۱۳۹۰ خرداد ۲۱, شنبه

پارادوکس اجرای احکام اسلامی در یک دولت ملی- چند تصویر

1- یکی از غم انگیزترین خاطراتم مربوط می شود به سفر به ارومیه و زیارت کلیسای ننه مریم و البته دیدار و گفت و گو با آشوریان آنجا. طبق معمول هم صحبت از محدودیت ها شد و این که در اجرای مراسم مذهبی شان دچار مشکل اند. و البته خیلی هاشان - مخصوصا جوان ترها- به فکر مهاجرت افتاده اند. اما دردناک تر از همه اینکه جوان ها که مطمئن بودند اینجا دیگر جاشان نیست و امروز و فردا باید بروند اسم های غربی برای خود انتخاب کرده بودند. بله! در میان آشوریان ارومیه، بودند کسانی که نامشان ریچارد بود یا پیتر...
2- چنین چیزی در یزد هم برایم اتفاق افتاد. جنب آتشکده ی زرتشتیان فروشگاهی بود که چیزهای زینتی چوبی و نمادهای زرتشتی می فروخت. زنی بود میانسال. خودش هم زرتشتی بود. گفت که بچه هایم رفته اند. خیلی هامان رفته ایم. ادامه داد که من نمی دانم چه کنم. اینجا بمانم یا نه. گفت دعا کنید که دفعه ی بعد می آیید اینجا من مانده باشم...
3- حسینیه ی دراویش گنابادی را که در خیابان صفاییه قم تخریب کردند ما همانجا بودیم. درست ترش اینکه نیم ساعتی پس از پایان غائله رسیدیم. محشر صغرایی بود! کف خیابان پر از خاک و آجر و سنگ بود. خلق الله که هم الی ماشاءالله آمده بودند. ساختمانی سوخته بود و رد سیاه دود روی دیوارهاش دیده می شد. جوانکی در قاب پنجره نشسته بود و داشت با لذتی عجیب چهارچوب را از ریشه در می آورد!...
*
خیلی ها از یهودی ها هم سال هاست که مهاجرت کرده اند. به کجا؟ اسرائیل! بهاییان را هم چنان تحت فشار قرار داده ایم که اصلا معلوم نیست چرا تا حالا مانده اند 

*

قرن ها بود که همه ی ما - مسلمان و مسیحی و یهودی و بهایی و درویش- داشتیم کنار هم به خیر و خوشی زندگی می کردیم. همه نگاه قابل احترامی به هم داشتند. هیچ کس به دنبال حذف آن یکی نبود. اما الان همه در دنیا پراکنده شده ایم. باز به یاد می آورم فردای روز تخریب حسینیه ی دراویش را... که راننده ی تاکسیی با بهت و حیرت می گفت که ما تا یادمان است از این جماعت فقط خوبی دیده ایم!
*
دوست دارم برگردم به تقسیم بندی انواع کنش در دستگاه وبر. این نوع رفتار با دیگرکیشان مطابق با کدام نوع کنش است: کنش عقلانی معطوف به ارزش است یا کنش عقلانی معطوف به هدف؟!

۱۳۹۰ خرداد ۲۰, جمعه

پارادوکس اجرای احکام اسلامی در یک دولت ملی- 2

همانطور که در یادداشت قبلی آوردم دولت ملی چیزی است و حکومت های پیشامدرن ( حکومت پیامبر و سایر خلفا و... در زمان صدر اسلام ) چیزی از اساس متفاوت. در آنجا اصل، حاکم بود و دینی که داشت. گروه بیعت کنندگان هم دور او گرد می آمدند. هرکس با حاکم - و در نتیجه، با دین او - بیعت می کرد در داخل حکومت به حساب می آمد و از تمام مزایای آن نیز استفاده می کرد. اما اگر کسی بیعت نمی کرد، حالا به دلیل مخالفت با شخص حاکم یا دین رسمی - یا باید پول می داد، یا شال و کلاه می کرد و رفت جایی دیگر. طبیعتا نه در مبدا کسی مانع این کارش می شد و نه سر مرز مقصد ازش می پرسیدند که برای چه می خواهی داخل ولایت ما شوی. به همین خاطر، ما با گروهی همگن و فیلتر شده از همکیشان مواجه بودیم که دور حاکم حلقه زده بودند و باش بیعت کرده بودند. به همین دلیل حکومت حق طبیعی خود می دید که شیوه ی مطلوب کشورداری خود را به اجرا بگذارد. طبیعتا کسی هم اعتراضی نمی کرد زیرا مردم از قبل فیلتر شده بودند.
چنین وضعیتی به هیچ وجه در دولت های ملی مدرن وجود ندارد. مهمترین ویژگی دولت ملی وجود مرزهای سفت و سخت و قوانین محصور کننده است. هرجایی که متولد شوی تابعیت همان جا را به ت می دهند و این تابعیت - جز در موارد خاص - تا آخر عمر با توست. پس در دولت های ملی فرآیند فیلترینگ (!) به هیچ وجه رخ نمی دهد. ناراضیان و بیعت نکردگان با حاکم نمی توانند از حکومت او " خارج" شوند. آنها چون امکان خروج از داخل مرزهای حکومت را ندارند دارای حقی می شوند که مردم در دوران پیشا مدرن ازش بی بهره بودند. آنها " اصل" می شوند. برخلاف اشکال حکومت در دوران قدیم که اصل حاکم بود و دینی که داشت.
مساله ی اصلی همین است. کشور در دوران مدرن " ملک مشاع" است. دیندار و ملحد، مسلمان و مسیحی و یهودی و بهایی، سیاه و سفید، فارس و کرد و بلوچ در آن به یک اندازه حق دارند. زیرا همه در داخل مرزهای دولت ملی متولد شده اند و امکان خروج از آن را ندارند. به همین دلیل، همه ی آنها حق دارند که - به شرط عدم ایجاد مزاحمت برای دیگران- به همان شیوه ی مورد پسند خویش زندگی کنند و اعمال دینی مورد نظر خویش را به جا بیاورند. اصل این است که همه ساکن یک کشورند و فرع این است که به ادیان متفاوت معتقدند. در نتیجه، گروهی حق ایجاد محدودیت برای گروهی دیگر را ندارد. مفهوم " دین رسمی" در دولت ملی نیز بی معناست. هر که در داخل مرزها متولد شده حق دارد که هر دینی داشته باشد، یا حتی از اساس ملحد باشد. کسی حق ایجاد مزاحمت برای او را ندارد. زیرا اصولا کسی دارای حق بیشتری به نسبت با دیگری نیست. بر همین اساس، همه حق دارند تلاش کنند شیوه ی مطلوب کشورداری شان اجرا شود، البته به صورت مسالمت آمیز.
می اندیشم که این استدلال مهمی است در نقد آنها که برای توجیه مدل حکومت مطلوبشان به صدر اسلام متوسل می شوند...

پارادوکس اجرای احکام اسلامی در یک دولت ملی

می اندیشم که دینداران تکلیفشان با احکام اجتماعی دین معلوم نیست. بالاخره کنششان موقع اجرای این احکام کنش عقلانی معطوف به هدف است یا کنش عقلانی معطوف به ارزش- معلوم است که این دو اصطلاح را در معنای وبری شان به کار می برم.
نمی خواهم بحث های کهنه را در باب نسبت علم و دین دوباره نبش قبر کنم. نه! حوصله ی این کار را ندارم. حرف اصلیم این است که اگر روزی به این نتیجه رسیدیم که اجرای فلان دستور دینی - بر اساس یافته های علمی و تجربی و عقل سلیم - به نتایج مخربی می انجامد تکلیفمان چیست؟ تکلیف دینداری مان چه می شود؟
بگذارید باز به وبر برگردم. این دستورات را چرا اجرا می کنیم. آیا به این دلیل اجراشان می کنیم که اجراشان به نفع جامعه است، یا نه... کاری به نتیجه شان نداریم. به دنبال عمل به تکلیف دینی مان هستیم؟ کنش عقلانی معطوف به هدف می کنیم یا کنش عقلانی معطوف به ارزش؟
( ناگفته پیداست که دینداران در این مساله سیاستی یک بام و دو هوا دارند. هرگاه یافته ای علمی، حکمی دینی را اثبات کند دو دستی آن را می چسبند... و هر گاه یافته ای علمی، حکمی را نقض کند می گویند که علم به آن درجه از پیشرفت نرسیده است...
می اندیشم که این استدلال بسیار چرند و مضحک است... ما مقهور زمان خویش ایم. چاره ی دیگری نیز نداریم. همانطور که انبیا نیز مقهور زمان خویش بودند. محمد می توانست ادعا کند که روزی خواهد رسید که سلاح هایی قدرتمندتر از شمشیر اختراع می شوند. پس بهتر است از شمشیر استفاده نکنیم. بله! می توانست چنین حکم کند. اما نکرد. برای اینکه جنگ جویان جاهلی دمار از روزگارش در می آوردند!)
مساله این است که دین از ما کدام را می خواهد و ادعایش چیست؟ تعبد می خواهد یا عقلانیت؟ پاس داشتن اصول و ارزش ها می خواهد یا دو دو تا چهارتا کردن؟
اما پاس داشتن اصول و ارزش های دینی - و بی توجهی به پی آمدها- نتایج فاجعه باری به دنبال خواهد داشت. نمی توان سنگسار کرد و جلوی نفرت از دین و دینداران را گرفت. نمی توان حکم به قطع دست داد و شاهد رواج الحاد نبود...نمی توان فروش مشروبات الکلی را ممنوع کرد و با پدیده ی مسمومیت و مرگ ناشی از مصرف مشروبات تقلبی مواجه نشد. نمی توان نسبت به تنوع طلبی جنسی بی توجهی کرد و جلوی رواج پدیده ی زنان خیابانی را - که مشتری هاشان اغلب مردان متاهل اند - گرفت. این فجایع و ناهنجاری های اجتماعی همه ناشی از توجه ی افراطی به اجرای کورکورانه ی اصول و فرامین دینی اند... و البته فراموش کردن قانون پیامدهای ناخواسته...
کنایه آمیز اینکه برخی شان مستقیما نقض غرض اند. می خواهند دین را در جامعه پیاده کنند اما رسما و طبیعتا به نفرت شهروندان از دین و دینداری می انجامند و ... انجامیده اند.
در واقع چالش اصلی هم همین است. سیاست گذاران می خواهند دین را در جامعه پیاده کنند. اما نتیجه ی کارهاشان دور شدن مردم است از باورهای دینی... اگر هم بخواهند مردم را به دین علاقمند کنند باید از خیر اجرای احکام دینی بگذرند... پارادوکسی است برای خودش!

می اندیشم که حکومت دینی در دوران مدرن چیز غریبی است...!

..................
پی نوشت:
به نظرم بخشی از مشکل به درک کهنه از مفهوم حاکمیت و دولت بر می گردد. تا قبل از دوران مدرن چیزی به نام دولت ملی وجود نداشت و انسان ها محصور در مرزهای سیاسی نبودند. پس اگر از روش حکومت سفت و سخت علی رضایت نداشتی کافی بود شال و کلاه کنی و بروی زیر بیرق معاویه. اگر هم از انجا خسته می شدی می رفتی یک قبرستان دیگر. راه باز بود و جاده دراز. سر راه هم هیچ کس ازت نمی پرسید که خرت به چند. اما در دوران مدرن دیگر از این خبرها نیست. مجبوری در همان خراب شده ای که متولد شده ای بمانی و به هر ترتیب بسوزی و بسازی... این همان نکته ای است که طرفداران حکومت دینی عمدا یا سهوا ازش غفلت کرده اند...

۱۳۹۰ خرداد ۱۳, جمعه

بدون عنوان

می خواهم همچنان دیندار بمانم. علی رغم همه ی چیزها و همه ی اتفاق ها و همه دردهایی که این روزها می بریم و همه رنج هایی که این روزها می کشیم...و البته می دانم که کار دشواری است. بسیار دشوار. دوست دارم این کار دشوار را انجام دهم... شاید موفق شدم، شاید هم نه. حداقل فایده اش این است که در آن دنیا - به شرط وجود- اگر ازم پرسیدند که چرا دیندار نبودی زبانم باز است. دهان باز می کنم و فریاد می زنم که نشد. تمام تلاشم را کردم و نشد. بعضی از دوستدارانت نگذاشتند...

۱۳۹۰ خرداد ۱۲, پنجشنبه

می دانست که هنوز زنده است... فقط همین

بعضی وقت ها اتفاقاتی می افتد که احساس می کنی همه چیز بی معنی است...ترجمه بی معنی است و تلاش بی معنی است و دلسوزی بی معنی است و امید.... بله! مخصوصا امید بی معنی است... در این مواقع هیچ کدام از مکانیسم های تحمل درد کار نمی کنند... فقط غصه است و احساس پوچی و بیهودگی... و بی فایدگی. و البته تمنای مرگ!
کاش می دانستیم که چقدر تزریق امید به نفعمان است و چقدر تکثیر ناامیدی خطرناک است و چقدر کنش های نومیدانه می توانند فاجعه بار و بنیان برافکن باشند... کاش می دانستیم که چقدر نیازمند امید ایم.
کاش می دانستیم که هر عملی پیامدهای ناخواسته ای را نیز همراه خود دارد. کاش می دانستیم که کنترل همه ی این پیامدهای ناخواسته از دستمان خارج است. کاش می دانستیم قدرت محدودی داریم. کاش خیال استغنا را از سر بیرون می کردیم و طغیان نمی ورزیدیم.
*
به قفسه های کتابخانه پناه می برم... گفت و گوی فراریان برتولت برشت را باز می کنم. مجمع گناهان و فضایل:
[ ...." حس انتقام"، آراسته و مزین چون وجدان، نمونه ای از حافظه ی خطاناپذیرش را ارائه داد. شخص مفلوج کوچک اندام از تحسینی بس بزرگ بهره مند شد. " خشونت" در همان حال که پیرامون خود را نومیدانه می نگریست، از بخت بد، از صحنه به پایین لغزید، و با خشم چندان پا بر زمین کوفت که سوراخی پدید آمد. و بدینسان بر خود حاکم شد.
پس از آن " نفرت از آموزش" به صحنه آمد.... و سوگند خورد که بار گناه دانش را از دوش ناآگاهان بر دارد. شعار او چنین بود مرگ بر فرزانگان، و نادان ها او را بر شانه های کارآزموده ی خود از مجلس بیرون بردند. " چاپلوسی" هم پدیدار شد و خود را " بزرگ هنرمند گرسنه" نشان داد و پیش از آنکه از صحنه خارج شود به چند رذل حریص که برایشان مقام های شامخی به دست آورده بود، تعظیم کرد.
.... در دومین قسمت این نمایش، پیش از همه "غرور"، آن ورزشکار بزرگ، پدیدار شد. چنان به بالا پرید که یکی از تیرهای سقف سر کوچکش را مجروح کرد. اما با این وجود... مژه هم نزد. آنگاه " عدالت" که شاید به علت ترس از صحنه اندکی پریده رنگ بود خود را معرفی کرد. سپس از مسایل بی اهمیتی سخن گفت و قول داد که در آینده سخنرانی جامعی کند.
"عشق به علم"، مردی جوان و نیرومند"، گزارش داد که چگونه رژیم چشمان او  را باز کرده است.
... " نظم" نیز که کلاه پاکیزه ای بر سر بی مویش گذاشته بود، بر صحنه ظاهر شد و بین دروغگویان دیپلم دکتری و میان جنایتکاران جواز جراحی توزیع کرد. اگر چه هنگام شب برای دزدی از زباله دانی ها، به حیات خلوت خانه ها رفته بود اما بر لباس خاکستری اش حتی یک لک هم دیده نمی شد. غارت شدگان در صفوف دراز بی پایان از جلو میزش می گذشتند و او با دستان واریسی برای همه شان قبض می نوشت. " تلاش" چون کسی که تا دم مرگ دویده باشد نفس نفس می زد و در حالی که تازیانه های چرمی به گردن داشت یک نمایش رایگان داد. او در زمانی کمتر از فین کردن، یک نارنجک ساخت و به عنوان هدیه، پیش از آنکه بتوان " آه" گفت برای دو هزار فامیل گاز زهرآلود پخت.
تمام این سرشناسان، این فرزندان و نوه های سرما و گرسنگی به میان مردم آمدند و بی مهابا خود را خادمان " تجاوز" خواندند.]
( گفت و گوی فراریان / برتولت برشت / ترجمه ی خشایار قائم مقامی. صص 52 و 53 )

.......
پی نوشت: هاله سحابی فرزند عزت الله سحابی از دنیا رفت... همین!

۱۳۹۰ خرداد ۳, سه‌شنبه

بدون عنوان

اعصابم سر ترجمه ی فصل چهارم کتاب که درباره ی قبه الصخره است دارد به هم می ریزد... با همه چیز متن مشکل دارم. بعضی جاها را آنقدر مبهم گفته که عمرا بتوانم بدون کمک خودش بفهمم منظورش چیست... بعضی جاها چیزهایی گفته که با مسائل تاریخی جور در نمی آیند... واژه ها را همین طوری و دلبخواهی به کار برده... مثلا به جای Temple mount یا Noble sanctuary آورده Noble close که تمام اینترنت لاکردار را بگردی یک جا نمی بینی که کسی دیگر چنین کاری کرده باشد. اشاراتش به معماری بنا دارد دیوانه ام می کند. بعضی از اصطلاحات معماریی که آورده انگار اصلا معادل فارسی ندارند! مثلا آورده که داخل قبه الصخره دو تا ambulatory است که انگار معادلی برایش در فارسی نداریم. موضوع را هم که در فیس بوک مطرح کردم هر کس چیزی گفت. امیر که ساکن امریکاست به شوخی و جدی معادل " قدمگاه" را پیشنهاد کرد و مریم مهارتی که معماری می خواند گفت نمی توانی از "شبستان" استفاده کنی به این دلیل و آن دلیل... خلاصه شده ام مصداق این ضرب المثل: همسایه ها یاری کنید، تا من شوهرداری کنم... از بس که دوستان فیس بوکی را به کار گرفته ام!
خلاصه بد اوضاعی است. 
به یاد گفت و گوی روزهای اولم با دکتر سوری می افتم. می گفت که ترجمه ی این کتاب خیلی کار ساده ای است و اگر بجنبی و زود انجامش بدهی می توانی بلافاصله ترجمه ی خاطراتی از محمد ( امید صفی ) را هم شروع کنی... همانروز هم به اش گفتم که نه... اشتباه می کنید. ترجمه اش علی رغم چیزی که در ظاهر به نظر می آید خیلی مساله داره...
آره... بد اوضاعی است.
جزع و فزع کردن بس است... برگردم سر کار.

..........
بعد التحریر:
1- علی، برادرم، از زنجان زنگ زد و گفت نرم افزار اس.دی.ال ترادوس رو حتما امتحان کن. می گفت خیلی تو کار ترجمه مفیده و کافیه یک بار ازش استفاده کنی تا همیشه ممنون من باشی... نمی دونم. راستش چندان به این نرم افزارها اعتماد ندارم. اما این یکی مثل اینکه چیز دیگه ایه و قرار نیست متن رو برام ترجمه کنه، که عملا کار غیر ممکنیه... حالا چه خدماتی ازش بر میاد نمی دونم. باید صبر کنم تا یه جوری به دستم برسه. حوصله ی دانلودش رو هم ندارم...
2- باز هم بحث های فیس بوکیه... و این بار با یکی دیگر از دوستان در مورد کار مترجم... نگار می گوید حق نداری تفسیر کنی و فقط باید ترجمه کنی... طبیعتا من نمی پذیرم. به نظرم رابطه ی بسیار پویایی بین واژه و کانتکست وجود داره و بدون در نظر گرفتن این رابطه نمی شه به معنای واژه راه برد... به قول ویتگنشتاین واژه همون کاربرده اونه.... به بیان دیگه، مردم برای استفاده از زبان معطل فرهنگ لغت ها نمی شن...بادم باشد که چیزی در این مورد اینجا بنویسم...
3- امروز همه اش یک خط ترجمه کردم! کل بعدازظهرم به دیدن ویدئوها و عکس های قبه الصخره گذشت و خواندن و خواندن متن اصلی کتاب... کاش می شد فردا را و پس فردا را اداره نمی رفتم...

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۸, یکشنبه

وقتی از "تسلط بر یک زبان" حرف می‌زنیم دقیقا از چه حرف می‌زنیم؟ - بخش دوم

اول)

همه‌ی ما در شهر زندگی می‌کنیم. زندگی در شهر نیازمند مهارت‌های مختلفی است. یکی از مهم‌ترین مهارت‌هایی که ما به‌اش نیاز داریم «توانایی پیدا کردن مقصد» است. ما باید بتوانیم هر گاه که نیاز داشتیم مقصدمان را پیدا کنیم. نقشه‌ي را برای همین کار ساخته‌اند. نقشه مهم‌ترین ابزار ما برای مسيريابي در شهر است. نقشه تمام جزئیات شهر (از بزرگراه‌ها و میادین بزرگ تا کوچه‌پس‌کوچه‌ها) را در خود ضبط کرده‌است. و البته نقشه ما را از حفظ کردن تمام این جزئیات در ذهن بی‌نیاز می‌کند. در واقع، به خاطر سپردن تمام نشانی‌ها در ذهن کاری هم غیرممکن و هم عبث است. دیوانگی محض. هیچ‌کس نیست که مرتکب چنین کار احمقانه‌ای شود. ما به جای حفظ کردن تمام جزئیات نقشه نیازمند «دانش نقشه‌خوانی» هستیم. این مهارت، مجموعه‌ای از چند مهارت است. مجموعه‌ی این مهارت‌هاست که ما را قادر می‌سازد در عین «عدم تسلط» بر تمام سوراخ و سمبه‌هاي شهر، همیشه با موفقیت مقصدمان را پیدا کنیم. این مهارت‌ها از جنس «روش» اند نه منش. از جنس انجام عمل و بررسي پيامدهاي عمل‌اند. تکرار می‌کنم: ما نیازمند تسلط بر شهر نیستیم، تسلط بر شهری مانند تهران کاری هم غیرممکن و هم احمقانه است، هیچ ابلهی مرتکب چنین خبطی نمی‌شود. در عوض، چیزی که ما به‌اش نیاز داریم مهارتی عملی است که ما را در یافتن مقاصدمان یاری کند.

دوم)

سال‌هاست که به نحوی با مساله‌ی آموزش درگیرم. چیزهای مختلفی هم تدریس کرده‌ام. بیشتر از همه کامپیوتر و زبان. در تمام کلاس‌ها هم بارها و بارها مثال بالا را بازگو کرده‌ام. مثال بالا مثالی ملموس و قابل فهم است. تلاش برای «تسلط بر یک نرم‌افزار» یا «تسلط بر یک زبان» کاری هم غیرممکن و هم بیهوده است. ما نیازمند مهارت‌هايي هستیم از جنسی دیگر، در ترازی متفاوت. این مهارت‌ها است که به ما این امکان را می‌دهد تا علی‌رغم عدم تسلط بر یک نرم‌افزار یا زبان بتوانیم از عهده‌ی حل مشکلاتمان بر بیاییم و به هدفمان دست پيدا كنيم. این مهارت‌ها از جنس روش است نه منش. یک بار دیگر تکرار می‌کنم: همانطور که تلاش برای حفظ تمام کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر کاری عبث و بی‌حاصل است، به همین ترتیب تقلا برای یادگیری تمام زیر و بم‌های یک نرم‌افزار یا زبان هم کاری غیرممکن و بی‌فایده است.

سوم)

«نگره‌ی تسلط» در معنای قوی‌اش هیچ فرقی با حفظ کردن نقشه‌ی شهر تهران ندارد. به همان اندازه غیر عملی، به همان اندازه بیهوده. می‌گوید برای اینکه بتوانید به میدان انقلاب بروید باید که بدانید تقاطع مقدس اردبیلی و تابناک کجاست و چند متر عرض دارد، اهمیتی هم به این حقیقت نمی‌دهد که ممکن است شما تمام عمرتان را در تهران زندگی کرده باشید و گذرتان هم به مقدس اردبیلی نیفتاده باشد. به همین ترتیب، نگره‌ی تسلط حکم می‌دهد تا می‌توانید «لغت حفظ کنید و کتاب گرامر زبان انگلیسی را از اول تا آخر بخوانید»، اهمیتی هم به این حقیقت نمی‌دهد که بعضی واژه‌ها سال تا سال سر راه آدم قرار نمی‌گیرند و برخی از ساخت‌های گرامری بسیار نادرند و معنای برخی‌شان را هم می‌توان به سادگی و به درستی حدس زد.

«نگره‌ی تسلط» در معنای قوی‌اش دچار این خوش‌خیالی اندوهناک است که کسانی که بر زبان «تسلط» پیدا می‌کنند مجهز به عصایی جادویی می‌شوند و این عصای جادویی به‌شان این امکان را می‌دهد که معنای هر جمله یا متنی را در کسری از ثانیه کشف کنند. به این ترتیب، این نگره، «خودبسنده» است. نیاز به کسب مهارت‌های دیگر را انکار می‌کند. اما واقعیت امر این است که عصای جادوییی وجود ندارد. و حتی کاربران بومی یک زبان نیز - که قاعدتا بر زبان مادری‌شان تسلط دارند- از چنین قدرتی محروم‌اند. یک بار دیگر تکرار می‌کنم: هیچ عصای جادوییی در کار نیست و فرآیند کشف معنای یک متن کاری مردافکن است و نیاز به مهارت‌های متنوعی دارد.

چهارم)

البته مي‌توان روايت ضعيفي نيز از «نگره‌ي تسلطـ» ارائه كرد. اما نگره‌ی تسلط در معنای ضعیفش هم کوچکترین کمکی به کار ترجمه نمی‌کند. شهر پر است از جوانان الکی خوشی که ده ترم، بیست ترم، صد ترم کلاس زبان رفته‌اند و از ترجمه‌ی یک صفحه متن متوسط انگلیسی هم عاجز اند.


۱۳۹۰ اردیبهشت ۶, سه‌شنبه

وقتی از "تسلط بر یک زبان" حرف می‌زنیم دقیقا از چه حرف می‌زنیم؟- بخش اول

اول)

سال‌هاست که همه‌ی مترجم‌ها و همه‌ی کتابهای آموزش ترجمه، عبارتی کلیشه‌ای را تکرار می‌کنند: «مترجم باید به زبان مبدا و مقصد تسلط داشته باشد تا بتواند ترجمه ی خوبی ارائه کند». همه این عبارت گمراه‌كننده - و به زعم من بی‌معنا - را بازتولید می‌کنند. هیچ‌کس هم به صرافت این نیفتاده که یقه‌ی گوینده را بگیرد که «واقعا منظور دقیقت از این حرف چیست؟ اصلا تسلط بر زبان چطور حاصل می‌شود؟ و وقتی " از تسلط بر یک زبان " حرف می‌زنیم، دقیقا از چه حرف می‌زنیم؟»

دوم)

بارها شده که در جمعی بوده‌ام و حاضران پس از آن كه فهمیده‌اند من مترجم‌ام، گفته‌اند یعنی دیگر «زبان انگلیسی را کلا مسلطی؟» و جواب من در تمام این موارد، این بوده: «نه تنها انگلیسی را مسلط نیستم که بر زبان مادری خودم، یعنی فارسی، هم تسلط ندارم!» جنسی دیگر از این سوء تفاهم زمانی رخ داده که همین دسته از افراد خواسته‌اند متنی را برایشان ترجمه کنم. به محض اینکه گفته‌ام معنای فلان واژه را نمی‌دانم و باید به فرهنگ لغت رجوع کنیم، با تعجب پرسیده‌اند مگر تو معنای تمام واژه‌های انگلیسی را نمی ‌انی؟! طبیعتا، جواب من مشابه جوابم به پرسش قبلی است: «نه تنها معنای تمام واژه‌های انگلیسی را نمی‌دانم که حتی در زبان مادری خودم، یعنی فارسی، هم واژه‌های زیادی وجود دارد که معناشان را نمی‌دانم...!»

سوم)

در اینجا با دو پرسش مهم مواجه‌ایم: الف) وقتی از «تسلط بر یک زبان» حرف می‌زنیم، دقیقا از چه حرف می‌زنیم؟ ب) تسلط بر  زبان چه ربطی به «کار ترجمه» دارد، به بیان دیگر، آیا تسلط بر یک زبان شرط لازم و کافی براي توليد یک ترجمه‌ی خوب و موفق است؟

در پاسخ به پرسش اول، عقیده دارم که مفهوم «تسلط بر یک زبان» آنقدر مبهم است که عملا هیچ معنایی ندارد و هیچ استفاده‌ی عملیی نمی‌توان ازش کرد. بنابراین، قبل از هر کاری باید تعریف دقیقی از این عبارت ارائه کنیم. آیا تسلط بر زبان به معنای توانایی تکلم و ارتباط برقرار کردن با استفاده از آن زبان است؟ یا خیر، و باید به آن قدرت نوشتن و خواندن به آن زبان را هم افزود؟ آیا کسی که می‌تواند فارسی حرف بزند اما مثلا، در فهم اشعار کلاسیک فارسی مشکل دارد بر زبان فارسی مسلط نیست؟ آیا او باید بتواند «دُره‌ی نادره»، «تاریخ وصاف»، «قابوسنامه» و... را درست بخواند و بفهمد؟ آیا او باید «ادیب» باشد، یا خیر و کافی است بتواند زبان مردم کوچه و بازار را بفهمد و باشان ارتباط برقرار کند؟ آیا مترجمی که می‌خواهد از زبان انگلیسی به فارسی ترجمه کند باید قصه‌های کانتربریِ چاسر یا بهشت گمشده‌ی میلتون را بخواند و خوب درک کند؟ یا خیر، کافی است، مثلا، اخبار سی.ان.ان و بی‌بی‌سی را بفهمد و بس؟

و بالاخره چه شد؟ و یک بار دیگر، وقتی از «از تسلط بر یک زبان» حرف می‌زنیم، دقیقا از چه حرف می‌زنیم؟

اما در پاسخ به پرسش دوم، عقیده دارم که حتی به شرط توافق بر معنای «تسلط»، باز هم این مفهوم ربط اندکی به «کار ترجمه» خواهد داشت. و ترجمه فرآیند بسیار پیچیده‌ای است که نیاز به مهارت‌های بسیار متنوعی دارد و برخی از این مهارت‌ها، کاملا، بیرون از حوزه‌ی زبان قرار می‌گیرند. بنابراین هیچ ربطی به «تسلط بر زبان» ندارند. البته طبیعی است که برخی از این مهارت‌ها، منحصرا، زبانی اند. مثلا مترجم باید درک قویی از ساختار جمله در زبان مبدا داشته باشد. دقت کنید که اصرارم بر این است که حرفم را دقیق و واضح بیان کنم. «درک قوی از ساختار جمله» مفهوم کاملا واضحی است. برخلاف مفهوم «تسلط». او باید بتواند جمله را به عناصر تشکیل‌دهنده‌ی آن خرد کند. او باید بتواند فعل را به درستی پیدا کند و زمان فعل و دیگر ویژگی‌های آن را درست تشخیص دهد. چنین چیزی، مخصوصا، در زبان انگلیسی اهمیتی حیاتی دارد. زیرا  فعل در زبان انگلیسی در نقطه‌ی بسیار مهم و تاثیرگذاری از جمله قرار می‌گیرد.

بله، مترجم به تعدادی مهارت‌های زبانی نیازمند است. اما نکته در اینجاست که این مهارت‌ها، به هیچ‌وجه تضمین‌کننده‌ی توليد یک ترجمه‌ی خوب نیستند. در واقع من عقیده دارم که مهمترین مهارت‌هایی که یک مترجم به‌شان نیازمند است، از جنسی دیگر اند. همین مهارت‌ها هستند که بیشترین تاثیر را بر کیفیت ترجمه می‌گذارند و همین مهارت‌ها هستند که یک مترجم خوب را از یک مترجم مبتدی متمایز می‌کنند. وگرنه خرید یک کتاب گرامر و یک فرهنگ لغت که کاری ندارد! و متاسفانه، جای آموزش این مهارت‌ها در دانشکده‌ها و آموزشگاه‌های زبان کاملا خالی است. برای همین هم هست که از صد نفر فارغ‌التحصیل زبان، یکی‌شان هم مترجم نمی‌شود!


۱۳۹۰ اردیبهشت ۴, یکشنبه

این روزها

این روزها بیست و چهار ساعته فکر و ذکرم مشغول بیوگرافی قرآن است. درستترش از صبح علی الطلوع تا بوق سگ... همین باعث شده که از بقیه کارها عقب بمانم...قرار بود بخش دوم مدخل فلسفه ی علم دایره المعارف علم و دین را اینجا نشر دهم که فعلا فرصتش نیست. قرار بود برای یکی از دوستان فیس بوکی که خواسته بود در ترجمه راهنماییش کنم چیزکی اینجا بنویسم که فرصتش نیست. می خواستیم برویم پیش برهان، به شب گذرانی و لاطائلات بافی... که زدم زیرش. فرصتش را نداشتم. قرار بود برویم جدایی نادر از سیمین را ببینیم. یک بار رفتیم و بلیت گیرمان نیامد. رهاش کردم...حتی کلاس زبانی را که با قرار بود با دوست مسعود شروع کنم هم کنسل کردم.
بله. این روزها تمام وقت مشغول ترجمه ی بیوگرافی قرآنم... محمد زنگ زده بود و می گفت معلومه که فکرت مشغوله....
بود. هنوز هم هست. از صبح علی الطلوع تا بوق سگ!
تمام فکر و ذکرم را این ترجمه مشغول خود کرده. نه می توانم جامعه شناسی یخوانم. نه می توانم چیزهای دیگر ترجمه کنم. از ترس اینکه لحنم خراب شود. لحنی که به هزار زحمت پیداش کرده ام.
حتی احساس می کنم همین الان که مشغول نوشتن این چیزها هستم هم، لحنم رنگ و بوی کتاب را دارد. این را می دانم که با همان لحن همیشگی در این وبلاگ نمی نویسم...
همین. امیدوارم که فردا بتوانم ترجمه ی فصل اول را تمام کنم. تمام ِ تمام. بعد باید بفرستمش برای دکتر سوری عزیز. و شاید مجتبی که بحث های این چند وقتمان درباب وظیفه ی مترجم بسیار مفید بوده اند... و البته یکی دو نفر دیگر. مخصوصا دوست دارم محمدرضا امیری هم بخواندش...هر چه هست بسیار مشتاقم که ببینم عکس العمل این دوستان به لحن غریبی که ساخته ام چگونه خواهد بود...
دیگر اینکه کاش می شد برای مدتی اداره نمی رفتم. می نشستم خانه. از صبح علی الطلوع تا بوق سگ! و کار را جلو می بردم. اداره وقت مفید زیادی را ازم می گیرد. 
همین. یادم باشد که فردا صبح زنگ بزنم و بگویم امروز اداره نمی آیم... دوست دارم بنشینم خانه و ترجمه کنم.
از صبح علی الطلوع تا بوق سگ!

.........
پی نوشت:
1-امروز صبح با آیت حرف می زدم. می گفت فیس بوک آدم را رسما به " گا" می دهد از بس که وقت را می خورد...
2- یاسر میردامادی در فیس بوکش نوشته بود که موقع ترجمه، فلان قطعه ی موسیقی را گوش می کند. راستش نمی فهمم چطور چنین چیزی ممکن است. من که مطلقا نمی توانم این کار را بکنم. سکوت... سکوت مطلق.

۱۳۹۰ فروردین ۱۴, یکشنبه

ترجمه ی مدخل فلسفه ی علم دایره المعارف علم و دین- بخش اول



[ توضیح: چند روز پیش پس از ماه ها به سراغ دایره المعارف علم و دین مک میلان رفتم. مشغول پرسه زدن در آن بودم که چشمم به مدخل فلسفه ی علم آن افتاد. دیدم چیز خوبی است و ترجمه اش هم زحمت زیادی ندارد. سعی می کنم در سه بخش ترجمه اش کنم و اینجا بیارمش. با این توضیح که وقت زیادی صرف ویرایش متن نمی کنم. بنابراین ممکن است بعضی جاها نیازمند صیقل خوردن باشد. خوشحال می شوم اگر کسی نکته ای دید تذکر بدهد. همین...]

عبارت فلسفه ی علم را می توان برای اشاره به دو حوزه ی علمی متفاوت، اما در عین حال مرتبط، به کار برد. در یک طرف، می توان از این اصطلاح برای تشریح فلسفه ی یک حوزه ی خاص از دانش، مثلا، فلسفه ی فیزیک، فلسفه ی بیولوژی، یا اقتصاد استفاده کرد. از طرف دیگر، از این عبارت می توان برای توضیف مسائل و موضوعات معرفت شناسانه در علم به طور کلی تر سود جست. هر چند که بخش اعظم کارها در فلسفه ی علم، در فلسفه ی علوم خاص انجام گرفته اند، اما این تفسیر دومی از فلسفه ی علم است که قلب این رشته ی علمی باقی مانده و تمرکز این مدخل نیز بر همان است.
متدولوژی علمی
در سنتی که می توان ردش را تا جان استوارت میل ( 1806-1873 ) و فرانسیس بیکن ( 1561-1626 ) گرفت، بسیاری بر آن بوده اند که متد علم استقرایی [1] است. یک استنباط استقرایی بسط یابنده [2] است ( یعنی نتیجه پس از مقدمات می آید ) و غیر اثباتی [3] است ( یعنی همه ی مقدمات صحیح هم نمی توانند صحت نتیجه را تضمین کنند، در بهترین حالت آنها نتیجه را محتمل تر می کنند). مثلا، فرض کنید که کسی تعداد زیادی پستاندار مشاهده کرده باشد و تمام پستاندارانی که دیده است همه شان دندان داشته باشند. او از این شواهد می تواند این تعمیم استقرایی [4] را بگیرد که همه ی پستانداران دندان دارند. با این حال، محتمل است که پستاندار بعدیی که او می بیند بی دندان باشد. اثبات بر خطا بودن استنتاجات استقرایی اغلب به دیوید هیوم ( 1711- 1776 ) و شبهه اش بر استقرا نسبت داده می شود. کارل همپل بر آن است که متد علمی نه با مشاهدات بلکه با فرضیه ها آغاز می شود. بر طبق متد قیاسی- فرضیه ای [5] او ما می توانیم پیش بینی های مشاهده ای مشخصی را از فرضیه ها قیاس کنیم و آنها را از طریق مشاهده و آزمایش بیشتر مورد آزمون دقیق قرار دهیم. اگر پیش بینی ها محقق شوند آن فرضیه تایید می شود. بنابراین متد همپل همچنان به طور وسیع استقرایی است. نتیجه ی یک برهان استقرایی یقینی نیست، اما گر شخص بخواهد می تواند به طور کمی احتمال نتیجه را بر حسب مقدمات تعیین کند. رودولف کارناپ، پوزیتیویست منطقی ( 1891-1970 ) به دنبال آن بود تا نوعی منطق تایید را صورت بندی کند. مدل های دیگری از تایید در کتاب جان ارمن به نام آزمودن تئوری های علمی مرور شده اند.