۱۳۹۱ بهمن ۲۵, چهارشنبه

يادداشت سوم از مجموعه‌ي نگاه ساختاري به كار ترجمه – در جست‌وجوي يك فلسفه‌ي آموزش كل‌گرا – بخش اول


در يادداشت قبل به يك ويژگي خاص ماجراي آموزش در ايران پرداختم و پيش‌فرض‌هاي نينديشيده، زواياي پنهان و پيامدهاي خطرناك آن را مورد بررسي قرار دادم و نشان دادم كه رد اين مشخصه را مي‌توان در ديگر بخش‌هاي فرهنگ نيز پيدا كرد. اما در اين يادداشت هدفم اين است كه به سراغ كل فلسفه‌ي آموزش بروم و از اين ادعا دفاع كنم كه دليل اصلي ناكارآمدي فاجعه‌بار نظام آموزش اين است كه پايه‌هاي آن بر يك فلسفه‌ي آموزش جزئي‌نگر – و سر تا پا غلط - بنا شده‌است و تا زماني كه اين فلسفه‌ي آموزش از بيخ‌وبن دگرگون نشود و جاي خود را به يك فلسفه‌ي آموزش كل‌گرا ندهد، در بر همين پاشنه خواهد چرخيد. به بيان ديگر، بدون يك فلسفه‌ي آموزش كل‌گرا هرگز نمي‌توان ايرادات فراوان نظام آموزش فعلي را برطرف نمود و – تا آنجا كه به بحث ما مربوط مي‌شود – مترجم تربيت كرد. اميدوارم اين يادداشت روشن كند كه چرا دانشكده‌هاي زبان ما نمي‌توانند مترجم تربيت كنند و چرا حتي اساتيد فن و مترجمان باسابقه نيز از اين كار عاجزند. و شايد براي توجيه ناكارآمدي شيوه‌هاي آموزشي خود است كه به كليشه‌هاي بي‌معنا و بي‌ارزشي متوسل مي‌شوند كه همه‌ي ما بارها آن‌ها را از زبانشان شنيده‌ايم. حرف‌هايي از قبيل اينكه مترجم بايد بر زبان مبدا و مقصد مسلط باشد، يا ترجمه چيزي نيست كه بتوان آن را آموزش داد. و يا مترجمي كار جوانانه‌يي نيست...!

در اين يادداشت نيز همچون دو يادداشت قبلي تمركز عمده‌ام روي جان ديويي و انتقادهاي او از نظام آموزشي در امريكاست. به طور مشخص چند فصل از كتاب مهم دموكراسي و آموزش را در نظر دارم. اين فصل‌ها عبارتند از فصل يازده: تجربه و تفكر. فصل دوازده: تفكر در آموزش و فصل سيزده: ماهيت متد. البته تجارب شخصي خودم نيز همچنان سهم بسياري در تدوين اين مجموعه يادداشت دارند. در واقع، مهمترين نكته‌اي كه باعث شد من اصولا به سراغ بحث آموزش بروم نارضايتي شديدم از فضاي مدرسه و دانشگاه در دوران تحصيل - و تجارب بسيار متفاوت و ارزشمندم در مقام يك خودآموز علم - بود. آنچنان كه ديويي مي‌گويد: "هيچ‌كس تا حالا نتوانسته است توضيح دهد كه چرا كودكان در بيرون از محيط مدرسه اين قدر كنجكاوند و سووال مي‌پرسند، ولي در مدرسه و درباره‌ي موضوع درسي كمترين ميزان علاقه و كنجكاوي را نشان مي‌دهند."

۱۳۹۱ بهمن ۳, سه‌شنبه

قتل مکن و با همسایه‌ی مجرمت مهربان باش

این روزها در فضای مجازی همه‌جا صحبت از اعدام دو نفر به جرم زورگیری است. سن کم محکومان، عدم تناسب میان جنایت و مکافات و عکس‌های منتشر شده از صحنه‌ی اعدام باعث داغ شدن بازار مشاجرات شده‌است. طبیعتا برخی موافق مجازات اعمال‌شده‌اند و برخی مخالف. مخالفان آن را ناعادلانه و بسیار نامتناسب با بزه انجام‌شده می‌دانند و موافقان می‌گویند که حقشان بوده‌است. مخالفان مدعی‌اند که تحقیقات ثابت کرده‌است اینگونه روش‌ها برای کاهش جرم و جنایت موثر نیست و پیامدهای سوء بسیاری دارد. موافقان در مقابل پاسخ می‌دهند که اگر نزدیکان شما قربانی چنین جنایت‌هایی می‌شدند آن‌وقت درک می‌کردید که – مثلا – قربانی زورگیری شدن چقدر می تواند خطرناک باشد.

طبیعتا قصدم این نیست که به تفصیل وارد این ماجرا شوم. همان‌طور که گفتم موافق و مخالف در این باره بسیار گفته‌اند و نوشته‌اند، و گفتنی‌ها گفته شده. از طرف دیگر، پرداختن به کل ماجرای مجازات اعدام و زوایای مختلف آن و مثلا تصریح بر این نکته که حکومت به هیچ‌وجه حق ندارد در سیاست‌گذاری‌های اجتماعی خود از کنش عقلانی معطوف به هدف – بر اساس اصطلاحات ماکس وبر – عدول کند و بر همین اساس، وظیفه‌ی اکید دارد که در مورد سودمندی شیوه‌هایش در کنترل انواع مختلف بزه‌کاری به شهروندان توضیح دهد و آنها را قانع کند و ... از حوصله‌ی این نوشتار خارج است. و فرصتی دیگر می‌خواهد.

اما هدفم از نوشتن این یادداشت مختصر این است که از زاویه‌ای متفاوت به این ماجرا نگاه کنم و روی نکته‌ای انگشت بگذارم که شاید کمتر کسی به آن توجه کرده باشد، یا حداقل من ندیده‌ام. و آن تقابل خطرناکی است که مجازات‌هایی از این دست میان دو گروه از شهروندان ایجاد می‌کند. تقابلی که نابودکننده‌ی همدردی (Sympathy) و قاتل همبستگی (Solidarity) است؛ مفاهیمی که هر حکومتی اگر می‌خواهد به معنای واقعی کلمه حکومت کند و موجبات سعادت شهروندانش را فراهم آورد ناگزیر است به آنها اهمیتی ویژه دهد. مفاهیمی که بدون آنها ترس و نفرت متقابل بر رابطه‌ی میان شهروندان جامعه حکمفرما خواهد شد و ما را – بدون تعارف – تا سطح جانورانی که صرفا به خود و اطرافیان اندک خود می‌اندیشند تنزل خواهد داد.

اما این دو گروه چه کسانی‌اند؟

گروه اول از کسانی تشکیل می‌شود که در دو ویژگی اساسی مشترک‌اند: اول، تا حالا هیچ‌کس از حلقه‌ی نزدیکانشان مرتکب جرم و جنایت نشده‌است. دوم، آنها دقیقا بر اساس ویژگی اول - و البته به اشتباه - می‌پندارند که در آینده نیز کسی از حلقه‌ی نزدیکانشان گرفتار این مهلکه نخواهد شد. خیالشان راحت است که این ننگ دامنشان را نخواهد آلود. دقیقا بر همین اساس آنها به احتمال زیاد طرفدار مجازات‌های سخت‌گیرانه‌اند. زیرا مجرمان را به هیچ‌وجه جزئی از خودشان نمی‌دانند. مجرمان جزئی از حلقه‌ی آنها نیستند. به جایی دیگر و نژادی دیگر تعلق دارند. شاید نژادی خطرناک. پس دلیلی ندارد که به آنها "رحم" کرد. گروه دوم گروه مجرمان‌ و خانواده‌شان و نزدیکانشان‌اند. آنها با اعمال جنایتکارانه‌شان آسایش گروه اول را سلب کرده‌اند. پس لابد حقشان است که به شدیدترین صورت ممکن مجازات شوند.

صحنه‌ای از فیلم "فیلمی کوتاه درباره‌ی قتل" ساخته‌ی کریشتوف کیشلوفسکی
بله! دوست دارم روی این نکته انگشت بگذارم که مجازات این دو جوان زورگیر، متاسفانه – و به احتمال قریب به یقین - تقابل خطرناک فوق را تشدید می‌کند. تقابلی که دردی به دردهای بی‌شمار این جامعه‌ی رنجور اضافه خواهد کرد. زیرا به جای اینکه این فرصت را در اختیار ما بگذارد که تمرین همدردی و همبستگی با "دیگران " – یعنی کسانی که جزوی از ما نیستند و در حلقه‌ی ما قرار نمی‌گیرند – کنیم، به ما پیام کین‌توزی و انتقام‌گیری خواهد داد.

دوست دارم بگویم که این فرصتی طلایی برای حکومت بود. تا پیامی خوب به هر دو گروه بدهد و این امکان را فراهم آورد که هر دو گروه تمرین همدردی و همبستگی کنند. می‌توانست به گروه اول نشان دهد که مجرمان از سیاره‌ای دیگر نیامده‌اند و از گونه‌ای دیگر نیستند که شایسته‌ی رحم و مروت نباشند. آنها صرفا همسایگان فرودست ما هستند که خطایی سنگین – اما بخشودنی - مرتکب شده‌اند. پس به هیچ وجه مرز سفت و سختی بین ما و آنها وجود ندارد. حکومت می‌توانست به گروه اول بیاموزد که بهتر است یاد بگیرند خود را گاهی اوقات جای مجرمان بگذارند و تصور کنند چه مزه‌ای می دهد اگر خود یا برادر یا یکی از اعضای خانواده‌شان از سر فقر و مسکنت و غفلت دچار خطا بشود و ... دیگران او را به مرگ محکوم کنند. می‌توانست بگوید که ما به اندازه‌ی کافی از نفرت و کین‌توزی بهره برده‌ایم، پس شاید حالا نوبت به همدلی و همدردی رسیده باشد.

البته این تمام کار نبود. باید به گروه دوم نیز چیزهایی می‌آموختیم. اول اینکه کاری که شما کرده‌اید سلامت قربانیان را عمیقا به خطر انداخته‌است، پس مهمترین کاری که باید کرد تلاش برای جبران خطای رخ داده‌است. و نیز کمک به یافتن پاسخی به این سووال که اصولا چرا چنین حوادثی رخ می‌دهند. و البته ما در این راه همراه شما خواهیم بود. زیرا ما شما را جزوی از خود می‌دانیم. بهروزی شما مایه‌ی خوشحالی ماست و بزه‌کاری‌تان باعث شرمندگی ما... و البته ما می‌دانیم که کاملا این احتمال وجود دارد که ما در همین مهلکه گرفتار آییم.

بله. نباید اجازه دهیم تقابل میان قربانی و خطاکار تا این اندازه رادیکال شود. زیرا ما همگی به یک حلقه تعلق داریم...

..........
در همین رابطه بخوانید:
بعدالتحریر1:
وقتی این یادداشت را در فیس‌بوک منتشر کردم، دوستی کامنت گذاشت که پس تکلیف همدردی با  قربانی چه می‌شود. پاسخ روشن است: همدردی با قربانی به معنای تلاش همه‌جانبه برای بهبود آسیب‌هایی است که در جریان ارتکاب جرم دیده، و مطلقا ربطی به اعدام متهم ندارد. یعنی نمی‌توان ادعا کرد که حکومت برای همدردی با قربانی، مجرم را - مثلا - اعدام می‌کند. زیرا نام این کار - رسما - انتقام‌گیری است! و فرض کنید در موقعیتی، قربانی بگوید تنها راه تسکین دردهای من این است که مجرم اعدام شود، طبیعتا حکومت باید به او بفهماند که حاضر نیست چنین کاری کند، زیرا مجازات اعدام پیامدهای اجتماعی عدیده‌ای دارد...


بعدالتحریر 2:
رسول نمازی در فیس‌بوک چیزی نوشته که به نظرم استدلالی قابل توجه است در دفاع از مجازات اعمال شده. من - با تاکید دوباره بر اینکه تمرکز این یادداشت در مرحله‌ی اول بر رد مجازات نیست و به رادیکال شدن تقابل میان قربانی و جانی می‌پردازد - بخشی از آن را اینجا می‌آورم.
"

ميان خشونتي كه از فقر و نياز بر مي‌خيزد و خشونتي كه منشاء آن شرارت انساني است تفاوت وجود دارد. بالا رفتن از ديوار مردم و جيب‌زني و دزدی ضبط ماشين و كيف‌قاپي و مانند اينها تفاوت فراواني دارند با دزدي مسلحانه، ضرب و شتم براي ايجاد ترس و آسيب رساندن به افراد نامسلح براي منقاد كردن آنها. دسته اول، دزدي از روي ناچاري و فقر است كه خود را در مخفي‌كاري و ترس دزد نشان مي‌دهد. دسته دوم نتيجه شرارت و برتري‌جویی و تمايل به سلطه بر بی‌گناهان است و مشخصه آن احساس قدرت و سبعیتی است که در آن مشاهده می‌شود. زورگيري از دسته دوم است و جرمي بسيار جدي. حتي بنظر من اختلاس‌هاي عظيم مالی هم تا این اندازه شرارت‌بار نیستند.
"

۱۳۹۱ دی ۲۲, جمعه

يادداشت دوم از مجموعه‌ی نگاه ساختاری به كار ترجمه - تاملاتي تكميلي درباب سوءتفاهم تسلط


چند توضيح:
الف. اين نوشته طبيعتا ادامه جستار قبلي است. اما جنس تحليل‌هايش كمي تفاوت دارد. راستش اين است كه هدف ابتدايي‌ام همان بود كه در انتهاي يادداشت قبل آورده بودم. يعني پرداختن به ويژگي‌هاي مترجمان و تعريف مترجم خوب. و البته با همان لحن قبلي. اما ديدم كه ضروري است قبل از هر چيز روي نكته‌اي كلي‌تر و بسيار مهم انگشت گذاشت كه عميقا مورد غفلت قرار گرفته‌است و تا مورد بازنگري جدي قرار نگيرد هر تلاشي در حكم آب در هاون كوبيدن خواهد بود. بر همين اساس اين يادداشت به يك مشخصه‌ي خاص در فلسفه‌ي آموزش حاكم بر نظام آموزش در ايران مي‌پردازد و تلاش مي‌كند ارتباط آن را با ديگر ساختارهاي فرهنگ روشن كند. ادعا روشن است: تا وقتي كه اين بيماري درمان نشود در بر همين پاشنه خواهد چرخيد. به این ترتیب، بحث زیر بستری را فراهم می‌کند برای بحث‌های آینده در باب عادت‌های مترجم خوب، ویژگی‌های نقد صحیح و همچنین نحوه‌ی آموزش کار ترجمه به علاقمندان.

ب. در بحث زير من به مباحث پراگماتيست‌ها در باب آموزش - مخصوصا جان ديويي در كتاب دموكراسي و آموزش - نزديك مي‌شوم. هر چند كه بسياري از اين انديشه‌ها به پيش از آشنايي من با پراگماتيسم (به بيان دقيق‌تر، روايت ريچارد رورتي از پراگماتيسم) و جان ديويي بر مي‌گردد و حاصل انديشه‌ها و تجربه‌هاي طولاني خودم است در كار خودآموزي و آموزش. اما شباهت‌ها قابل انكار نيست، هر چند كه نقاط تاكيد فرق مي‌كند. به همين دليل قصد دارم در فرصتي ديگر به طور مفصل به جان ديويي و انتقادهايش به نظام آموزش سنتي در امريكا بپردازم. پس براي اجتناب از تكرار مباحث، در يادداشت زير مباحث مشترك با ديويي را نياورده‌ام. اين يعني يادداشت سوم اين مجموعه صرفا به جان ديويي اختصاص خواهد داشت.

ج. ماهيت بحث به گونه‌اي است كه بيان خطي مباحث كمي در آن دشوار است. ارتباط‌هاي متعدد و متنوعي ميان پاره‌هاي مختلف بحث وجود دارد كه طرح همه‌ي آنها در روندي خطي دشوار مي‌نمايد. در نتيجه، ناگزير آنها را در قالب قطعاتي آورده‌ام كه كم‌كم و با كمك هم پازل كلي را تكميل مي‌كنند.

۱۳۹۱ آذر ۲۸, سه‌شنبه

یادداشت اول از مجموعه‌ی نگاه ساختاری به کار ترجمه - در باب مسئولیت ناشران


توضیح: این یادداشت و یکی‌دو یادداشت آینده تلاشی اند برای پرداختن به این موضوع که شرایط انتشار یک ترجمه‌ی خوب چیستند و چطور می‌توان کاری کرد که احتمال انتشار کتاب ترجمه‌ی خوب بالاتر برود و احتمال انتشار یک کتاب بد پایین‌تر بیاید. به بیان دیگر، هدفش بحث درباره‌ی نقائص ساختاری کار ترجمه در ایران است؛ یعنی سوءتفاهم‌های ساختاریی که کارگزاران فرهنگی، ناشران، مترجمان و خواننده‌ها در ایران به آنها مبتلا هستند و به دلیل همین نمی‌توانند ببینند مشکل کار از کجاست و به اصطلاح از کجا دارند می‌خورند. نتیجه هم مثل روز روشن است. تا ندانی مشکل از کجاست هیچ‌وقت نمی‌توانی درمانش کنی. بر همین اساس، من معتقدم که تا وقتی زاویه‌ی نگاهمان را تغییر ندهیم و از دعوا بر سر ترجمه‌های منفرد - و جدال‌های شخصی بی‌حاصل – عبور نکنیم و به ساختارها و رویه‌های کلی نپردازیم، هرگز تغییری عمیق و پایدار در وضع فاجعه‌بار امروز به وجود نخواهد آمد. تلکیف روشن است: باید به قول انگلیسی‌ها مقداری بالاتر برویم و به اصطلاح به کل چشم‌انداز (big picture) نگاه کنیم و از پرداختن به تک‌ترجمه‌ها پرهیز کنیم و کل روند را ببینیم. مثلا این پرسش مهم ر ا طرح کنیم که چرا حتی ناشران بزرگ ما ترجمه‌های بسیار بی‌کیفیتی منتشر می‌کنند و حتی گاهی اوقات این ترجمه‌های به دردنخور را چندبار بازنشر می‌کنند؟ یا چرا فلان مترجم – علی‌رغم اینکه ترجمه‌هایش کیفیت مطلوبی ندارند - همچنان با ناشران بزرگ قرارداد نشر می‌بندد و کتاب پشت کتاب ترجمه می‌کند؟ یا چرا اکثریت بحث‌های انتقادی درباره‌ی کیفیت ترجمه‌ی یک کتاب، در نهایت به دعوا و پرخاش‌گری میان مترجم و منتقد ختم می‌شود و آنها یکدیگر را به بی‌سوادی و غرض‌ورزی متهم می‌کنند و خلاص؟ مگر نمی‌توان ملاکی یافت که داور میان مترجم و منتقد باشد. در واقع، تنها وقتی تصوراتمان را درباره‌ی ترجمه‌ی خوب و ترجمه‌ی بد، وظیفه‌ی مترجم، مترجم خوب و مترجم بد و ... وضوح ببخشیم می‌توانیم امیدوار به تغییر باشیم. تنها وقتی که دست از پرسیدن سووال‌های کهنه و  بی‌حاصل - از قبیل اینکه فلان مترجم در فلان صفحه‌ی فلان کتاب فلان معادل را برای فلان کلمه انتخاب کرده است - برداریم و به سووال‌های ساختاری‌تر بپردازیم می‌توانیم امیدوار باشیم که روزی وضع بهبود پیدا کند. این یادداشت ها با همین تصور نوشته شده اند. اینها قطعات پازل‌گونه‌ای هستند در باب  اهمیت و ضرورت نگاه ساختارمند و فرآیندمحور به کار تهیه و انتشار کتاب ترجمه.

۱۳۹۱ شهریور ۲۸, سه‌شنبه

چند نکته‌ی دم دستی درباره‌ی ترجمه‌ی آثار ریچارد رورتی

1- ریچارد رورتی متقدم داریم و ریچارد رورتی متاخر. ریچارد رورتی متقدم فیلسوف تحلیلی کاملا آکادمیکی است که منحصرا برای اهل فن می‌نویسد. ناگفته پیداست که لحن رورتی در این نوشته‌ها خشک و خشن است و - مانند همه‌ی آثار فلسفی دیگر که برای مخاطب خاص نوشته شده‌اند - به این راحتی‌ها به فهم و ترجمه راه نمی‌دهد. اما رورتی متاخر - یعنی رورتی بعد از کتاب " فلسفه و آینه‌ی طبیعت - رورتی ساده‌نویس و همه‌فهمی است که مخاطبش دیگر صرفا اهل فن نیستند. در این دوران رورتی به اصطلاح یک "پابلیک اینتلکچوال" است که به جای پرداختن به مسائل و پرسش‌های منحصرا فلسفی به مباحث عمومی می‌پردازد و مقالات خود را عمدتا در روزنامه‌ها و نشریات همه‌خوان منتشر می‌کند و نه در ژورنال‌های تخصصی. رورتی در این نوشته‌ها تعمدا از مغلق‌نویسی و پیچیده‌گویی اجتناب می‌کند و سخاوتمندانه و با فروتنی بسیار ایده‌هایش را به شیوه‌های مختلف - و مخصوصا با استفاده از ساده‌ترین و دم دست‌ترین ساختارهای نحوی - تکرار می‌کند تا خواننده حرف او را بفهمد. طبیعتا این چیزی است که مترجمان رورتی هم باید آن را در ذهن داشته باشند و آن را در ترجمه‌های خود رعایت کنند. اما متاسفانه مترجمانی که رورتی متاخر را در ایران ترجمه کرده‌اند - مشخصا مترجمان دو کتاب، یعنی "فلسفه و امید اجتماعی" و دیگری " کانتینجنسی، آیرونی و همبستگی" به این نکته‌ی بسیار مهم توجه نکرده‌اند. ترجمه‌ی های آنها علاوه بر غلط‌های متعدد و گاه بسیار فاحش به هیچ‌وجه بازتاب‌دهنده‌ی لحن ساده و سر راست رورتی نیستند. در نتیجه، قطعا می‌توان ادعا کرد که فهم متن انگلیسی این آثار - برای یک دانشجوی فلسفه که تا حد معقولی زبان انگلیسی می‌داند - ساده‌تر است تا فهم متن ترجمه‌شده‌ی آنها به زبان فارسی. و این البته از عجایب روزگار است...!

۱۳۹۱ تیر ۶, سه‌شنبه

مختصری در باب تنگ‌تر و تنگ‌تر شدن حلقه‌ی ما


1-  مادر به همراه دخترکش کنار دیوار ایستاده‌اند. از همان دور معلوم است که گدا هستند و به امید کمک آمده‌اند. هیچ‌کس به آنها توجهی نمی‌کند. بدتر آنکه، هیچ‌کس حتی رویش را به سمت آنها هم بر نمی‌گرداند. انگار هرکس به دوقدمی آنها می‌رسد به طرزی خارق‌العاده کر و کور می‌شود. می‌رسم به آنها. زن می‌گوید آقا... اهمیتی نمی‌دهم و رد می‌شوم. نیم ساعت بعد که همان مسیر را بر می‌گردم باز با آنها برخورد می‌کنم. زن می‌گوید آقا... باز هم اهمیتی نمی‌دهم و ... چند قدمی که بر می‌دارم عمق فاجعه کم‌کم خودش را نشان می‌دهد.


2- مسئولان امر از هر فرصتی استفاده می‌کنند تا اعتماد مردم را به گداهای خیابانی از بین ببرند. طوری که آنها تبلیغ می‌کنند این‌ها همه‌شان مشتی ثروتمند دروغ‌گویند که در محله‌های اعیان‌نشین شهر خانه‌های بزرگ و ماشین‌های بزرگ دارند. پس به هیچ‌وجه نباید ریالی به آنها کمک کرد. امیدوارم نیتشان خیر باشد اما واقعا نمی‌فهمم که چرا این‌قدر اصرار دارند اعتماد و اطمینان میان مردم را از بین ببرند. واقعا برای چه تمام زورشان را می‌زنند تا ساختارهای غیررسمی روابط میان طبقات مختلف جامعه را از بین ببرند، و دستگاه‌های خودساخته و غیرکارآمد - در اینجا کمیته‌ی امداد - را به جای این ساختارهای سنتی و صیقل‌خورده بگذارند. یعنی از پیامدهای ناخواسته‌ی این کار اطلاع ندارند؟ یعنی در این مجموعه‌ی عریض و طویل، یک نفر هم نیست که به این دوستان هشدار بدهد این همه تبلیغات مستمر درباره‌ی شیاد بودن گداهای خیابانی، ممکن است مانع کسب درآمد تک‌وتوکی گدای سابقه‌دار بشود، اما به قول رابرت کی مرتون، پیامدهای ناخواسته و پیش‌بینی‌ناشده‌‌ی بسیار خطرناکی هم دارد که به این راحتی‌ها نمی‌شود درمانشان کرد؟ کسی نمی‌داند که این تبلیغات مستمر باعث شده که حساسیت ما نسبت به درد و رنج و درخواست کمک همشهری‌های غریبه‌مان کاملا از بین برود و به اصطلاح، پوستمان در برابر التماس کلفت شود، زیرا این‌طور در مخ ما فرو کرده‌اند که بدون استثنا، هرکس در خیابان از ما طلب کمک بکند دروغ می‌گوید و قصد سرکیسه کردن ما را دارد؟ آیا مسخره نیست که در یک جامعه‌ی اسلامی، یکی از اهداف ضمنی تبلیغات رسمی و برنامه‌های تلویزیون، بی‌اعتماد کردن مردم به یکدیگر است و چنان، در طول سال‌ها، این کار را با جدیت و استمرار و اصرار انجام داده که حتی کسانی که تماشای تلویزیون بخش بسیار بسیار اندکی از برنامه‌ی روزانه‌شان را تشکیل میدهد هم ناخودآگاه تحت تاثیر این تبلیغات قرار گرفته‌اند؟

۱۳۹۱ فروردین ۱, سه‌شنبه

گفت‌وگو با ریچارد رورتی - بخش دوم و پایانی (به همراه فایل پی.دی.اف کل متن برای دانلود)


بد نیست الان از امریکا به اروپا برویم. در بین فیلسوفانی که اصطلاحا به "قاره‌ای" مشهورند کدام یک بیشترین تاثیر را بر فلسفه‌ی شما داشته‌است؟
جواب من مارتین هایدگر است. من اول‌بار کارهای او را در اواخر دهه‌ی پنجاه میلادی خواندم. برای اینکه کنجکاو بودم که چه اتفاقاتی دارد در اروپا رخ می‌دهد.
کدام هایدگر جذابیت بیشتری برای شما دارد: هایدگرِ اگزیستانسیالیست هستی و زمان[1]، یا هایدگر هرمنوتیک‌دان هولزوگ[2]؟
در ابتدا، تنها کتابی که ما باش آشنا بودیم هستی و زمان بود. تا اوایل دهه‌ی 60 میلادی، همه هایدگر را فقط با هستی و زمان می‌شناختند، حتی در اروپا.
در ایتالیای امروز، برخی فلاسفه مانند جیانی واتیمو[3]، تمایل دارند که دو فاز تفکر هایدگر را در یک مسیر واحد وحدت بخشند، و بنابراین هایدگرِ اگزیستانسیال را در یک چشم‌انداز مابعد متافیزیکی تازه ادغام می‌کنند. نظر شما چیست؟
موافقم. من ترجیح می‌دهم که فکر کنم هایدگر در تمام عمر برای رسیدن به یک هدف واحد تلاش کرد، یعنی غلبه بر خود[4]. نامه‌ای در باب اومانیسم[5] هستی و زمان را رد می‌کند به همان شکلی که تفکر چیست؟[6] نامه‌ای در باب اومانیسم را رد می‌کند. این امر در فهم "ماجرای هایدگر" و رابطه‌اش با نازیسم اهمیت بسیاری دارد. واقعیت این است که میان فلسفه‌ی امریکایی و فلسفه‌ی اروپایی هیچ‌گونه پیوستگیی وجود ندارد. روشنفکران امریکایی فلسفه را یادشان رفته بود تا سال‌های دهه‌ی شصت میلادی که کسانی مانند هابرماس، گادامر، فوکو و دریدا آن را دوباره به یادشان آوردند. البته این به معنای آن نیست که تعامل واقعی بینشان در کار بوده.

۱۳۹۰ اسفند ۱۸, پنجشنبه

گفت‌وگو با ریچارد رورتی- بخش اول



اروپا همیشه به دنبال فیسلوفان جامع‌الاطراف می‌گردد، آدم‌های همه‌فن‌حریفی که در بحث‌های عمومی جامعه نیز شرکت کنند. بر همین اساس، نقش "معلم نئوپراگماتیسم" به شما محول شده‌است. انگار که جان دیویی دوباره زنده شده باشد.
وقتی که من جوان بودم، دیویی چهره‌ی فکری مسلطی در امریکا بود. اغلب به‌اش می‌گفتند فیلسوف دموکراسی، یا فیلسوف نیو دیل[1]یا فیلسوف روشنفکران دموکراتیک امریکایی. اگر کسی قبل از سال 1950 میلادی در امریکا وارد دانشگاه می‌شد، غیر ممکن بود که اسم دیویی به گوشش نخورد. به نظر من او مرد بزرگی بود. او در جوانی مسیحی اوانجلی بود. بعد هگلی شد، بعد آثار داروین را خواند و تا حدی مسیحیت را کنار گذاشت تا داروین و هگل را با هم بیامیزد. فلسفه‌ی او نوعی طبیعی‌سازی[2] هگل است - هگل بدون جدایی ماده و روح. دقیقا به همان ترتیب که فلسفه‌ی هگل نوعی مسیحیت سکولار شده بود، فلسفه‌ی دیویی نیز ترکیبی بود از امید اجتماعی مسیحی با شیوه‌ی داروینی نگاه به انسان.
اما دیویی چه چیزی برای شما دارد، شما که دارید به پایان هزاره نزدیک می‌شوید؟
الان که پیر شده‌ام، چیزی که در دیویی بیشترین جذابیت و اهمیت را برایم دارد انتقاد اوست از فلسفه‌ی افلاطون، از فلسفه‌ی دکارت، از کانت و از کل سنت متافیزیکیی که دریدا و هایدگر باش مخالف بودند. با این حال، انتقاد او از چشم‌انداز اجتماعی خوش‌بینانه‌ای بر می‌خاست، زیرا او بر این باور نبود که پایان متافیزیک به معنای سرخوردگی و نیهیلیسم است، او می‌اندیشید که پایان دادن به متافیزیک می‌تواند تدریجی رخ دهد، دقیقا به همان روشی که ما ذره‌ذره الهیات را کنار گذاشتیم. دیویی می‌اندیشید که آزاد کردن فرهنگ از ملاحظات الاهیاتی و از دوگانه‌اندیشی‌های متافیزیکی چیز خوبی است. او می‌دانست که چنین کاری خیلی طول می‌کشد و اگر رخ دهد آخرین مرحله در سکولار کردن فرهنگ خواهد بود.

۱۳۹۰ اسفند ۹, سه‌شنبه

در باب خوان یغمای اقتصادی و قامت نحیف فرهنگ


با کمی اغراق، وضعم شبیه اصحاب کهف است. چیزهایی می‌بینم که وقتی به غار رفتم نمی‌دیدم. می‌بینم که همه از قیمت دلار و طلا و خرید و فروش حرف می‌زنند. پای صحبت هر کسی که می‌نشینی - مرد باشد یا زن / جوان باشد یا پیر- فقط از همین حرف‌ها در چنته‌اش است. همین و بس. انگار چیز دیگری در عالم نیست که ارزش توجه داشته باشد.انگار کار دیگری - سرگرمی دیگری- در عالم نیست که ارزش وقت گذاشتن داشته باشد. شب و روز همه‌ی مردم شده  بالا رفتن قیمت دلار... پایین آمدن قیمت طلا... تکان خوردن قیمت زمین... . یک جور حرص جمعی و گرسنگی همگانی. تصور کنید خوان یغمایی را... همه دارند همدیگر را هل می‌دهند و از سر و کول هم بالا می‌روند و به هم تنه می‌زنند و دست و پای همدیگر را لگد می‌کنند برای اینکه چنته‌شان را پر کنند.

مثلا، چند روز پیش رفته بودم مراسم ختم...  در همان لحظات کوتاهی که با یکی از نزدیکان کسی که مرده بود حرف می‌زدم، طرف در آمد که فلان جا زمین‌های خوبی است. بخر و همان لحظه به تو دو میلیون تومان " نون"می‌دهند... بدون اغراق حالم داشت به هم می‌خورد!

اهل عرفان‌بازی و شطحیات‌اندیشی نیستم و معتقدم بالاخره هرکس حق دارد - و باید - به بهبود اوضاع اقتصادی‌اش فکر کند. حتی دوستانم نیز می‌توانند شهادت بدهند که چقدر به هوش اقتصادی - و درست مصرف کردن پول - اهمیت می‌دهم. اما این وضعی هم که می‌بینم دیگر از حد تحمل خارج است. خلاصه شور ماجرا حسابی در آمده...