۱۳۹۲ مهر ۳۰, سه‌شنبه

آیا ایده‌های توماس کوهن به کار نقد ترجمه می‌آید؟

اول)

دو روز پیش دوستی نادیده، و از خوانندگان این وبلاگ، زنگ زد و نیم‌ساعتی درباره‌ی کار ترجمه صحبت کردیم. گفت‌وشنید خوب و ارزشمندی بود و جالب اینکه در میوه‌فروشی رخ داد! در کنار صحبت‌های مختلف، او سووالی پرسید که تا همین حالا فکر من را به خود مشغول کرده‌است. سووال او این بود: «همه‌جا وقتی صحبت از نقد ترجمه می‌شود فکر می‌کنیم باید معایب ترجمه را بگوییم. اما آیا نقد مثبت هم وجود دارد؟ یعنی می‌توان ترجمه‌ای خوب را نقد کرد و نکات مثبت آن را گفت؟»
به نظرم می‌آید که این سووال می‌تواند چشم‌اندازهای تازه‌ای را در نقد ترجمه باز کند؛ البته به شرط آنکه از زاویه‌ای مناسب به آن پرداخته شود.  

دوم)

ریچارد رورتی جایی درباره‌ی توماس کوهن می‌گوید کتاب او – یعنی ساختار انقلاب‌های علمی – مهم‌ترین کتابی است که در نیم قرن اخیر در حوزه‌ی فلسفه و تاریخ علم نوشته شده‌است. با او موافقم و می‌خواهم اینجا ادعا کنم که چه بسا اندیشه‌های کوهن درباره‌ی تاریخ‌نگاری علم بتوانند به ما در نقد ترجمه هم کمک کنند. بله! معتقدم که ایده‌های توماس کوهن – و مخصوصا انتقادات کوبنده‌ی او بر تاریخ‌نگاری علم به شیوه‌ی سنتی– می‌تواند در نقد ترجمه به کار ما بیاید...

۱۳۹۲ مهر ۲۲, دوشنبه

زبان‌آموزی و تجربه‌ی ادراک متفاوت جهان


اول)

همکاری دارم در اداره که فوق لیسانس حقوق دارد و می‌خواهد دکترا بخواند. خب، چاره‌ای نیست جز سر و کله زدن با زبان انگلیسی. و اینجاست که من وارد کارزار می‌شوم. تقریبا هر روز سووالی برای پرسیدن در چنته دارد. از معنای متن گرفته تا ساخت‌های گرامری. روزی گوشی موبایل به دست ازم می‌خواهد که معنای واژه‌ای را در دیکشنری موبایلی‌اش بخوانم و ترجمه کنم. روزی دیگر با خط خرچنگ قورباغه‌ایش جمله‌ای را نصفه‌ونیمه و پر غلط و با مداد روی کاغذی کج‌وکوله نوشته و از من می‌خواهد آن متن درهم و برهم را رمزگشایی کنم. خلاصه اینکه ماجرایی است.

اما امروز. او امروز صبح کتاب موزائیک در دست سراغم آمد که لطفا این صفحه را برایم ترجمه کن. تمرین بود. در ستون سمت چپ معنای واژه‌ها قرار داشت، و در ستون سمت راست همان واژه‌ها که در جمله‌ها آمده بودند. باید مشخصی می‌کردی که هر توصیف به کدام واژه تعلق دارد.

ستون سمت راست را برایش ترجمه کردم. همه‌ی جملات درباره‌ی آموزش زبان بودند. اینکه زبان‌آموزی چیست و غیره و غیره. حتی اشاره‌ای هم به جناب چامسکی داشت. بگذریم. یکی از آخرین جمله‌هایی که برایش ترجمه کردم چیز عجیبی می‌گفت: اگر شما زبانی را خیلی خوب یاد بگیرید و بتوانید آن را مانند بومی آن زبان صحبت کنید پدیده‌ی خارق‌ا‌لعاده‌ای را تجربه خواهید کرد: دنیا در نظرتان متفاوت با قبل خواهد شد...

دوم)

این روزها که به یادگیری زبان آلمانی مشغولم کمابیش چنین چیزی را تجربه می‌کنم. البته هنوز خیلی کار دارم تا به آن حدی برسم که جمله‌ی بالا می‌گوید. بله، هنوز اول راهم. اما یقینا چیزهایی را تجربه کرده‌ام. گویا جهان دیگر جهان سابق نیست. گویا زبان آلمانی ذره‌بینی بر چشم‌ها – و قوه‌ی ادراکم- گذاشته و من می‌توانم چیزهایی را ببینم که تا پیش از این نمی‌دیدم. مشخصا دوست دارم به ضمایر ملکی فراوان زبان آلمانی اشاره کنم. به نظرم همین مبحث به خوبی نشان می‌دهد که آلمانی‌ها جهان را به شیوه‌ای دیگرگون می‌بینند. شاید دقیق‌تر از ما فارس‌زبان‌ها. در نظر آلمانی‌زبان‌ها اگر صاحب چیزی مونت یا مذکر باشد ضمیر ملکی تفاوت می‌کند. اما البته این تمام ماجرا نیست. ماجرا آنجا پیچیده‌تر می‌شود که حتی خود آن «چیز» هم می‌تواند مذکر یا مونت باشد. و دوباره این عامل هم شکل ضمیر ملکی را تغییر می‌دهد. و همین طور بگیر و برو تا آخر...

این‌ها را مقایسه کنید با ساخت ضمایر ملکی در زبان فارسی. کار دستتان خواهد آمد!

۱۳۹۲ مهر ۱۵, دوشنبه

تفکر انتقادی - بخش اول


[توضیح: این متن را به سفارش نشریه‌ی باور فلسفی ترجمه کردم. اصل آن نوشته‌ی کسی است به نام آدام ویگینز، که البته چندان نمی‌شناسم‌اش! اما متن ارزش ترجمه کردن و خوانده شدن را دارد. واقع امر این است که تفکر انتقادی متاع کمیابی است؛ حتی در میان روشنفکران و تحصیل‌کردگان ایرانی. پس تصمیم گرفتم به تدریج - و البته بعد از انتشار در نشریه - آن را در اینجا هم منتشر کنم. به قول سعدی:
غرض نقشی است کز ما باز ماند / که هستی را نمی‌بینم بقایی
مگر صاحبدلی از روی رحمت / کند بر حال درویشان دعایی]
----------
مقدمه
اطلاعات به طور مداوم ما را بمباران می‌کنند؛ در بیست‌وچهار ساعت از روز و هفت روز هفته. این اطلاعات در بیشتر مواقع دست‌دوم و باواسطه‌اند. به بیان دیگر ما با تکامل زبان به نوعی از اطلاعات دست پیدا کرده‌ایم که حیوانات و انسان‌های اولیه از آن بهره‌مند نبوده‌اند. انسان اولیه صرفا به اطلاعات دست‌اول دسترسی داشت؛ یعنی چیزهایی که می‌دید، می‌شنید، لمس می‌کرد، می‌چشید و بو می‌کشید. اما ما در عصر اطلاعات زندگی می‌کنیم و در این دوران بخش اعظم اطلاعاتي كه بر سر راه ما قرار مي‌گيرند دست‌دوم‌اند.
به همه‌ی اطلاعاتی که در ذهن دارید بیندیشید. اين اطلاعات - كه شايد بتوانید همه‌ی آنها را روی هم خاطرات خود بنامید - در یک چارچوب شناختی با هم ترکیب می‌شوند و چیزی را می‌سازند که ما به آن جهان‌بيني مي‌گوييم. جهان‌بيني شما تك‌تك تصميماتي را كه مي‌گيريد تحت تاثير قرار مي‌دهد، و از بسياري جهات شخصيت شما را شكل مي‌دهد. اما پرسش این است که آن اطلاعاتي كه جهان‌بيني شما را می‌سازند از كجا مي‌آيند؟
احتمال زيادي وجود دارد كه بخش اعظم این اطلاعات دست‌دوم باشند؛ آن‌ها را از پدر و مادرتان شنیده‌اید، دوستي به شما گفته‌است، در مدرسه به شما آموخته‌اند، در كتابي خوانده‌ايد، در تلويزيون ديده‌ايد. يا به طور اتفاقي شنيده‌ايد كه دو نفر ديگر در مورد چيزي حرف مي‌زده‌اند. در هر صورت، مساله اینجاست که شما حتی نمی‌دانید منبع اصلی بخش عمده‌ای از این اطلاعات کیست و کجاست. با اين حال، اگر كسي بخشي از اين اطلاعاتی را که در ذهن دارید به چالش بکشد، حتی بخش بسیار کوچکی از آن را، شما احتمالا سعی می‌کنید به هر ترتیب ممکن، و با هر استدلالی که به ذهنتان خطور می‌کند، از عقیده‌ی خود دفاع کنید. اما آيا چنين كاري معقول و منطقي است؟ شما که اصلا منبع اصلی این اطلاعات را نمی‌شناسید و اطمینان ندارید که درست‌اند یا نه، و نیز تا حالا با چیزی برخورد نکرده‌اید که آنها را تایید کند. اما عجیب اینجاست که بسیاری از ما در این موقعیت به هر ترفندی متوسل می‌شوند تا از اطلاعاتی که دارند دفاع کنند. هر چند که این کار به هیچ‌وجه معقول و منطقی نیست و هیچ توجیهی برای آن وجود ندارد.
همان‌طور که گفتیم این روزها بمباران اطلاعات از حد و اندازه گذشته‌است. این یعنی اطلاعاتی که بر سر ما آوار می‌شود بارها و بارها بیشتر از اطلاعاتی است که پدران ما در گذشته داشتند. رسانه‌های جمعی بیست‌وچهار ساعته در گوش ما نجوا می‌کنند. این به یک معرکه‌ی بدآهنگ گوش‌خراش و خلاصی‌ناپذیر می‌ماند. اطلاعاتی که آنها به خورد ما می‌دهند، بسیاری‌شان، یک‌طرفه و غیرمنصفانه‌اند. مثلا تبلیغات. اما ما اجازه مي‌دهيم كه به هر طریق ممکن وارد ذهن ما شوند. و با این کار تصميمات آينده‌ی ما را تحت‌تاثير قرار دهند و شايد مسير زندگي ما را عوض کنند. از بسياری جهات، چنين چيزي دنيا را به یک مسابقه‌ي عربده‌كشي تبديل كرده‌است: هركس بتواند اطلاعات مورد نظر خود را با صداي بلندتر و در زمان طولاني‌تري جار بزند می‌تواند امیدوار باشد که تعداد بیشتری از مردم آن را باور کنند؛ کوچک‌ترین اهمیتی هم ندارد که آنها درست‌اند یا خیر.
توضیحات بالا روشن می‌کند که چرا ما معتقدیم این شیوه‌ای که بسیاری مردم برای تکه‌تکه‌دوزی جهان‌بینی‌اشان در پیش گرفته‌اند فرآیندی بی‌نظم و ترتیب و پراکنده است و در نتیجه اشکالات بسیاری دارد. آیا بهتر نیست که برای ساختن چيزي به اهميت جهان‌بيني - چيزي كه ما اغلب تصميمات بزرگ زندگي‌مان، و در واقع همه‌ی تصمیماتمان، را بر اساس آن مي‌گيريم – شیوه‌ی بهتري را انتخاب كنیم؟
بله! شیوه‌ی بهتری هم وجود دارد.
نام آن تفكر انتقادي است.
*

۱۳۹۲ شهریور ۲۷, چهارشنبه

پاداش امیدواری

این‌ها را فقط برای ثبت در تاریخ می‌نویسم. برای اینکه روزی در آینده آن را به فرزندم نشان بدهم و از امیدهای کوچکمان، از خوشی‌های ارزشمندمان و از روزهای سختی که گذراندیم برایش حرف بزنم. به او بگویم که همیشه امیدوار باشد و اصرار بورزد. زیرا هیچ دری نیست که در مقابل اصرار مداوم باز نشود...
این‌ها را فقط برای ثبت در تاریخ می‌نویسم. برای اینکه هر زمان که سختی‌ها، مصیبت‌ها، شکست‌ها و بی‌چاره‌گی‌ها دوباره بر سرمان هوار شدند به یادم بیاورند که دوباره می‌توان برخاست... دوباره می‌توان طعم خوش امیدواری و پیروزی را چشید.


بله! اینها را فقط برای ثبت در تاریخ می‌نویسم: امروز بیست و هفتم شهریور تعدادی از زندانیان سیاسی – بالاخره – آزاد شدند. باورکردنش سخت است اما آنچنان که سایت کلمه گزارش کرده، امروز فیض‌الله عرب‌سرخی، محسن امین‌زاده، میرطاهر موسوی، نسرین ستوده، نادر بابایی، محمدعلی ولایتی، حسین زرینی، مهسا امرآبادی، محبوبه کرمی، مریم جلیلی، میترا رحمتی، فرح واضحان، ژیلا مکوندی، کفایت ملک‌محمدی آزاد شدند. در خبرها حتی از آزادی عیسی سحرخیز نازنین و رنجور هم صحبت شده بود که متاسفانه تا حالا تایید نشده‌است.
و البته این همه‌ی خوشی‌های ما نیست. صحبت از حل مشکلات با دنیاست. و البته حل شدن پرونده‌ی هسته‌ای.  و نیز کاهش تحریم‌ها... بله، امروز ما مزد امیدواری‌هامان را گرفتیم. امروز ما مزد امید جامعه‌شناختی‌مان را گرفتیم... این دستاوردهای ما امیدواران بود، و حالا می‌توانیم از روایت‌گران یاس بخواهیم که آنها نیز از دستاوردهاشان بگویند.

می‌دانم و مطمئنم که دستشان خالی است. 

........
در همین ارتباط بخوانید:

۱۳۹۲ شهریور ۱۸, دوشنبه

نقد ترجمه؛ امکان یا امتناع – بخش دوم: معرفی اجمالی نقد پالایش‌بخش

توضیح: هرکس که سر و کاری با دنیای ترجمه داشته باشد ماجراهای بسیاری را از جدال میان منتقد ترجمه و مترجم برای بازگو کردن دارد. تقریبا هر بار که کتاب مهمی ترجمه می‌شود همین آش است و همین کاسه. یعنی کسی جسارت به خرج داده و یادداشتی در نقد کتاب می‌نویسد و بعد مترجم با عصبانیت پاسخ منتقد را می‌دهد و احیانا او را به بی‌سوادی و حتی غرض‌ورزی متهم می‌کند؛ آن ‌گاه دعوای میان آن دو شروع می‌شود. بله! این رسمی مالوف است و ربطی به این مترجم یا آن منتقد ندارد. در واقع، همان‌طور که من در یادداشت‌های پیشین نیز آورده‌ام این پدیده اصولا به تعریف نادرست ما از «نقد ترجمه» بر می‌گردد؛ یعنی نقد ترجمه به شیوه‌ی سنتی که سر تا پا به تمام آفات «سوءتفاهم تسلط» آلوده شده‌است و عیوب آن را در هفت دریا هم نمی‌توان شست و پاک کرد. بر همین اساس، یکی از پروژه‌های من در مطالعات ترجمه ارائه‌ی تعریفی نو و متفاوت از نقد ترجمه بوده‌است. تعریفی که - برخلاف نقد سنتی که گذشته‌نگر است - رو به آینده داشته باشد و تا حد امکان مانع از وقوع چنین برخوردهای بی‌حاصلی میان منتقد و مترجم شود؛ نقدی که از آفات «سوء تفاهم تسلط» در امان باشد و به شکلی روشمند اقدام به کشف و طبقه‌بندی انواع خطاهای رخ داده در ترجمه کند، و سپس عادات نادرستی را که به این خطاها انجامیده‌اند برشمرده پیشنهاداتی برای ترک آنها در آینده ارائه کند.

می‌توان گفت قطعات زیر سنگ بنای چنین پروژه‌ای را می‌گذارند؛ یعنی معرفی اجمالی «نقد پالایش‌بخش».


۱۳۹۲ مرداد ۸, سه‌شنبه

اخلاق پراگماتیستی و الاهیات ضعیف

[ توضیح: این مطلب در واقع مروری است بر کتاب «اخلاقیاتی برای امروز: جست‌وجو به دنبال بستر مشترک میان فلسفه و دین» نوشته‌ی ریچارد رورتی که توسط رومن ماژا (Roman Madzia) نوشته شده و در نشریه‌ی پراگماتیسم تودی (Pragmatism Today) منتشر شده‌است. اما نویسنده به مرور صرف کتاب اکتفا نکرده و جریانات فکری مرتبط – از قبیل مسیحیت پست‌مدرن و الاهیات ضعیف - را نیز تا حد امکان کاویده است. بنابراین، نه تنها به کار کسانی می‌آید که، مانند من، به طور تخصصی روی پراگماتیسم و نئوپراگماتیسم کار می‌کنند، بلکه علاقمندان به فلسفه‌ی دین و الاهیات مسیحی نیز می‌توانند از آن استفاده کنند. به همین دلیل ترجمه‌ی آن را اینجا منتشر می‌کنم. با این توضیح که عنوان مطلب از من است. در پایین نیز لینک دانلود فایل پی‌دی‌اف آن را می‌آورم.]

ریچارد رورتی در دوران کاری خود، تقریبا تمام رشته‌های فلسفی را دچار تلاطم کرد؛ از متافیزیک و معرفت‌شناسی گرفته تا فلسفه‌ی سیاسی و فلسفه‌ی حقوق و اخلاق. به واقع، بعد از کاری که ریچارد رورتی با پروژه‌ی فکری ما در غرب - همان که ‌»پاس‌داشت خرد» می‌خوانیمش - انجام داد، به سختی می‌توان رشته‌ای را در فلسفه یافت که کاملا دست‌نخورده باقی مانده باشد. اما انگار چنین بوده که برخی حوزه‌های کار فلسفی در مرکز توجه عمده‌ی رورتی قرار نداشته‌اند؛ یکی از این‌ها فلسفه‌ی دین است. با این حال، وقتی ما دیدگاه سیاسی و فلسفی رورتی را در نظر می‌گیریم چنین چیزی اصلا عجیب نیست. رورتی سوسیال دموکرات بود و در خانه‌ای پرورش یافته بود که در آن کتاب ماجرای لئون تروتسکی (و نه کتاب مقدس) مهم‌ترین جا را در کتابخانه‌ی والدینش اشغال می‌کرد. در نتیجه پیدا بود که او هیچ چیز جالبی ندارد که درباره‌ی اعتقاد دینی بگوید. به جز تعداد اندک مقالاتی که به موضوع دین می‌پردازند، چنین به نظر می‌رسد که رورتی بیشتر به بُعد سیاسی دین علاقه‌مند است تا پدیده‌ی دین در ذات خود. با این حال، نه تنها افکار رورتی درباره‌ی روابط میان سیاست و اعتقاد دینی، بلکه عقایدش درباره‌ی پروژه‌ی متافیزیک و معرفت‌شناسی غربی - در ذات خود - مواد و مصالح فکری بسیاری با خود دارد که (اگر از زاویه‌ی مناسب به آن‌ها نگریسته شود) می‌توانند در هنگام اندیشه درباره‌ی دین بسیار سودمند واقع شوند.


این پروِژه اخیرا توسط نویسندگانی مانند جیانی واتیمو، الیجا دان و جفری رابینز آغاز شده‌است. همه‌ی آنها در نوشتن کتابی به نام «اخلاقیاتی برای امروز: جست‌وجو به دنبال بستر مشترک میان فلسفه و دین» مشارکت کرده‌اند. این کتاب حاصل پروژه‌ی مشترک نویسندگان فوق است، که با سخنرانی عمومی رورتی در تورینو و در تاریخ 21 سپتامبر 2005 آغاز شد. جیانی واتیمو از ریچارد رورتی دعوت کرده بود که به دانشگاهی که فیلسوف ایتالیایی از آن فارغ‌التحصیل شده بود بیاید. این سخنرانی در همان جلسه ایراد شد. از بازی‌های روزگار اینکه رورتی این سخنرانی را تنها چند ماه پس از انتصاب پاپ جدید - بندیکت شانزدهم - ایراد کرد. بر همین اساس (و آن‌چنان که ما نیز در ادامه خواهیم دید) سخنرانی رورتی تحت عنوان «اخلاقیاتی برای امروز» را می‌توان به چشم گفت‌وشنیدی دید با برخی از آموزه‌ها و ادعاهای پاپ؛ چیزهایی که میلیون‌ها مسیحی کاتولیک و نیز مسیحیان دیگر در اعتقاد به آنها با پاپ شریک‌اند.

۱۳۹۲ خرداد ۲۷, دوشنبه

کنش‌گران ایرانی و روایت یاس

اول)

حسن روحانی انتخابات ریاست جمهوری را برد. طبعا خوشحالم. حسن روحانی اصلاح‌طلب نیست. کاملا پیداست که دوست هم ندارد اصلاح‌طلب خوانده شود. اما دعوایمان که بر سر نام‌ها نیست. همین که راست سنتی با تمام وجود خطر راست جدید را حس کرد و حاضر شد برای شکست دادن آن با اصلاح‌طلب‌ها همکاری کند اتفاق مبارکی است. همین که ناطق نوری و هاشمی و خاتمی توانستند ماجرا را به خوبی مدیریت کنند اتفاق مبارکی است. تصمیم استراتژیک عارفِ اصلاح‌طلب برای انصراف به نفع روحانیِ راست سنتی اتفاق مبارکی است. همان‌طور که گفتم بر سر نام دعوا نمی‌کنیم، اما پیش‌بینی می‌کنم این انتخابات آبستن طفل سیاسی تازه‌ای باشد. حالا از پدری اصلاح‌طلب و مادری راست سنتی، فرزندی داریم که هنوز نمی‌دانیم نامش چیست...

دوم)

روزهای پیش از انتخابات صحنه‌ی جدالی بود میان تحریمی‌ها از یک طرف، و امیدواران از طرف دیگر. بخش عمده‌ای از تحریمی‌ها انعکاس‌دهنده‌ی روایت یاس* بودند. بر اساس نظر روایت‌گران یاس، تنها راه چاره‌ی مشکلات ایران این است که در چشم به هم زدنی، تمام سیاست‌مداران و مقامات و کارگزاران فعلی ایران از صحنه‌ی روزگار محو شوند و جای آنها را لیبرال‌هایی خوش‌پوش و دموکرات‌ بگیرند. البته کاش خواسته‌شان به جابجایی انسان‌ها محدود می‌شد. آنها به علاوه خواستار آنند که، باز هم در چشم به هم زدنی، تمام ساختارهای معیوب، نهادها و قوانین تحدیدکننده‌ی آزادی، رسوم غیردموکراتیک و ... نیست و نابود شوند و به جای آنها نهادهای مستقل، قوانین لیبرالی و سنت‌های مبتنی بر تساهل و تسامح بنشیند.


روایت‌گران یاس به چیزی کمتر از این راضی نیستند. به همین خاطر در نظر آنها هیچ تفاوتی میان روحانی و جلیلی (و خاتمی و احمدی‌نژاد) نیست. از نظر آنها کارگزاران نظام جمهوری اسلامی (از اصلاح‌طلب گرفته تا راست تندرو) همه سر و ته یک کرباسند. پس تنها چاره‌ی کار این است که با عصایی جادویی آنها را به دیار عدم فرستاد و به جاشان جفرسون‌ها و فرانکلین‌ها و توماس پین‌ها را نهاد.

البته که این پروژه‌ای غیرعملی و یوتوپیایی است. در بهترین حالت به یاس، و در بدترین حالت به عدم مدارای خشونت‌طلبانه و تخریب دستاوردهای اندک موجود منجر خواهد شد.

سوم)

روایت یاس از ما کنش‌گران عرصه‌ی سیاست انتظار دارد  نظرگاهی خداگونه** داشته باشم. و دقیقا بدانیم بهترین، کوتاه‌ترین و سریع‌ترین راه برای نیل به دموکراسی – در کامل‌ترین صورت خود – چیست؛ از ما می‌خواهد وقت را تلف نکنیم و دست به آزمون و خطا نزنیم. از ما می‌خواهد بهترین اهداف را تصور کنیم و برای رسیدن به آنها بهترین ابزارها را به کار گیریم. از نظر روایت‌گران یاس هر شیوه‌ای به جز این محکوم است و باید تمام نیروها را برای کارشکنی در آن به کار برد.
بدیهی است که این سودایی از اساس باطل است. و حتی کوچک‌ترین شباهتی هم به فرآیند تحول دموکراتیک در جهان غرب ندارد. روایت‌گران یاس پیش از هر چیز باید درک کنند که دموکراسی پروژه‌ای خلاقانه است. به این معنا که ما به هیچ‌وجه نمی‌توانیم بدانیم کدام ابزارها می‌توانند – در اینجا و در این زمان – به بهترین نحو هدفمان را تحقق بخشند. به همین دلیل چاره‌ای جز آزمون و خطا نداریم. آزمون و خطایی که گاهی اوقات باعث می‌شود سر از بن‌بست در بیاوریم. و مجبور شویم راه رفته را اندکی بازگردیم. و البته که رسیدن به بن‌بست نیز خود دانشی بسیار بافایده است. زیرا به ما می‌گوید که در مسیر نیل به هدف کدام ابزارها به کار ما نمی‌آیند. (مثلا، تا سال‌ها اندیشیده می‌شد تحریم انتخابات می‌تواند گزینه‌ای مناسبی برای تحقق هدف باشد. اما تجربه‌ی سال‌های اخیر، کنش‌ورزان ایرانی را در این مورد دچار تردید جدی کرد. و ما میوه‌ی این تردید جدی را روز جمعه چشیدیم. البته باز این به معنای آن نیست که تحریم قطعا گزینه‌ی بی‌فایده‌ای است و یا می‌توانیم از روی یقین ادعا کنیم هرگز به آن باز نخواهیم گشت. چه بسا روزی در آینده کنش‌گران ایرانی یک بار دیگر به طور جدی به تحریم بیندیشند.)

و البته کاش سختی ماجرا به انتخاب ابزار درست ختم می‌شد. واقعیت این است که ما به هیچ‌وجه نمی‌توانیم حتی از هدف نیز تصور درستی داشته باشیم. هدف چیزی نیست که ما ابتدا تمام و کمال آن را تصور کنیم و سپس به دنبال ابزارهایی برای نیل به آن بگردیم. هدف در فرآیند نیل به آن بازسازی/بازتعریف/اصلاح می‌شود. جهان غرب در ابتدای مسیر خود به سمت جامعه‌ی دموکراتیک، به هیچ وجه نمی‌دانست که جامعه‌ی دموکراتیک چگونه چیزی است و چطور از کار در خواهد آمد.

به طور خلاصه، پروژه‌ی دموکراتیک پروژه‌ای همراه با اصلاح دایم است. ما به طور مداوم تصورمان را از هدف مورد تجدیدنظر قرار می‌دهیم، و به همین ترتیب ابزارهای خود را برای نیل به هدف بهبود می‌بخشیم.

و البته این چیزی نیست که روایت‌گران یاس قادر به درک و پذیرش آن باشند. آنها دنیایی خیالی را ذهن دارند. دنیایی که در آن نیل به دموکراسی کاری این چنین دشوار، طولانی و نفس‌گیر نیست. آنها از سر ناآگاهی گمان می‌کنند جهان غرب این مسیر را به آسانی پیموده‌است. از نظر روایت‌گران یاس، دموکراسی «آنجاست». صرفا کمی آنطرف‌تر قرار دارد. کامل و با تمام جزئیاتش. کافی است چشمانمان را باز کنیم تا آن را ببینیم. دستانمان را دراز کنیم تا آن را بگیریم. کافی است قدمی برداریم تا از نقطه‌ی صفر به نقطه‌ی صد برسیم.

ناگفته پیداست که این خیالی باطل و بسیار خطرناک است و به تمایل برای تخریب دستاوردهای هرچند کوچک اما مهم موجود می‌انجامد.

چهارم)

از این منظر، به خوبی می‌توان تلاش سایت خودنویس را برای تخریب هرچه تا حالا به دست آورده‌ایم درک کرد. سایت خودنویس به طور تمام وقت مشغول بسط و انتشار روایت یاس است. و در این راه حتی از انجام اعمال ناجوانمردانه نیز ابایی ندارد. از نظر گردانندگان سایت خودنویس، حالا که نمی‌توانیم در چشم به هم زدنی به صد برسیم بهتر است که همیشه روی صفر بمانیم...



پانوشت‌ها:
* اصطلاح «روایت یاس» را از علی میرسپاسی گرفته‌ام. مخصوصا کتاب «روشنفکران ایرانی؛ امید اجتماعی و یاس فلسفی.
** اصطلاح God’s point of view یا God’s-eye view of thing را از هیلری پوتنام گرفته‌ام.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۴, سه‌شنبه

یادمان باشد که بازی هیچ‌وقت تمام نمی‌شود


اول.
یادم می‌آید هشت سال پیش را. انتخابات به دور دوم کشیده شده بود و همه‌ی نیروهای تحول‌خواه تمام امکانات خود را بسیج کرده بودند تا هاشمی بر احمدی‌نژاد پیروز شود. در یکی از آن روزها، در دفتر کاری در خیابان چهارمردان قم، نشسته بودیم. محمد–ص با عصبیت سیگار می‌کشید و می‌گفت: «اگر احمدی‌نژاد در انتخابات پیروز شود دیگر ایران جای زندگی کردن نیست و من از ایران می‌روم.» و من نیز با خود فکر می‌کردم که چطور می‌توانم این چهار سال احتمالی را تحمل کنم. گمانم این بود که با پیروزی احمدی‌نژاد دنیا به آخر خواهد رسید.
احمدی‌نژاد بازی را برد و محمد هم از ایران رفت. او حالا در نروژ زندگی می‌کند. و من – مانند خیلی‌های دیگر – اینجا ماندم. آن چهار سال احتمالی تبدیل به هشت سال شد. و ما واقعا دوران سختی را تجربه کردیم؛ از هرجهت. مشخصا، من به دلیل ماجراهای بعد از انتخابات حتی دستگیر هم شدم؛ ده روز در بازداشتگاه وزارت اطلاعات و حدود سه ماه در زندان لنگرود قم.
بله. دوران تنگی را گذراندیم و اقتصاد کشور متلاشی شد. اما جان‌سختی به خرج دادیم و زنده ماندیم. و و این روزگار تلخ‌تر از زهر گذشت. و البته دنیا هم به آخر نرسید. و حالا به دوران بعد از احمدی‌نژاد فکر می‌کنیم.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۲, یکشنبه

وقتی می گوییم «ملاک حال فعلی افراد است» دقیقا چه می‌گوییم؟

یک)

 حسین دوست چندین ساله‌ی شماست که دختری به نام ایران دارد. ایران دم بخت است. خواستگاری دارد به نام میم-الف. و شما سال‌هاست که میم-الف را می‌شناسید. حسین از شما می‌خواهد که نظرتان را درباره‌ی میم-الف بگویید. شما پاسخ می‌دهید که من بیش از ده سال است که میم-الف را می‌شناسم و در این سال‌ها هیچ بدیی از او ندیده‌ام. این حرف شما سندی محکم است در تایید شخصیت میم-الف. در نتیجه، بین میم-الف و ایران ازدواج در می‌گیرد.

اما چهارسال از ازدواج که می‌گذرد میم-الف بنا به ناسازگاری می‌گذارد. مثل آب خوردن دروغ‌های شاخدار می‌گوید و حرف‌های ناشایست می‌زند و چرند می‌بافد و عربده می‌کشد. تا جایی که چیزی به فروپاشی روحی و جسمی ایران نمانده. 

این وضعیت غریبی است. حسین گله‌مندانه به سراغ شما می‌آید. هر چه باشد شما بودید که میم-الف را کاملا تایید کردید. پس، لاجرم، بخش زیادی از تقصیر بر گردن شماست. حسین از شما می‌خواهد حالا که کار از کار گذشته لااقل برای تسلای خاطر آسیب دیدگان هم که شده به اشتباه خود اعتراف کنید و معذرت بخواهید. اما شما زیر بار نمی‌روید. می‌گویید من در این مورد کوچکترین تقصیری ندارم و این میم-الف ربطی با آدم چهار سال پیش ندارد. می‌گویید من در چند سالی که او را می‌شناختم حتی یک بدی هم از او ندیدم. و رفتار امروزش هیچ ارتباطی با گذشته‌اش ندارد. این درست که او از زمین تا آسمان تغییر کرده اما بیچارگی ایران ربطی به من ندارد. من میم-الف آن زمان را تایید کردم. و حق هم داشتم. پس گناهی بر گردن من نیست. من میم-الف چهارسال پیش را تایید کردم که انسانی صادق و شریف بود. اما مسئول رفتار این اژدهای هفت‌سر فعلی نیستم.

خب. تا اینجای کار حق با شماست. شما که علم غیب نداشته‌اید. و توجیه‌تان پذیرفتنی است. و این غیرممکن نیست که شخصی به یکباره آدم متفاوتی بشود. و متخصصان امر حتی نشان داده‌اند که گاهی اوقات ضایعه‌ای مغزی می‌تواند فرشته‌ای نیکوصفت را به جنایتکاری روانی تبدیل کند.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱, یکشنبه

ریچارد رورتی؛ راهنمایی فلسفی برای گفت‌وگو درباره‌ی دین


[توضیح: این مطلب بخشی است از مقاله‌ی جفری دبلیو رابینز به همین نام که به عنوان پیش‌گفتار در کتاب «اخلاقی برای امروز؛ جست‌وجو به دنبال زمينه‌ي مشترك ميان فلسفه و دين» منتشر شده‌است. حالا که امکان انتشار ترجمه‌ی این کتاب در ایران چندان نیست با خود گفتم هر از چندگاه بخش‌هایی از آن را اینجا منتشر کنم. تا بببینم بعدها چه می‌شود. فایل پی. دی.اف همین بخش را هم در انتها برای دانلود گذاشته‌ام.]

...ریجارد رورتی به طور کلی با این گزاره موافق است که خدا مرده است. چنين چيزي جای تعجب ندارد، زيرا او در خانه‌اي پرورش یافته بود كه كتاب «پرونده‌ی تروتسكی» همان جايگاهي را به خود اختصاص می‌داد که انجيل در ديگر خانه‌ها. همان‌طور كه رورتي، خود، گفته‌است، او در حالي رشد كرد كه «فكر مي‌كرد همه‌ي انسان‌هاي خوب اگر تروتسكيست نباشند لااقل سوسياليست هستند.» او هرچند كه سكولار ثابت قدمي بود، در خداناباوري خود ستیزه‌جو يا جزم‌اندیش نبود. بر عكس، آنچنان كه دني پوستل در مقاله‌ی خود در نشريه‌ي نيوهيومانيست می‌نویسد، شايد بهترين توصيف براي رورتی «خداناباور فاقد جذابیت» باشد. این به آن معناست که ادعاهای دینی در نظر رورتي، اصلا موضوعی جدی برای بحث و جدل فلسفی نیستند که نيازمند انرژي فكري زيادي باشند. البته او مي‌پذيرفت كه باور دینی در دوران گذشته سهم بسيار زيادي در رشد تمدن انساني ایفا کرده‌است، اما معتقد بود که «ما در طی دو قرن گذشته سنت اخلاقي غیر دینیی را ذره‌ذره ساخته‌ايم - سنتي كه بر آن است تنها منشاء احکام اخلاقی، توافق آزادانه‌ی ميان شهروندان جامعه‌ي دموكراتيك است و نه اراده الهي.» بر اساس اصطلاحات سلف پراگماتيست او، يعني ويليام جيمز، باور ديني به هیچ وجه يك «گزينه‌ي جدی» براي رورتي نبود. مردم آزادند كه به هرچه دوست دارند باور داشته باشند، اما او در مقام يك انسان سكولار، خود را متعهد مي‌دانست كه مرز دقيق و روشني ميان  كليسا و دولت - و ميان وجدان فردي و سياست‌گذاری‌های عمومي - رسم كند.