهای پیچیده‌ی فلسفی را نداشته باشد. ممکن است زبان مادری‌اش از اساس چیزی دیگر باشد و این اولین برخوردش با رورتی و فلسفه و پراگماتیسم باشد، ممکن است از سطح سواد و هوش معمولیی بهره برده باشد. ممکن است شیطنت کودکانه داشته باشد. رورتی در این کتاب - و با نثری که برای آن برگزیده‌است - تمام ضعف‌های انسانی خواننده را به رسمیت شناخته و تمام سعیش را کرده تا این ضعف‌های طبیعی و عمدتا اجتناب‌ناپذیر، مانعی در راه ارتباط ایجاد نکنند. 
دوست دارم کار ارزشمند و بسیار معنادار رورتی را در کتاب "فلسفه و امید اجتماعی" مقایسه کنم با برخی از نویسندگان وطنی. که طبعا به اندازه‌ی رورتی حرف حساب در چنته ندارند، و طبعا یک صدم او نیز مشهور نیستند، اما رابطه‌شان با مخاطب بسیار مغرورانه است... از او کمال توجه و کمال تمرکز و کمال دانش و کمال علاقه را طلب می‌کنند. درست همان‌طور که دین و حکومت ازشان چنین چیزهایی را خواسته‌است... بله! آن‌ها نادانسته دارند همان گفتمانی را بازتولید می‌کنند که به احتمال قریب به یقین صد در صد باش مخالفند... 

۱۳۹۰ خرداد ۲۰, جمعه

پارادوکس اجرای احکام اسلامی در یک دولت ملی

می اندیشم که دینداران تکلیفشان با احکام اجتماعی دین معلوم نیست. بالاخره کنششان موقع اجرای این احکام کنش عقلانی معطوف به هدف است یا کنش عقلانی معطوف به ارزش- معلوم است که این دو اصطلاح را در معنای وبری شان به کار می برم.
نمی خواهم بحث های کهنه را در باب نسبت علم و دین دوباره نبش قبر کنم. نه! حوصله ی این کار را ندارم. حرف اصلیم این است که اگر روزی به این نتیجه رسیدیم که اجرای فلان دستور دینی - بر اساس یافته های علمی و تجربی و عقل سلیم - به نتایج مخربی می انجامد تکلیفمان چیست؟ تکلیف دینداری مان چه می شود؟
بگذارید باز به وبر برگردم. این دستورات را چرا اجرا می کنیم. آیا به این دلیل اجراشان می کنیم که اجراشان به نفع جامعه است، یا نه... کاری به نتیجه شان نداریم. به دنبال عمل به تکلیف دینی مان هستیم؟ کنش عقلانی معطوف به هدف می کنیم یا کنش عقلانی معطوف به ارزش؟
( ناگفته پیداست که دینداران در این مساله سیاستی یک بام و دو هوا دارند. هرگاه یافته ای علمی، حکمی دینی را اثبات کند دو دستی آن را می چسبند... و هر گاه یافته ای علمی، حکمی را نقض کند می گویند که علم به آن درجه از پیشرفت نرسیده است...
می اندیشم که این استدلال بسیار چرند و مضحک است... ما مقهور زمان خویش ایم. چاره ی دیگری نیز نداریم. همانطور که انبیا نیز مقهور زمان خویش بودند. محمد می توانست ادعا کند که روزی خواهد رسید که سلاح هایی قدرتمندتر از شمشیر اختراع می شوند. پس بهتر است از شمشیر استفاده نکنیم. بله! می توانست چنین حکم کند. اما نکرد. برای اینکه جنگ جویان جاهلی دمار از روزگارش در می آوردند!)
مساله این است که دین از ما کدام را می خواهد و ادعایش چیست؟ تعبد می خواهد یا عقلانیت؟ پاس داشتن اصول و ارزش ها می خواهد یا دو دو تا چهارتا کردن؟
اما پاس داشتن اصول و ارزش های دینی - و بی توجهی به پی آمدها- نتایج فاجعه باری به دنبال خواهد داشت. نمی توان سنگسار کرد و جلوی نفرت از دین و دینداران را گرفت. نمی توان حکم به قطع دست داد و شاهد رواج الحاد نبود...نمی توان فروش مشروبات الکلی را ممنوع کرد و با پدیده ی مسمومیت و مرگ ناشی از مصرف مشروبات تقلبی مواجه نشد. نمی توان نسبت به تنوع طلبی جنسی بی توجهی کرد و جلوی رواج پدیده ی زنان خیابانی را - که مشتری هاشان اغلب مردان متاهل اند - گرفت. این فجایع و ناهنجاری های اجتماعی همه ناشی از توجه ی افراطی به اجرای کورکورانه ی اصول و فرامین دینی اند... و البته فراموش کردن قانون پیامدهای ناخواسته...
کنایه آمیز اینکه برخی شان مستقیما نقض غرض اند. می خواهند دین را در جامعه پیاده کنند اما رسما و طبیعتا به نفرت شهروندان از دین و دینداری می انجامند و ... انجامیده اند.
در واقع چالش اصلی هم همین است. سیاست گذاران می خواهند دین را در جامعه پیاده کنند. اما نتیجه ی کارهاشان دور شدن مردم است از باورهای دینی... اگر هم بخواهند مردم را به دین علاقمند کنند باید از خیر اجرای احکام دینی بگذرند... پارادوکسی است برای خودش!

می اندیشم که حکومت دینی در دوران مدرن چیز غریبی است...!

..................
پی نوشت:
به نظرم بخشی از مشکل به درک کهنه از مفهوم حاکمیت و دولت بر می گردد. تا قبل از دوران مدرن چیزی به نام دولت ملی وجود نداشت و انسان ها محصور در مرزهای سیاسی نبودند. پس اگر از روش حکومت سفت و سخت علی رضایت نداشتی کافی بود شال و کلاه کنی و بروی زیر بیرق معاویه. اگر هم از انجا خسته می شدی می رفتی یک قبرستان دیگر. راه باز بود و جاده دراز. سر راه هم هیچ کس ازت نمی پرسید که خرت به چند. اما در دوران مدرن دیگر از این خبرها نیست. مجبوری در همان خراب شده ای که متولد شده ای بمانی و به هر ترتیب بسوزی و بسازی... این همان نکته ای است که طرفداران حکومت دینی عمدا یا سهوا ازش غفلت کرده اند...

۱۳۹۰ فروردین ۸, دوشنبه

این هم از این

می اندیشم که به تعریفی لیبرالی از اخلاق نیازمندیم... تعریفی که علاقه ی آدم ها را به لذت های متنوع و احیانا غیر متعارف - با شرط بی ضرر بودن برای دیگران - به رسمیت بشناسد... می اندیشم که مهمترین عنصر این تعریف باید به رسمیت شناختن ضعف های بشری باشد. چنین تعریفی باید خیال خام کمال را "بی خیال" شود... آدم ها را با ضعف ها و لغزش هایشان بپذیرد و بگذاردشان که به شیوه ی مورد علاقه شان از بودن در این دنیا لذت ببرند و البته این حق را به شان بدهد که در خلوت خویش هر چه دوست داشتند بکنند... می اندیشم که تعریف دینی از اخلاق بیش از اندازه "رماننده" است... بیش از اندازه می خواهد، "پررو" است و بدون اینکه نظر " من" را پرسیده باشد می خواهد که ازم " عیسی" بسازد یا "بودا" و " محمد"...کاش ازم می پرسید و جواب می شنید که من به همینی که هستم قانع ام، نمی خوام پا جا پای اولیاء بگذارم... می خواهم خوب باشم تنها به این معنا که وجودم ضرر رساننده به وجود دیگران نباشد. می خواهم خوب باشم تنها به این معنا که ایده ی خودم از زندگی بهتر را جامه ی عمل بپوشانم و بپذیرم که کمال کیفیتی بی مزه و خسته کننده است... پاکی روی دیگر سکه ی " پپه گی" است و مردی که در اولین روز سفرش به خارج از کشور چشم چرانی نکند خل وضع است....!
*پی نوشت:
امروز با مجتبی در مورد فروید حرف می زدیم. می گفت که او در واقع زندگی خودش را " تئوریزه" کرده است و باز هم می گفت که همه ی اندیشمندان، کمابیش، همین طور هستند...

۱۳۸۹ آبان ۱۸, سه‌شنبه

ارزش های متوسط همچون بیابانی خالی از تابلوهای راهنما


دیشب دوباره بحثی شد درباره ی کتاب کیوساکی ( پدر پولدار، پدر فقیر ) و ارزش های متوسط. طرف مقابل مثل همیشه روی ارزش های والای انسانی مثل قناعت، مناعت طبع، مصرف کمتر و حفظ محیط زیست تاکید می کرد و معتقد بود چنین کتاب هایی در تعارض با ارزش های والای انسانی هستند. به علاوه باعث نابودی محیط زیست (!) و هزار تا کوفت و زهرمار دیگر می شوند! طبیعتا من هم، همانطور که قبلا هم گفته م و نوشته م، مخالف این حرف های غیر واقع گرایانه بودم و مثل همیشه روی لزوم به رسمیت شناختن ارزش ها و علایق متوسطی مثل علاقه به ثروت، شهرت، غریزه ی جنسی، باده نوشی، قماربازی و ... تاکید کردم.
طبیعتا دوباره به نتیجه ای نرسیدیم. شاید به این خاطر که من صورت بندی درستی از استدلال هام ارائه نکردم. لابد چون، به اشتباه، فکر می کنم موضعم آنقدر عقلانی است که فهمش نیاز به تلاش زیادی ندارد- همانطور که گفتم... به اشتباه!
بگذریم.
اما... اینجا نمی خواهم دوباره حرف های تکراری گذشته ام را تکرار کنم. بلکه به دنبال آنم تا از منظری متفاوت به قضیه نگاه کنم. حرف هایم را در احکامی چندگانه می آورم و تذکر می دهم این ها هم مانند قبلی ها در واقع صورت بندی های خامی هستند از طرح و اندیشه ای کلی در باب بازگشت به عقلانیت ارزشی و لزوم به رسمیت شناختن ارزش های متوسط. امید که بتوانم این طرح را به جای درست و درمانی برسانم.

۱۳۸۹ مرداد ۲۰, چهارشنبه

و باز هم در مورد متوسط بودن و این بار در ستایش منحنی نرمال

1- در یکی از یادداشت های گذشته به رابرت کیوساکی و معضل تولید محتوای فرهنگی برای اکثریت متوسط جامعه ی کتاب خوان اشاره کردم. اینجا یادآوری می کنم که بخش اعظمی از فلاکت برنامه ریزان ما به همین مساله بر می گردد: به رسمیت نشناختن اکثریت متوسط. و رفتار دو گانه  با جامعه ی هدف. به بیان بهتر آن وقت که بحث حقوق و آزادی ها در میان باشد قوانینمان  به شدت سلبی اند: انگار که اکثریت جامعه در انتهای چپ منحنی کپه شده باشند. و هنگامی که بحث تکالیف و مسئولیت ها مطرح باشند انتظاراتمان حداکثری است: تو گویی که همه ی جامعه از اولیاءالله و مقربین درگاه اند و اهل زهد و پرهیز و همگی در گوشه ی انتهای راست منحنی چپیده اند ( و من درآینده بیشتر به این مساله خواهم پرداخت.)
2- فکر می کنم باید در ورودی همه ی سازمان های برنامه ریز مجمسه ی بزرگی از منحنی نرمال گذاشت. و برنامه ریزان فرهنگی را موظف کرد که پشت پیراهنشان منحنی نرمال عزیز و دوست داشتنی را گل دوزی کنند. قانونی نیز تصویب شود که همه ی نامه های این سازمان ها مزین به تمثال مبارک منحنی نرمال باشد و مقامات مسئول نامه را با نام آن آغاز کنند و به نام آن خاتمه دهند.
ای نام تو بهترین سرآغاز/ بی نام تو نامه کی کنم باز...!
شاید اینطور یادشان بماند که وظیفه اشان برنامه ریزی برای آن اکثریتی است که متوسط اند.

۱۳۸۹ مرداد ۱۳, چهارشنبه

در اهمیت متوسط بودن

هنوز مشغول ترجمه¬ی کتاب "بابای پولدار-بابای فقیر" نوشته¬ی "رابرت کیوساکی" ام. قرار بود کار را دوماهه تحویل بدهم که خورد به جام جهانی و گرفتاری¬های ریز و درشت دیگر.... خلاصه از برنامه عقب¬ام...
اما ترجمه¬ی این کتاب را خیلی دوست دارم. برای اینکه به موضوعی می¬پردازد که همه¬ی آدم¬های تحصیل¬کرده به نوعی دچارش¬اند. اینکه چرا علی¬رغم این¬که خوب درس خوانده¬ند و مدارک معتبری هم دارند در زندگی مالی آن¬طور که باید موفق نیستند و چرا قانون کلی نظام آموزشی و شعار همیشگی معلم¬ها سر کلاس- "خوب درس بخوان و مدرک معتبری بگیر تا بتوانی شغل خوبی پیدا کنی و راحت زندگی کنی"- دیگر مثل سابق معتبر نیست.
راستش هر چقدر جلوتر می¬روم بیشتر مطئمن می¬شوم که در حق این کتاب¬ها خیلی کم¬لطفی شده و برخی از آ¬ن¬ها- مخصوصا این یکی- به هیچ¬وجه  بی¬ارزش نیستند و خواندن آن¬ها واقعا می¬تواند زندگی آدم را زیر و زبر کند.