۱۳۹۰ تیر ۲۴, جمعه

در مهابت زندگی

به عنوان یک علاقمند جدی بازی های استراتژیک فکر می کنم که زندگی- بله، زندگی- مهیب ترین بازی استراتژیک همه ی دوران هاست... هر تصمیمی که می گیری معناش نادیده گرفتن هزاران تصمیم ممکن دیگر است... هر راهی که می روی یعنی هزاران راه دیگر را هرگز نخواهی رفت... هر کسی را که دوست می گیری یعنی خود را از دوستی هزاران کس دیگر محروم کرده ای...
راستش نمی دانم این خوبی زندگی است یا بدی آن. چیزی که می دانم این است که در چنبره ای از امکانات و فرصت های محدود گرفتارم. هر کدام را که انتخاب کنم، می دانم دیگرانی را از دست خواهم داد... خاک بر سر ترین لحظاتم، زمانی است که می فهمم چیزهایی که انتخاب نکرده ام ارزش بیشتری داشته اند به نسبت با آنها که برشان داشته ام...
بله... می توانی برای فرار از افسردگی کار کنی و کار کنی و کار کنی... و می توانی دل خوش باشی به اینکه بر هیولای افسردگی چیره شده ای و زندگی ات معنا و هدف دارد... اما چه فایده که روزی می فهمی فشار کار زیاد به سلامتی ات آسیب وارد کرده و تهدید جدیی شده است برای زندگی ات...
می اندیشم که زندگی چیز مهیبی است ... می اندیشم که زندگی بازی استراتژیک غمباری است... می اندیشم که کاش هرگز از مادر نزاده بودم...

۱۳۹۰ تیر ۱۹, یکشنبه

بنیادگرایی دینی در اسرائیل

دایره المعارف بریتانیکا / هنری مانسون

[  توضیح: این مطلب بخشی است از مطلب بزرگ تری که خود، ترجمه ی خلاصه شده ای است از مدخل بنیادگرایی دایره المعارف بریتانیکا. آن را سال گذشته برای دیپنا تهیه کردم و منتشر هم شد. اما چند روز پیش دیدم که از روی سایت برش داشته اند. خب... گفتم که اینجا بیارمش! این را هم بگویم که آن مطلب بزرگ تر به بنیادگرایی در امریکا و بنیادگرایی در اسلام هم می پرداخت، که آن ها را هم اینجا خواهم آورد... همین! ]

سه گرایش اصلی در یهودیت اسرائیلی به عنوان بنیادگرا شناحته شده اند: صهیونیسم مذهبی جنگ طلب، اشکنازی[1] اولترا ارتودکس و سفاردی[2] اولترا ارتودکس. هر سه گروه بر پیروی تمام و کمال از قوانین مذهبی و فرامین اخلاقی مندرج در متون مقدس یهودی – یعنی تورات و تلمود - تاکید می کنند.

بنیادگرایی در اسرائیل ریشه در حوادثی دارد که بسیار پیشتر از تاسیس کشور اسرائیل در 1948 میلادی رخ داده اند. از زمان تخریب معبد دوم اورشلیم توسط رومیان در سال 70 میلادی، بیشتر یهودیان در دیاسپوره[3] به سر برده اند. یهودیان سرایر جهان در این مدت طولانی تبعید، هر روز برای ظهور مسیح موعود[4] دعا می کنند. او کسی است که آنان را به اسرائیل برخواهد گرداند و از دشمنان غیر یهودیشان خواهد رهانید. در اواخر قرن 19 میلادی، برخی یهودیان - به ویژه روشنفکران سکولاری مانند تئودور هرتزل[5] - به این نتیجه رسیدند که مشکل کهنه ی یهودستیزی فقط با تشکیل یک دولت یهودی حل خواهد شد. بنابراین صهیونیسم، به معنای جنبشی که هدفش برقراری یک دولت یهودی در فلسطین است، نماینده ی نوعی سکولاریزه شدن ایده ی سنتی انتظار ظهور مسیح موعود بود. صهیونیست ها عقیده داشتند که لزومی ندارد که یهودیان منتظر بمانند تا خدا و مسیح موعود، در آخرالزمان، قوم یهود را به ارض اسرائیل برگردانند، بلکه خود یهودیان باید این کار را با دستان خود انجام دهند. به بیان دیگر، هرتزل و نزدیک ترین همراهانش برای بُعد منتظرانه و آخرالزمانی این " بازگشت یهودیان از تبعید" اهمیتی قائل نبودند. مساله مهم ایجاد یک دولت بود که یهودیان در آنجا دیگر تحت حکم و وابسته به غیر یهودیان نباشند.

۱۳۹۰ تیر ۱۴, سه‌شنبه

بدون عنوان

قم- خیابان باجک- روبروی کوچه ی دادگستری:
مشغول درد دل با مراجعان بودم که به ام سلام کرد. دیدم که او هم در صف ایستاده. مدرک ها در دست. لبخند بر لب... چه تصادفی! به به... آقای طهماسبی... چطورید؟ نیستید؟ نمی بینیمتان؟ دلمات برایتان تنگ شده است دوست عزیز!
لاغرتر از همیشه... پیراهن آستین کوتاهی که پوشیده بود لاغری دست هاش را صدبرابر نشان می داد. ریش هاش سفید شده بود. موهاش سفیدتر. و همچنان آنها را بسته بود. مثل همیشه. گفت که بیماری قلبی اش عود کرده است. زیاد نمی تواند از خانه بیرون بیاید. از دردهاش گفت. از بی خوابی هژده ساله اش. اینها دلیل نبودنش بودند.
 همان وسط... میان مودیان مالیاتی و خانم های تایپیست مشغول حرف زدن شدیم... من این طرف. او آن طرف. بی خیال ِ همه ی دنیا... آنقدر غرق خودمان بودیم که نمی دانستیم اطرافمان را زنان گرفته اند. یک بار در همان وسط بحث چیزی از دهانم پرید. نامربوط! یکی شان سر برگرداند... صحبت به هرندی هم کشید. با عصبانیت ابرو در هم کشید. گفت "یک بار، ادعا می کرد که حمله ی مغول به نفع ایران تمام شده است... نزدیک بود دعوامان شود. به اش گفتم که این طور نمی شود.. شما چهارتا مقاله بنویس تا ما بفهمیم که مدرکمان را از جای عوضیی گرفته ایم... و این حرف های منبری در کت من نمی رود.. من نه مسجد رفته ام و نه پای منبر نشسته ام که این اباطیل را قبول کنم..." کیف کردم!
پرسید که تازگی ها کتاب تازه چه خریده ای؟ از قرآن روشنگر کریم زمانی برایش گرفتم و از ترجمه ی کشف المحجوب. پرسید کشف المحجوب ابویعقوب سجستانی؟ گفتم نه، هجویری... گفت که ابویعقوب از دانشمندان اسماعیلیه است و چه و چه... من هم که منتظر همین اتفاق بودم تشویقش کردم به حرف زدن. مثل همیشه  دانش بی پایانش بر زبان جاری شد...
گفت این کتاب و آن کتاب را بخر.. آن را که نشر اساطیر چاپ کرده و آن را که انتشارات مجلس چاپ کرده، به همت رسول جعفریان...همین طور گفت و گفت و گفت... دلم برای حرف هاش تنگ شده بود.
صبر کردم تا مدارکش را بدهد... آمدیم بیرون. ادامه ی بحث.. گفتم که به دنبال نثرهای قرن 4 و 5 هجری ام. نثرهای مرسل که بشود در زمان امروز بازسازی شان کرد. در کار ترجمه... چندتایی را مثال زد. التوسل الی الترسل را... و یکی دو تای دیگر را... و طبق معمول حسرت خورد که پس از حمله ی مغول ( به قول ملک الشعرای بهار: تتار ملعون ) نثر فارسی به بیراهه رفت و به دره ی نادره و تاریخ وصاف رسید... گفت که منشات قائم مقام را هم بخوان.. اعتراض کردم که قائم مقام که مال دوره ی بازگشت است...
حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم. رویش را بوسیدم... خداحافظی کردیم...
و من دلم سوخت که همچنین کسی باید در همچنین شهری، برای یک لقمه نان جان بکند و جان بکند.... بله! دلم سوخت برایت علی طهماسبی عزیز... برای تو که منبع دانشی... برای تو که عشقی بی پایان و حسرت برانگیز به تاریخ ایران داری...به خدا جای تو اینجا نیست.. کاش کسی زیر پر و بالت را می گرفت... کاش کسی کمکت می کرد که به کاری بپردازی که برایش ساخته شده ای...  باور کن علی طهماسبی! آدم های دیگری هم در این شهر خراب شده هستند که  بتوانند تابلو فرش خرید و فروش کنند...

۱۳۹۰ تیر ۱۱, شنبه

در خدمت و خیانت مترجمان-1

کتاب " علم هرمنوتیک" نوشته ی ریچارد ا. پالمر، ترجمه ی محمد سعید حنایی کاشانی:

صفحه ی 56، خط چهارم:
"...این پشتیبانی جنبش هرمنوتیک نوین از گادامر صریح و متقابل است. گادامر در کتابش از ابلینگ و فوکس به طور تایید آمیز نقل قول می کند، و این متکلمان نیز به دانشجویان شان توصیه می کنند که کتاب گادامر را با احتیاط بخوانند..."

منظور از جمله ی آخر چیست؟ " با احتیاط" خواندن یک کتاب یعنی چه؟ تحسین است یا رد و انکار؟
به سراغ متن اصلی می روم. اصل جمله در کتاب پالمر این است:

this identification of the New Hermeneutics with Gadamer is explicit and mutual; Gadamer cites Ebeling and Fuchs with approval in his book, and the theologians advise their students to study Gadamer's book with care

کاری به بقیه ی ترجمه ندارم که باز به نظرم خالی از اشکال نیست. با مقابله ی جمله ی اصلی با ترجمه معلوم می شود که مترجم، عبارت " با احتیاط" را در مقابل with care آورده است! واقعا فهم معنای درست این جمله ی ساده این قدر کار دشواری است؟ و مترجمی که در فهم چنین جملات ساده ای عاجز است چطور به خود جرات می دهد که متنی فلسفی را ترجمه کند؟ یعنی مترجم و ویراستار و ناشر یک بار از خودشان نپرسیده اند که خواندن ِ با احتیاط یک کتاب، اینجا، چه معنایی می دهد؟ مگر جمله نمی گوید که گادامر و متکلم ها خیلی همدیگر را تحویل می گرفته اند و نمی گوید که گادامر " در کتابش از فلان و بهمان به تایید یاد می کند"؟ فهم این که در جمله ی آخر متکلم ها به شاگردانشان توصیه می کنند که کتاب گادامر را به دقت- و نه با احتیاط- بخوانند خیلی کار دشواری است؟
*
دیکشنری کالینز زیر واژه ی care آورده است:
If you do something with care, you give careful attention to it because you do not want to make any mistakes or cause any damage.

..........
این نمونه ی ساده ای بود از اشتباهات متعدد و وحشتناک مترجم در ترجمه ی این کتاب. در واقع، عمدا این مثال ساده را آوردم تا حساب کار دستتان بیاید که در مسایل پیچیده ی فلسفی ِ مطرح شده در این کتاب، چه گندی زده شده است. این اشتباهات فراوان ترجمه ی کتاب را به طور کل بی ارزش کرده اند. در عجبم از فرد محترمی مثل آقای حنایی کاشانی و ناشر خوشنامی مثل هرمس که به چاپ مجدد این کتاب در سال 89 رضایت داده اند.

۱۳۹۰ تیر ۶, دوشنبه

ترجمه ی مدخل فلسفه ی علم دایره المعارف علم و دین- بخش دوم

عقلانیت علمی و تغییر تئوری ها
در ابتدای دهه ی 1960 میلادی، توجهات از  متدولوژی علمی[1] به فرآیندِ جابجاییِ تئوری ها در علم [2] تغییر کرد. این تغییر کانون توجه تا حد بسیار زیادی متاثر بود از  انتشار کتاب توماس کوهن ( 1922-1996 ) [3]، یعنی ساختار انقلاب های علمی[4]، در سال 1962 میلادی. کوهن در این کتاب ادعا می کند که فلسفه ی علم باید تمام هم و غم خود را به ارزیابی دقیق تاریخ علم و اکتشافات علمی معطوف کند و بس.
این حکم، به معنای پذیرش این واقعیت است که میان علم و  زمانه اش وحدت و یکپارچگی وجود دارد و فیلسوف علم  نباید به علم از منظر معاصر خویش بنگرد. این رهیافت تاریخ نگارانه ی [5] جدید، کوهن را به رد بخش اعظمی از فلسفه ی علم سنتی رهنمون کرد. آن بخش هایی که او ردشان کرد اینها بودند: تلقی تاییدگرا و ابطال گرا [6] از فرآیند ارزیابی تئوری ها؛ این عقیده که علم انباشتی [7] است؛ تمایز میان مقام کشف و مقام توجیه [8]؛ و ایده ی آزمایش تعیین کننده [9].

۱۳۹۰ تیر ۱, چهارشنبه

ایمان به محمد؛ کنش عقلانی معطوف به هدف یا کنش عقلانی معطوف به ارزش؟

دلیل اصلی اقبال اعراب جاهلی به محمد چه بود؟ مسلما عرب ها به طمع بهشتِ محمد یا ترس از دوزخِ او به اش ایمان نیاوردند. زیرا هنوز محمد و ادعاهاش اعتباری نزدشان نداشت که این داستان ها را باور کنند. این ها گزاره هایی درون دینی بودند که ابتدا باید ایمان می آوردی و در مرحله ی بعد این ها برایت دارای معنا می شد. وگرنه، مشرکان بت پرست که از اساس به زندگی آنجهانی اعتقادی نداشتند که ترس از دوزخ یا طمع بهشت مبنای تصمیم گیری شان باشد...
می اندیشم که دلیل اصلی اقبال آن ها به محمد این بود که آیینی که تبلیغش را می کرد آیینی عقلانی تر از آیین های رقیب در جزیره العربِ آن روز بود. محسن کدیور در همین رابطه، در مقاله ی " اصول سازگاری اسلام و مدرنیته" می نویسد:

« احکام دینی در زمان نزول عقلایی بوده اند، مطابق سیره ی عقلایی آن زمان درک و توجیه می شده اند، به صرف اینکه قائل آن گزاره ها خدا و پیغمبر بوده پذیرفته نمی شده اند، چون فی حد نفسه معقول بوده اند تلقی به قبول می شده اند، بسیاری از این گزاره ها در قالب آیات قرآن یا روایت پیامبر باعث اسلام آوردن کافران شده است، آنها [ یعنی مشرکان ] به دلیل محتوای معقول و صحیح این گزاره ها، آنها را مطابق عقلانیتشان می پذیرفتند. اعتیار این اقوال باعث پی بردن به اعتبار قائل می شده نه برعکس. شنوندگان احکام اسلامی در صدر اسلام این احکام را مطابق عرف آن روز عادلانه و برتر از راه حل های مشابه می یافتند...»*

در واقع جان کلام هم همین است: اعراب جاهلی در یک کنش منطقی- در معنای پاره تویی آن - به محمد ایمان می آوردند، زیرا از یک طرف، آیینی که او عرضه می کرد عادلانه تر، عقلانی تر و منسجم تر از آیین های رقیب بود. راهکارهایش برای حل مشکلات اجتماعی موفق بودند و کارایی شان در عمل ثابت می شد. حتی مابعدالطبیعه ای که او عرضه می کرد نیز پذیرفتنی تر از مابعدالطبیعه ی مشرکان بود، از خدای نادیدنی سخن می گفت، اما این خدای نادیدنی را به خدای عیسی و موسی مربوط می کرد، و یهودیت و مسیحیت در جزیره العرب آن روز ادیان پذیرفته شده ای بودند. و از طرف دیگر، مبلغ این آیین کسی بود که با معیارهای آن روز جامعه ی عرب نمونه ی کامل  انسان نیک و کریم و صادق به حساب می آمد. در همین رابطه معروف است که بسیاری از اعراب به محمد می گفتند که چیزی از آسمان ها و زمین و بهشت و دوزخ و ... نمی فهمیم اما تو را به راستی و درستی می شناسیم. و به همین دلیل به تو ایمان می آوریم.
پس یک بار دیگر: کنش اعراب جاهلی در ایمان آوردن به محمد کنشی منطقی بود. آنها می دیدند که راه حل های محمد عادلانه تر و کاراتر از راه حل های خودشان اند، قصاص و سنگسار و شلاقی که محمد به شان توصیه می کرد مفیدتر از کینه توزی ها و جنگ های قبیله ای بودند، به همین ترتیب حقوقی که برای زنان و بردگان و دیگر حاشیه نشین های جامعه قائل شده بود بسیار برای آنها جذاب می نمود، آنها چیزهایی را به دست می آوردند که حتی در خواب هم نمی توانستند ببینند... این راز موفقیت محمد بود. او به "کنش عقلانی معطوف به هدف" دستور می داد، کنشی که در عین حال "کنش عقلانی معطوف به ارزش" هم بود.
به بیان دیگر، راه حل های او دقیقا مختص جزیره العرب آن زمان طراحی شده بودند. قرار بود نابسامانی های جامعه ی بدوی و بیابانی شبه جزیره ی عرب را حل کنند... نمی توانستند نسبت به مشکلات موجود بی تفاوت باشند. بله! محمد چاره ی دیگری نداشت. نمی توانست بی توجه به واقعیات جامعه، دستوراتی بدهد و زیردستانش را مجبور به اجراشان کند. طبیعتا، این دستورات به نتایج فاجعه باری ختم می شدند، زیرا بی توجه به واقعیات موجود طراحی شده بودند. نتیجه چه می شد؟ جامعه ی نوپای ی مسلمانان هر روز دستخوش مشکلات و نابسامانی های بیشتری می شد، مشکلاتی که دقیقا ناشی از اجرای دستورات پیامبر بودند. البته پیامبر نیز گوشش به حرف دیگران بدهکار نبود که اجرای این احکام دارد وضع را بد و بدتر می کند.
در این حالت، آنها که خارج از حلقه ی اسلام بودند، جامعه ایی را می دیدند که روز به روز بیشتر در باتلاق مشکلات خودساخته فرو می رود. مشاهده ی این وضع کافی بود تا اساسا از خیر ایمان آوردن به محمد و آیین تازه اش بگذرند. این آیین هیچ برتریی بر آیین های خودشان نمی توانست داشته باشد...
اما او موفق شد، زیرا راهکارهاش مخصوص جزیره العرب آن زمان طراحی شده بودند. و البته هر زمان و هر مکانی راهکارهای خاص خودش را می طلبد...

...........
* حق الناس / محسن کدیور/ صص 40 و 41

۱۳۹۰ خرداد ۲۵, چهارشنبه

بدون عنوان

مساله این است که با کتابی طرفم که بیشتر شعر است تا متن تحقیقی... متن اصلی را که می خوانی می فهمی که چیز متفاوتی است. مهریار- استاد زبان دانشگاه سوره- می گفت که بسیار فاخر است، زردوزی شده است و ... . اما من که مجبورم باش سروکله بزنم و به فارسی برش گردانم به نظرم می آید که خیلی جاها صورتبندی جمله هاش " پدر درآر" است! نفست را می گیرد. این را دوستان فیس بوکی هم می گویند... خلاصه، این دشوارترین متنی است که تا حالا باش برخورد کرده ام. نه برای فهمیدن که برای ترجمه... اگر با متنی تحقیقی طرف بودی تکلیفت روشن بود. خود متن انسجام معنایی داشت. چهارتا کتاب مرتبط هم می گذاشتی کنار دستت... تخت گاز می رفتی تا ته. اما این نه... ارتباط جمله ها با هم مشخص نیست. پاراگراف ها که دیگر هیچ. بعضی وقت ها حتی نمی توانم درست مسیر کلی فصل را هم تشخیص بدهم. آن نخ تسبیح معنا که خیلی در ترجمه به ش نیاز دارم بسیاری اوقات از دستم در می آورد. تا یک جایی از فصل را با هم پیش می رویم. به هر زحمت. بعد ناگهان می زند به خاکی... سرگیجه می گیرد... قیقاج می رود. تک چرخ می زند و ... و تو می مانی بهت زده که این کارها برای چیست؟!

۱۳۹۰ خرداد ۲۲, یکشنبه

در باب پوست کلفتی

مشغول ترجمه بودم و فیس بوکم هم باز بود... هر از گاه نگاهی به اش می انداختم... تا اینکه مژگان ایلانلو در صفحه اش این ابیات را از استاد شفیعی کدکنی آورد:

این سان که روزگار شد از مردمی تهی
وآورد روزگار بهی رو به کوتهی
گفتار انبیا و حکیمان تباه گشت
هر رسم و راه گشت به بیراهه منتهی
زاری و زاریانه ی انسان به عرش رفت
در آرزوی دیدن ایام فرهی
گویی خدای ما که محیط است بر جهان
واو راست بر سراسر هستی شهنشهی
چندان به کار گسترش آسمان بود
کز زاری زمین دگرش نیست اگهی

دلم گرفت.... پیش خودم گفتم خیلی پوست کلفت شده ایم... خیلی

۱۳۹۰ خرداد ۲۱, شنبه

پارادوکس اجرای احکام اسلامی در یک دولت ملی- چند تصویر

1- یکی از غم انگیزترین خاطراتم مربوط می شود به سفر به ارومیه و زیارت کلیسای ننه مریم و البته دیدار و گفت و گو با آشوریان آنجا. طبق معمول هم صحبت از محدودیت ها شد و این که در اجرای مراسم مذهبی شان دچار مشکل اند. و البته خیلی هاشان - مخصوصا جوان ترها- به فکر مهاجرت افتاده اند. اما دردناک تر از همه اینکه جوان ها که مطمئن بودند اینجا دیگر جاشان نیست و امروز و فردا باید بروند اسم های غربی برای خود انتخاب کرده بودند. بله! در میان آشوریان ارومیه، بودند کسانی که نامشان ریچارد بود یا پیتر...
2- چنین چیزی در یزد هم برایم اتفاق افتاد. جنب آتشکده ی زرتشتیان فروشگاهی بود که چیزهای زینتی چوبی و نمادهای زرتشتی می فروخت. زنی بود میانسال. خودش هم زرتشتی بود. گفت که بچه هایم رفته اند. خیلی هامان رفته ایم. ادامه داد که من نمی دانم چه کنم. اینجا بمانم یا نه. گفت دعا کنید که دفعه ی بعد می آیید اینجا من مانده باشم...
3- حسینیه ی دراویش گنابادی را که در خیابان صفاییه قم تخریب کردند ما همانجا بودیم. درست ترش اینکه نیم ساعتی پس از پایان غائله رسیدیم. محشر صغرایی بود! کف خیابان پر از خاک و آجر و سنگ بود. خلق الله که هم الی ماشاءالله آمده بودند. ساختمانی سوخته بود و رد سیاه دود روی دیوارهاش دیده می شد. جوانکی در قاب پنجره نشسته بود و داشت با لذتی عجیب چهارچوب را از ریشه در می آورد!...
*
خیلی ها از یهودی ها هم سال هاست که مهاجرت کرده اند. به کجا؟ اسرائیل! بهاییان را هم چنان تحت فشار قرار داده ایم که اصلا معلوم نیست چرا تا حالا مانده اند 

*

قرن ها بود که همه ی ما - مسلمان و مسیحی و یهودی و بهایی و درویش- داشتیم کنار هم به خیر و خوشی زندگی می کردیم. همه نگاه قابل احترامی به هم داشتند. هیچ کس به دنبال حذف آن یکی نبود. اما الان همه در دنیا پراکنده شده ایم. باز به یاد می آورم فردای روز تخریب حسینیه ی دراویش را... که راننده ی تاکسیی با بهت و حیرت می گفت که ما تا یادمان است از این جماعت فقط خوبی دیده ایم!
*
دوست دارم برگردم به تقسیم بندی انواع کنش در دستگاه وبر. این نوع رفتار با دیگرکیشان مطابق با کدام نوع کنش است: کنش عقلانی معطوف به ارزش است یا کنش عقلانی معطوف به هدف؟!