۱۳۸۹ آذر ۲۲, دوشنبه

مراحل تولد یک رشته ی علمی تازه چگونه است؟

1- لیسانس مدیریت گرفتم. به زور.بدون تعارف آخرش به زارت و زورت افتاده بودم.  بعد دوران طولانی آزمون و خطا شروع شد. می دانستم که نمی خواهم مدیریت بخوانم، اما نمی دانستم که می خواهم چه بخوانم. دوران سختی بود.
2- فلسفه خواندم. رهایش کردم، بدون تعارف حوصله ی خواندن چرندیات هگل و امثال هگل را نداشتم. حرف های بی فایده ای در مورد موضوعاتی از اساس مشکوک! یک بار هم چسبیدم به زبانشناسی. برای اینکه مجبور شوم به خواندن زبانشناسی و کنکور ارشد دادن، حتی - در حرکتی انقلابی و طبعا حماقت بار ( ! ) - یکباره کل منابع ارشد زبانشناسی را خریدم. خب. به کاهدان زده بودم. خواندن زبانشناسی دو روز - شاید هم کلا 36 ساعت! - طول کشید. حوصله ی روده درازی های بی پایان درباره ی نحو زبان را نداشتم. به همین سادگی. کتاب ها هم ماندند روی دستم.
3- دیگر ناامید شده بودم. با خودم می گفتم خدا مرگت بدهد که هیچ چیزیت به آدم ها نرفته. رشته ای علمیی هم در دنیا برایت وجود ندارد. دوران سختی بود. کاملا و جدا به این فکر افتاده بودم که رشته ی علمیی منحصر به فرد و تازه برای خودم از اساس بسازم. و این کارم کاملا معقول بود. کاملا مطمئن شده بودم که هیچ رشته ای در دنیا وجود ندارد که مجموعه ی علاقه ی متنوع، هردمبیل و آسمان - ریسمانی من را پوشش بدهد... این رشته ی تازه ملغمه ی بود از زبان شناسی، فلسفه، روایت شناسی، مردم نگاری، ادبیات، تاریخ و...
4- اینجا بود که رسیدم به جامعه شناسی. جامعه شناسی همان چیزی بود که می خواستم. آش در هم جوشی از وبر و مارکس تا پوپر و گافمن و فوکو... خلاصه، همه چیز و هیچ چیز...!
.......
سووال مهم این است که آیا به ازای علاقه ی عمده ی هر انسانی روی زمین یک رشته ی تحصیلی به وجود آمده است؟
اولین چیزی که به نظر می رسد این است که تعداد حوزه های مختلف علوم بسیار ناچیزتر از تعداد انسان هاست. آیا واقعا این تعداد محدود رشته ی علمی نیاز میلیون ها انسان را پوشش می دهد؟
آیا چنین چیزی ممکن است؟
........
فکر می کنم ما رفتاری "پله ای" با دانسته هایمان می کنیم. همین رویکرد است که باعث می شود سرانجام در یک رشته ی مدون علمی آرام بگیریم و نیاز نداشته باشیم که رشته ای تازه برای خودمان تولید کنیم [ در فرصتی دیگر در این مورد مفصل حرف می زنم ]
البته دوره هایی نیز هست که در آن ها رشته هایی تازه متولد می شوند. مثلا همین جامعه شناسی، عمر زیادی ازش نمی گذرد. حدودا دویست سال. دورکیم بیچاره مجبور بود فلسفه و تعلیم و تربیت درس بدهد تا روسای اکول نورمال از خر شیطان پیاده شوند و قبول کنند که جامعه شناسی نیز برای خودش حوزه ی علمی مستقلی است.....
همین... چیزهای نصفه و نیمه ای بود که باید می نوشتمشان...

۱۳۸۹ آبان ۱۸, سه‌شنبه

ارزش های متوسط همچون بیابانی خالی از تابلوهای راهنما


دیشب دوباره بحثی شد درباره ی کتاب کیوساکی ( پدر پولدار، پدر فقیر ) و ارزش های متوسط. طرف مقابل مثل همیشه روی ارزش های والای انسانی مثل قناعت، مناعت طبع، مصرف کمتر و حفظ محیط زیست تاکید می کرد و معتقد بود چنین کتاب هایی در تعارض با ارزش های والای انسانی هستند. به علاوه باعث نابودی محیط زیست (!) و هزار تا کوفت و زهرمار دیگر می شوند! طبیعتا من هم، همانطور که قبلا هم گفته م و نوشته م، مخالف این حرف های غیر واقع گرایانه بودم و مثل همیشه روی لزوم به رسمیت شناختن ارزش ها و علایق متوسطی مثل علاقه به ثروت، شهرت، غریزه ی جنسی، باده نوشی، قماربازی و ... تاکید کردم.
طبیعتا دوباره به نتیجه ای نرسیدیم. شاید به این خاطر که من صورت بندی درستی از استدلال هام ارائه نکردم. لابد چون، به اشتباه، فکر می کنم موضعم آنقدر عقلانی است که فهمش نیاز به تلاش زیادی ندارد- همانطور که گفتم... به اشتباه!
بگذریم.
اما... اینجا نمی خواهم دوباره حرف های تکراری گذشته ام را تکرار کنم. بلکه به دنبال آنم تا از منظری متفاوت به قضیه نگاه کنم. حرف هایم را در احکامی چندگانه می آورم و تذکر می دهم این ها هم مانند قبلی ها در واقع صورت بندی های خامی هستند از طرح و اندیشه ای کلی در باب بازگشت به عقلانیت ارزشی و لزوم به رسمیت شناختن ارزش های متوسط. امید که بتوانم این طرح را به جای درست و درمانی برسانم.

۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه

از روی دست جامعه شناس

Goffman brings his distinctive interactionist approach to bear on mental illness, stigma and gender, producing analyses that take a quite different form from standard sociological treatments of these topics. They might be considered as applied sociologies of the interaction order. They do not resemble ‘case-studies’ in the usual sense. Goffman never offered a standard sociological account of the specifics of the populations he chose to study – their demographic and social characteristics.
Instead, he constantly endeavoured to point up the general interactional features and processes they exemplify. As early as his PhD dissertation, Goffman showed a strong appreciation of the power of ‘extraordinary events to open our eyes to what ordinarily occurs’. Like Freud, Goffman understood precisely how the odd and unusual could illuminate the routine and taken-for-granted. This assumption provided a methodological rationale for studies of persons whose situated identities placed them in a temporary or more lasting excluded, disadvantaged or subordinate status. Goffman’s interest, as ever, lay in deriving general conclusions from interactional manifestations of excluded status. Thus Goffman praises the then-recent tendency of sociologists ‘to look into the psychiatric world simply to learn what there could be learned about the general processes of social life’, instead of playing at ‘junior psychiatry’. The rules mental patients break on hospital wards, he wrote, can lead out towards a general understanding of ‘our Anglo-American society’. In Stigma, Goffman searches through the traditional fields of social problems, social deviance, criminology and race relations in order to develop a ‘coherent analytic perspective’ on the situation of the stigmatized. He concludes that these traditional substantive fields may have a ‘now purely historic and fortuitous unity’. His gender studies refuse to recognize that women constitute a distinct analytic category for sociological analysis; instead, his investigations fall under the aegis of ‘genderism’, a ‘sexclass linked behavioural practice’.
*
Erving Goffman / Greg Smith ( Routledg 2006)

۱۳۸۹ مهر ۱۹, دوشنبه

در باب آزمون...

آن آزمونی که همه ازش سربلند بیرون بیایند به لعنت خدا هم نمی ارزد. تنها وظیفه ی آزمون تمییز سره از ناسره است و اگر از زیر بار این مسئولیت شانه خالی کند باید فاتحه اش را خواند. 
چنین اصلی در همه جا - چه علم و چه اخلاق- باید رعایت شود. مخصوصا در حوزه ی اخلاق. اصولی اخلاقیی که به آن پایبندی باید و باید و باید برخی جاها اعمال تو را رد کند. نمی توانی به مجموعه ای از اصول پابند باشی که در طول زندگی ات حتی یک بار هم کسی یا چیزی یا عملی را رد نکرده است.
طبیعتا اعتراف به خطا دشوار است. به همین خاطر انسان ابزارساز و چاره جو راه حلی را برای گریز از این مخمصه یافته است. این راه حل اعتقاد به اصولی لغزان و متحرک است... همان سیاست یک بام و دوهوا... یا درست ترش استانداردهای دوگانه...
*
آخرین باری که حاضر شدی در جمع اعتراف کنی که فلان کارت اشتباه یا غیراخلاقی بوده کی بوده است ؟

۱۳۸۹ مهر ۱۷, شنبه

وظیفه ی حکومت در مواجهه با حملات مسلحانه چیست؟ ریشه یابی یا انتقام گیری.

در خبرها از قول مقامات نظامی و امنیتی ایران آمده است که دو عامل حمله ی تروریستی پنج شنبه در سنندج کشته شده اند. اینجا، اینجا  یا اینجا. در آن حمله ی تروریستی 5 نفر از اعضای پلیس کشته و 9 نفر نیز مجروح شده بودند.
چیزی که در این نوع خبررسانی بسیار جلب توجه می کند کاهش وظیفه ی نهادهای امنیتی از کشف ریشه های جرم و پیش گیری از آن به انتقام جویی صرف و کورکورانه از عاملان فرضی و احتمالی حادثه است. به بیان دیگر، حتی یک بار شاهد آن نیستیم که یکی از مقامات حکومتی، مثلا، در تلویزیون حاضر شده و اشاره ای هر چند گذرا به مباحث علمی در این زمینه – از قبیل ضرورت کشف انگیزه های مجرمان، تلاش برای جلوگیری از تکرار چنین حوادثی از راه شناخت دقیق عوامل اجتماعی، سیاسی و فرهنگی موثر بر پدیده ی تروریسم و ...-  کند. گویی ماجرا نه شورش یک گروه بر علیه حکومتی مستقر که دعوای میان دو باند مافیایی و رقیب است. یکی با وحشی گری زن و بچه ها را به کام مرگ می فرستد و دیگری با انتقام جویی هر کسی را که به دستش برسد از دم تیغ می گذراند و با سرمستی جنون آمیزی حتی بر تعداد کشته شدگان حریف نیز تاکید و به آن مباهات می کند.

۱۳۸۹ مهر ۶, سه‌شنبه

در باب نبوغ

هیچ وقت نشده که وقت بذاریم و با آرامش و سر فرصت فکر کنیم که چی هستیم و به چه کاری بیشتر از همه علاقه داریم... فقط از بین گزینه های محدودی که جامعه به مون عرضه کرده  یکی رو انتخاب کردیم. یک شغل تحمیلی، یک رشته ی تحصیلی تحمیلی، یک شیوه ی زندگی تحمیلی، یک پارتنر تحمیلی... یک نثر تحمیلی... یک شیوه ی بودن تحمیلی...
همه چی مون تحمیلی بوده. هیچ وقت نشده که جسارت به خرج بدیم و آدم نویی باشیم. با علایق نو. رشته های کاری نو. موضوعات مورد علاقه ی نو.... بریم بزنیم به هدف. دقیقا به اون کاری بپردازیم که براش ساخته شدیم... و بسنده نکنیم به اون قالب های کلیشه ایی که کتاب ها و دانشگاه ها  به مون عرضه می کنن.
خلاصه لازمه که با خودمون رو راست باشیم و علایقمون رو بر اساس مد و سلیقه ی جامعه و... انتخاب نکنیم...
به نظرم می آد که اصلی ترین و اساسی ترین نشانه ی نبوغ همینه. آدم نابغه کسیه که این جرات و جسارت رو داره که با هرچی که هست و هرچی که هست، تمام و کمال، رو برو بشه و سعی کنه به همان کاری بپردازه که بیشتر از همه به اش علاقه داره. وگرنه اینکه یک رشته ی دانشگاهی رو انتخاب کنی و تو اون مدرک بگیری- گیریم دکترا - که هنری نیست....
نه. باور کن هنری نیست... اصل کاری اینه که جسارت داشته باشی و با خودت - همانطور که هستی- روبرو بشی...

۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه

ترجمه بازتاب روحیات مترجم در لحظه است

ترجمه یک فرآیند خلاقه است و کاملا به روحیات مترجم در لحظه بستگی دارد. به همین دلیل می اندیشم که دلیلی ندارد ترجمه ی یک اثر حجیم – حتی شاید کوچک – را بر اساس یکدستی آن ارزیابی کنیم. به راستی... چرا ترجمه ی یک کتاب 500 صفحه ای باید یک دست باشد؟ مگر نویسنده / مترجم / حتی خواننده  در تمام دوران طولانی نوشتن / ترجمه کردن / خواندن حال و روز یکسانی داشته اند؟ انگار آدم ماشینی یا.... چوب!

توضیح بدهم که منظورم کیفیت ترجمه نیست. طبیعتا معتقدم که ملاک های مشخصی برای ارزیابی کیفیت یک ترجمه وجود دارد / باید وجود داشته باشد. و ما باید دو دستی به این ملاک های روشن و همه فهم بچسبیم و رهایشان نکنیم. زیرا تمام خودکامه گان / بی هنران چشم امیدشان به از بین رفتن همین ملاک های روشن / قوانین مکتوب و در دسترس است. به یاد می آورم گفت و گوی فراریان برتولت برشت را... شاید فصل اول که در مورد قهوه و آبجوهای تقلبی حرف می زنند. گفت و گوی درخشانی است.

اما برگردیم به بحث... بله. صحبت در باب بالا و پایین شدن کیفیت ترجمه نیست، بلکه سلیقه ی مترجم است در لحن/ برگردان نام ها / استفاده از زبان معیار یا عامیانه / پاورقی زدن یا نزدن و چیزهایی از این قبیل.
مهم این است که مترجم تا وقتی وارد کار دشوار ترجمه / بازنویسی نشود نمی تواند بفهمد که ایده هایش – که از خواندن متن اصلی در زبان مبدا به دست آمده اند – هنگام دست و پنجه نرم کردن با زبان مقصد نیز کار می کنند و جذابیت خود را تا انتها ادامه می دهند یا خیر. بقیه را نمی دانم اما در مورد خودم بارها رخ داده است که در اواسط کار در تکنیک هایم برای برگردان متن تجدید نظر اساسی کرده ام... ترجمه را با لحنی شروع کرده ام. پنچاه / صد / حتی بیشتر صفحه ادامه داده ام و کم کم دیده ام  بعضی ایده ها دیگر جذابیتشان را برایم از دست داده اند و شاید متن اصلی تغییر کرده... نمی دانم!
پس کاملا امکان دارد که مترجم کارش را با ایده ها و تصوراتی آغاز کند و در اواسط کار ایده هایی تازه و تکنیک هایی نو و متفاوت به ذهنش برسد. در این حالت او کاملا این حق را دارد که ادامه کار را به سبک جدید ترجمه کند و البته کاری به قبلی ها نداشته باشد...
چنین چیزی را در ترجمه ی کیوساکی کاملا تجربه کرده ام.... هرچقدر که پیش می روم ایده های تازه ای به ذهنم می رسد. طبیعتا ضروری می بینم که این ایده ها را اجرا کنم. اما در عین حال احساس نمی کنم نیازی به بازبینی فصل های قبلی باشد...

۱۳۸۹ شهریور ۲۵, پنجشنبه

استقلال یا دست نشاندگی؟

دیشب بحثی گرفت در کتابفروشی امیرکبیر. من بودم و محمد بود و حسینی بود و حمید آقا و یکی دو نفر دیگر از بچه ها که نمی شناختمشان. حالا کاری نداریم به اسمشان.
بحث این بود که آیا در هر صورت استقلال سیاسی ترجیح دارد به زیردست بیگانه ها بودن. و آیا ما که در زمان شاه استقلال سیاسی نداشتیم و در عوضش مقداری رفاه داشتیم راضی تر بودیم تا الان که به اصطلاح استقلال سیاسی داریم اما در عوض اش وضع اقتصادی و سیاسی و بین المللی مان این قدر درب و داغان است؟
حسینی یک طرف بود و همه ی ما یک طرف. او بر استقلال سیاسی تاکید می کرد اما ما نه... می گفتیم در مقایسه ی میان الان و زمان محمدرضا معیار استقلال و عدم استقلال سیاسی چیز چندان تعیین کننده ای نیست. مردم رفاه می خواهند و البته این که حقوق و آزادی هایشان به رسمیت شناخته شود. حالا این که این خواسته ها در نظامی مستقل یا فاقد استقلال تامین شود دیگر در درجه ی دوم اهمیت قرار دارد. این هم جمع بندی مطالبی که دیشب مطرح شد و الان به ذهنم می رسند:
1- وقتی قرار است حاکمان تحقیرمان کنند، به زندانمان بیندارند، ابتدایی ترین حقوقمان را نقض کنند و به جایمان تصمیم بگیرند آیا اهمیتی دارد که نامشان چیست و مستقلانه این کار را می کنند یا نه از جایی دیگر دستور می گیرند؟ جواب من منفی است. وقتی هر دوشان – حاکم مستقل یا دست نشانده – به یک اندازه من را سرکوب می کنند طبیعتا استقلال و عدم استقلالشان اهمیتی ندارد. از هر دو به یک اندازه متنفرم. شاید هم از اولی – هموطنی که بدون دستور گرفتن از بیگانه تحقیرم می کند و به زندانم می اندازد و به خاک سیاهم نشانده است- بیشتر متنفر باشم.

۱۳۸۹ شهریور ۲۱, یکشنبه

از روی دست جامعه شناس

Goffman’s sociology provoked numerous interpretations, testimony to
the ambiguous legacy his work represents. The critical literature suggests
a host of dichotomies informing his writings. Are they best seen as
structuralist or symbolic interactionist, formalist or phenomenological,
modernist or postmodernist, Machiavellian or existentialist, realist or
empiricist? While Goffman’s ideas cannot be reduced to any one of these
categories, they nonetheless capture some of the tensions and ambiguities
of his sociological thinking. Acquaintances of Goffman tell of how he
enjoyed testing the limits of the rules and understandings shaping faceto-
face conduct in restaurants, cinema queues, lecture theatres and living
rooms.

۱۳۸۹ شهریور ۱۳, شنبه

از روی دست جامعه شناس

[ بنا به نظر هانا آرنت ] جنبش های توتالیتر ایدئولوژیی یکپارچه را عرضه می دارند که بیشتر متناسب با ذهن انسان توده ای است تا مطابق با واقعیت. توده های بی ریشه در سایه ی این ایدئولوژی از تکان های زندگی واقعی مصون می مانند. ایجاد تبلیغات و هراس لازمه ی ایدئولوژی توتالیتر است. تبلیغات و ارعاب دو روی یک سکه را باز می نماید. در جهان توتالیتر، توده های بی ریشه از راه تخیل محض احساس امنیت می کنند و از ضربات بی پایانی که تجارب و زندگی واقعی بر انسان و آرزوهایش وارد می کند رهایی می یابند. نیروی تبلیغات توتالیتر در توانایی آن در بستن درهای واقعیت به روی توده هاست. و ارعاب حتی پس از آنکه رژیم های توتالیتر به اهداف روانشناختی شان دست می یابند همچنان ادامه می یابد. وحشت واقعی ارعاب در این است که بر مردمی یک سره مطیع حاکم می شود... هدف هراس انگیزی ساختن انسانی جدید است... هراس دو کار عمده می کند: یکی اینکه فضای رابطه میان انسان ها را نابود می سازد. و دوم اینکه با استفاده از ایدئولوژی و بسیج اراده های فردی، با هدف تحمیل منطق ایدئولوژی بر خرد فرد،  رابطه ی انسان با واقعیت را ویران می سازد...
*
( تاریخ اندیشه های سیاسی قرن بیستم ( جلد دوم: لیبرالیسم و محافظه کاری)، نوشته ی حسین بشیریه)