ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۲۵, پنجشنبه

استقلال یا دست نشاندگی؟

دیشب بحثی گرفت در کتابفروشی امیرکبیر. من بودم و محمد بود و حسینی بود و حمید آقا و یکی دو نفر دیگر از بچه ها که نمی شناختمشان. حالا کاری نداریم به اسمشان.
بحث این بود که آیا در هر صورت استقلال سیاسی ترجیح دارد به زیردست بیگانه ها بودن. و آیا ما که در زمان شاه استقلال سیاسی نداشتیم و در عوضش مقداری رفاه داشتیم راضی تر بودیم تا الان که به اصطلاح استقلال سیاسی داریم اما در عوض اش وضع اقتصادی و سیاسی و بین المللی مان این قدر درب و داغان است؟
حسینی یک طرف بود و همه ی ما یک طرف. او بر استقلال سیاسی تاکید می کرد اما ما نه... می گفتیم در مقایسه ی میان الان و زمان محمدرضا معیار استقلال و عدم استقلال سیاسی چیز چندان تعیین کننده ای نیست. مردم رفاه می خواهند و البته این که حقوق و آزادی هایشان به رسمیت شناخته شود. حالا این که این خواسته ها در نظامی مستقل یا فاقد استقلال تامین شود دیگر در درجه ی دوم اهمیت قرار دارد. این هم جمع بندی مطالبی که دیشب مطرح شد و الان به ذهنم می رسند:
1- وقتی قرار است حاکمان تحقیرمان کنند، به زندانمان بیندارند، ابتدایی ترین حقوقمان را نقض کنند و به جایمان تصمیم بگیرند آیا اهمیتی دارد که نامشان چیست و مستقلانه این کار را می کنند یا نه از جایی دیگر دستور می گیرند؟ جواب من منفی است. وقتی هر دوشان – حاکم مستقل یا دست نشانده – به یک اندازه من را سرکوب می کنند طبیعتا استقلال و عدم استقلالشان اهمیتی ندارد. از هر دو به یک اندازه متنفرم. شاید هم از اولی – هموطنی که بدون دستور گرفتن از بیگانه تحقیرم می کند و به زندانم می اندازد و به خاک سیاهم نشانده است- بیشتر متنفر باشم.

2- حاکم دست نشانده از قدرتی خارجی – و در نتیجه مدرن تر و معقول تر- دستور می گیرد، بر خلاف حاکم مستقل و سرتقی که مخالفت دیگر قدرت ها و انزجار افکار عمومی دنیا پشیزی هم برایش ارزش ندارد. اولی به وجهه ی بین المللی اش اهمیت می دهد و ناچار است رفتارش را با قدرتی پیشرفته تر هماهنگ کند. طبیعتا آن قدرت پیشرفته دانش و دوراندیشی سیاسی بیشتری دارد وگرنه نمی توانست بر کشوری دیگر استیلا پیدا کند. همین دانش و دوراندیشی سیاسی باعث می شود که حداقل برای تداوم سلطه ی خود هم که شده رضایت و نارضایتی مردم آن کشور را لحاظ کند. البته این هم امتیازی است به نفع دست نشاندگی. نمونه اش تغییر رفتار محمدرضا پهلوی پس از روی کار آمدن کارتر. فضای سیاسی باز شد. رفتار با زندانی ها تغییر کرد و سرکوب ساواک کاهش پیدا کرد. شاه غرولند می کرد که برای چه این دموکرات دیوانه دست از سرش بر نمی دارد اما باز هم چاره نداشت که دستور از بالا را بپذیرد. فرض کنید به جای محمدرضای دست نشانده آخوندی مستقل نشسته بود. آیا انقلابیون می توانستند نفسی به راحتی بکشند؟
دقت کنید مهم این نیست که در حالت آرمانی کدام یک بهترند: مسلم است که من ترجیح می دهم – به شرط فراهم بودن سایر شرایط زندگی- در کشوری مسقل زندگی کنم. بحثی در این وجود ندارد. هدف مقایسه ی میان گزینه های موجود و تجربه های تاریخی واقعی است. بحث میان انتخاب میان دست نشانده ای است که سرکوب می کند اما رفاه اقتصادی و احترام سیاسی به ات می دهد و آدم مستقلی است که باز هم سرکوبت می کند، شاید هم شدیدتر. در عوض اش هم هیچ به ات نمی دهد. نه رفاه اقتصادی نه احترام بین المللی. دو قورت و نیمش هم باقی است که باید ممنون من باشی!
2- حکومت کره ی شمالی نمونه ی آرمانی یک حکومت مستقل است. این حکومت مستقل چنان جهنمی برای مردمش مهیا کرده که چاه ویل و مارغاشیه حسرتش را می خورند. به قول معروف "بابا تو دیگه کی هستی...!". امروزی ها که هیچ، چندین نسل آینده نیز از برکات این حکومت، پیشاپیش، به خاک سیاه نشسته اند. مردم فوج فوج دارند از این کشور می گریزند و پشت سرشان را هم نگاه نمی کنند. کارشان هم صددرصد فهمیدنی است. وقتی حاکمی سفاک و دیوانه ای خونریز جان و مال و آبرویت را به "تخمش" گرفته است و به هیچ صراطی هم مستقیم نیست دیگر خودت را با مستقل و دست نشانده بودن او فریب نمی دهی. ترجیح می دهی فلنگ را ببندی.
3- ماهاتیر محمد دست نشانده ی کسی نبود، اما برای هدف ما که مقایسه ی ترکیبات مختلف استبداد، دست نشاندگی و وضعیت اقتصادی نیست مورد خوبی به نطر می رسد. او در حدود بیست سال- کمتر یا بیشتر – بر مالزی حکومت کرد. همین که کسی این همه سال بر کشوری حکومت کند علامت این است که به قدرت یک جورایی بیشتر از بقیه علاقمند است. بله. مستبد بود. با مخالفانش هم خیلی بد تا می کرد. نمونه اش ماجرای انور ابراهیم که متهم اش کرد به انواع و اقسام فسادهای سیاسی و جنسی. از اختلاس تا لواط. اما همین آدم – بالاخره – این کشور را از نظر اقتصادی به نان و نوایی رساند. درآمد سرانه ی قابل توجه، صادرات فراوان، پول ملی قدرتمند، اقتصاد پویا و... از برکات همین حاکم مستبد است. واقع گرایی را یادتان نرود. شکی وجود ندارد که این حاکم مسبتد در دوران حکومت بیست ساله اش آزادی های زیادی را نقض کرده و مخالفانش را به شیوه های مختلف سرکوب کرده است. اما این کجا و مملکت گل و بلبل خودمان کجا که هم سرکوبمان کرده اند و هم اقتصادمان را به فلاکت کشانده اند. به همین خاطر، بسیار طبیعی است که خیلی از ماها از کشورمان بگریزیم و مقصدمان هم مالزی باشد.
4- استقلال سیاسی بدون داشتن اقتصادی قدرتمند پشیزی نمی ارزد. اقتصاد قدرتمند هم بدون داشتن روابط درست و درمان و عاقلانه با دنیای خارج مطلقا به دست نمی آید. ارائه ی تعاریف ساده شده و کودکانه از مفاهیم پیچیده ی جهان مدرن – به قصد تحمیق توده و بسیج آن ها- نتیجه اش همین است که همه مان می بینیم. دلمان خوش است که کشورمان از نظر سیاسی مستقل است. اما همین حکومت مستقل چنان دماری از روزگارمان درآورده است که آن سرش ناپیدا. نسل ها باید تلاش کنیم تا آبی را که از جوی رفته و در عمق شوره زار دفن شده بازگردانیم. کاری تقریبا محال.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر