۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۲, یکشنبه

وقتی می گوییم «ملاک حال فعلی افراد است» دقیقا چه می‌گوییم؟

یک)

 حسین دوست چندین ساله‌ی شماست که دختری به نام ایران دارد. ایران دم بخت است. خواستگاری دارد به نام میم-الف. و شما سال‌هاست که میم-الف را می‌شناسید. حسین از شما می‌خواهد که نظرتان را درباره‌ی میم-الف بگویید. شما پاسخ می‌دهید که من بیش از ده سال است که میم-الف را می‌شناسم و در این سال‌ها هیچ بدیی از او ندیده‌ام. این حرف شما سندی محکم است در تایید شخصیت میم-الف. در نتیجه، بین میم-الف و ایران ازدواج در می‌گیرد.

اما چهارسال از ازدواج که می‌گذرد میم-الف بنا به ناسازگاری می‌گذارد. مثل آب خوردن دروغ‌های شاخدار می‌گوید و حرف‌های ناشایست می‌زند و چرند می‌بافد و عربده می‌کشد. تا جایی که چیزی به فروپاشی روحی و جسمی ایران نمانده. 

این وضعیت غریبی است. حسین گله‌مندانه به سراغ شما می‌آید. هر چه باشد شما بودید که میم-الف را کاملا تایید کردید. پس، لاجرم، بخش زیادی از تقصیر بر گردن شماست. حسین از شما می‌خواهد حالا که کار از کار گذشته لااقل برای تسلای خاطر آسیب دیدگان هم که شده به اشتباه خود اعتراف کنید و معذرت بخواهید. اما شما زیر بار نمی‌روید. می‌گویید من در این مورد کوچکترین تقصیری ندارم و این میم-الف ربطی با آدم چهار سال پیش ندارد. می‌گویید من در چند سالی که او را می‌شناختم حتی یک بدی هم از او ندیدم. و رفتار امروزش هیچ ارتباطی با گذشته‌اش ندارد. این درست که او از زمین تا آسمان تغییر کرده اما بیچارگی ایران ربطی به من ندارد. من میم-الف آن زمان را تایید کردم. و حق هم داشتم. پس گناهی بر گردن من نیست. من میم-الف چهارسال پیش را تایید کردم که انسانی صادق و شریف بود. اما مسئول رفتار این اژدهای هفت‌سر فعلی نیستم.

خب. تا اینجای کار حق با شماست. شما که علم غیب نداشته‌اید. و توجیه‌تان پذیرفتنی است. و این غیرممکن نیست که شخصی به یکباره آدم متفاوتی بشود. و متخصصان امر حتی نشان داده‌اند که گاهی اوقات ضایعه‌ای مغزی می‌تواند فرشته‌ای نیکوصفت را به جنایتکاری روانی تبدیل کند.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱, یکشنبه

ریچارد رورتی؛ راهنمایی فلسفی برای گفت‌وگو درباره‌ی دین


[توضیح: این مطلب بخشی است از مقاله‌ی جفری دبلیو رابینز به همین نام که به عنوان پیش‌گفتار در کتاب «اخلاقی برای امروز؛ جست‌وجو به دنبال زمينه‌ي مشترك ميان فلسفه و دين» منتشر شده‌است. حالا که امکان انتشار ترجمه‌ی این کتاب در ایران چندان نیست با خود گفتم هر از چندگاه بخش‌هایی از آن را اینجا منتشر کنم. تا بببینم بعدها چه می‌شود. فایل پی. دی.اف همین بخش را هم در انتها برای دانلود گذاشته‌ام.]

...ریجارد رورتی به طور کلی با این گزاره موافق است که خدا مرده است. چنين چيزي جای تعجب ندارد، زيرا او در خانه‌اي پرورش یافته بود كه كتاب «پرونده‌ی تروتسكی» همان جايگاهي را به خود اختصاص می‌داد که انجيل در ديگر خانه‌ها. همان‌طور كه رورتي، خود، گفته‌است، او در حالي رشد كرد كه «فكر مي‌كرد همه‌ي انسان‌هاي خوب اگر تروتسكيست نباشند لااقل سوسياليست هستند.» او هرچند كه سكولار ثابت قدمي بود، در خداناباوري خود ستیزه‌جو يا جزم‌اندیش نبود. بر عكس، آنچنان كه دني پوستل در مقاله‌ی خود در نشريه‌ي نيوهيومانيست می‌نویسد، شايد بهترين توصيف براي رورتی «خداناباور فاقد جذابیت» باشد. این به آن معناست که ادعاهای دینی در نظر رورتي، اصلا موضوعی جدی برای بحث و جدل فلسفی نیستند که نيازمند انرژي فكري زيادي باشند. البته او مي‌پذيرفت كه باور دینی در دوران گذشته سهم بسيار زيادي در رشد تمدن انساني ایفا کرده‌است، اما معتقد بود که «ما در طی دو قرن گذشته سنت اخلاقي غیر دینیی را ذره‌ذره ساخته‌ايم - سنتي كه بر آن است تنها منشاء احکام اخلاقی، توافق آزادانه‌ی ميان شهروندان جامعه‌ي دموكراتيك است و نه اراده الهي.» بر اساس اصطلاحات سلف پراگماتيست او، يعني ويليام جيمز، باور ديني به هیچ وجه يك «گزينه‌ي جدی» براي رورتي نبود. مردم آزادند كه به هرچه دوست دارند باور داشته باشند، اما او در مقام يك انسان سكولار، خود را متعهد مي‌دانست كه مرز دقيق و روشني ميان  كليسا و دولت - و ميان وجدان فردي و سياست‌گذاری‌های عمومي - رسم كند.

۱۳۹۲ فروردین ۱۶, جمعه

مفهوم ناتمامیت و امکان استفاده از آن در طراحی دوره‌های آموزشی


زهرا تشویقم می‌کند که فوق لیسانس روانشناسی بخوانم. چندان مخالف نیستم. اما ملاحظاتی هم در کار است. راستش را بخواهید همیشه ملاحظاتی در کار است. می‌گویم برایتان.
لیسانس کوفتی که تمام شد می‌دانستم نمی‌خواهم مدیریت بخوانم. اما اصلا نمی‌دانستم چه می‌خواهم بخوانم. برای همین دانشگاه را ادامه ندادم. به زبان و ترجمه چسبیدم و هر چه سر راهم قرار گرفت ترجمه کردم. اکثرا بی‌ارزش! زمان گذشت و کاملا اتفاقی گذرم به جامعه‌شناسی افتاد. ماکس وبر و گئورگ زیمل و بقیه نخبگان و دیوانگان جامعه‌شناسی. خواندم و خوشم آمد و ادامه دادم و در کنکور هم شرکت کردم که قبول نشدم. اما همچنان با جامعه‌شناسی خوش بودم. ترجمه‌ها هم جهت پیدا کردند. دوباره زمان گذشت و کاملا اتفاقی ترجمه‌ی فارسی کتاب «فلسفه و امید اجتماعی» ریچارد رورتی را خواندم. ترجمه‌ی کتاب نمره‌ی قبول نمی‌گرفت اما می‌توانستی کج‌دار و مریز بفهمی رورتی چه می‌گوید. و من دیدم که به پراگماتیسم - و آن‌طور که بعدها فهمیدم: روایت رورتی از پراگماتیسم، زیرا خیلی‌ها معتقدند که رورتی آموزه‌های اصلی پراگماتیسم را عمیقا زیر و زبر کرده‌است! - علاقه‌مند شده‌ام. از آن زمان بود که پروژه‌ی اصلی‌ام شد ریچارد رورتی. بخش عمده‌ای از مقالات متاخر رورتی را خواندم. مقالات مهم کتاب‌های «فلسفه و امید اجتماعی»، «ناتمامیت، توصیف‌باوری و همبستگی» و «فلسفه در مقام سیاست‌گذاری فرهنگی» را به زبان اصلی خواندم و دیدم که بر عکس نثر درخشان و دل‌انگیز رورتی، ترجمه‌های فارسی دو کتاب اول چنگی به دل نمی‌زنند. سومی هم که اصلا ترجمه نشده‌است.
بگذریم. هنوز هم رورتی را می‌خوانم و هنوز هم از او ترجمه می‌کنم. کتاب «اخلاقیاتی برای امروز» را از او در دست ترجمه دارم. و پراگماتیسم هنوز هم برایم بسیار جذاب و خواندنی است.
اما راستش به مسیرهای دیگر هم فکر می‌کنم. مثلا حقوق بشر و گاهی اوقات فلسفه‌ی اخلاق.
 و حالا زهرا می‌گوید فوق لیسانس روانشناسی بخوان، و من به نظرم می‌آید که چندان هم بد نمی‌گوید. حداقل اینکه رورتی در مقاله‌ای درخشان به فروید می‌پردازد و پیامدهای فلسفی کار او را می‌کاود.
*
به نظرم می‌آید که این مسیر پر پیچ‌وخم - و پیش‌بینی‌ناشدنی - چیزهایی را به من نشان می‌دهد. قدر مسلم اینکه یازده سال پیش که از دانشگاه فارغ‌التحصیل شدم اصلا احتمال نمی‌دادم که روزی به اینجا برسم. هیچ‌کس احتمال نمی‌داد. گذشت زمان و مجموعه‌ای از رخدادهای اتفاقی باعث شد که سر از اینجا در بیاورم.
و البته خیلی‌های دیگر را نیز دیده‌ام که همین بلا سرشان آمده‌است؛ یعنی بعد از سال‌ها سر از جاهایی در آورده‌اند که در ابتدا به مخیله‌شان هم نمی‌گنجیده‌است.
این همان چیزی است که رورتی اسمش را کانتینجسی (Contingency) می‌گذارد. به سختی می‌توان در زبان فارسی یک واژه پیدا کرد که کاملا معادل کانتینجنسی باشد. برای همین مترجمان در ترجمه‌ی آن در مانده‌اند. من فعلا آن را «ناتمامیت» ترجمه می‌کنم. کانتینجنسی یعنی پدیده‌ها بدون طرحی و برنامه‌ای از پیش و مدون دچار تحول می‌شوند و تکامل پیدا می‌کنند. و البته تحولات هم صرفا ناشی از زمان و شانس‌اند. و مهم‌تر از آن اینکه، این فرآیند تکامل مدام در هیچ نقطه‌ای از زمان متوقف نخواهد شد. باز به قول رورتی، هرگز نمی‌توان به استراحت‌گاهی (resting place) رسید و ادعا کرد که جست‌وجو - و تکامل - متوقف شده‌است. شکفتن و نو شدن مدام تا انتهای تاریخ ادامه خواهد داشت. داروین را به یاد بیاورید. مثلا، رورتی در مقاله‌ی درخشان «ناتمامیت جامعه‌ی لیبرال» می‌گوید: «جامعه‌ی لیبرال صرفا محصول زمان و شانس است و بدون هیچ طرحی از پیش تحول پیدا کرده‌است و به وضع کنونی رسیده‌است. و البته این تحول همچنان ادامه خواهد داشت. ما هزار سال پیش گمان می‌کردیم جامعه‌ی ایده‌آل، جامعه‌ای مسیحی خواهد بود. اما اینک دریافته‌ایم که آن تصور اشتباه بود. و امروز فکر می‌کنیم جامعه‌ی ایده‌آل یک جامعه‌ی لیبرال دموکرات است. اما هیچ تضمینی وجود ندارد که مردمان هزار سال آینده نیز چنین عقیده‌ای داشته باشند.» (نقل به مضمون)
البته این ادعا پیامدهای فلسفی متعددی دارد که قصد ندارم به آنها بپردازم. بلکه می‌خواهم به بحث ابتدایی خود بازگردم و بگویم که چنین به نظر می‌رسد که علایق ما نیز کانتینجنسی دارند. و هیچ تضمینی وجود ندارد که ما ده سال آینده نیز علایق امروزمان را داشته باشیم. ممکن است گذشت زمان و رخدادهای اتفاقی ما را وارد مسیرهایی تازه و بسیار متفاوت کند.
زهرا هر وقت درباره‌ی آینده‌مان حرف می‌زند می‌گویم که آینده آبستن حوادث بسیار است و من هیچ درباره‌ی آینده نمی‌دانم و هیچ قولی درباره‌ی آینده نمی‌دهم. و این البته آن چیزی نیست که او انتظار دارد بشنود!  
*
اما بگذارید حرف آخرم را بزنم و خود را خلاص کنم. دوره‌های آموزشی بلندمدت این خطر را دارند که جذابیت خود را برای دانشجو از دست بدهند. زیرا هیچ تضمینی وجود ندارد که علایق فرد ظرف چهارسال - یا شش سال و بیشتر - تغییر نکند. مثلا، کاملا محتمل است که فرد وقتی وارد دوره‌ی لیسانس می‌شود به رشته‌ی مدیریت علاقمند باشد اما ظرف چهارسال علاقه‌ی خود را به این رشته کاملا از دست بدهد. این همان کانتینجنسی است که باید در مورد آن هوشیار بود و آن را به رسمیت شناخت.
بنابراین، حدس من این است که در‌آینده نظام‌های آموزشی مفهوم کانتینجنسی را می‌پذیرند و از آن در طراحی دوره‌های درسی استفاده می‌کنند. در نتیجه، دوره‌های تحصیلی کوتاه‌تر و منعطف‌تر خواهند شد. فوق لیسانس پیوسته یا دکتری پیوسته از رواج می‌افتد و به جای آن‌ها دوره‌های حداکثر یک‌ساله می‌نشیند. و در پایان هر دوره یک‌ساله، دانشجو با کمک مشاوره‌های تحصیلی، علایق خود را مورد ارزیابی انتقادی قرار می‌دهد و برای دوره‌ی یک‌ساله‌ی بعد تصمیم می‌گیرد. او آزاد است که بین رشته‌های مختلف گردش کند و  چیزهایی را که دوست دارد بخواند. البته مشاوران تحصیلی با بررسی سوابق علمی گذشته و علابق فعلی‌اش، پیشنهادهایی به او می‌دهند. اما در هر صورت، این خود اوست که مسیرش را تعیین می‌کند...
نظرم این است که به این ترتیب، فرآیند کسب علم بسیار خلاقانه‌تر و مفیدتر از حالا خواهد شد.
*
خدا را چه دیدید؟ شاید کنکور روانشناسی دادم و قبول شدم و در اواسط دوره‌ی فوق لیسانس، به طور اتفاقی گذارم به یک کتاب مدیریتی خوب افتاد و به مدیریت علاقه‌مند شدم. و روانشناسی را رها کردم و دوباره به مدیریت کوفتی برگشتم.
آن وقت - خوشبختانه یا متاسفانه - دایره کامل خواهد شد!

۱۳۹۲ فروردین ۱۲, دوشنبه

آموزش ترجمه از منظر يك فلسفه‌ی آموزش كل گرا


در يادداشت قبل به چيستي و چوني فلسفه‌ي آموزش كل‌گرا پرداختيم و تفاوت‌هاي آن را با فلسفه‌ي آموزش حاكم كه جزئي‌نگر است بررسي كرديم و گفتيم كه فلسفه‌ي آموزش جزئي‌نگر بخش‌هاي حياتي و بسيار مهمي از فرآيند آموزش را كنار مي‌گذرد. در نتيجه دانش‌آموزان فرصت تمرين و يادگيري آن‌ها را به دست نمي‌آورند. به همين دليل آنها وقتي از محيط مدرسه خارج مي‌شوند و پاي به دنياي واقع مي‌گذارند مي‌بينند كه آموخته‌هاشان براي حل مسائل واقعي دنياي خارج به هيچ‌وجه كافي نيست. و نيازمند آنند كه چيزهاي بسيار متفاوتي را بياموزند.
در اين يادداشت و يادداشت‌هاي پراكنده‌ي آينده به طور خلاصه به اين مي‌پردازيم كه اين فلسفه‌ي آموزش چه پيشنهادات و راهكارهايي براي آموزش زبان دارد.
پرداختن به متن به عنوان يك كل
در يادداشت قبل گفتيم كه دانش‌آموز را بايد به حل مساله وا داشت. زيرا چيزي كه در دنياي واقع اهميت دارد حل مساله است. به علاوه، نمي‌توان - و نبابد - فرآيند حل مساله را به اجزاي كوچكتري خرد كرد و فرو كاست و اميدوار بود كه دانش‌آموزان با آموختن آنها براي مواجه شدن با چالش‌هاي دنياي خارج آماده خواهند شد. زيرا در اين فرآيند خرد كردن، چيزهاي بسيار مهمي از دست مي‌روند؛ پيش‌فرض‌ها و مهارت‌هاي خلاقانه‌اي كه حكم ملات را دارند و وظيفه‌شان اين است كه همه‌ي آن مهارت‌هاي مجزا را به هم بچسبانند و در يك كليت منسجم قرار دهند. اين پيش‌فرض‌ها و مهارت‌ها آنقدر مهم و ضروري‌اند كه بدون آنها هر تلاشي براي حل مساله نافرجام خواهد ماند.
اما اين حرف‌ها چه ربطي به آموزش زبان دارند و اجراي اين فلسفه‌ي آموزش به چه استراتژي‌هايي ختم خواهد شد؟

۱۳۹۱ اسفند ۳۰, چهارشنبه

باقیات صالحات یا هر کوفت و زهرماری دیگر


 امروز سی‌ام اسفند است و چند ساعت قبل سال تحویل شد. بعد از سال تحویل کمی خوابیدم. بعد رمان خواندم... رمانی از ایشی گورو . و داستان کوتاهی را از دکتروف پرینت گرفتم برای خواندن. عنوان داستان Assimilation است. شاید امشب یک فیلم هم ببینم. شاید. شاید هم نه.
*
امسال سال انتخابات است. به نظرم دعواهای بسیاری را شاهد خواهیم بود. بدتر از همیشه. و بدون ارتباط با ما. این دیگر ماجرای ما نیست. و ما کاری به کار آن نداریم. عطایش و لقایش مال خودشان. احمدی‌نژاد ماری بود که خودشان در آستین پروردند و ما هرچه گفتیم گوش کسی بدهکار نبود. حالا هم خودشان باید دوباره آن را در قوطی کنند. مطمئنم تا می‌تواند عربده می‌کشد و لگد می‌پراند و گاز می‌گیرد.
البته اصلاح‌طلبان هم هستند. آنها دوباره دست به دامان خاتمی شده‌اند. خاتمی را دوست دارم. اصلاح‌طلبان را هم. اما با این کارشان به هیچ‌وجه موافق نیستم. به نظرم بهتر است که اجازه بدهند حاکمیت بدون آنها و البته بدون احمدی‌نژاد اشتباهات این هشت‌ساله را جبران کند. معلوم است که آنها خودشان هم فهمیده‌اند حمایت از احمدی‌نژاد اشتباه بود. صد در صد این را فهمیده‌اند. و یقین دارم که در دوران پسا- احمدی‌نژادی خیلی‌چیزها عوض خواهد شد. مطمئنم که سیستم می‌خواهد حماقت‌های این هشت‌ساله را اصلاح کند. و این چیز خوبی است. مگر اصلاح معنی دیگری هم به جز این دارد. البته بدون حضور اصلاح‌طلبان. زیرا آمدن آنها دعواها و کینه‌های کهنه  را زنده می‌کند... کاش نیایند و چهار سال دیگر هم دندان روی جگر بگذارند تا معلوم شود حکومت چقدر می‌خواهد خرابکاری‌های این هشت سال را اصلاح کند.
در هر صورت، وقت برای آمدن بسیار است.
*
سال گذشته هم سال ترجمه بود. البته نه به شدت یکی دو سال قبل‌تر از آن. بهتر. بیشتر خواندم. همه چیز. و البته در انتخاب متن برای ترجمه دقت و وسواس بسیار بیشتری به خرج دادم. بهتر. وقتی ترجمه می‌کنی و امید نداری ترجمه‌هایت منتشر شوند نگاهت به ترجمه تفاوت می‌کند. الان بیشتر به نشر اینترنتی فکر می‌کنم. حتی در این مورد با برهان هم حرف زده‌ام. چند نفر دور هم جمع بشویم و درباره‌ی فلسفه‌ی علم، جامعه‌شناسی علم و پراگماتیسم و .... ترجمه کنیم و بنویسم. و منتشر کنیم. در قالب یک فصلنامه‌ی آنلاین. اگر کسی هم اینجا را می‌خواند و علاقمند بود و مهمتر از علاقه، پای کار بود و حاضر بود وقت بگذارد خبر بدهد. دور هم جمع خواهیم شد و چیزکی منتشر می‌کنیم. باقیات صالحات یا هر کوفت و زهرماری دیگر.
*
همچنان با پراگماتیسم مشغولم. و همچنان نیز با ریچارد رورتی. مشکل رورتی این است که خیلی وقت‌ها حرف‌هایش تکراری است. و حوصله‌سربر. حرف‌ها و ایده‌های ثابتی را می‌گوید و می‌گوید و می‌گوید. بریان ترنر در مقاله‌اش درباره‌ی رورتی به همین مساله اشاره می‌کند که مدیوم مقاله مستعد تکرار مکررات است. مقاله‌ی بریان ترنر درباره‌ی رورتی را ترجمه کرده‌ام. چیز درخشانی است و به موضوعی سرک می‌کشد که تازگی‌ها بسیار به‌اش علاقمند شده‌ام. یعنی حقوق بشر. ویراستاری‌اش مانده.
البته رورتی همچنان جذاب است. کتاب «اخلاقیاتی برای امروز» را دارم از او ترجمه می‌کنم. یک سخنرانی از رورتی دارد به همراه یک پیش‌گفتار و یک موخره. سخنرانی را ترجمه کرده‌ام. و پیش‌گفتار را هم. پیش‌نویس اول موخره هم نصفه‌ونیمه انجام شده‌است... امسال تمام می‌شود اما بعید می‌دانم بشود منتشرش کرد.
از رورتی، مقالات «کتاب فلسفه در مقام سیاست‌گذاری فرهنگی» را هم بسیار دوست دارم. و مخصوصا مقاله‌ی عدالت به مثابه‌ی وفاداریی گسترده‌تر. امسال ترجمه‌اش خواهم کرد.
*
دیروز با مجتبی بودیم. و قدم زدیم. می‌گفت خیلی عادت‌های ما متعلق به دهه‌ی هشتادند و باید کنارشان بگذاریم. دهه‌ی نود دهه‌ی بحران اقتصادی و بی پولی و فلاکت است... ارمغان دولت کریمه. راست می‌گوید.
*
همچنان مساله‌ی اصلی‌ام در زندگی شاد زیستن است. دوست دارم کارهای خیریه کنم. دوست دارم به دوستان زبان انگلیسی درس بدهم. دوست دارم – به سبک صندوق‌های وام خانگی – دور هم بنشینیم و بگوییم چطور می‌توان شاد زندگی کرد- بدون توجه به درآمد و پول. و در همان جلسه‌ها کتاب how of Happiness را بخوانیم.
*
بی‌ثباتی اقتصادی ایرانی‌ها را دیوانه کرده‌است. همه بیست و چهار ساعته فقط و فقط و فقط به پول فکر می‌کنند. در جایی از رمان 1984 نوشته‌ی جورج اورول، قهرمان مرد به دوست دخترش می‌گوید هرچه فاسدتر باشی بیشتر تو را دوست دارم...
این حکایت من است در برخی روزها و ساعت‌ها...




۱۳۹۱ بهمن ۲۵, چهارشنبه

يادداشت سوم از مجموعه‌ي نگاه ساختاري به كار ترجمه – در جست‌وجوي يك فلسفه‌ي آموزش كل‌گرا – بخش اول


در يادداشت قبل به يك ويژگي خاص ماجراي آموزش در ايران پرداختم و پيش‌فرض‌هاي نينديشيده، زواياي پنهان و پيامدهاي خطرناك آن را مورد بررسي قرار دادم و نشان دادم كه رد اين مشخصه را مي‌توان در ديگر بخش‌هاي فرهنگ نيز پيدا كرد. اما در اين يادداشت هدفم اين است كه به سراغ كل فلسفه‌ي آموزش بروم و از اين ادعا دفاع كنم كه دليل اصلي ناكارآمدي فاجعه‌بار نظام آموزش اين است كه پايه‌هاي آن بر يك فلسفه‌ي آموزش جزئي‌نگر – و سر تا پا غلط - بنا شده‌است و تا زماني كه اين فلسفه‌ي آموزش از بيخ‌وبن دگرگون نشود و جاي خود را به يك فلسفه‌ي آموزش كل‌گرا ندهد، در بر همين پاشنه خواهد چرخيد. به بيان ديگر، بدون يك فلسفه‌ي آموزش كل‌گرا هرگز نمي‌توان ايرادات فراوان نظام آموزش فعلي را برطرف نمود و – تا آنجا كه به بحث ما مربوط مي‌شود – مترجم تربيت كرد. اميدوارم اين يادداشت روشن كند كه چرا دانشكده‌هاي زبان ما نمي‌توانند مترجم تربيت كنند و چرا حتي اساتيد فن و مترجمان باسابقه نيز از اين كار عاجزند. و شايد براي توجيه ناكارآمدي شيوه‌هاي آموزشي خود است كه به كليشه‌هاي بي‌معنا و بي‌ارزشي متوسل مي‌شوند كه همه‌ي ما بارها آن‌ها را از زبانشان شنيده‌ايم. حرف‌هايي از قبيل اينكه مترجم بايد بر زبان مبدا و مقصد مسلط باشد، يا ترجمه چيزي نيست كه بتوان آن را آموزش داد. و يا مترجمي كار جوانانه‌يي نيست...!

در اين يادداشت نيز همچون دو يادداشت قبلي تمركز عمده‌ام روي جان ديويي و انتقادهاي او از نظام آموزشي در امريكاست. به طور مشخص چند فصل از كتاب مهم دموكراسي و آموزش را در نظر دارم. اين فصل‌ها عبارتند از فصل يازده: تجربه و تفكر. فصل دوازده: تفكر در آموزش و فصل سيزده: ماهيت متد. البته تجارب شخصي خودم نيز همچنان سهم بسياري در تدوين اين مجموعه يادداشت دارند. در واقع، مهمترين نكته‌اي كه باعث شد من اصولا به سراغ بحث آموزش بروم نارضايتي شديدم از فضاي مدرسه و دانشگاه در دوران تحصيل - و تجارب بسيار متفاوت و ارزشمندم در مقام يك خودآموز علم - بود. آنچنان كه ديويي مي‌گويد: "هيچ‌كس تا حالا نتوانسته است توضيح دهد كه چرا كودكان در بيرون از محيط مدرسه اين قدر كنجكاوند و سووال مي‌پرسند، ولي در مدرسه و درباره‌ي موضوع درسي كمترين ميزان علاقه و كنجكاوي را نشان مي‌دهند."

۱۳۹۱ بهمن ۳, سه‌شنبه

قتل مکن و با همسایه‌ی مجرمت مهربان باش

این روزها در فضای مجازی همه‌جا صحبت از اعدام دو نفر به جرم زورگیری است. سن کم محکومان، عدم تناسب میان جنایت و مکافات و عکس‌های منتشر شده از صحنه‌ی اعدام باعث داغ شدن بازار مشاجرات شده‌است. طبیعتا برخی موافق مجازات اعمال‌شده‌اند و برخی مخالف. مخالفان آن را ناعادلانه و بسیار نامتناسب با بزه انجام‌شده می‌دانند و موافقان می‌گویند که حقشان بوده‌است. مخالفان مدعی‌اند که تحقیقات ثابت کرده‌است اینگونه روش‌ها برای کاهش جرم و جنایت موثر نیست و پیامدهای سوء بسیاری دارد. موافقان در مقابل پاسخ می‌دهند که اگر نزدیکان شما قربانی چنین جنایت‌هایی می‌شدند آن‌وقت درک می‌کردید که – مثلا – قربانی زورگیری شدن چقدر می تواند خطرناک باشد.

طبیعتا قصدم این نیست که به تفصیل وارد این ماجرا شوم. همان‌طور که گفتم موافق و مخالف در این باره بسیار گفته‌اند و نوشته‌اند، و گفتنی‌ها گفته شده. از طرف دیگر، پرداختن به کل ماجرای مجازات اعدام و زوایای مختلف آن و مثلا تصریح بر این نکته که حکومت به هیچ‌وجه حق ندارد در سیاست‌گذاری‌های اجتماعی خود از کنش عقلانی معطوف به هدف – بر اساس اصطلاحات ماکس وبر – عدول کند و بر همین اساس، وظیفه‌ی اکید دارد که در مورد سودمندی شیوه‌هایش در کنترل انواع مختلف بزه‌کاری به شهروندان توضیح دهد و آنها را قانع کند و ... از حوصله‌ی این نوشتار خارج است. و فرصتی دیگر می‌خواهد.

اما هدفم از نوشتن این یادداشت مختصر این است که از زاویه‌ای متفاوت به این ماجرا نگاه کنم و روی نکته‌ای انگشت بگذارم که شاید کمتر کسی به آن توجه کرده باشد، یا حداقل من ندیده‌ام. و آن تقابل خطرناکی است که مجازات‌هایی از این دست میان دو گروه از شهروندان ایجاد می‌کند. تقابلی که نابودکننده‌ی همدردی (Sympathy) و قاتل همبستگی (Solidarity) است؛ مفاهیمی که هر حکومتی اگر می‌خواهد به معنای واقعی کلمه حکومت کند و موجبات سعادت شهروندانش را فراهم آورد ناگزیر است به آنها اهمیتی ویژه دهد. مفاهیمی که بدون آنها ترس و نفرت متقابل بر رابطه‌ی میان شهروندان جامعه حکمفرما خواهد شد و ما را – بدون تعارف – تا سطح جانورانی که صرفا به خود و اطرافیان اندک خود می‌اندیشند تنزل خواهد داد.

اما این دو گروه چه کسانی‌اند؟

گروه اول از کسانی تشکیل می‌شود که در دو ویژگی اساسی مشترک‌اند: اول، تا حالا هیچ‌کس از حلقه‌ی نزدیکانشان مرتکب جرم و جنایت نشده‌است. دوم، آنها دقیقا بر اساس ویژگی اول - و البته به اشتباه - می‌پندارند که در آینده نیز کسی از حلقه‌ی نزدیکانشان گرفتار این مهلکه نخواهد شد. خیالشان راحت است که این ننگ دامنشان را نخواهد آلود. دقیقا بر همین اساس آنها به احتمال زیاد طرفدار مجازات‌های سخت‌گیرانه‌اند. زیرا مجرمان را به هیچ‌وجه جزئی از خودشان نمی‌دانند. مجرمان جزئی از حلقه‌ی آنها نیستند. به جایی دیگر و نژادی دیگر تعلق دارند. شاید نژادی خطرناک. پس دلیلی ندارد که به آنها "رحم" کرد. گروه دوم گروه مجرمان‌ و خانواده‌شان و نزدیکانشان‌اند. آنها با اعمال جنایتکارانه‌شان آسایش گروه اول را سلب کرده‌اند. پس لابد حقشان است که به شدیدترین صورت ممکن مجازات شوند.

صحنه‌ای از فیلم "فیلمی کوتاه درباره‌ی قتل" ساخته‌ی کریشتوف کیشلوفسکی
بله! دوست دارم روی این نکته انگشت بگذارم که مجازات این دو جوان زورگیر، متاسفانه – و به احتمال قریب به یقین - تقابل خطرناک فوق را تشدید می‌کند. تقابلی که دردی به دردهای بی‌شمار این جامعه‌ی رنجور اضافه خواهد کرد. زیرا به جای اینکه این فرصت را در اختیار ما بگذارد که تمرین همدردی و همبستگی با "دیگران " – یعنی کسانی که جزوی از ما نیستند و در حلقه‌ی ما قرار نمی‌گیرند – کنیم، به ما پیام کین‌توزی و انتقام‌گیری خواهد داد.

دوست دارم بگویم که این فرصتی طلایی برای حکومت بود. تا پیامی خوب به هر دو گروه بدهد و این امکان را فراهم آورد که هر دو گروه تمرین همدردی و همبستگی کنند. می‌توانست به گروه اول نشان دهد که مجرمان از سیاره‌ای دیگر نیامده‌اند و از گونه‌ای دیگر نیستند که شایسته‌ی رحم و مروت نباشند. آنها صرفا همسایگان فرودست ما هستند که خطایی سنگین – اما بخشودنی - مرتکب شده‌اند. پس به هیچ وجه مرز سفت و سختی بین ما و آنها وجود ندارد. حکومت می‌توانست به گروه اول بیاموزد که بهتر است یاد بگیرند خود را گاهی اوقات جای مجرمان بگذارند و تصور کنند چه مزه‌ای می دهد اگر خود یا برادر یا یکی از اعضای خانواده‌شان از سر فقر و مسکنت و غفلت دچار خطا بشود و ... دیگران او را به مرگ محکوم کنند. می‌توانست بگوید که ما به اندازه‌ی کافی از نفرت و کین‌توزی بهره برده‌ایم، پس شاید حالا نوبت به همدلی و همدردی رسیده باشد.

البته این تمام کار نبود. باید به گروه دوم نیز چیزهایی می‌آموختیم. اول اینکه کاری که شما کرده‌اید سلامت قربانیان را عمیقا به خطر انداخته‌است، پس مهمترین کاری که باید کرد تلاش برای جبران خطای رخ داده‌است. و نیز کمک به یافتن پاسخی به این سووال که اصولا چرا چنین حوادثی رخ می‌دهند. و البته ما در این راه همراه شما خواهیم بود. زیرا ما شما را جزوی از خود می‌دانیم. بهروزی شما مایه‌ی خوشحالی ماست و بزه‌کاری‌تان باعث شرمندگی ما... و البته ما می‌دانیم که کاملا این احتمال وجود دارد که ما در همین مهلکه گرفتار آییم.

بله. نباید اجازه دهیم تقابل میان قربانی و خطاکار تا این اندازه رادیکال شود. زیرا ما همگی به یک حلقه تعلق داریم...

..........
در همین رابطه بخوانید:
بعدالتحریر1:
وقتی این یادداشت را در فیس‌بوک منتشر کردم، دوستی کامنت گذاشت که پس تکلیف همدردی با  قربانی چه می‌شود. پاسخ روشن است: همدردی با قربانی به معنای تلاش همه‌جانبه برای بهبود آسیب‌هایی است که در جریان ارتکاب جرم دیده، و مطلقا ربطی به اعدام متهم ندارد. یعنی نمی‌توان ادعا کرد که حکومت برای همدردی با قربانی، مجرم را - مثلا - اعدام می‌کند. زیرا نام این کار - رسما - انتقام‌گیری است! و فرض کنید در موقعیتی، قربانی بگوید تنها راه تسکین دردهای من این است که مجرم اعدام شود، طبیعتا حکومت باید به او بفهماند که حاضر نیست چنین کاری کند، زیرا مجازات اعدام پیامدهای اجتماعی عدیده‌ای دارد...


بعدالتحریر 2:
رسول نمازی در فیس‌بوک چیزی نوشته که به نظرم استدلالی قابل توجه است در دفاع از مجازات اعمال شده. من - با تاکید دوباره بر اینکه تمرکز این یادداشت در مرحله‌ی اول بر رد مجازات نیست و به رادیکال شدن تقابل میان قربانی و جانی می‌پردازد - بخشی از آن را اینجا می‌آورم.
"

ميان خشونتي كه از فقر و نياز بر مي‌خيزد و خشونتي كه منشاء آن شرارت انساني است تفاوت وجود دارد. بالا رفتن از ديوار مردم و جيب‌زني و دزدی ضبط ماشين و كيف‌قاپي و مانند اينها تفاوت فراواني دارند با دزدي مسلحانه، ضرب و شتم براي ايجاد ترس و آسيب رساندن به افراد نامسلح براي منقاد كردن آنها. دسته اول، دزدي از روي ناچاري و فقر است كه خود را در مخفي‌كاري و ترس دزد نشان مي‌دهد. دسته دوم نتيجه شرارت و برتري‌جویی و تمايل به سلطه بر بی‌گناهان است و مشخصه آن احساس قدرت و سبعیتی است که در آن مشاهده می‌شود. زورگيري از دسته دوم است و جرمي بسيار جدي. حتي بنظر من اختلاس‌هاي عظيم مالی هم تا این اندازه شرارت‌بار نیستند.
"

۱۳۹۱ دی ۲۲, جمعه

يادداشت دوم از مجموعه‌ی نگاه ساختاری به كار ترجمه - تاملاتي تكميلي درباب سوءتفاهم تسلط


چند توضيح:
الف. اين نوشته طبيعتا ادامه جستار قبلي است. اما جنس تحليل‌هايش كمي تفاوت دارد. راستش اين است كه هدف ابتدايي‌ام همان بود كه در انتهاي يادداشت قبل آورده بودم. يعني پرداختن به ويژگي‌هاي مترجمان و تعريف مترجم خوب. و البته با همان لحن قبلي. اما ديدم كه ضروري است قبل از هر چيز روي نكته‌اي كلي‌تر و بسيار مهم انگشت گذاشت كه عميقا مورد غفلت قرار گرفته‌است و تا مورد بازنگري جدي قرار نگيرد هر تلاشي در حكم آب در هاون كوبيدن خواهد بود. بر همين اساس اين يادداشت به يك مشخصه‌ي خاص در فلسفه‌ي آموزش حاكم بر نظام آموزش در ايران مي‌پردازد و تلاش مي‌كند ارتباط آن را با ديگر ساختارهاي فرهنگ روشن كند. ادعا روشن است: تا وقتي كه اين بيماري درمان نشود در بر همين پاشنه خواهد چرخيد. به این ترتیب، بحث زیر بستری را فراهم می‌کند برای بحث‌های آینده در باب عادت‌های مترجم خوب، ویژگی‌های نقد صحیح و همچنین نحوه‌ی آموزش کار ترجمه به علاقمندان.

ب. در بحث زير من به مباحث پراگماتيست‌ها در باب آموزش - مخصوصا جان ديويي در كتاب دموكراسي و آموزش - نزديك مي‌شوم. هر چند كه بسياري از اين انديشه‌ها به پيش از آشنايي من با پراگماتيسم (به بيان دقيق‌تر، روايت ريچارد رورتي از پراگماتيسم) و جان ديويي بر مي‌گردد و حاصل انديشه‌ها و تجربه‌هاي طولاني خودم است در كار خودآموزي و آموزش. اما شباهت‌ها قابل انكار نيست، هر چند كه نقاط تاكيد فرق مي‌كند. به همين دليل قصد دارم در فرصتي ديگر به طور مفصل به جان ديويي و انتقادهايش به نظام آموزش سنتي در امريكا بپردازم. پس براي اجتناب از تكرار مباحث، در يادداشت زير مباحث مشترك با ديويي را نياورده‌ام. اين يعني يادداشت سوم اين مجموعه صرفا به جان ديويي اختصاص خواهد داشت.

ج. ماهيت بحث به گونه‌اي است كه بيان خطي مباحث كمي در آن دشوار است. ارتباط‌هاي متعدد و متنوعي ميان پاره‌هاي مختلف بحث وجود دارد كه طرح همه‌ي آنها در روندي خطي دشوار مي‌نمايد. در نتيجه، ناگزير آنها را در قالب قطعاتي آورده‌ام كه كم‌كم و با كمك هم پازل كلي را تكميل مي‌كنند.

۱۳۹۱ آذر ۲۸, سه‌شنبه

یادداشت اول از مجموعه‌ی نگاه ساختاری به کار ترجمه - در باب مسئولیت ناشران


توضیح: این یادداشت و یکی‌دو یادداشت آینده تلاشی اند برای پرداختن به این موضوع که شرایط انتشار یک ترجمه‌ی خوب چیستند و چطور می‌توان کاری کرد که احتمال انتشار کتاب ترجمه‌ی خوب بالاتر برود و احتمال انتشار یک کتاب بد پایین‌تر بیاید. به بیان دیگر، هدفش بحث درباره‌ی نقائص ساختاری کار ترجمه در ایران است؛ یعنی سوءتفاهم‌های ساختاریی که کارگزاران فرهنگی، ناشران، مترجمان و خواننده‌ها در ایران به آنها مبتلا هستند و به دلیل همین نمی‌توانند ببینند مشکل کار از کجاست و به اصطلاح از کجا دارند می‌خورند. نتیجه هم مثل روز روشن است. تا ندانی مشکل از کجاست هیچ‌وقت نمی‌توانی درمانش کنی. بر همین اساس، من معتقدم که تا وقتی زاویه‌ی نگاهمان را تغییر ندهیم و از دعوا بر سر ترجمه‌های منفرد - و جدال‌های شخصی بی‌حاصل – عبور نکنیم و به ساختارها و رویه‌های کلی نپردازیم، هرگز تغییری عمیق و پایدار در وضع فاجعه‌بار امروز به وجود نخواهد آمد. تلکیف روشن است: باید به قول انگلیسی‌ها مقداری بالاتر برویم و به اصطلاح به کل چشم‌انداز (big picture) نگاه کنیم و از پرداختن به تک‌ترجمه‌ها پرهیز کنیم و کل روند را ببینیم. مثلا این پرسش مهم ر ا طرح کنیم که چرا حتی ناشران بزرگ ما ترجمه‌های بسیار بی‌کیفیتی منتشر می‌کنند و حتی گاهی اوقات این ترجمه‌های به دردنخور را چندبار بازنشر می‌کنند؟ یا چرا فلان مترجم – علی‌رغم اینکه ترجمه‌هایش کیفیت مطلوبی ندارند - همچنان با ناشران بزرگ قرارداد نشر می‌بندد و کتاب پشت کتاب ترجمه می‌کند؟ یا چرا اکثریت بحث‌های انتقادی درباره‌ی کیفیت ترجمه‌ی یک کتاب، در نهایت به دعوا و پرخاش‌گری میان مترجم و منتقد ختم می‌شود و آنها یکدیگر را به بی‌سوادی و غرض‌ورزی متهم می‌کنند و خلاص؟ مگر نمی‌توان ملاکی یافت که داور میان مترجم و منتقد باشد. در واقع، تنها وقتی تصوراتمان را درباره‌ی ترجمه‌ی خوب و ترجمه‌ی بد، وظیفه‌ی مترجم، مترجم خوب و مترجم بد و ... وضوح ببخشیم می‌توانیم امیدوار به تغییر باشیم. تنها وقتی که دست از پرسیدن سووال‌های کهنه و  بی‌حاصل - از قبیل اینکه فلان مترجم در فلان صفحه‌ی فلان کتاب فلان معادل را برای فلان کلمه انتخاب کرده است - برداریم و به سووال‌های ساختاری‌تر بپردازیم می‌توانیم امیدوار باشیم که روزی وضع بهبود پیدا کند. این یادداشت ها با همین تصور نوشته شده اند. اینها قطعات پازل‌گونه‌ای هستند در باب  اهمیت و ضرورت نگاه ساختارمند و فرآیندمحور به کار تهیه و انتشار کتاب ترجمه.