۱۴۰۰ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه

طنین شاید

 نوشته‌ی جان کاگ[1]

  

نمازخانه هولدن دانشگاه هاروارد همیشه به نظر من جای مناسبی بوده است برای یک گوربان[2]: جای خوبی برای مردن، یا حداقل مرده باقی ماندن. این نمازخانه ساختمانی آجری است که 40 فوت [یعنی حدود 12 متر] ارتفاع دارد و بدون هیچ پنجره‌ای است. بالای در ورودی‌اش سنگ‌تراشیده‌هایی از چهار جمجمه‌ی ورزا است؛ از آن نوع مجسمه‌هایی که زمانی کافران در معبدهاشان نصب می‌کردند تا ارواح خبیث را فراری دهد. وقتی در سال 1895 میلادی از ویلیام جیمز خواستند که در آن نمازخانه برای جمعی از جوانان مسیحی سخنرانی کند 150 سالی از بنای آن میگذشت. آن ساختمان جان می‌داد تا فیلسوف پنجاه و سه ساله در آن درباره‌ی پرسشی بیندیشد که فکر می‌کرد پرسشی بس گران و خانمان‌برانداز است: «آیا زندگی ارزش زیستن را دارد؟»

قرن‌هاست که فلاسفه و متفکران دینی، از ابن میمون گرفته تا جان لاک، این باور را پر و بال داده‌اند که زندگی به دلایل قاطع و خدشه‌ناپذیر ارزش زیستن را دارد. توماس آکویناس در قرن سیزدهم میلادی ادعا کرد که همه‌ی موجودات - از خردترین جانوران گرفته تا انسان‌ها - چرخه‌ی زندگی طبیعی‌ای دارند که بوسیله‌ی خالقی هوشمند نظم و نسق یافته است. پس سزا نیست که مخلوقان خداوند در آن خلل ایجاد کنند. استدلالی که کانت 5 قرن بعد ارائه کرد بار الاهیاتی کمتری داشت. او گفت که موجودات عقلانی وظیفه دارند به ظرفیت‌های عقلانی خود آسیب نرسانند. به تعبیر کانت، «دلیل شناعت خودکشی این نیست که خدا آن را نهی کرده است، بلکه خدا به این دلیل آن را نهی کرده است که خودکشی کار شنیعی است.»

۱۳۹۵ مهر ۱۷, شنبه

گفت و گوي نايجل واربرتون با رابرت تليس در باب پراگماتيسم - بخش پاياني به همراه فايل پي.دي.اف كل متن براي دانلود

[توضيح:‌ رابرت تليس فيلسوف و نظريه‌پرداز سياسي اهل امريكاست. او استاد فلسفه و علوم سياسي است و نيز به عنوان رئيس دپارتمان فلسفه در دانشگاه وندربيلت فعاليت مي‌كند. از جمله آثار او مي‌توان به در باب ديويي، پراگماتيسم؛ راهنمايي براي سرگشتگان و دموكراسي و تضاد اخلاقي اشاره كرد. در اينجا گفت‌وگوي نايجل واربرتون را با او درباره‌ي پراگماتيسم مي‌خوانيم؛ جنبشي فلسفي كه بنا به ادعاي تليس از اوايل قرن بيستم ميلادي تاكنون بر فضاي فلسفه در امريكا غلبه داشته ‌است. او در اين گفت‌وگو پنج كتابي را معرفي مي‌كند كه خواندن آنها در آشنايي با پراگماتيسم بسيار موثر خواهد بود.]

خب به نظر مي‌رسد اگر بخواهيم با اصطلاحات پراگماتيك سخن بگوييم، من بايد رفتارم را تغيير دهم و اين كتاب را بخرم. كتاب واقعا جالبي به نظر مي‌رسد. و تصويري كه شما از آن رسم كرديد من را متقاعد كرد كه چنين كنشي در اين زمان كاملا ضروري است.
اما ما دو كتاب ديگر هم داريم كه بايد درباره‌شان بحث كنيم. بهتر است به سراغ كواين برويم. تا حالا ما درباره‌ي سه‌گانه‌ي پراگماتيسم در امريكا صحبت كرده‌ايم؛ يعني پرس، جيمز و ديويي. كواين فيلسوفي بزرگ در قرن بيستم ميلادي است. اما معمولا كسي او را پراگماتيست محسوب نمي‌كند. شما كتاب او – يعني «از نظرگاه منطقي» - را انتخاب كرده‌ايد. چرا شما در گفت‌وگويي در باب پراگماتيسم چنين كتابي را انتخاب كرديد؟
كواين اغلب خود را پراگماتيست نمي‌خواند. اما به نظر من او پراگماتيست تمام و كمالي است، و هرگونه تلاش در این خصوص که او را پراگماتیست - به معنایی عمیقا مشروط و تعدیل‌شده - بخوانیم خطاست. روايت رايج و استانداردي درباره‌ي ظهور و تحول پراگماتيسم وجود دارد. بر طبق اين روايت، ديويي در سال ۱۹۵۲ ميلادي مي‌ميرد و پراگماتيسم اندكي پيش از مرگ او به پايان خود مي‌رسد. پراگماتيسم فلسفه‌ي امريكاست. پراگماتيسم رويكرد فلسفي غالب در امريكا - و جاهاي ديگر - از ابتداي قرن بيستم ميلادي تا پايان جنگ جهاني دوم است. و عمدتا چنين تصور مي‌شود كه اين ناشي از جان ديويي و تاثير آثار اوست. بعد، به نحوي در انتهاي جنگ جهاني دوم، به دلايلي متعدد و جالب توجه، فلاسفه علاقه‌شان را به ديويي از دست دادند و جذب نحله‌هايي شدند كه از انگلستان مي‌آمدند؛ از قبيل تجربه‌گرايي منطقي. پراگماتيسم توسط تحليل زبانشناختي و فلسفه‌ي زبان متعارف و چيزهايي كه مرتبط بودند با راسل و مور و ويتگنشتاين به حاشيه رانده شد، يا كنار زده شد، يا افول كرد. در اين مرحله پراگماتيسم غيرفعال باقي ماند تا دهه‌ي ۱۹۸۰ ميلادي، كه دوباره توسط ريچارد رورتي احيا شد. دقت كنيد كه كتابي از رورتي در ليست من نيست، و اين ممكن است براي برخي كسان عجيب باشد.

۱۳۹۵ مهر ۷, چهارشنبه

گفت و گوي نايجل واربرتون با رابرت تليس در باب پراگماتيسم - بخش اول

[توضيح:‌ رابرت تليس فيلسوف و نظريه‌پرداز سياسي اهل امريكاست. او استاد فلسفه و علوم سياسي است و نيز به عنوان رئيس دپارتمان فلسفه در دانشگاه وندربيلت فعاليت مي‌كند. از جمله آثار او مي‌توان به در باب ديويي، پراگماتيسم؛ راهنمايي براي سرگشتگان و دموكراسي و تضاد اخلاقي اشاره كرد. در اينجا گفت‌وگوي نايجل واربرتون را با او درباره‌ي پراگماتيسم مي‌خوانيم؛ جنبشي فلسفي كه بنا به ادعاي تليس از اوايل قرن بيستم ميلادي تاكنون بر فضاي فلسفه در امريكا غلبه داشته ‌است. او در اين گفت‌وگو پنج كتابي را معرفي مي‌كند كه خواندن آنها در آشنايي با پراگماتيسم بسيار موثر خواهد بود.]

براي شروع بحث، مي‌توانيد بگوييد پراگماتيسم چيست؟
اين سووال دشواري است، زيرا فيلسوفاني را كه ما در امريكا -- و در ابتداي ظهور پراگماتيسم -- با اين نحله‌ي فلسفي مرتبط مي‌دانيم درباره‌ي مسائل فلسفي كلان اختلاف نظرهاي بنياديني داشتند. به همين دليل من فكر مي‌كنم هرگونه تلاش براي پاسخ به اين پرسش و توضيح پراگماتيسم، در مقام آموزه‌اي فلسفي، محكوم به شكست خواهد بود.
خب، آيا مي‌توانيد به طور كلي چيزي درباره‌ي آن بگوييد؟‌ بسياري مردم عقيده دارند پراگماتيسم، به نحوي، با نتايج عملي سروكار دارد.
پراگماتيسم صورتي از تجربه‌گرايي طبيعي‌باورانه است كه مي‌انديشد بخشي از فرايند تبيين تجربه بايد تبيين برخي جنبه‌هاي فعاليت انسان يا كنش و رفتار انسان باشد. بگذاريد توضيح بيشتري دهم:‌ خلاف تجربه‌گرايان انگليسي -- كه براي تبيين و فهم تجربه به ادراك حسي و پذيرش منفعلانه‌ي داده‌هاي حسي، يعني آنچنان كه هيوم مي‌گويد “ادراکات و ايده‌ها”، متوسل مي‌شوند -- بر طبق نظر پراگماتيست‌ها، تجربه رفتار كنترل‌شده است. آنطور كه جان ديويي مي‌گويد، تجربه يك مدار است:‌ اپيزودهاي متسلسلي است از عمل و مواجهه با پيامدهاي عمل؛ دستانتان را به جهان آغشته مي‌كنيد و در مقابل مي‌گذاريد جهان نيز به نحوي كه خود مي‌پسندد عكس‌العمل نشان دهد. پس اين نوعي تجربه‌گرايي انسان‌محور است كه مي‌انديشد رفتار و اعمال انسان نقش مركزي را در فهم تجربه ايفا مي‌كنند. بگذاريد آن را ملموس‌تر بيان كنم. پراگماتيست‌ها مي‌خواهند تجربه‌گرايي را به همان شيوه‌اي تعريف كنند كه آگهي‌هاي استخدام از واژه‌ي ‘تجربه’ استفاده مي‌كنند. فرض كنيد شما به دنبال شغلي مي‌گرديد و در آگهي استخدام آن شغل نوشته شده‌ است “آرايشگري با پنج سال تجربه مورد نياز است.” پراگماتیست‌ها بر آن‌اند که هسته‌ی مرکزی تجربه‌گرايي مقبول و مستدل را اين درک از تجربه تشكيل مي‌دهد. يك آرايش‌گر باتجربه، يا يك مكانيك باتجربه، كسي نيست كه يك خروار مدل مو يا بي‌شمار موتور اتومبيل ديده باشد. او كسي است كه بر روي مو و بر روي موتور اتومبيل كار كرده ‌است.

۱۳۹۵ تیر ۷, دوشنبه

مدخل ريچارد رورتي در كتاب «شرح حال‌هايي در نظريه‌ي اجتماعي معاصر» - بخش پاياني (به همراه فايل پي.دي.اف كل مقاله براي دانلود)

نوشته‌ي بريان ترنر
در باب نحيفي بشر
در اين بخش مي‌خواهم نشان دهم كه مي‌توان صورت‌بندي مجددي از برهان رورتي ارائه داد تا با نگارشي از مبناگروي سازگار گردد. من عميقا با برهان رورتي در باب احساسات و رفتار عاطفي همدل‌ام، اما بديلي براي نسبي‌انديشي وجود دارد كه مانع برخي اتهامات عليه رورتي مي‌شود؛ اتهاماتي كه برآنند كار او نمي‌تواند با معضل ظلم سازگار گردد. اين صورت‌بندي جديد احتمالا مي‌تواند به اين پرسش كاملا منطقي پاسخ دهد كه «آيا ليبرال‌ها مي‌توانند نسبت به ظلم نيز با توصيف‌باوري رفتار كنند؟» برهان‌هايي كه به نفع نسبي‌انديشي فرهنگي ارائه شده‌اند مي‌توانند مورد بهره‌برداري و سوءاستفاده‌ي حكومت‌هاي اقتدارگرا قرار گيرند. در واقع امر نيز چنين چيزي بارها رخ داده‌است. اين حكومت‌ها اشكال متعدد خشونت دولتي را با توسل به اختلاف و اصالت فرهنگي توجيه مي‌كنند. بسيار ساده است كه آزار زنان و كودكان را، و نيز تخريب محيط زيست را، با توسل به تفاوت و تنوع فرهنگي توجيه نمود. بنابراين، برهان‌هاي فلسفي و جامعه‌شناختي بر ضد نسبي‌انديشي بخش مهمي از طرح‌هاي سياسي، براي حفظ و دفاع از سنت‌هاي حقوق بشر، محسوب مي‌شوند.
بنابراين، استدلال محكمي وجود دارد كه حداقل از يك نظريه‌ي عمومي درباره‌ي حقوق بشر دفاع مي‌كند؛ حتي اگر اين دشوار باشد كه ايده‌ي حقوق جهانشمول را حفظ نمود. اين استدلال به طور خلاصه مي‌گويد كه نحيفي جسم انسان حداقل مي‌تواند به عنوان نقطه‌ي آغاز بحث در خصوص بنياني براي گفتمان حقوق بشر عمل كند. جسم بشر نحيف است و واقعيت اجتماعي طبيعتي پرمخاطره دارد، پس انسان‌ها به تامين و حفاظت از حقوق عمومي بشر نياز دارند. البته همه‌ي انواع حقوق نمي‌توانند از اين چتر حفاظتي بهره‌مند گردند، اما بخش اعظمي از سنت حقوقي حقوق بشر به دنبال آن است تا نوعي تامين عمومي براي انسان‌ها ارائه كند. مفهوم نحيفي جسم بشر -- به بيان ديگر، آسيب‌پذيري ما در برابر بيماري، نقص عضو و مرگ -- را مي‌توان از جامعه‌شناسي بدن اخذ كرد كه متاثر از نويسندگاني مانند آرنولد گهلن و پيتر برگر است. ديدگاه‌هاي فمينيستي متعدد در باب اهميت نگهداري و پرورش [مادرانه] نيز از اين مفهوم نحيفي حمايت مي‌كنند. مي‌توان اينجا همچنين خاطرنشان ساخت كه رورتي همدلي ويژه‌اي با آثار مارتين هايدگر دارد. هايدگر فيلسوفي است كه فلاسفه‌ي اخلاق با استناد به آثار او اهميت توجه و نگهداري را بسط داده‌اند. البته مساله‌ي ضعيفي جسم بشر در قلمرو مباحثات درباره‌ي شكنجه و خشونت سياسي نيز حضور پررنگي دارد. اين مساله‌اي است كه در كتاب بدن در درد به شيوه‌اي بسيار شايسته مورد بحث قرار گرفته‌است.

۱۳۹۵ اردیبهشت ۳۱, جمعه

مدخل ريچارد رورتي در كتاب «شرح حال‌هايي در نظريه‌ي اجتماعي معاصر» - بخش دوم

نوشته‌ي بريان ترنر

نظريه‌ي اجتماعي و خدمات رورتي به آن

اصالت تاريخ و نسبي‌انديشي
در اين بحث، من صرفا به اين مي‌پردازم كه پراگماتيسم رورتي چه اهميتي در تحليل حقوق، تحمل، و عدالت دارد. پراگماتيسم رورتي بي‌شباهت به جامعه‌شناسي علم نيست، زيرا در نظر هردوشان توجيه يك ادعاي علمي نيازمند مخاطب است و مخاطب مفهومي جامعه‌شناختي، در شكل اعلاي آن، است. درست مانند جامعه‌شناسي، پراگماتيسم رورتي نسبي‌انديش دانسته شده‌است، اما او خود اين عقيده‌ي خام را رد مي‌كند كه نسبي‌انديشي يعني هر عقيده‌اي به خوبي عقيده‌هاي ديگر است. به او اتهام مي‌زنند كه اين نوع نسبي‌انديشي جوانان را فاسد مي‌كند. اين اتهامات مضطربش مي‌كردند، پس در آثار اخير خود به طور مداوم به معضل نسبي‌انديشي مي‌پرداخت. به نظر من، تلقي او از نسبي‌انديشي به خوبي در داخل جريان اصلي جامعه‌شناسي علم قرار مي‌گيرد. من باب مثال، او ادعا مي‌كند كه بنيان‌باوران اصرار مي‌ورزند كه صدق‌ها يافتني‌اند، حال آنكه نسبي‌انديش‌ها مدعي‌اند كه ساخته مي‌شوند يا ابداع مي‌شود. به طور خلاصه، علم برساخته‌اي اجتماعي است.
با اين حال، او مفهوم مقايسه‌ناپذيري را غيرعقلاني دانسته و به آن تاخته‌است. ترجمه ميان زبان‌هاي مختلف كاري دشوار است، اما صرف وجود آن نشان مي‌دهد كه مقايسه‌ناپذيري در مقام رويكردي غالب در فرهنگ‌هاي بشري تصوري معقول و مستدل نيست. خدمت رورتي به آموزه‌ي حقوق بشر در انتقادات او به برنامه‌هاي نسبي‌انديشانه‌ي حداكثري نهفته‌است. رورتي براي تشريح مواضع فلسفي خود مكررا به بررسي‌هاي انسان‌شناسانه و گاه جامعه‌شناسانه متوسل مي‌شود، حال آنكه به طوركلي، جامعه‌شناسي و انسان‌شناسي نسبت به مطالعه‌ي حقوق بشر بي‌توجهي كرده‌اند. در سال‌هاي اخير، مداخله‌ي نظريه‌هاي پست‌مدرن در باب تفاوت، ديگربودگي و عدالت به اين فقدان علاقه حتي دامن هم زده‌است. منتقدان نظريه‌ي پست مدرن عموما ادعا كرده‌اند كه نظريه‌ي پست‌مدرن نمي‌تواند هيچ نوع راهنمايي اصيلي براي باور سياسي يا، مهم‌تر از آن، كنش سياسي عرضه كند زيرا سراپا مدهوش نسبي‌انديشي است و از رويكرد اخلاقي جديي بهره نبرده‌است. نظريه‌پردازان پست‌مدرن رويكردي آيرونيك و پارادوكسيكال در باب واقعيت سياسي دوران ما ارائه مي‌كنند كه به ترديد و شك‌گرايي فلسفي راديكال در خصوص تعهد سياسي منجر مي‌شود، و مانع از هرگونه مشاركت سياسي فراگير مي‌شود. البته در نظر برخي منتقدان پوزيتيويسم در علوم اجتماعي مانند لئو استروس، اين نسبي‌انديشي سابقه‌ي طولاني‌تري دارد و مي‌توان، من باب مثال، رد آن را در مشاجره‌ي قرن نوزدهمي بر سر اصالت تاريخ گرفت. فلسفه‌ي علوم اجتماعي ماكس وبر با آن تلاش محتاطانه‌اش براي از ميان بردن تمايز ميان ارزش-صدق محصول مستقيم اصالت تاريخ است. در اين بستر، مفيد فايده است كه به مقالات رورتي در باب حقوق بشر و سياست بپردازيم، زيرا او از يك طرف به دنبال آن است تا هرگونه راه‌حل مبتني بر نظريه‌ي كلان را براي حل مسائل مرتبط با سياست و اخلاق رد كند، و از طرف ديگر، او چندان دل خوشي از نسبي‌انديشي توصيف‌باور ندارد؛ اگر اين رويكرد بخواهد امكان دستيابي به همبستگي و تعهد را زير سووال ببرد.

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه

مدخل ريچارد رورتي در كتاب «شرح حال‌هايي در نظريه‌ي اجتماعي معاصر» - بخش اول

نوشته‌ي بريان ترنر

زندگينامه و پيش‌زمينه‌ي نظري
ريچارد رورتي در سال ۱۹۳۱ ميلادي در نيويورك به دنيا آمد و استاد علوم انساني در دانشگاه ويرجينيا بود. رورتي چهره‌اي جنجالي در فلسفه (ي آكادميك) است، عمدتا به اين دليل كه در آثارش از قبيل چرخش زباني بيان داشته كه كل سنت فلسفي غرب صرفا خود را در مقام دفاع فرض كرده‌است. فلسفه براي تاييد عقيده‌اش در باب حقيقت واحد نياز به پيش‌زمينه‌هايي دارد؛ پيش‌زمينه‌هايي كه ديگر نمي‌تواند تبيين مناسبي برايشان ارائه كند. پس شايد ما وارد «جهان مابعدفلسفي» شده باشيم. او در كتاب پيامدهاي پراگماتيسم ادعا مي‌كند كه وظيفه‌ي فلسفه اين نيست كه بنيان‌هاي ابدي براي حقيقت فراهم سازد، بلكه بايد به دنبال آن باشد تا دوشادوش ادبيات و هنر در راه اعتلاي نوع بشر بكوشد. معيار پيشرفت فلسفي اين نيست كه فلسفه «روز به روز دقيق‌تر شود، بلكه اين است كه خيال‌پردازتر شود». اين توضيح دقيقا روشن مي‌كند كه چرا رورتي در كتاب امكاني بودن راديكال، توصيف‌باوري و همبستگي نقدهايي «فلسفي» بر ناباكوف، اورول و پروست مي‌نويسد، همان‌طور كه در كتاب عينيت، نسبي‌انديشي و صدق، قطعاتي «حرفه‌اي و آكادميك» درباره‌ي جان ديويي، دانلد ديويدسون و مايكل دامت نوشته بود. رورتي به دنبال آن بود تا در دنيايي كه بي‌ثبات، متغير و ناامن است حد و مرزهاي مناسبي براي دانش فلسفي رسم كند، پس مي‌توان گفت كه نقد فلسفي او اشتراكات زيادي با پست‌مدرنيسم دارد. زماني جان فرانسوا ليوتار پست‌مدرنيسم را «بي‌اعتقادي به روايت‌هاي كلان» تعريف مي‌‌كرد، اما رورتي در يكي از تاثيرگذارترين مقالاتش (يعني توصيف‌باوري فردمحور و اميد ليبرال) توصيف‌باور را كسي تعريف مي‌كند كه «ترديدهاي اساسي و مستمري درباره‌ي دستگاه واژگان نهايي خود دارد». در جاي ديگر، او از عنوان متناقض‌نماي «ليبراليسم بورژواي پست‌مدرن» در مقام توصيفي جامع از پروژه‌اش در فلسفه‌ي معاصر دفاع كرده‌است. نظريه‌ي اجتماعي و فلسفي رورتي را مي‌توان به مثابه كاربرد -- و گفت‌وشنيدي انتقادي با -- ميراث جان ديويي نگريست. فلسفه‌ي مابعدفلسفي رورتي به دنبال آن است تا پراگماتيسم جان ديويي را با اهداف ساخت‌شكنانه‌ي فلسفه‌ي قاره‌اي سازگاري بخشد. رورتي موضع پراگماتيستي خود را بسيار به «چندخدايي» نزديك مي‌داند؛ چندخدايي در اين معنا كه شخص اعتقاد ندارد كه هدفي واحد براي علم وجود دارد و نيازهاي انسان را بايستي صرفا بر اساس اين هدف واحد درجه‌بندي كرد. همان‌طور كه رورتي به دنبال آن است تا در كتاب نيل به كشورمان نشان دهد، ميراث ديويي كماكان مي‌تواند بسيار به كار تلاش‌هاي پيشروانه، در جهت تحقق روح آزادي‌بخش «آيين امريكا»، بيايد.

۱۳۹۵ اردیبهشت ۶, دوشنبه

جان دیویی و بازسازی پراگماتیسم

سامی پیلستروم


جان دیویی (1859-1952) را معمولا سومین پراگماتیست کلاسیک می‌دانند. اندیشه‌های او قلمرو گسترده‌اي دارند: از مسائل فلسفی سنتی در باب معرفت و پژوهش گرفته تا اخلاق، سیاست و آموزش. در میان پراگماتیست‌های قدیمی، دیویی بیشتر از همه به مسائل اجتماعی، سیاسی و آموزشی می­پرداخت. این را مقایسه کنید با چارلز سندرس پرس که ذهن علمي‌اي داشت و ویلیام جیمز که بیشتر به روانشناسی و دین متمایل بود.

دیویی مقاله‌اي دارد به نام “پراگماتیسم پرس” که در سال 1923 میلادی به رشته‌ي تحریر درآمده است. او در این مقاله به طور خلاصه جیمز و پرس را با هم مقایسه مي‌كند، و تفاوت‌هاي اساسي‌شان را می‌بررسد، مثلا این که ویلیام جیمز بر فرد تمرکز داشت و چارلز سندرس پرس بر جامعه تاکید می‌كرد. آنطور که دیویی به ما می‌گوید، پرس بیشتر از جیمز بر “متد فرايند (the method of procedure)“ تاکید می‌كرد. دیویی در مقاله‌اي دیگر (منتشره به سال 1922 میلادی) که جیمز و پرس را با هم مقایسه مي‌كند، مي‌گوید جیمز بیشتر “عالم علوم انسانی” بود و کمتر منطق‌دان، و او متد پراگماتیستی را هم بسط داد و هم محدود کرد. کار او در اعمال متد پراگماتیستی بر نظریه‌ي صدق باعث شد که این متد بسط یابد. اما تاکیدش بر پیامدهای خاص، و نه پیامدهای عمومی و کلی، متد پراگماتیستی را محدود کرد.  

مسائلی هست که در آن‌ها پرس و دیویی به یکدیگر نزدیک‌ترند تا به جیمز --- مشخصا، جهت‌گیری جامعه‌محور پراگماتیسمشان و علاقه‌شان به پیشبرد معرفت علمی. اما، در باب مساله‌ای بنیادی مانند رئالیسم، دیویی به جیمز نزدیک‌تر است تا به پرس. جیمز و دیویی نمی‌توانستند رئالیسم نسبتا قوی‌ای را بپذیرند که شاید اصیل‌ترین و پرمناقشه‌ترین عنصر در پراگماتیسم پرس بود. نیز آنها نمی‌توانستند تفسیر منحصرا مبتنی بر منطق و غیرروانشناسانه‌ی پرس را از پراگماتیسم بپذیرند. پرس بر آن بود که دیویی، مانند جیمز، گرایش ناخوشایندی دارد به «روانشناسی کردن» چیزهایی که او آنها را به عنوان اصولی منطقی و هنجاری برای استنتاج علمی ارائه کرده بود. او در ژوئن سال 1904 میلادی به دیویی نوشت: «جنابعالی قصد دارید علم هنجاری را --- که به زعم من مبرم‌ترین نیاز زمانه‌مان است --- با "تاریخ طبیعی" تفکر یا تجربه جایگزین کنید. ... من فکر نمی‌کنم که اصولا چیزی از جنس تاریخ طبیعی بتواند نیاز امروز ما را برطرف سازد. ما امروز نیاز داریم بررسی کنیم که عدم آشنایی مردم با نظریه‌ی استنتاج چقدر باعث اتلاف دردناک اندیشه، وقت و انرژی­ می‌شود.» پرس پراگماتیسم را قاعده‌ای در منطق می‌دانست و منطق نیز علمی هنجاری محسوب می‌شد، پس در نظر او، ایراد کار جیمز و دیویی در این بود که در اصلاحاتشان بر پراگماتیسم مباحث منطقی و روانشناسی-اجتماعی را به نحوی گمراه‌کننده با یکدیگر خلط کرده بودند. علی‌رغم این امر، می‌توان گفت که پراگماتیست‌های متاخر، يعني کسانی مانند دیویی و مید، نه تنها مضامین جیمزی، بلکه ایده‌های چارلز سندرس پرس را نیز، بسط داده‌اند؛ مشخصا بازتابي بودن عادت کنش ما و عقلانیت مبتنی بر عادت.

۱۳۹۵ فروردین ۲۰, جمعه

ده فرمان زبان آموزی


 مقدمه)

از گزارش‌های گوگل پیداست که بخشی از مخاطبان این سایت را علاقمندان به زبان‌آموزی تشکیل می‌دهند. خب این بسیار خوب است، زیرا زبان‌آموزی هميشه یکی از علایق عمده‌ی من بوده است و سال‌هاست که به طور خودآموز به این کار مشغول‌ام. البته همیشه هم تلاش کرده‌ام از طريق يادداشت‌هايم در اين وبلاگ تجربیاتم را در این زمینه به دیگران منتقل کنم. مشخصا فکر می‌کنم مفیدترین نوشته‌هایم در مورد یادگیری زبان اینهایند و طبیعی است که عقیده دارم خواندن آنها برای هر کسی که می‌خواهد زبانی تازه را یاد بگیرد مفید است:



چگونه زبان آلماني را به سرعت ياد نگيريم

 

کاربراکتیو و کاربر پسیو؛ تفکیکی سودمند در مهارت‌های لازم برای کار با زبان دوم

 

 تمرين ندانستن؛ روشي سوم براي يادگيري زبان خارجي

 


اما در این یادداشت می‌خواهم ده فرمان زبان‌آموزی را فهرست کنم. عقیده دارم رعایت این نکات فرایند زبان‌آموزی را در مسیر درستی قرار می‌دهد، هرچند الزاما آن را ساده‌تر نمی‌کند. زیرا يادگيري زباني تازه، بنا به طبیعت خود، راه پر سنگلاخی است...

بگذریم. این شما و این ده فرمان زبان‌آموزی:

۱۳۹۵ فروردین ۸, یکشنبه

تعمقاتي در باب رابطه‌ي صدق و توجيه؛ يا چطور توانستم راهي براي فريب شرلوك هولمز بيابم

 اول)

از سنين نوجواني به رما‌ن‌ها و فيلم‌هاي پليسي علاقه داشته‌ام؛ مشخصا شرلوك هولمز كارآگاه محبوب من بود. در اين داستان‌ها كارآگاه باهوش كه استدلال‌هاي پليس را توجيه‌كننده نمي‌يافت و بر آن بود كه مدعيات آنها با حقيقت امور فاصله دارد با تيزبيني جادويي و هوش شيطاني‌اش «آلارم‌ها» را مي‌ديد و نشانه‌ها را دنبال مي‌كرد تا سرانجام جنايتكار واقعي را مي‌يافت و متهم بي‌گناه را نجات مي‌داد. محرك او در اين پژوهش عدم رضايتش از نحوه­ی پيگيري امور از سوي پليس بود. شك او و پژوهشش ماهيتي نظرپردازانه و مصنوعي نداشت؛ مثلا اينطور نبود كه او صرفا براي ارضاي قريحه‌ي وارسي‌اش گزاره‌هايي را دوباره­كاوي كند كه نسبت به صدقشان اطمينان دارد، يا مساله‌اي را كه با رضايت و اطمينان حل كرده دوباره از بايگاني­اش بيرون بكشد تا ببينيد آيا مي­تواند نقصي در استدلال‌هاي خويش بيابد يا خير. نه! او صرفا مي‌خواست مساله­اش را حل كند. و شيوه­ي پليس در حل مساله راضي­اش نمي­كرد و ترديدهايش را فرو نمي­نشاند. البته ترديدهاي او واقعي و معقول بودند و  ريشه در ديدگاه هاي فرا-پليسي او داشتند: مستندات بايد كل منسجمي را تشكيل دهند؛ تناقض­ها نياز به بررسي جدي دارند؛ هيچ قرينه‌اي را نبايد ناديده گرفت. به بيان فلسفي­تر، كارآگاه خصوصي شك‌گراي دكارتي نبود، حتي چندان نسبتي هم عقل­گرايي انتقادي كارل پوپر نداشت. بلكه او لغزش­باوري بود كه به تبعيت از چارلز سندرس پرس عميقا باور داشت شك نسبت به يك گزاره يا باور نياز به دليلي واقعي دارد.

حالا سال‌ها از آن دوران گذشته است. و من همچنان خواننده‌ي پيگير داستان‌هاي پليسي‌ام.اما  پرسشي كه اين روزها فكر من را به خود مشغول داشته اين است كه چطور مي‌توان بعد از ارتكاب جنايت با خیال راحت --- و بدون ترس از پيگيري پليس يا فضولي‌هاي بی‌پایان كارآگاه‌هاي خصوصي --- در خانه نشست و روزگار گذارند...

۱۳۹۴ بهمن ۳۰, جمعه

مروري بر متد پراگماتيستي

سامی پیلستروم


در قدم اول، متد پراگماتيستي -- و مشخصا تفاسير متفاوتي كه سي. اس پرس و ويليام جيمز از آن ارائه مي‌كنند -- بايد به طور دقيق بحث و بررسي شود. كار اصلي ما در اين يادداشت هم همين است؛ يعني تشريح انتقادي اهميت اين متد و تبيين برخي كاربردها و پيامدهاي متفاوت آن. ابتدا با برخي ملاحظات در خصوص تاريخچه‌ي متد پراگماتيستي آغاز مي‌كنيم...

ويليام جيمز در كتاب تنوع تجربه ديني، با اشاره به مقاله‌ي ”چگونه ايده‌هاي خود را وضوح بخشيم (۱۸۷۸)“، از ”اصل پرس، يا اصل پراگماتيسم،“ سخن مي‌گويد، و از اين اصل براي بحث در خصوص صفات متافيزيكي خدا استفاده مي‌كند. جيمز، پيش از آن، در مقاله‌اش به نام ”كاركرد شناخت“ -- منتشره به سال ۱۸۸۴ ميلادي -- نيز به همين مقاله‌ي پرس ارجاع داده بود. اين مقاله بعدها اولين فصل از كتاب معناي صدق را تشكيل داد. جيمز در سخنراني سال ۱۸۹۹ اش در دانشگاه كاليفورنيا در بركلي تحت عنوان ”مفاهيم فلسفي و نتايج عملي“ باري ديگر روايت پرس از پراگماتيسم را به كار مي‌گيرد. جيمز بعدها در كتاب پراگماتيسم اين طور گزارش مي‌دهد:

۱۳۹۴ بهمن ۱۰, شنبه

پراگماتيسم چيست؟



[توضيح مترجم: اين مطلب در واقع بخشي است از مقدمه‌اي كه سامي پيلستروم بر كتاب The Continuum Companion to Pragmatism نوشته است. امروز كه مشغول مرور اين مقدمه بودم ناگهان به فكر ترجمه‌اش افتادم، شايد تا حدي به دليل بحث مختصري كه با آقايان شيخ‌رضايي و عباسي در انجمن حكمت داشتيم؛ در اين باب كه حكم مشهور ويليام جيمز كه «حقيقي نام هر چيزي است كه سودمند افتد» باعث بي‌اعتباري پراگماتيسم در ايران شده است. سامي پيلستروم در اين مطلب كوتاه از اين ايده دفاع مي‌كند كه هيچ تز اساسي‌اي نيست كه همه‌ي پراگماتيست‌ها بر سرش اشتراك نظر داشته باشند. خواندنش را، طبيعتا، توصيه مي‌كنم. و اگر همتي باشد قصد دارم چيزكي كوتاه را هم در باب يكي از آموزه‌هاي كليدي پراگماتيسم كلاسيك، يعني قاعده‌ي پراگماتيستي (Pragmatic Maxim)، ترجمه كنم، زيرا اعتقاد دارم اين آموزه جايگاه مهمتري در اين جريان فلسفي دارد تا ديدگاه مشهور و بدنام ويليام جيمز در باب صدق.]


به نظر من مهم است به ياد داشته باشيم كه پراگماتيسم هيچ ذاتي ندارد، هيچ تز يا دكترين اساسي‌اي نيست كه همه‌ي پراگماتيست‌ها آن را قبول داشته باشند. بلكه، تنش‌هاي مهم، و حتي حياتي‌اي، در سنت پراگماتيستي وجود دارد.  پراگماتيست‌هاي متفاوت از ديدگاه‌هاي بسيار متفاوت، و اغلب متعارضي، دفاع مي‌كنند. از لحاظ تاريخي، اين اغلب پرسشي مهم است كه آيا مي‌توان متفكري خاص را پراگماتيست دانست يا خير: البته كه پراگماتيست‌هاي تمام و كمالي وجود دارند (يعني پرس، جيمز، ديويي، ميد، آدامز . . . ). و فلاسفه‌اي نيز هستند كه تمايلات و گرايش‌هاي پراگماتيستي‌اي دارند كه كمابيش از پراگماتيست‌هاي گروه اول دور و نزديك‌اند (يعني كانت، ويتگنشتاين، كارناپ، كواين، سلارز، براندوم . . .). از بسياري جهات، تعيين اين امر كه آيا متفكري خاص را بايستي پراگماتيست محسوب كرد يا خير كاري دشوار است.

۱۳۹۴ دی ۸, سه‌شنبه

شبه‌علم چيست؟


[توضيح مترجم: بهانه‌ي ترجمه و انتشار اين مطلب بحثي است كه ديشب در خانه درگرفت؛ با يكي از دوستان و درباره‌ي اهميت يكي از شاخه‌هاي جديد طب آلترناتيو به نام بيورزونانس. خب، دوست من كه اتفاقا آدم كم‌مطالعه‌اي هم نبود به شدت از آن طرفداري مي‌كرد و من صرفا آن را شبه‌علم مي‌دانستم و رد مي‌كردم. طبيعتا بحث به جايي نرسيد. اما بهانه‌اي براي من فراهم كرد تا امروز اندكي به طور خاص در باب بيورزونانس و به طور عام در باب شبه‌علم تحقيق كنيم. جست‌وجوهايم مرا به اين متن كوچك اما خواندني در سايت ساينتيفيك امريكن انداخت. توصيه مي‌كنم بخوانيدش. ديگر اينكه تصميم دارم چيزهايي بيشتري نيز در باب شبه‌علم ترجمه كنم و اينجا به اشتراك بگذارم. پس اين مطلب كوچك را اولين مطلب از مجموعه مطالبي بدانيد كه قرار است در اين باب منتشر شوند.]

****
منكران تغييرات اقليم و گرم شدن زمين متهم‌اند كه انكارشان ريشه در شبه‌علم دارد؛ و نيز خلقت‌باوران طرفدار طراحي هوشمند، طالع‌بينان، علاقمندان به بررسي يوفوها، پاراسايكولوژيست‌ها، آنها كه سروكارشان با طب آلترناتيو است، و اغلب كساني كه راهشان را از جريان رايج علم جدا كرده‌اند. البته بايد اذعان كرد كه مساله‌ي حد و مرز ميان علم و شبه‌علم آكنده از اختلاف نظرها بر سر تعاريف است، زيرا دسته‌بندي‌ها بسيار گسترده‌اند و لبه‌هاشان محو و فازي مي‌شود، در نتيجه اصطلاح “شبه‌علم” براي حمله به هر ادعايي كه آدمي به هر دليلي دوستش ندارد مي‌تواند مورد استفاده قرار گيرد. ماسيمو پيليوچي كه فيلسوف علم است در كتاب سال ۲۰۱۰ اش به نام چرنديات با آب و تاب (Nonsense on Stilts) اذعان مي‌كند كه “هيچ آزمون قاطعي وجود ندارد” زيرا “مرزهايي كه علم، غير علم و شبه‌علم را از يكديگر جدا مي‌كنند از آنچه پوپر مي‌خواست به ما بباوراند محوتر و رسوخ پذيرند.

۱۳۹۴ آبان ۲۹, جمعه

تفكر انتقادي - بخش پاياني به همراه فايل پي.دي.اف كل متن

تركيب كردن همه‌ي دانسته‌ها با هم

تا اينجا شما ياد گرفتيد كه چطور گزاره‌‌ها را به قضيه، نتيجه يا استدلال تقسيم كنيد. حالا ديگر مي‌دانيد كه چگونه با كمك قواعد منطقي از مقدمات شروع كنيد و به نتيجه برسيد. مي‌دانيد كه استدلال‌هاي فاقد مقدمه، و يا با صورت‌بندي نامناسب، هيچ ارزشي ندارند مگر اينكه بتوان صورت‌بندي تازه‌اي از آن‌ها ارائه كرد. و نيز مي‌دانيد كه قضايا و نتايج شما بايد مانند پازل جورچين با هم جفت‌وجور شوند يا مانند قطعات ماشيني كه خوب روغن‌كاري شده‌است بدون اصطكاك در كنار هم كار كنند. وقتي داده‌هاي تازه از راه مي‌رسند، آنها نيز يا بايد با جورچين شما سازگار شوند (احتمالا با كنار گذاشتن بخشي از داده‌هاي قديمي) يا بايد آنها را تماما به دور انداخت. تصميم‌گيري در اين خصوص كه كدام را دور بريزيم و كدام را نگه داريم به اهميت و ارزش هر داده بستگي دارد، نه اينكه كدام زودتر وارد ذهن شما شده‌است.  

اما شما اين فرآيند را چگونه در عمل به كار مي‌گيريد؟‌ طبيعتا اولين چيزي كه به ذهن مي‌رسد اين است كه با تعمق در داده‌هاي ذهنتان آغاز كنيد و عقايد فعلي‌تان را به طور انتقادي تحليل كنيد. اما من پيشنهاد ديگري براي شما دارم. پيشنهادم اين است كه ابتدا با تحليل اطلاعات خارجيي كه دانش اندكي درباره‌شان داريد اين فرايند را تمرين كنيد. و كاري به كار عقايدتان نداشته باشيد. زيرا هركس نسبت به عقايدش تعلق خاطر عاطفي دارد و اين باعث مي‌شود هنگام تحليل انتقادي آنها قوه‌ي استنتاجمان غبار بگيرد. بنابراين، پسنديده‌تر آن است كه با كار روي اطلاعاتي كه به آنها تعلق خاطر عاطفي نداريد مهارت خود را تقويت كنيد و ارتقا بخشيد. پس روزنامه‌اي برداريد، يا به وب‌سايتي برويد، و اتفاقا مقاله‌اي را بخوانيد. چك ليست زير را كامل كنيد:

·         استدلال‌ها را شناسايي كنيد، داده‌هاي ارائه شده و قضاياي مفروض را نيز شناسايي كنيد.
·         منبع قضايا چيست؟
·         آيا مي‌توانيد با كنترل منبع اصلي يا يك منبع جانشين صحت قضايا را تحقيق كنيد؟
·         آيا قضايا انسجام دروني دارند؟
·         آيا زمينه‌ي ارائه شده است؟ اگر نه، تحقيق كوتاهي انجام دهيد تا بتوانيد زمينه‌ي بحث را فراهم كنيد.
·         آيا بر اساس مقدماتي كه در مقاله ارائه شده، نتايج به دست آمده معقول و پذيرفتني‌اند؟


۱۳۹۴ آبان ۲۳, شنبه

وحشت پاريس - آيا اين واقعا آخرش است؟







 پاريس ديشب شاهد يكي از هولناك‌ترين شب هاي خود بود. در چند حمله‌ي جداگانه‌ي اسلام‌گرايان سني تندرو به چندين بخش مهم شهر تا حالا بيش از ۱۲۰ نفر كشته شده‌اند. اين فاجعه‌اي است كه ابعاد عجيب و پيچيده‌ي آن بايد به تدريج آشكار شود. هر چه هست، وحشت تمام غرب را در بر گرفته. اما اين حادثه، به نحوي غريب، من را به ياد مقدمه‌ي كتاب احياي شيعه، نوشته‌ي ولي رضا نصر، مي‌اندازد. اين كتاب شايد يكي از اولين كتاب‌هايي بود كه من اقدام به ترجمه‌اش كردم. ترجمه‌اي كه نيمه‌تمام ماند و ... . بگذريم. راستش چندان حوصله‌ي قصه‌پردازي ندارم. مي‌خواهم سريع بروم سر اصل مطلب. و اصل مطلب هم بخشي از مقدمه‌ي كتاب احياي شيعه است كه برايتان مي‌آورم.

«در ابتدای سال 2003 میلادی، درست زمانی که جنگ در عراق داشت آغاز مي‌شد، من به دیدار یکی از دوستان شیعه‌ي قدیمی خود در پاکستان رفته بودم. ما در مورد تغییراتی که کم‌کم تمام خاورمیانه را در بر می‌گرفت صحبت كرديم. این موضوع باعث شد که او گفت‌و‌گویی را که سال‌ها پيش با یک مقام عالی‌رتبه‌ی ایالات متحده داشت به یاد بیاورد.
دوست من یک مقام رسمی دولت پاکستان در دهه‌ي 1980 میلادی بود و به عنوان رابط پنتاگون در مدیریت جنگ علیه روس‌ها در افغانستان فعالیت می‌کرد. او به یاد آورد که پس از آن روزها، در دورانی که ایران و حزب‌الله جنگ ترور همه‌جانبه‌ای را علیه ایالات متحده به راه انداخته بودند، و در مقابل مجاهدین سني افغانی [که با روس‌ها می‌جنگیدند] دوستان خوبی براي غرب محسوب می‌شدند، شریک آمریکایی او، كه یک عضو باسابقه‌ی پنتاگون بود، غالبا با لحن نیشداری به او می‌گفت که شیعه‌ها هیولاهای تشنه‌به‌خون آدمخواری‌اند. دوست پاكستاني من هم جواب مي‌داد كه «امریکایی‌ها در این مورد اشتباه می‌کنند. صبر کن تا آخرش را ببینی». او البته می‌توانست اين گونه پاسخ دهد كه مساله‌ي اصلی سنی‌ها هستند. آنها گردن‌کلفت‌ها هستند و شیعه‌ها فقط توسری خورند. زمان گذشت و دوست پاكستاني من از خدمت دولت بازنشست شد.

سال‌ها گذشت تا اينكه در یک بعدازظهر خواب‌آلوده در پاییز سال 2001 میلادی، پس از حوادث یازده سپتامبر، صداي آژير كارواني چرت دوست پاكستاني من را پاره كرد. دوست قدیمی امریکایی او که دیگر در واشینگتن برای خودش کسی شده بود به پاکستان آمده بود تا جنگی دیگر را در افغانستان مدیریت کند. و بر سر راهش تصمیم گرفته بود که سری هم به او بزند. آن آمریکایی از دوست من پرسیده بود: گفت‌وگویمان را خیلی سال پیش در مورد تفاوت شیعه و سنی خاطرت هست؟ من می‌خواهم برایم توضیح دهی هنگامی که گفتی مساله‌ي اصلی سنی‌ها هستند منظورت چه بود...؟»

***

خب، راستش نمي دانم الان ولي رضا نصر كجاست و چه مي كند. و آيا مشخصا حوادث ديشب پاريس او را به ياد اين بخش از مقدمه‌ي كتاب احياي شيعه انداخته است يا خير. صرفا چيزي كه فكرم را به خود مشغول داشته اين است كه آيا اين واقعا آخرش است؟


۱۳۹۴ مهر ۱۰, جمعه

تفكر انتقادي - بخش نهم

9. وقتي قضايا خيلي اندك‌اند هيچ نتيجه‌اي نمي‌توان گرفت.

رفيق و همراه جمله‌ي «ممکن است که من بر خطا باشم» اين جمله است: «نمي‌دانم». زماني كه استدلال محكمي داريد كه قضاياي خدشه‌ناپذیری از آن حمايت مي‌كنند با اعتماد به نفس صحبت كنيد. در ديگر مواقع، ابايي نداشته باشيد از گفتن اين جمله كه «نمی‌دانم.»

چه زماني می‌گوییم که قضايا بسيار اندك‌اند؟ به بيان ديگر، ملاك كفايت يا ناكافي بودن قضاياي مقدماتي چيست؟ پاسخ اين است كه «بستگي دارد.» میزان اهميت نتيجه، احتمال به دست آوردن قضايايي ديگر قبل از اتخاذ هر نوع تصميم، و حتي حضور داده‌هاي يقيني‌تر مي‌تواند باعث شود كه شما حکم دادن را به تعويق بيندازيد.

من باب مثال، بد نيست به مثال احضاركننده‌ي روح برگرديم. او بعد از اينكه توانايي‌اش را براي ديدن ارواح و جنیان توضيح مي‌دهد از شما مي‌پرسد كه آيا شما به وجود ارواح اعتقاد داريد؟ فرض كنيم كه دانسته‌هاي شما درباره‌ي ارواح بسيار اندك‌اند و صرفا محدود مي‌شوند به چيزهايي كه در فيلم‌هاي سينمايي ديده‌ايد. پس قضايايي كه شما بايد با آنها كار كنيد اينهايند: چند تايي داستان، به اضافه‌ي ادعاي تحقيق‌ناپذير كسي مبنی بر اینکه مي‌تواند ارواح را ببيند. راستش را بخواهید هيچ كدامشان قضيه به حساب نمي‌آيند، پس مي‌توان گفت كه هيچ قضيه‌اي نداريد. اين جا قطعا همان جايي است كه مي‌توانيد بگوييد داده‌ها بسيار اندك‌اند.

۱۳۹۴ مرداد ۱۲, دوشنبه

وقتي از فهم متن حرف مي‌زنيم دقيقا از چه حرف مي‌زنيم؟ --- بخش اول

در سلسله يادداشت‌هايي كه به طور متناوب در اين وبلاگ منتشر كرده‌ام هدفم اين بوده كه نشان دهم ترجمه حاصل جمع مجموعه‌اي از مهارت‌هاست كه همه‌ي آنها بايد به خوبي فرا گرفته شوند تا ترجمه‌اي خوب حاصل آيد. البته برخي از اين مهارت‌ها زبانشناختي اند. طبيعي است كه اگر مترجمي ساخت‌هاي نحوي را در زبان مبدا نشناسد نمي‌تواند متني را از آن زبان ترجمه كند. اما بخشي از اين مهارت‌ها از جنسي ديگرند. مشكل هم همين‌جا ظهور مي‌كند. يعني وقتي پاي ترجمه وسط مي‌آيد مهارت‌هاي زبانشناختي ناكافي‌اند. اما متاسفانه تا آنجا كه من ديده‌ام و شنيده‌ام در آموزش ترجمه صرفا بر مهارت‌هاي زباني تكيه مي‌شود. تو گويي آموختن آنها براي دست‌يابي به ترجمه‌اي خوب كافي است. (البته پرداختن به اين بحث كه چرا نظام آموزشي ما به اين سو رفته است مجالي ديگر مي‌طلبد. اما من بر آنم كه اين مساله نسبت تنگاتنگي با «سوء تفاهم تسلط» دارد. و اين چيزي است كه من مدام در مورد بر خطا بودن آن هشدار داده‌ام. بنا دارم كه به همين زودي‌ها در يادداشتي بار ديگر به سوءتفاهم تسلط بپردازم و نيز پيشنهاد دهم كه به جاي استفاده از عبارت بي‌معناي «مترجم بايد بر زبان مبدا و مقصد مسلط باشد» بهتر است از چه عبارتي استفاده كنيم.)

بگذريم، همانطور كه گفتم من در يادداشت‌هاي متعدد به دنبال آن بوده‌ام تا نشان دهم كه ترجمه به مهارت‌هايي غير زبانشناختي نيز نياز دارد، و همين مهارت‌ها اند كه در نهايت كيفيت هر ترجمه‌اي را تعيين مي‌كنند. يكي از اين مهارت‌هاي بسيار حياتي به مساله‌ي فهم متن بر مي‌گردد.  

پرسش اين است كه كي مي‌توانيم بگوييم متني را خوب فهميده‌ايم. يا به زباني ديگر، چطور مي‌توانيم بفهميم فهممان از متن ناقص و نادرست است. چه معياري مي‌توان براي فهم متن --- يا به همان اندازه مهم، نفهميدن متن --- ارائه كرد.

۱۳۹۴ تیر ۱۲, جمعه

تفكر انتقادي - بخش هشتم

7. قضیه‌های ذهنی را صرفا می‌توان برای اهداف محدودی به کار برد، از قبیل حمایت از نتیجه‌های ذهنی، یا در مقام ملاک تعیین‌کننده هنگامی که قضیه‌های عینی نمی‌توانند دعوا را فیصله دهند.
در بخش قبلی ما به اين پرداختيم كه چرا قضاياي عيني بايد تحقيق‌پذير باشند؛ و قضیه‌ای را که تحقیق‌پذیر نباشد باید ذهني محسوب كرد. قضاياي ذهني چندان به کار نتیجه‌گیری‌های عینی نمی‌آیند، اما مي‌توان از آنها براي بسط نتایج ذهنی استفاده کرد. من باب مثال، گزاره‌ی «ارغواني رنگ زيبايي است» قضيه نيست، اما مي‌توانيم صورت‌بندي مجددي از آن ارائه كنيم و مثلا بگوييم «پرنيان ارغوانی را رنگ زیبایی می‌داند». ما با این کار قضیه‌ای ذهنی ساخته‌ایم که شايد برخي جاها به کارمان بیاید. مثلا وقتي به گل‌فروشي مي‌رويم، می‌توانیم این قضیه را مبنای استدلالی قرار دهیم و بگوییم که «پرنيان گل‌هاي ارغوانی رنگ را دوست خواهد داشت، زيرا ارغوانی را رنگ زیبایی می‌داند». از آنجا كه كل اين استدلال به ساحت امور ذهني تعلق دارد، معنادار و معقول است، و به احتمال زياد به تصميم مناسبي ختم می‌شود؛ يعني شما گل‌هايي مي خريد كه او دوست خواهد داشت.

اين درست‌ترین استفاده‌اي است كه مي‌توان از قضاياي ذهني كرد. اما این امکان وجود دارد که گاهی آنها را در نتیجه‌گیری عینی نیز به کار برد. به موقعیتی بیندیشید که باید تصمیمی بگیرید اما هیچ قضیه‌ی عینیی در دستانتان نیست، یا زمانی که به تکافوی ادله رسیده‌اید. من باب مثال، فرض كنيم می‌خواهیم بدانیم استفاده از شیرین‌کننده‌های طبیعی مانند نیشکر بهتر است یا شیرین‌کننده‌های مصنوعی. و تنها دو تحقیق در این باره انجام شده‌است. هر دو تحقيق را منابع معتبر انجام داده‌اند و نشریات معتبر نیز آنها را چاپ کرده‌اند. پیداست که نمی‌توانید از زیر بار تصمیم گرفتن شانه خالی کنید. زيرا بسياري از غذاها و نوشيدني‌ها بالاخره به نحوی شیرین شده‌اند؛ یا از شیرین‌کننده‌های طبیعی استفاده کرده‌اند و یا مصنوعی، و شاید هم هردو. و البته نمي‌توانيد خوردن و نوشيدن را كنار بگذاريد. پس ممكن است به يك قضيه‌ي ذهني متوسل بشويد و با خود بگوييد «من چيزهاي طبيعي را بيشتر از چيزهايي كه در آزمايشگاه ساخته مي‌شوند دوست دارم». و از اين قضيه استفاده كنيد تا غائله را به نفع یکی از طرفین خاتمه دهید.
البته حواستان باشد! خیلی ساده می‌توان مرز دقیق و روشن میان قضایای ذهنی و عینی را محو و مبهم کرد. بسياري مردم عادت به این کار دارند. مهم‌تر از اين، استفاده از این روش تنها زمانی مجاز است که به تعويق انداختن داوري و تصميم نگرفتن، در هر صورت، بدتر از عمل به هريك از گزينه‌هاي موجود باشد. در هنگام بحث درباره‌ي اصل ۹ بيشتر به اين مساله مي‌پردازيم.

۱۳۹۴ تیر ۳, چهارشنبه

دينداري در مقام تجربه‌ي شوق

 اول)

من در «يادداشت دين، فلسفه و چالش طبع آدمي»، با الهام گرفتن از ويليام جيمز، به مساله‌ي ناهمخواني احتمالي برخي روايت‌ها از دين با طبع برخي انسان‌ها پرداختم. براي اينكه مجبور نشويد به آن يادداشت رجوع كنيد خلاصه‌ي بند ۲ آن را اينجا باري ديگر مي‌آورم:

«ماكس وبر در مورد رابطه‌ي خودش با دينداري عبارتي دارد كه بسيار مشهور شده‌است. مي‌گويد من «طبع ديني ندارم.» اين عبارتي است كه پس از او بسيار مورد استفاده قرار گرفته‌است....پرسش اين است كه چنين ادعايي را تا چه اندازه مي‌توان جدي گرفت و محترم شمرد؟ به زبان ديگر، آيا اصولا كسي مي‌تواند در مواجهه با دين بگويد كه طبع من با دينداري نمي‌خواند؟ اصولا وقتي ماكس وبر مي‌گويد من طبع ديني ندارم منظورش از دين چيست؟ كدام ويژگي اساسي در دين مسيحيت با طبع كسي همچون ماكس وبر نمي‌خواند؟ و پرسش ديگر اين است: فرض كنيم بايد طبع آدمي را جدي گرفت، چطور مي‌توان روايتي ديگرگون از دين مسيحيت [يا اسلام] ارائه كرد تا تعارض كمتري با طبع آدمي داشته باشد؟»

در اين يادداشت مي‌خواهم كمي روي اين پرسش آخر تمركز كنم و پاسخي را براي اين پرسش پيشنهاد كنم. طبعا چيزهايي كه در زير مي‌آيند تلاش‌هايي ابتدايي و خام اند براي طرحي كه شايد ارزش عملي كردن داشته باشد. ديگر اينكه طبايع انساني متفاوت اند پس در كنار روايتي كه من از دين ارائه مي‌كنم و سازگاري بيشتري با طبع من دارد مي‌توان روايت‌هاي ديگري را نيز تصور كرد.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۳۱, پنجشنبه

ويليام جيمز، برهان اعتقاد بر پايه‌ي اراده و باور به خدا

 [توضيح مترجم: اين مطلب در واقع بخشي از است از مدخل «برهان‌هاي پراگماتيك و باور به خدا» در دايره‌العمارف فلسفه‌ي استنفورد. عنوان اصلي اين بخش در مدخل دايره‌المعارف استنفورد «برهان اعتقاد بر پايه‌ي اراده‌ي ويليام جيمز» است كه بد نديديم عبارت “باور به خدا” را نيز به آن اضافه كنيم تا به عنوان يك مطلب مستقل معلوم كند كه موضوع اصلي بحث چيست. در هر صورت، اين بخش را به عنوان يك مطلب مستقل، و در مقام تقريري نسبتا جامع از مقاله‌ي كلاسيك ويليام جيمز، مي‌توان خواند. به ويژه آنكه مولف اين برهان را مورد ارزيابي انتقادي مناسبي قرار مي‌دهد. ديگر اينكه اين مطلب ابتدائا در سايت دين‌آنلاين منتشر شده‌است. ]

****

برهان ارائه شده توسط ويليام جيمز (۱۸۴۲-۱۹۱۰) در مقاله‌ي سال ۱۸۹۶ ميلادي‌اش -- يعني اعتقاد بر پايه‌ي اراده -- بسيار از مبحث عقلانيت باورهاي ديني فراتر مي‌رود و مباحث فلسفي متعددي را در بر مي‌گيرد (مثلا، اينكه آيا بايد دترمينيسم را بپذيريم يا ضد آن را)، و حتي بر مسائل مرتبط با حيات سياسي نيز قابل اعمال است. برهان جيمز --- در حمله‌اش به امر به ندانم‌انگاري (agnostic imperative، به معناي اجتناب از باور زماني كه قراين ناكافي اند) --- اين حكم كلي معرفت‌شناسانه را در خود دارد كه:

آن قاعده‌ي تفكر كه قطعا مانع من شود كه انواع خاصي از صدق را بپذيرم، اگر آن انواع خاص از صدق واقعا وجود داشته باشند، قاعده‌ي غيرعقلانيي خواهد بود. (جيمز، 1896، ۲۸)

ما مي‌توانيم امر به ندانم‌انگاري را به شيوه‌ي زير بنويسيم:

براي تمام انسان‌هاي S و قضيه‌هاي p، اگر S اعتقاد داشته باشد كه p همان اندازه محتمل است كه نقيض p، آنگاه براي S غير مجاز است كه به p يا نقيض p اعتقاد پيدا كند.

۱۳۹۴ فروردین ۲۱, جمعه

گفت‌وگو با هيلري پاتنم -بخش دوم

در ميان فيلسوفان مابعدتحليلي، احتمالا شما تنها كسي هستيد كه علايق الاهياتي عميقي داريد؛ پروژه‌اي كه هدفش بازسازي سنت عبري است. چطور است كه كسي مانند شما، كه منطق‌دان بوده‌‌است، به دنبال آن رفته تا ايده‌ي خدا، عرفان و تفسير متن مقدس را احيا كند؟‌

به نظر من آنچه كسي را ديندار مي‌كند تجربه‌ي دروني اوست. معنا ندارد كه بخواهيم ديگران را ديندار كنيم. ديني بودن با شك و ترديد نسبت به وحي ناسازگار نيست. در سنت‌هاي مسيحي يا يهودي، كه مقدس و درخشان اند، چيزي وجود دارد كه من نمي‌توانم توضيحي براي آن ارائه كنم.البته اين به معناي آن نيست كه اين سنت‌ها در عين حال ساخته‌ي دست انسان‌ها نيستند.در قرن هژدهم ميلادي انسان‌ها براي اولين بار كتاب مقدس را به مثابه متني دست‌ساخته‌ي بشر خواندند؛ اين براي آنها بهت‌آور بود. اما كتاب مقدس نقشه‌اي براي رسيدن به جامعه‌ي كامل و آرماني نيست. براي مثال، به يهوديان گفته مي‌شود كه جامعه‌اي داشته باشند. اين جامعه بسيار عادلانه‌تر از جوامع مصر و بابل، يا حتي يونان و روم، بود. مثلا، به آنها گفته مي‌شود كه با برده‌هاشان بسيار بهتر از جوامع اطراف رفتار كنند. اما به آنها گفته نمي‌شود كه برده‌داري اصولا كار ناشايستي است. گفته مي‌شود آنها اعمالي را مرتكب مي‌شدند كه من آنها را كاملا ناپسند مي‌دانم؛از قبيلظلم و تبعيض در حق همجنس‌خواهان. امر مقدس ضرورتا چيز خوبي نيست؛ مي‌تواند باعث شود كه شما دست به كارهاي ناشايستي بزنيد. البته، به همين دليل، مردم در قرن نوزدهم ميلادي گفتند كه ما بايد ايمان به امر مقدس را كنار بگذاريم، و اگر اين كار را كنيم ديگر مرتكب هيچ عمل وحشتناكي نخواهيم شد. بعد ما دو ديكتاتور را داشتيم كه از نوك پا تا فرق سر خداناباور بودند. منظورم استالين و هيتلر است. و آنها رويهمرفته كشتاري را مرتكب شدند كه بيشتر از تمام كشتارهايي بود كه به نام امر مقدس صورت گرفته بود.

پس ماجراي دين به اين سادگي‌ها هم نيست. يهوديت شما چيزي متفاوت است...

به نظر من واژه‌ي ”دين“ واژه‌ي بدي است. دوست دارم بگويم كه يهوديت من به معناي به رسميت شناختن محدوديت‌هاست.متفكران يهودي اغلب فرازي را از تلمود نقل مي‌كنند، كه ديگر نقل آن كليشه شده‌است. اما من همچنان دوست دارم آن را نقل كنم. آن فراز مي‌گويد بر ما نرفته‌است كه كارمان را به سرانجام برسانيم، اما در عين حال نمي‌توانيم آن را نيز كنار بگذاريم. در نظر من دين به معناي پذيرش محدويت‌هاي بشري است. مشكل اومانيسم، به روايت فوئرباخ، اين است كه به معناي تقدس بخشيدن به انسان است. و من در اين قرن هيچ‌چيز نمي‌بينم كه اين اشتياق را در من بيانگيزد كه بشر را تقدس بخشم. مانند بن اشوارتز، من فكر مي‌كنم بشر بدترين خدايي است كه تاكنون وجود داشته‌است.