ه‍.ش. ۱۳۸۹ دی ۹, پنجشنبه

یاس فلسفی و امید جامعه شناختی

1- از دیدارهای جسته و گریخته ای که با دکتر مرادی داشتیم چیزهای زیادی یاد گرفتم. اما فکر می کنم مهمترین درسی که به م داد درس امیدواری بود. یادم می آید آن روزی را که در رستورانی اطراف خیابان آذربایجان ناهار می خوردیم و او با همان لهجه ی اصفهانی کهنه اش وضع امروز را با دهه ی 60 مقایسه می کرد و می گفت که شما جوان ها خیلی ناشکری می کنید و الان هرچه باشد از سال های دهه ی 60 خیلی فضا بازتر است و شما هم بهتر است به جای غرغر کردن بیخود، از کارهای هر چند کوچک اما موثر شروع کنید. ممکن است خیلی ها با این نظر مخالف باشند اما فکر می کنم این سخن بهره ی زیادی از حقیقت برده است...
2- جنسی دیگر از این نوع امیدواری را در آثار کارل پوپر هم دیده م.کارل پوپر فیلسوفی است که امید زیادی به پروژه ی مدرنتیه دارد و معتقد است که تاثیر پیشرفت های علمی را بر بهبود کلی وضع بشر نمی توان انکار کرد.  او مخالف خوانی های بی پایان منتقدان مدرنیته - و مخصوصا متفکران آلمانی مکتب فرانکفورت- را به پشیزی نمی گیرد. در نگاه عقل سلیمی او معلوم است که وضع بشر امروز از صدسال پیش و دویست سال پیش بهتر شده است. کاملا آشکار است که علم و تکنولوژی مدرن به کمک انسان امروز آمده و در تخفیف دردها و رنج ها به او یاری رسانده اند. این ها چیزهایی نیستند که بشود انکارشان کرد. سر کارل فیلسوفی است که دغدغه های اجتماعی فراوانی دارد. همین دغدغه های اجتماعی او را به اتخاذ رویکرد عملی و ممکن - و نه آرمانی - سوق داده است. در نظر او ایدئولوژی های یوتوپیایی و مهندسی های اجتماعی کل گرا، ناگزیر، به خشونت منجر خواهند شد. چاره ی کار در مهندسی اجتماعی جزء به جزء است. درست همان چیزی که دکتر مرادی می گفت؛ کارهای هرچند کوچک اما موثر...
3- این اواخر که آثار علی میرسپاسی را می خوانم با روایت مشابهی از امید برخورد کرده م. میرسپاسی کاملا تحت تاثیر پراگماتیسم امریکایی است و مدام از رورتی و دیویی فکت می آورد. او امید جامعه شناختی کسانی مانند دیویی و رورتی را در مقابل یاس فلسفی هایدگر ( و نمونه ی ایرانی اش : فردید )، نیچه و فوکو می گذارد. از منظر او جامعه شناسی پروژه ای امیدوارانه و ممکن است و به همین دلیل شباهتی  فراوان با دموکراسی دارد. میرسپاسی از همین منظر انتقادهایی بسیار کوبنده به روشنفکران فلسفه خوانده ی ایرانی- جواد طباطبایی، آرامش دوستدار و عبدالکریم سروش- وارد می کند و آن ها  را متهم می سازد که برای حل مشکل ایران، راه حل هایی یوتوپیایی، ناممکن و تخریبی ارائه می کنند. راه حل های این روشنفکران نیز از جنس همان ایدئولوژی های آرمانگرایانه ای است که پوپر تمام عمر با آنها مبارزه کرد.
می اندیشم که میرسپاسی در انتقادهایش بر این سه روشنفکر ایرانی کاملا بر حق است...
4- سووال اینجاست که چطور می توان بین دکتر مرادی - فیلسوف علم از مکتب آلمان -، کارل پوپر- منتقد همیشگی اندیشمندان آلمانی- و دیویی و رورتی- پراگماتیست های امریکایی- ارتباطی مناسب و کارا برقرار کرد...
  

ه‍.ش. ۱۳۸۹ دی ۶, دوشنبه

ماراتن...

1- نیم ساعت پیش از نشر هرمس تماس گرفتند. کار ترجمه ی کتاب بیوگرافی قرآن قطعی شد...
2- معلوم است که خوشحالم. اما استرس هم دارم... راستش نمی دانم چرا...
3- وقتی در اواخر سال 84 ترجمه را به صورت جدی - و با مقاله های تخصصی مدیریت - شروع کردم به فکرم هم نمی رسید که 5 سال بعد با هرمس قرارداد ببندم...
4- در دانشگاه تنها واحد درسیی که در آن نمره ی کامل را گرفتم زبان تخصصی 2 بود. سال 80 بود و من هنوز خوره ی ادبیات داستانیی بودم که می دانستم روایت کامل و بدون سکت یعنی چه. امتحان پایان ترم هم که همه اش ترجمه بود. طبیعی بود که بیشتر از همه بشوم. بله. طبیعی بود.
5- در این 5 ساله کارهای زیادی انجام داده م. بعضی هاشان خاص بوده اند. مخصوصا دو ترجمه م از کیوساکی را بیشتر از همه دوست دارم. علی رغم اینکه کیوساکی نویسنده ی عامه پسندی به حساب می آید. می اندیشم که لحنی که برای این دو کار انتخاب کرده م می تواند برای مترجمان مبتدی کلاس درس باشد.... به همین سادگی. می خواهید اسمش را غرور یا هر کوفت دیگری بگذارید. آزادیی که در این کارها داشته م خیلی کمکم کرده اند. می ترسم دلم برای این آزادی تنگ شود...
6- ترجمه م از فصل دوم کتاب روزنتال ( مفهوم علم در اسلام سده های میانه ) هم کار خاصی بود. هرچند که دیگر حاضر نیستم ادامه ش بدهم. سختی های زیادی کشیدم سر این فصل 30 صفحه ای.
7- ترجمه ی مشترکم با احمد حیدری ( فلسطین؛ صلح و نه اپارتاید ) هنوز در علمی فرهنگی خاک می خورد. راستش دیگر برایم اهمیتی ندارد که چاپش بکنند یا نه. هرچند که یک سال وقت صرفش کردیم... ترجمه های دیگری از این کتاب هم در بازار هست. شاید دلیل تعلل علمی فرهنگی همین باشد. در هر صورت، حاضرم هر جا که هرکسی بخواهد ثابت کنم که کیفیت ترجمه ی ما از این کتاب ده برابر ترجمه های موجود در بازار است... شاید هم بیشتر.
8- احیای شیعه ی ولی رضا نصر را هم نصفه و نیمه ترجمه کردم. خاطره ی خوشی که از این ترجمه دارم این است که دو فصل از ترجمه ام را برای مولف فرستادم و او در جواب گفت که ترجمه ی خوبی کرده ای... عید بود و مریضی مادر خیلی اعصابمان را به هم ریخته بود...
9- خل بازی هایی هم داشته م. بزرگترینشان وسوسه ی ترجمه ی دایره ی المعارف اخلاق " بکر اند بکر" به توصیه ی لگن هاوزن بود...به احتمال زیاد سیصد سال طول می کشید..! خیلی زود فهمیدم که من دیوانه ام و البته لگن هاوزن هم...( با عرض معذرت از استاد...)
10- کاش می شد مسافرتی می رفتم. کاش می شد ده روز می خوابیدم. کاش می شد می رفتم ترکیه، یا لبنان، یا سوریه برای گردش... کاش فرصت بود مافیای 2 بازی می کردم یا کال او دیوتی...
11- از فردا یک ماراتن هفت - هشت ماهه ی دیگر شروع می شود. نمی دانم چرا دلم اینقدر هوس مسافرت کرده...

بدون عنوان

می اندیشم که دانشمندها هم به اندازه ی مردم کوچه و بازار موضوعات خوبی برای مطالعه اند. آن ها هم ترس ها، هوس ها و تعصبات خاص خود را دارند. آنها هم برای اثبات خویش از همان استراتژی هایی استفاده می کنند که مردم عادی... تکنیک هایشان برای جا باز کردن در جمع هیچ تفاوتی - مطلقا هیچ تفاوتی - با مردمان عامی ندارد...
می اندیشم که دانشمندها هم به اندازه ی بی سوادها بدوی اند.


پی نوشت: تنها از این زاویه است که به فلسفه ی علم علاقه مندم.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ دی ۳, جمعه

آیا خواندن نماز باران کنشی عقلانی است؟

انسان ها چه زمانی  از یک راه حل ( تبیین ) خاص دست می کشند؟
آیا همانطور که پوپر می گوید باید به محض برخورد با اولین شواهد نقض کننده فرضیه مان را به کناری بیندازیم و به سراغ توضیحی تازه برای پدیده بگردیم؟
 شواهد بسیاری وجود دارد که انسان ها چنین کاری نمی کنند...
مسلمان مومنی را در نظر بگیرید که برای رفع خشکسالی نماز باران می خواند. چه بسا کار او نتیجه ای ندهد - و در عمل نیز بارها چنین اتفاقی افتاده است. اما احتمال بسیار اندکی وجود دارد که او اعتقادش را به نماز باران از دست بدهد. او همچنان - و به وقت اضطرار -  نماز باران خواهد خواند؛ امیدوار و مومن...
اما چگونه چنین چیزی ممکن است.
*
بد نیست نقبی بزنیم به تز دوئم در فلسفه ی علم:
آزمایش فیزیکی هیچ گاه نمی تواند فرضیه ی منفردی را محکوم کند، بلکه تنها می تواند کل دسته ای نظری را ساقط سازد- به بیان دیکر آزمایش سرنوشت ساز در فیزیک ممکن نیست. آنگاه که آزمایش مخالف پیش بینی های فیزیکدان باشد، آنچه او فرا می گیرد این است که دست کم یکی از فرضیاتی که این گروه را تشکیل می دهند غیر قابل قبول است و باید تغییر کند...
*
شاید آن نمازخوان مومن نیز- نا آگاهانه - چنین شیوه ای را در پیش می گیرد. او هنگام نماز باران خواندن با یک فرضیه ی منفرد سرو کار ندارد. او یک قانون کلی دارد - اگر نماز باران بخوانید باران خواهد بارید- و انبوهی فرضیات کمکی در باب شرایط انجام این کار و ویژگی های نمازگزاران و غیره و غیره... این قانون کلی و مجموعه ی فرضیات کمکی - بر روی هم - دسته ای نظری در باب شرایط استجابت دعا می سازند.
نباریدن باران تنها می تواند حکم به محکومیت کل دسته ی نظری بدهد. این امر به این معناست که دست کم یکی از اعضای دسته نظری باطل است. اما نمی توان دست روی جزء خاصی گذاشت و حکمی قطعی داد. خوشا به حال مومنان. زیرا همین حقیقت این امکان را به آنان می دهد که همچنان به نماز باران معتقد باشند. قدر مسلم اینکه در زنجیره ی قانون کلی و فرضیات کمکی، محکم ترین حلقه ی زنجیر همین ایمان به نماز باران است و باید ایراد را در یکی از آن انبوه فرضیات کمکی جست...
با این توضیحات می اندیشم که انسان مومن حق دارد که همچنان به مفید و موثر بودن نماز باران ایمان داشته باشد. و نمی توان این ایمان را ایمانی کور و غیرعقلانی به حساب آورد. کنش او دقیقا از جنس کنش فیزیکدان - احیانا ملحد -  فرن بیست و یکمی است.



ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۲۹, دوشنبه

پراگماتیسم و ابزارگرایی

1- بسیار پیش آمده که خواسته م ایراد کامپیوتری را برطرف کنم. در این مواقع اولین راه حلی که امتحان می کنم ری-استارت کردن سیستم است. اگر ایراد رفع شد فبها... اگر نه به دنبال راه حل بعدی می گردم... در تمام این پروسه - و تا وقتی که تمام راه حل های تجربی را انتخاب نکرده م - اهمیتی به ریشه و علت اصلی مشکل نمی دهم. به دنبال آنم که در کمترین زمان ممکن از شر ایراد به وجود آمده خلاص شوم. تنها زمانی به صرافت یافتن ریشه ی اصلی مشکل می افتم که تمام راه حل هایم ناکام مانده باشند. به بیان دیگر، مهم خلاص شدن از شر مشکل است نه کشف علت واقعی آن.
2- پزشکی را در نظر بگیرید که بر اساس تحقیق و فرضیه ای نادرست، راه حلی عملی و کارا برای درمان بیماریی خاص - مثلا نوعی سرطان پیشرفته و بدخیم - کشف کرده است. چیزی که برای او - و طبعا بیماران و حتی جامعه ی پزشکی - مهم است درمان بیماری است و نه دریافتی دقیق و حقیقی از ریشه ی بیماری. تا زمانی که شیوه ی درمانی او پاسخ می دهد هیچ کس به دنبال به چالش کشیدن فرضیه ی مبنایی او نیست. مطلقا اهمیتی ندارد که شیوه ی درمانی او بر تحقیقاتی اثبات نشده و مشکوک بنا شده اند. مهم این است که این شیوه، کار می کند و او توانسته بیماران بسیاری را از چنگال بیماری و درد خلاص کند. تنها زمانی جامعه پزشکان به دنبال تفسیر تازه ای از ریشه ی بیماری می گردند که راه حل موجود کارآیی خود را از دست بدهد. در هر صورت، بیمار ترجیح می دهد درمان شود تا تبیین درست و مطابق با واقعی از علت بیماری به اش ارائه گردد. او به پراگماتیسم نیاز دارد نه رئالیسم.
3- همانطور که پوپر می گوید علم از مسائل آغاز می شود. انسان ها برای حل مسائلشان دست به جست و جو و تحقیق می زنند و به محض اینکه راه حلی عملی، کارا و مفید کشف شد، خود به خود و توجیه پذیر، فرآیند جست و جوی بیشتر متوقف می شود. موسسات تحقیقاتی پولشان را صرف تحقیق برای یافتن درمانی مجدد برای بیماریی که درمانش موجود است نمی کنند. اصل اقتصاد انرژی به ما می گوید که گره ای را که با دست باز می شود با دندان باز نکنیم...تنها زمانی به فکر استفاده از دندان - صرف انرژی بیشتر برای یافتن راه حلی متفاوت - می افتیم که راه حل موجود - یعنی همان دست- از پس باز کردن گره / مشکل بر نیاید.... این چیزی است که در عالم واقع رخ می دهد حالا هرچقدر هم واقع گرایانی همچون پوپر گریبان بدرند و سینه چاک کنند...
4- بر اساس سه بند فوق می اندیشم که هرچند واقع گرایی را نمی توان به کناری افکند، پراگماتیسم هم چیزی نیست که بتوان به این سادگی ها از میدان به درش کرد. حداقل اینکه پراگماتیسم با رویکرد عقل سلیمی سازگاری بیشتری دارد. هیچ عقل سلیمی وقت و انرژی خود را صرف نمی کند تا آن تفسیری از جهان را که به راه حل های عملی و کارا می انجامد به چالش بکشد... چو فردا شود فکر فردا کنیم.
5- سال هاست که دانشمندان وسوسه ی یافتن نظریه ای جامع که قادر به توضیح و تبیین همه ی پدیده ها باشد را کنار گذاشته اند. نور گاهی اوقات موج است و گاهی اوقات ذره... بر همین اساس می اندیشم که ابزارگرایی نیز- بدون شک - بهره ای از حقیقت برده است...

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۲۲, دوشنبه

مراحل تولد یک رشته ی علمی تازه چگونه است؟

1- لیسانس مدیریت گرفتم. به زور.بدون تعارف آخرش به زارت و زورت افتاده بودم.  بعد دوران طولانی آزمون و خطا شروع شد. می دانستم که نمی خواهم مدیریت بخوانم، اما نمی دانستم که می خواهم چه بخوانم. دوران سختی بود.
2- فلسفه خواندم. رهایش کردم، بدون تعارف حوصله ی خواندن چرندیات هگل و امثال هگل را نداشتم. حرف های بی فایده ای در مورد موضوعاتی از اساس مشکوک! یک بار هم چسبیدم به زبانشناسی. برای اینکه مجبور شوم به خواندن زبانشناسی و کنکور ارشد دادن، حتی - در حرکتی انقلابی و طبعا حماقت بار ( ! ) - یکباره کل منابع ارشد زبانشناسی را خریدم. خب. به کاهدان زده بودم. خواندن زبانشناسی دو روز - شاید هم کلا 36 ساعت! - طول کشید. حوصله ی روده درازی های بی پایان درباره ی نحو زبان را نداشتم. به همین سادگی. کتاب ها هم ماندند روی دستم.
3- دیگر ناامید شده بودم. با خودم می گفتم خدا مرگت بدهد که هیچ چیزیت به آدم ها نرفته. رشته ای علمیی هم در دنیا برایت وجود ندارد. دوران سختی بود. کاملا و جدا به این فکر افتاده بودم که رشته ی علمیی منحصر به فرد و تازه برای خودم از اساس بسازم. و این کارم کاملا معقول بود. کاملا مطمئن شده بودم که هیچ رشته ای در دنیا وجود ندارد که مجموعه ی علاقه ی متنوع، هردمبیل و آسمان - ریسمانی من را پوشش بدهد... این رشته ی تازه ملغمه ی بود از زبان شناسی، فلسفه، روایت شناسی، مردم نگاری، ادبیات، تاریخ و...
4- اینجا بود که رسیدم به جامعه شناسی. جامعه شناسی همان چیزی بود که می خواستم. آش در هم جوشی از وبر و مارکس تا پوپر و گافمن و فوکو... خلاصه، همه چیز و هیچ چیز...!
.......
سووال مهم این است که آیا به ازای علاقه ی عمده ی هر انسانی روی زمین یک رشته ی تحصیلی به وجود آمده است؟
اولین چیزی که به نظر می رسد این است که تعداد حوزه های مختلف علوم بسیار ناچیزتر از تعداد انسان هاست. آیا واقعا این تعداد محدود رشته ی علمی نیاز میلیون ها انسان را پوشش می دهد؟
آیا چنین چیزی ممکن است؟
........
فکر می کنم ما رفتاری "پله ای" با دانسته هایمان می کنیم. همین رویکرد است که باعث می شود سرانجام در یک رشته ی مدون علمی آرام بگیریم و نیاز نداشته باشیم که رشته ای تازه برای خودمان تولید کنیم [ در فرصتی دیگر در این مورد مفصل حرف می زنم ]
البته دوره هایی نیز هست که در آن ها رشته هایی تازه متولد می شوند. مثلا همین جامعه شناسی، عمر زیادی ازش نمی گذرد. حدودا دویست سال. دورکیم بیچاره مجبور بود فلسفه و تعلیم و تربیت درس بدهد تا روسای اکول نورمال از خر شیطان پیاده شوند و قبول کنند که جامعه شناسی نیز برای خودش حوزه ی علمی مستقلی است.....
همین... چیزهای نصفه و نیمه ای بود که باید می نوشتمشان...

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۱۸, سه‌شنبه

ارزش های متوسط همچون بیابانی خالی از تابلوهای راهنما


دیشب دوباره بحثی شد درباره ی کتاب کیوساکی ( پدر پولدار، پدر فقیر ) و ارزش های متوسط. طرف مقابل مثل همیشه روی ارزش های والای انسانی مثل قناعت، مناعت طبع، مصرف کمتر و حفظ محیط زیست تاکید می کرد و معتقد بود چنین کتاب هایی در تعارض با ارزش های والای انسانی هستند. به علاوه باعث نابودی محیط زیست (!) و هزار تا کوفت و زهرمار دیگر می شوند! طبیعتا من هم، همانطور که قبلا هم گفته م و نوشته م، مخالف این حرف های غیر واقع گرایانه بودم و مثل همیشه روی لزوم به رسمیت شناختن ارزش ها و علایق متوسطی مثل علاقه به ثروت، شهرت، غریزه ی جنسی، باده نوشی، قماربازی و ... تاکید کردم.
طبیعتا دوباره به نتیجه ای نرسیدیم. شاید به این خاطر که من صورت بندی درستی از استدلال هام ارائه نکردم. لابد چون، به اشتباه، فکر می کنم موضعم آنقدر عقلانی است که فهمش نیاز به تلاش زیادی ندارد- همانطور که گفتم... به اشتباه!
بگذریم.
اما... اینجا نمی خواهم دوباره حرف های تکراری گذشته ام را تکرار کنم. بلکه به دنبال آنم تا از منظری متفاوت به قضیه نگاه کنم. حرف هایم را در احکامی چندگانه می آورم و تذکر می دهم این ها هم مانند قبلی ها در واقع صورت بندی های خامی هستند از طرح و اندیشه ای کلی در باب بازگشت به عقلانیت ارزشی و لزوم به رسمیت شناختن ارزش های متوسط. امید که بتوانم این طرح را به جای درست و درمانی برسانم.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه

از روی دست جامعه شناس

Goffman brings his distinctive interactionist approach to bear on mental illness, stigma and gender, producing analyses that take a quite different form from standard sociological treatments of these topics. They might be considered as applied sociologies of the interaction order. They do not resemble ‘case-studies’ in the usual sense. Goffman never offered a standard sociological account of the specifics of the populations he chose to study – their demographic and social characteristics.
Instead, he constantly endeavoured to point up the general interactional features and processes they exemplify. As early as his PhD dissertation, Goffman showed a strong appreciation of the power of ‘extraordinary events to open our eyes to what ordinarily occurs’. Like Freud, Goffman understood precisely how the odd and unusual could illuminate the routine and taken-for-granted. This assumption provided a methodological rationale for studies of persons whose situated identities placed them in a temporary or more lasting excluded, disadvantaged or subordinate status. Goffman’s interest, as ever, lay in deriving general conclusions from interactional manifestations of excluded status. Thus Goffman praises the then-recent tendency of sociologists ‘to look into the psychiatric world simply to learn what there could be learned about the general processes of social life’, instead of playing at ‘junior psychiatry’. The rules mental patients break on hospital wards, he wrote, can lead out towards a general understanding of ‘our Anglo-American society’. In Stigma, Goffman searches through the traditional fields of social problems, social deviance, criminology and race relations in order to develop a ‘coherent analytic perspective’ on the situation of the stigmatized. He concludes that these traditional substantive fields may have a ‘now purely historic and fortuitous unity’. His gender studies refuse to recognize that women constitute a distinct analytic category for sociological analysis; instead, his investigations fall under the aegis of ‘genderism’, a ‘sexclass linked behavioural practice’.
*
Erving Goffman / Greg Smith ( Routledg 2006)

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۱۹, دوشنبه

در باب آزمون...

آن آزمونی که همه ازش سربلند بیرون بیایند به لعنت خدا هم نمی ارزد. تنها وظیفه ی آزمون تمییز سره از ناسره است و اگر از زیر بار این مسئولیت شانه خالی کند باید فاتحه اش را خواند. 
چنین اصلی در همه جا - چه علم و چه اخلاق- باید رعایت شود. مخصوصا در حوزه ی اخلاق. اصولی اخلاقیی که به آن پایبندی باید و باید و باید برخی جاها اعمال تو را رد کند. نمی توانی به مجموعه ای از اصول پابند باشی که در طول زندگی ات حتی یک بار هم کسی یا چیزی یا عملی را رد نکرده است.
طبیعتا اعتراف به خطا دشوار است. به همین خاطر انسان ابزارساز و چاره جو راه حلی را برای گریز از این مخمصه یافته است. این راه حل اعتقاد به اصولی لغزان و متحرک است... همان سیاست یک بام و دوهوا... یا درست ترش استانداردهای دوگانه...
*
آخرین باری که حاضر شدی در جمع اعتراف کنی که فلان کارت اشتباه یا غیراخلاقی بوده کی بوده است ؟

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۱۷, شنبه

وظیفه ی حکومت در مواجهه با حملات مسلحانه چیست؟ ریشه یابی یا انتقام گیری.

در خبرها از قول مقامات نظامی و امنیتی ایران آمده است که دو عامل حمله ی تروریستی پنج شنبه در سنندج کشته شده اند. اینجا، اینجا  یا اینجا. در آن حمله ی تروریستی 5 نفر از اعضای پلیس کشته و 9 نفر نیز مجروح شده بودند.
چیزی که در این نوع خبررسانی بسیار جلب توجه می کند کاهش وظیفه ی نهادهای امنیتی از کشف ریشه های جرم و پیش گیری از آن به انتقام جویی صرف و کورکورانه از عاملان فرضی و احتمالی حادثه است. به بیان دیگر، حتی یک بار شاهد آن نیستیم که یکی از مقامات حکومتی، مثلا، در تلویزیون حاضر شده و اشاره ای هر چند گذرا به مباحث علمی در این زمینه – از قبیل ضرورت کشف انگیزه های مجرمان، تلاش برای جلوگیری از تکرار چنین حوادثی از راه شناخت دقیق عوامل اجتماعی، سیاسی و فرهنگی موثر بر پدیده ی تروریسم و ...-  کند. گویی ماجرا نه شورش یک گروه بر علیه حکومتی مستقر که دعوای میان دو باند مافیایی و رقیب است. یکی با وحشی گری زن و بچه ها را به کام مرگ می فرستد و دیگری با انتقام جویی هر کسی را که به دستش برسد از دم تیغ می گذراند و با سرمستی جنون آمیزی حتی بر تعداد کشته شدگان حریف نیز تاکید و به آن مباهات می کند.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۶, سه‌شنبه

در باب نبوغ

هیچ وقت نشده که وقت بذاریم و با آرامش و سر فرصت فکر کنیم که چی هستیم و به چه کاری بیشتر از همه علاقه داریم... فقط از بین گزینه های محدودی که جامعه به مون عرضه کرده  یکی رو انتخاب کردیم. یک شغل تحمیلی، یک رشته ی تحصیلی تحمیلی، یک شیوه ی زندگی تحمیلی، یک پارتنر تحمیلی... یک نثر تحمیلی... یک شیوه ی بودن تحمیلی...
همه چی مون تحمیلی بوده. هیچ وقت نشده که جسارت به خرج بدیم و آدم نویی باشیم. با علایق نو. رشته های کاری نو. موضوعات مورد علاقه ی نو.... بریم بزنیم به هدف. دقیقا به اون کاری بپردازیم که براش ساخته شدیم... و بسنده نکنیم به اون قالب های کلیشه ایی که کتاب ها و دانشگاه ها  به مون عرضه می کنن.
خلاصه لازمه که با خودمون رو راست باشیم و علایقمون رو بر اساس مد و سلیقه ی جامعه و... انتخاب نکنیم...
به نظرم می آد که اصلی ترین و اساسی ترین نشانه ی نبوغ همینه. آدم نابغه کسیه که این جرات و جسارت رو داره که با هرچی که هست و هرچی که هست، تمام و کمال، رو برو بشه و سعی کنه به همان کاری بپردازه که بیشتر از همه به اش علاقه داره. وگرنه اینکه یک رشته ی دانشگاهی رو انتخاب کنی و تو اون مدرک بگیری- گیریم دکترا - که هنری نیست....
نه. باور کن هنری نیست... اصل کاری اینه که جسارت داشته باشی و با خودت - همانطور که هستی- روبرو بشی...

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه

ترجمه بازتاب روحیات مترجم در لحظه است

ترجمه یک فرآیند خلاقه است و کاملا به روحیات مترجم در لحظه بستگی دارد. به همین دلیل می اندیشم که دلیلی ندارد ترجمه ی یک اثر حجیم – حتی شاید کوچک – را بر اساس یکدستی آن ارزیابی کنیم. به راستی... چرا ترجمه ی یک کتاب 500 صفحه ای باید یک دست باشد؟ مگر نویسنده / مترجم / حتی خواننده  در تمام دوران طولانی نوشتن / ترجمه کردن / خواندن حال و روز یکسانی داشته اند؟ انگار آدم ماشینی یا.... چوب!

توضیح بدهم که منظورم کیفیت ترجمه نیست. طبیعتا معتقدم که ملاک های مشخصی برای ارزیابی کیفیت یک ترجمه وجود دارد / باید وجود داشته باشد. و ما باید دو دستی به این ملاک های روشن و همه فهم بچسبیم و رهایشان نکنیم. زیرا تمام خودکامه گان / بی هنران چشم امیدشان به از بین رفتن همین ملاک های روشن / قوانین مکتوب و در دسترس است. به یاد می آورم گفت و گوی فراریان برتولت برشت را... شاید فصل اول که در مورد قهوه و آبجوهای تقلبی حرف می زنند. گفت و گوی درخشانی است.

اما برگردیم به بحث... بله. صحبت در باب بالا و پایین شدن کیفیت ترجمه نیست، بلکه سلیقه ی مترجم است در لحن/ برگردان نام ها / استفاده از زبان معیار یا عامیانه / پاورقی زدن یا نزدن و چیزهایی از این قبیل.
مهم این است که مترجم تا وقتی وارد کار دشوار ترجمه / بازنویسی نشود نمی تواند بفهمد که ایده هایش – که از خواندن متن اصلی در زبان مبدا به دست آمده اند – هنگام دست و پنجه نرم کردن با زبان مقصد نیز کار می کنند و جذابیت خود را تا انتها ادامه می دهند یا خیر. بقیه را نمی دانم اما در مورد خودم بارها رخ داده است که در اواسط کار در تکنیک هایم برای برگردان متن تجدید نظر اساسی کرده ام... ترجمه را با لحنی شروع کرده ام. پنچاه / صد / حتی بیشتر صفحه ادامه داده ام و کم کم دیده ام  بعضی ایده ها دیگر جذابیتشان را برایم از دست داده اند و شاید متن اصلی تغییر کرده... نمی دانم!
پس کاملا امکان دارد که مترجم کارش را با ایده ها و تصوراتی آغاز کند و در اواسط کار ایده هایی تازه و تکنیک هایی نو و متفاوت به ذهنش برسد. در این حالت او کاملا این حق را دارد که ادامه کار را به سبک جدید ترجمه کند و البته کاری به قبلی ها نداشته باشد...
چنین چیزی را در ترجمه ی کیوساکی کاملا تجربه کرده ام.... هرچقدر که پیش می روم ایده های تازه ای به ذهنم می رسد. طبیعتا ضروری می بینم که این ایده ها را اجرا کنم. اما در عین حال احساس نمی کنم نیازی به بازبینی فصل های قبلی باشد...

ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۲۵, پنجشنبه

استقلال یا دست نشاندگی؟

دیشب بحثی گرفت در کتابفروشی امیرکبیر. من بودم و محمد بود و حسینی بود و حمید آقا و یکی دو نفر دیگر از بچه ها که نمی شناختمشان. حالا کاری نداریم به اسمشان.
بحث این بود که آیا در هر صورت استقلال سیاسی ترجیح دارد به زیردست بیگانه ها بودن. و آیا ما که در زمان شاه استقلال سیاسی نداشتیم و در عوضش مقداری رفاه داشتیم راضی تر بودیم تا الان که به اصطلاح استقلال سیاسی داریم اما در عوض اش وضع اقتصادی و سیاسی و بین المللی مان این قدر درب و داغان است؟
حسینی یک طرف بود و همه ی ما یک طرف. او بر استقلال سیاسی تاکید می کرد اما ما نه... می گفتیم در مقایسه ی میان الان و زمان محمدرضا معیار استقلال و عدم استقلال سیاسی چیز چندان تعیین کننده ای نیست. مردم رفاه می خواهند و البته این که حقوق و آزادی هایشان به رسمیت شناخته شود. حالا این که این خواسته ها در نظامی مستقل یا فاقد استقلال تامین شود دیگر در درجه ی دوم اهمیت قرار دارد. این هم جمع بندی مطالبی که دیشب مطرح شد و الان به ذهنم می رسند:
1- وقتی قرار است حاکمان تحقیرمان کنند، به زندانمان بیندارند، ابتدایی ترین حقوقمان را نقض کنند و به جایمان تصمیم بگیرند آیا اهمیتی دارد که نامشان چیست و مستقلانه این کار را می کنند یا نه از جایی دیگر دستور می گیرند؟ جواب من منفی است. وقتی هر دوشان – حاکم مستقل یا دست نشانده – به یک اندازه من را سرکوب می کنند طبیعتا استقلال و عدم استقلالشان اهمیتی ندارد. از هر دو به یک اندازه متنفرم. شاید هم از اولی – هموطنی که بدون دستور گرفتن از بیگانه تحقیرم می کند و به زندانم می اندازد و به خاک سیاهم نشانده است- بیشتر متنفر باشم.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۲۱, یکشنبه

از روی دست جامعه شناس

Goffman’s sociology provoked numerous interpretations, testimony to
the ambiguous legacy his work represents. The critical literature suggests
a host of dichotomies informing his writings. Are they best seen as
structuralist or symbolic interactionist, formalist or phenomenological,
modernist or postmodernist, Machiavellian or existentialist, realist or
empiricist? While Goffman’s ideas cannot be reduced to any one of these
categories, they nonetheless capture some of the tensions and ambiguities
of his sociological thinking. Acquaintances of Goffman tell of how he
enjoyed testing the limits of the rules and understandings shaping faceto-
face conduct in restaurants, cinema queues, lecture theatres and living
rooms.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۱۳, شنبه

از روی دست جامعه شناس

[ بنا به نظر هانا آرنت ] جنبش های توتالیتر ایدئولوژیی یکپارچه را عرضه می دارند که بیشتر متناسب با ذهن انسان توده ای است تا مطابق با واقعیت. توده های بی ریشه در سایه ی این ایدئولوژی از تکان های زندگی واقعی مصون می مانند. ایجاد تبلیغات و هراس لازمه ی ایدئولوژی توتالیتر است. تبلیغات و ارعاب دو روی یک سکه را باز می نماید. در جهان توتالیتر، توده های بی ریشه از راه تخیل محض احساس امنیت می کنند و از ضربات بی پایانی که تجارب و زندگی واقعی بر انسان و آرزوهایش وارد می کند رهایی می یابند. نیروی تبلیغات توتالیتر در توانایی آن در بستن درهای واقعیت به روی توده هاست. و ارعاب حتی پس از آنکه رژیم های توتالیتر به اهداف روانشناختی شان دست می یابند همچنان ادامه می یابد. وحشت واقعی ارعاب در این است که بر مردمی یک سره مطیع حاکم می شود... هدف هراس انگیزی ساختن انسانی جدید است... هراس دو کار عمده می کند: یکی اینکه فضای رابطه میان انسان ها را نابود می سازد. و دوم اینکه با استفاده از ایدئولوژی و بسیج اراده های فردی، با هدف تحمیل منطق ایدئولوژی بر خرد فرد،  رابطه ی انسان با واقعیت را ویران می سازد...
*
( تاریخ اندیشه های سیاسی قرن بیستم ( جلد دوم: لیبرالیسم و محافظه کاری)، نوشته ی حسین بشیریه)


ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۸, دوشنبه

سیل در پاکستان و غفلت دیرپا و دیرسال ما


همه مان مشغول خودیم و هیچ کس حواسش به پاکستان نیست. چهارده میلیون آدم - و به روایتی بیست میلیون- گرفتار سیل شده اند و هیچ کس- در تمام دنیا هیچ کس- نیست که غصه شان را بخورد. بنا به گزارش آژانس آوارگان سازمان ملل این تعداد از جمع آسیب دیدگان سونامی شرق آسیا و زلزله ی سال 2005 پاکستان و زلزله ی هاییتی بیشتر است. اینجا را ببینید.
حس بدی است. ما که به حساب همسایه اشان هستیم و همکیش شان هستیم و شاید برخی هامان- حداقل ساکنان بلوچستان- یک جورهایی به آنها ربط نژادی دارند هم زده ایم به رگ بی خیالی. بدبختی های خودمان آنقدر هست که جا برای کسی دیگر نباشد. بقیه که جای خود دارند.
یک زلزله ی ساده در کشوری جهان سومی پنجاه هزار نفر کشته و چند صد هزار نفر آواره به جا می گذارد و یک باران موسمی– نه عادی که همیشگی و هر ساله؛ بنابراین قابل پیش بینی- جمعیتی بیست میلیون نفری را بی خانمان می کند. هواپیماها هم که مدام سقوط می کنند و جاده ها هم که بی حساب کشته می گیرند و آش ولاش

ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۱, دوشنبه

یک مشکل ساده

The net result: I still have the old way I used to think, and I have Peter's way of looking at the same problem or
situation. I have two thoughts instead of one. One more way to analyze a problem or trend, and that is priceless. Today, I often say, "How would Peter Lynch do this, or Donald Trump or Warren Buffett or George Soros?" The only way I can access their vast mental power is to be humble enough to read or listen to what they have to say.

در متن بالا، Today را باید چه ترجمه کرد؟ 

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۳۰, شنبه

ریسک

رفتار هرکس در بازی ریسک - و کلا هر نوع بازی استراتژیک -  انعکاسی است از زندگی واقعی او. "الف" ابتدا جسورانه و بدون آینده نگری می تاخت. لذت می برد و کیف می کرد و رجز می خواند. اما سریع کارش به بن بست می خورد. و شروع می کرد به متهم کردن این و آن. به سختی حاضر بود بپذیرد که ممکن است ایراد از خودش باشد. در واقع یک درصد هم احتمال نمی داد این را... او در زندگی واقعی هم چنین آدمی است. بدون برنامه ریزی و آینده نگری تصمیم می گیرد و ثبات فردا را فدای لذت موقت امروز می کند و آنگاه که نتیجه ی تصمیمات خود را دید به جای انتقاد از خود دیگران را متهم می کند....
کیوساکی در جایی از کتاب بابای پولدار، بابای فقیر می گوید که اهمیت بازی در این است که بر خلاف زندگی واقعی فیدبک سریعی به تو می دهد. خیلی سریع نتیجه ی عملت را می بینی. مثل این می ماند که زندگی را با دور تند بازی کنی.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۲۸, پنجشنبه

از روی دست جامعه شناس

کار توماس کون همچنین باعث شد که بستر و زمینه ی اجتماعی فعالیت های علمی مورد توجه قرار گیرد. و این نکته ای بود که در فلسفه ی علم سنتی توجهی به آن نمی شد. نزد کون علم فعالیتی ذاتا اجتماعی است: علم متعارف قائم به وجود جامعه ای علمی است که پایبندی به پارادایمی مشترک مایه و ملات همبستگی اعضای آن است. نحوه ی آموزش علم در مدارس و دانشگاه ها، شکل پذیرفته شدن دانشمندان جوان در جامعه ی علمی، شیوه ی انتشار مطالب علمی، و چیزهای دیگری که آنها هم جنبه ی جامعه شناختی دارند بسیار مورد توجه توماس کون بودند. تعجب ندارد که  افکار کون بر جامعه شناسان علم بسیار تاثیر گذاشت. به طور مشخص در جامعه شناسی علم نهضتی به نام " برنامه ی قوی " در دهه ی هفتاد میلادی در بریتانیا ظهور کرد که بسیار مدیون کون بود.
برنامه ی قوی حول این اندیشه شکل گرفته بود که علم را باید محصول اجتماعی دانست که فعالیت علمی در آن صورت می گیرد. جامعه شناسان برنامه ی قوی این اندیشه را بسیار مهم می شمردند: آنها معتقد بودند که حدود و ثغور عقاید دانشمندان را عمدتا اجتماع تعیین می کند. بنابراین برای اینکه توضیح دهند چرا فلان دانشمند قائل به این یا آن نظریه است به بیان جنبه هایی از سوابق فرهنگی و اجتماعی آن دانشمند می پرداختند و دلایلی را که خود دانشمند برای توجیه اعتقادش به آن نظریه بیان می کرد به هیچ وجه وافی به مقصود نمی دانستند. برنامه ی قوی بعضی مضامین را از کون اخذ کرده بود از جمله نظریه مند بودن داده ها، تصور علم به مثابه کاری ذاتا اجتماعی، و این اندیشه که برای گزینش نظریه الگوریتمی در اختیار ما نیست. اما جامعه شناسان برنمه ی قوی تندروتر و بی پرواتر از توماس کون بودند. آنها مفاهیم حقیقت عینی و عقلانیت را به صراحت رد می کردند. این مفاهیم را ایدئولوژیک، و بر این اساس، مشکوک، می دانستند. نسبت به فلسفه ی علم سنتی نیز بسیار بدگمان بودند. همین ها سبب بروز اختلافاتی بین فیلسوفان علم و جامعه شناسان علم شد که دامنه ی آن تا به امروز نیز کشیده شده است. 
*
( فلسفه ی علم، نوشته ی سمیر اکاشا، ترجمه ی هومن پناهنده، نشر فرهنگ معاصر)

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۲۷, چهارشنبه

روزه گرفتن در دنیای مدرن همچون شتر سواری دولا دولا


امسال ماه رمضان در تابستان افتاده و مومنان باید حدودا 15 ساعتی را گرسنه و تشنه سر کنند. که زمان زیادی است و مسلما هم تشنه گی  برای بدن ضررهایی دارد و هم خالی ماندن طولانی مدت معده و بعد یک باره – و با دستور آتش(!)- پر کردن آن تا خرخره. اینها چیزهایی است که علم پزشکی امروز آن را ثابت کرده است و تردید در صحت و سقم آنها جایز نیست. البته این ها را همه مان هم می دانیم. به همین خاطر است که جامعه ی دینداران هر ساله با این پرسش درگیرند که چه کنند که روزه گرفتن به بدنشان آسیب نزند. و دقیقا در پاسخ به همین پرسش ناگفته و ضمنی است که هر ساله در موسم صیام برنامه های تلویزیون و مطالب روزنامه ها پر می شوند از اظهارنظرهای کارشناس ها و دکترها و متخصص های تغذیه که هموطنان روزه دار سحری چه بخورند و چقدر بخورند که نه تشنه شان بشود و نه به بدنشان آسیب وارد شود. و به همین ترتیب در وقت افطار هم چقدر بریزند در خندق بلا که معده ی زبان بسته بتواند از پس "پروسس" اش بر بیاید و هنگ نکند!

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۲۲, جمعه

از روی دست جامعه شناس

... می توان گفت که نظریه ی وبر اگرچه به اثبات نرسیده است اما استنباطی است نامردود و مقبول. می توان پذیرفت که - در صورت مساوی بودن تمام شرایط - استقرار آیین پروتستان تجددپذیری اقتصادی را تسهیل کرده باشد و اگر وبر موفق نشده است وجود این رابطه ی علیت را ثابت کند برای آن است که چنین رابطه ای به احتمال زیاد ثابت شدنی نیست...
شکی نیست که بسیاری از جنبه های پیوند موجود میان آیین پروتستان و سرمایه داری با فرضیه هایی ساده تر از فرضیه ی وبر تبیین شده اند: مانند فرضیه ی دورکیم که می گوید پیچیده شدن تقسیم کار از یک سو عامل ایجاد تجدد اقتصادی شده، و از سوی دیگر عامل توسعه ی ارزش های فردگرایانه. یا فرضیه ی شومپیتر و مارکس که می گویند فرآیندهای گوناگونی در عین حال هم موجب پیجیده تر شدن مناسبات اقتصادی و هم دگرگونگی های اخلاقی و ایده ئولوژیکی می شوند. یا فرضیه های گروتیوزن و تره ور روپر که معتقدند آیین پروتستان نسبت به سرمایه داری اعتنای بیشتری دارد تا آیین کاتولیک...
ولی وجود این عوامل، در ضمن، نفی کننده ی این موضوع نیست آیین کالون - چنانچه وبر می خواهد - در تثبیت ارزش های مساعد برای پیشرفت سرمایه داری سهمی داشته است. شاید حس انضباط و سخت کوشی کالوینیست ها در انضباط لازم برای حیات حرفه ای لازم بوده است. شاید همین حس به ایجاد روحیه ای منضبط و روشمند که برای تجددپذیری اقتصادی مساعد بوده کمک کرده است....
با این همه فقط یک نکته و فقط یک نکته هست که نظریه ی وبر در آنجا به تاثیر انتقادهای وارد شده بر آن شکننده شده است. امروز دیگر روشن است که اصل دینی قسمت ازلی نمی تواند در تبلور اخلاق پیوریتنی آن نقش مرکزی را که وبر بدان نسبت می داد دارا باشد. روشن تر  بگویم، تفاوت اصلی آیین لوتر و آیین کالون بر مبنای فرضیه ای که در نظریه ی وبر در کتاب اخلاق پروتستانی مطرح شده بود امروز دیگر کمتر به اصل دینی قسمت ازلی نسبت داده می شود چون همین اصل دینی در سنت سنت آگوستین که لوتر بدان پایبند است نیز وجود دارد...
***
(مقاله ی "اخلاق پروتستانی ماکس وبر؛ جمع بندی بحث های انجام شده در این زمینه " از کتاب مطالعاتی در آثار جامعه شناسان کلاسیک، نوشته ی ریمون بودون، ترجمه ی باقر پرهام، نشر مرکز)

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۲۰, چهارشنبه

و باز هم در مورد متوسط بودن و این بار در ستایش منحنی نرمال

1- در یکی از یادداشت های گذشته به رابرت کیوساکی و معضل تولید محتوای فرهنگی برای اکثریت متوسط جامعه ی کتاب خوان اشاره کردم. اینجا یادآوری می کنم که بخش اعظمی از فلاکت برنامه ریزان ما به همین مساله بر می گردد: به رسمیت نشناختن اکثریت متوسط. و رفتار دو گانه  با جامعه ی هدف. به بیان بهتر آن وقت که بحث حقوق و آزادی ها در میان باشد قوانینمان  به شدت سلبی اند: انگار که اکثریت جامعه در انتهای چپ منحنی کپه شده باشند. و هنگامی که بحث تکالیف و مسئولیت ها مطرح باشند انتظاراتمان حداکثری است: تو گویی که همه ی جامعه از اولیاءالله و مقربین درگاه اند و اهل زهد و پرهیز و همگی در گوشه ی انتهای راست منحنی چپیده اند ( و من درآینده بیشتر به این مساله خواهم پرداخت.)
2- فکر می کنم باید در ورودی همه ی سازمان های برنامه ریز مجمسه ی بزرگی از منحنی نرمال گذاشت. و برنامه ریزان فرهنگی را موظف کرد که پشت پیراهنشان منحنی نرمال عزیز و دوست داشتنی را گل دوزی کنند. قانونی نیز تصویب شود که همه ی نامه های این سازمان ها مزین به تمثال مبارک منحنی نرمال باشد و مقامات مسئول نامه را با نام آن آغاز کنند و به نام آن خاتمه دهند.
ای نام تو بهترین سرآغاز/ بی نام تو نامه کی کنم باز...!
شاید اینطور یادشان بماند که وظیفه اشان برنامه ریزی برای آن اکثریتی است که متوسط اند.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۱۹, سه‌شنبه

حل معماهای اجتماعی

ریمون بودون در کتاب مطالعاتی در آثار جامعه شناسان کلاسیک ( به گمانم عنوانش همین باشد) می گوید که دغدغه ی وبر و دورکیم حل معماهای اجتماعی است. برای چه خودکشی در دوران رونق اقتصادی زیاد می شود و در دوران جنگ و بحران های اجتماعی کم... برای چه وضع اقتصادی جوامع پروتستان از بقیه بهتر است و...
این خیلی حرف قشنگی است و بسیار هم درست.
احساس می کنم رسالت اصلی جامعه شناسی همین است. حل معماهای اجتماعی.
معمای بزرگی که در این دوران باید حلش کنیم این است:
برای چه سیاستمداری چون احمدی نژاد که به کرات دروغ می گوید هنوز در میان بخشی از جامعه ی باسواد و مذهبی ایرانی محبوب است؟
حل این معمای دشوار اجتماعی کمک زیادی به شناخت تحولات جامعه ی ایرانی در ده-بیست سال اخیر می کند...

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۱۸, دوشنبه

ریمون بودون

یک هفته ای می شه که کتاب دو جلدی مجموعه مقالات ریمون بودون در مورد جامعه شناسان کلاسیک رو دست گرفتم. اسم کتاب دقیقا یادم نیست. شاید چیزی در مایه های مطالعاتی در اندیشه ی جامعه شناسان کلاسیک. یا یک همچین چیزی.
ترجمه ی باقرپرهام.
که مترجم خوبی است و کتاب مراحل اساسی سیر اندیشه در جامعه شناسی - ریمون آرون - رو هم خیلی خوب ترجمه کرده است.
خلاصه.
کتاب خوبییه. خوندنش رو به همه ی علاقمندهای جامعه شناسی و فلسفه ی علم و.... توصیه می کنم. من که ازش خیلی خوشم اومده.
مخصوصا مقاله ی دوم که به شباهت ها و تفاوت های وبر و دورکیم در مبجث روش می پرداخت خیلی خیلی به ام حال داد.
اساسی.
یادم باشد امروز - اگر شد- مقاله ای رو که در مورد زیمل و فلسفه ی تاریخ نوشته بخونم.
آره. یادم باشه.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۱۳, چهارشنبه

در اهمیت متوسط بودن

هنوز مشغول ترجمه¬ی کتاب "بابای پولدار-بابای فقیر" نوشته¬ی "رابرت کیوساکی" ام. قرار بود کار را دوماهه تحویل بدهم که خورد به جام جهانی و گرفتاری¬های ریز و درشت دیگر.... خلاصه از برنامه عقب¬ام...
اما ترجمه¬ی این کتاب را خیلی دوست دارم. برای اینکه به موضوعی می¬پردازد که همه¬ی آدم¬های تحصیل¬کرده به نوعی دچارش¬اند. اینکه چرا علی¬رغم این¬که خوب درس خوانده¬ند و مدارک معتبری هم دارند در زندگی مالی آن¬طور که باید موفق نیستند و چرا قانون کلی نظام آموزشی و شعار همیشگی معلم¬ها سر کلاس- "خوب درس بخوان و مدرک معتبری بگیر تا بتوانی شغل خوبی پیدا کنی و راحت زندگی کنی"- دیگر مثل سابق معتبر نیست.
راستش هر چقدر جلوتر می¬روم بیشتر مطئمن می¬شوم که در حق این کتاب¬ها خیلی کم¬لطفی شده و برخی از آ¬ن¬ها- مخصوصا این یکی- به هیچ¬وجه  بی¬ارزش نیستند و خواندن آن¬ها واقعا می¬تواند زندگی آدم را زیر و زبر کند.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۹, شنبه

مقدمه ای بر بحث جامعه ی بیمار

سال هاست که چیزی ذهنم را به خود مشغول کرده. و آن هم این است که چرا برخی جوامع بسیار پویا اند و بی وقفه محصولات نو تولید می کنند و رویه ها ی ثبیت شده و کهنه را اصلاح می کنند و به جای آن روش های تازه و بهتر قرار می دهند - شبیه همان کاری که شومپیتر در مبحث کارآفرینی دارد: تخریب خلاقانه(Creative Destruction). یا بحث بسیار ارزشمند ماکس وبر در باب عقلانیت مدرن. اما در مقابل بعضی جوامع هم هستند که سال ها و دهه ها و چه بسا قرن ها با مشکلاتی تکراری دست و پنجه نرم می کنند و از برطرف کردن آنها عاجزند. ایران خودمان نمونه ی حاضر و آماده ی جوامع نوع دوم است. جوامعی که من فعلا نام "جوامع بیمار" را بر آنها نهاده ام. بر طبق تعریف  جامعه ی بیمار جامعه ای است که رویه ها و محصولات و فرآیندهای انجام امور در آن اصلاح نمی شوند. ویژگی اصلی اش هم همین تولید "پیکان" است. تولید پیکان و امثال آن نمود بیرونی دردی است بسیار کهنه... کاش مشکلمان همین بود... اما این رشته سر دراز دارد. فاجعه این است که محصولات سخت به کنار، تولیدات نرم  - چیزهایی از جنس فکر، هنر و ... - نیز اصلاح نمی شوند.
جامعه ی بیمار دچار نوعی تصلب وحشتناک است. برعکس شکوفایی حیرت انگیز جوامع مدرن  جامعه ی بیمار در دهه ها و حتی قرن های پیش زندگی می کند...
فکر می کنم بخش مهمی از کار مربوط به انحصار باشد. دیروز در فیس بوک نوشتم انحصار پیکان در دست ایران خودرو است و انحصار دین در دست حوزه ی علمیه. نتیجه اینکه ما در عقب ماندگی و پسرفت این جهانی و آن جهانی ایم...
اما این هم هست که همه چیز را گردن انحصار انداختن ساده کردن بیش از اندازه موضوع است. یعنی فرضیه ی "انحصار دلیل اصلی عدم اصلاح فرآیندهاست" نمی تواند تمام مشاهدات ما را در خود جای دهد. پدیده هایی مثل نظام ناکارآمد مالیاتی، کنکور دانشگاه ها و قوانین راهنمایی و رانندگی موارد بسیار دم دستی ای هستند که نشان می دهند فرضیه ی انحصار از تبیین بخش مهمی از پدیده ها در جامعه ی بیمار عاجز است. هر چند که برخی ها را -  از جمله همین تولید پیکان- می تواند....
ادامه ی این بحث را در آینده پی می گیرم.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۸, شنبه

خود آیینه سان

جامعه شناسان مکتب کنش متقابل نمادین عقیده دارند که معنا حاصل کنش متقابل میان انسان هاست. به همین ترتیب "خود" نیز پدیده ای اجتماعی است و در خلال کنش های اجتماعی متقابل با دیگران شکل می گیرد. چارلز هورتون کولی این مفهوم را نامی زیبا نهاده است: "خود آیینه سان". شخصیت "من" در هنگام رابطه با "تو" شکل می گیرد و شخصیت تا پیش از کنش اجتماعی هنوز خام است. تا پیش از اینکه "تو" باشی "من" شکل نگرفته باقی می مانم. هرچه هست در همان "رابطه"ی مبان من و تو نهفته است. شاید به همین خاطر باشد که گفته اند با بخیل و خسیس و رذل همنشینی نکنید. من این را به شخصه تجربه کرده ام که همصحبتی با بخیل دمار از روزگار آدم در می آورد...
به همین ترتیب شخصیت "ملت" در خلال رابطه با "حکومت" شکل می گیرد. کنش متقابل میان این دو موجودیت شخصیت و اخلاق آنها را شکل می دهد...
تمام این مقدمه ها را چیدم تا بگویم که حکومت فاسد باعث فساد مردمانش می شود. زندگی زیر یوغ یک حکومت فاسد، یک حاکم دروغ گو و بی همه چیز نتیجه اش فساد اخلاقی جامعه است...

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۷, جمعه

هفت پرسش از برنارد لوئیس درباره ی اسلام/ فارن پالیسی- آگوست 2008

برنارد لوئیس به عنوان یکی از مهمترین اسلام¬شناسان و خاورمیانه¬شناسان جهان در این مصاحبه افکارش را در مورد عراق، "اسلام فاشیستی" و ریشه¬های تروریسم با ما در میان می گذارد. او همچنین دو سوءتفاهمی را که نسبت به اسلام وجود دارد تحلیل می¬کند.

فارن¬پالیسی: به نظر شما بزرگترین سوءتفاهم در مورد اسلام چیست؟

برنارد لوئیس: خب...فکر می¬کنم دو تا باشند. بعضی وقتا یکی غلبه پیدا می¬کند. بعضی وقت¬ها هم به آن یکی دیگر خیلی می¬پردازند. بسته به زمان و مکان است. من اسم آن¬ها را سوءتفاهم منفی و سوءتفاهم مثبت می¬گذارم. سوءتفاهم اول به مسلمانان به چشم گروهی وحشی تشنه¬ی خون نگاه می¬کند که دیگران را مجبور می¬کنند یا قرآن را انتخاب کنند و یا آماده¬ی جنگ باشند و پا به هرجا که بگذارند بیداد و ستمگری به راه می¬اندازند. سوءتفاهم دومی صد و هشتاد درجه با اولی فرق می¬کند. می¬شود اسمش را روایت پاستوریزه از اسلام گذاشت و اسلام را دین صلح و محبت معرفی می¬کند. درست مانند کویکرها... اما حقیقت مثل همیشه میان این دو بی¬نهایت قرار می¬گیرد.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه

بازگشت

می دانستم که روزی بر می گردم. و بالاخره برگشتم. این یعنی دوباره مرض کهنه ی وبلاگ نویسی به جانم افتاده است. البته اوضاع با قبل خیلی فرق کرده. یعنی هدفی که الان دارم با قبلن ها متفاوت است. قبل تر به دنبال آن بودم تا با کمک وبلاگ راهم را پیدا کنم. ولی الان نه. الان فکر می کنم که راهم را جسته ام و در این گوشه فقط می خواهم بنویسم. هرچه پیش آمد بنویسم و چیزی را ننوشته نگذارم. خب همینش خیلی است. قبل تر قامت نحیف وبلاگ نمی توانست بار سنگینی را که بر دوشش گذاشته بودم حمل کند و ظلومک بازی و جهولک بازی هم در نمی آورد که آقا بار امانت را بدهید ما بکشیم. نتیجه اینکه خیلی سریع به تر تر می افتاد و فراری می شد از زیر بار امانت پیش گفته. و نتیجه ناکامی بود. اما این بار دیگر دنبال هدف چندان بلندبالایی از این وجیزه نیستم. فقط می خواهم برای دل خودم و دل یکی دو نفر بیکار دیگر که شاید گذارشان به اینجا افتاد بنویسم... .