ه‍.ش. ۱۳۹۲ دی ۶, جمعه

تفکر انتقادی - بخش سوم

[توضیح دوباره: این متن را به سفارش نشریه‌ی باور فلسفی ترجمه کردم. اصل آن نوشته‌ی کسی است به نام آدام ویگینز، که البته چندان نمی‌شناسم‌اش! اما متن ارزش ترجمه کردن و خوانده شدن را دارد. واقع امر این است که تفکر انتقادی متاع کمیابی است؛ حتی در میان روشنفکران و تحصیل‌کردگان ایرانی. پس تصمیم گرفتم به تدریج - و البته بعد از انتشار در نشریه - آن را در اینجا هم منتشر کنم. نکته ی دیگر اینکه، بنا به رسم این وبلاگ، فایل پی.دی.اف کل متن را هم – سرانجام، و پس از انتشار کل متن در وبلاگ- برای دانلود خواهم گذاشت. و این بخش سوم، در واقع، ادامه‌ی بخش دوم است که به اصل موضوعه اول در تفکر انتقادی می‌پرداخت؛ یعنی «اطلاعات را نباید از روی ظاهرشان قضاوت کرد و پذیرفت. بلکه باید آنها را قرنطینه کرد و مورد بررسی دقیق قرار داد و تنها آن‌گاه پذیرفت.»]

اصل موضوعه اول- ادامه
چگونه مي‌توانم قضيه‌ها را تاييد كنم؟ سووال اول اين است كه آيا قضيه اصولا تاييدشدني است؟ قضیه‌ی «آسمان آبي است» تحقيق‌پذير است. كافي است در روزی كه آسمان صاف و بدون ابر است به بالا نگاه كنيم. قضیه‌ی «تسمه تایمینگ شما پاره‌گي دارد» تحقيق‌پذير است. راهش این است که به تسمه نگاه كنيم. البته ماجرا در مورد اغلب قضایا به اين سادگي‌ها نيست و نمي‌توان صحت و سقمشان را به آسانی تحقیق کرد. مثلا اين قضیه كه «در ماه گذشته در شهر ما ۱۶ سرقت اتفاق افتاد» يا «الكل به كبد شما آسيب مي‌رساند». مثال اول از آن نوع قضایاست كه ما صرفا دسترسي دست‌دوم به آنها داريم. احتمالا هيچ‌كس در دنيا نمي‌تواند اطلاعات دست اولی در این مورد داشته باشد، زيرا اين مستلزم آن است كه به طور همزمان در همه‌جاي شهر حضور داشته باشيم. ما به جاي اين‌كار، سرقت‌هایی را که به ایستگاه‌های پلیس گزارش شده‌اند جمع‌آوری مي‌كنيم. شايد پليس اين اطلاعات را روي وب‌سايتش منتشر كرده باشد، يا شاید بتوانید تماس بگيريد و با كسي صحبت كنيد كه تاييد كند اين آمار رسمي آنهاست و توضیح بدهد چگونه به آن رسيده‌اند.

ه‍.ش. ۱۳۹۲ آذر ۲۷, چهارشنبه

فلسفه و طبع آدمی

اول)

ویلیام جیمز در جایی از مقاله (سخنرانی) اول کتاب پراگماتیسم می‌گوید:

«تاریخ فلسفه تا حدود زیادی تاریخ نوعی تصادم میان طبایع انسانی است. هرچند چنین برداشتی ممکن است از نظر برخی همقطارانم ناشایست جلوه کند اما من ناچارم این تصادم را به حساب آورم و بسیاری از انشقاق‌های فلاسفه را به کمک آن توضیح دهم. یک فیلسوف حرفه‌ای، از هر طبع و مزاجی که باشد، می‌کوشد هنگام پرداختن به فلسفه طبع خود را دخالت ندهد. طبع دلیلی نیست که عرفا به رسمیت شناخته شده باشد. بنابراین فیلسوف برای نتیجه‌گیری‌هایش فقط ادله‌ی غیر شخصی را طلب می‌کند. با این همه طبع او، بیش از هر یک از مقدمات دقیقا عینی‌اش، جانب‌گیری در او ایجاد می‌کند. کفه‌ی شواهدش ر ا به این یا آن سو متمایل می‌کند و به ایجاد یک جهان‌نگری احساساتی‌تر یا یک جهان‌نگری سنگدلانه‌تر کمک می‌کند، درست همانطور که فلان امر واقع (فاکت) یا فلان اصل چنین می‌کند. فیلسوف به طبعش اعتماد می‌کند. و چون در طلب جهانی است که با طبعش سازگار باشد به هر نمایشی از جهان که با آن سازگار باشد معتقد می‌شود. وی احساس می‌کند اشخاص دارای طبع مخالف او با سرشت عالم خوانایی ندارند، و در ته قلبش آنها را فاقد صلاحیت و در کار فلسفه پرت از مرحله تلقی می‌نماید. حتی اگر قدرت استدلال و احتجاج آنها از او بسی برتر باشد....» (پراگماتیسم / ویلیام جیمز / ترجمه‌ی عبدالکریم رشیدیان / شرکت انتشارات علمی و فرهنگی )








دوم)

ادعای جیمز ادعای بسیار شگفتی است و نظر من را اگر بخواهید، تا حد بسیار زیادی نیز حقیقت دارد. و همانطور که خود جیمز نیز آورده چه بسا بتواند «بسیاری از انشقاق‌های فلسفی» را توضیح دهد. این یعنی بسیاری از اختلافات میان فلاسفه در واقع اختلاف میان طبایع و شخصیت‌های آنهاست و ربطی به قوت استدلال این یا آن فیلسوف ندارد. در واقع، ما به طور غریزی - و ناخودآگاه - نظامی از اندیشه را انتخاب می‌کنیم که بیشترین سازگاری را با طبع ما دارد...

بگذارید کمی جلوتر بروم و ادعایی کنم. در مواجهه‌ام با دوستان و آشنایان کتابخوان اغلب دیده‌ام که می‌توان - با کمی اغماض - آنها را به دو دسته‌ی کلی تقسیم کرد. طبیعتا این تقسیم‌بندی صرفا بر اساس تجربه‌ی شخصی من در مواجهه با آدم‌های دور و اطرافم است....

گروه اول کسانی‌اند که اهل رفتن به عمق‌اند. اسم آنها را می‌گذارم «حفار». آنها می‌توانند بدون اینکه سرخورده یا کلافه شوند موضوعی را بکاوند و تا آخر بروند. این‌ها معمولا کسانی‌اند که اگر ادامه‌ی تحصیل بدهند همان رشته‌ی لیسانس را تا آخر می‌خوانند و در رشته‌ی خود متخصص می‌شوند.

گروه دوم اما کسانی‌اند که توان و حوصله‌ی کندن زمین را ندارند. خیلی زود سفتی زمین آنها را سرخورده می‌کند. آنها در عوض «سیاح»اند. دشت‌ها را می پیمایند و خیلی کم به عمق می‌روند. از این شاخه به آن شاخه می‌پرند و از هر خرمنی توشه‌ای بر می‌دارند. آنها معمولا کسانی‌اند که تغییر رشته می‌دهند یا در فوق لیسانس رشته‌ی متفاوتی می‌خوانند.

حفارها معمولا از نظر فلسفی رئالیست‌اند. زیرا واقع‌گرایی با طبع حفار آنها سازگاری بیشتری دارد. آنها می‌دانند که می‌توانند لایه‌ها را یک‌یک کنار بزنند و به واقعیتی که در عمق پنهان شده دست یابند.

اما سیاح‌ها توش و توان کندن زمین و نیل به ذات واقع را ندارند. پس استراتژی نفی را بر می‌گزینند. اصولا منکر آن می‌شوند که واقعیتی در پس پرده‌ی نمودها وجود دارد. طبع آنها با حفرکردن سازگار نیست بلکه بیشتر به کار پیمایش دشت‌های فراخ می‌آید. آنها معمولا از نظر فلسفی «ضد واقع‌گرا» هستند.

اگر از اصطلاحات ریچارد رورتی استفاده کنیم سیاح‌ها معمولا آیرونیست (Ironist) هستند. ریچارد رورتی در مقاله‌ی کلاسیک Private Irony and Liberal Hope سه ویژگی را برای آیرونیست‌ها بر می‌شمارد. مخصوصا دوست دارم روی ویژگی سوم انگشت بگذارم. آنها عقیده ندارند که نظام اندیشگی آنها ( یا آنطور که رورتی می‌گوید «دستگاه واژگانی‌شان») به نسبت با دیگر نظام‌های اندیشه به واقعیت نزدیک‌تر است....

و باز با کمک اصطلاحات رورتی می‌توان گفت که در مقابل، حفارها اهل عقل سلیم هستند. یعنی به طور ناخودآگاه همه چیز را بر اساس نظام اندیشگی خود توصیف می‌کنند. دیگران را با متر و میزان خود می‌سنجند.
و تمایز آخر: حفارها معمولا در مقابل دگرباشان جنسی نابردبارند. واگر - از سر بداقبالی (!) - خود دچار این بلیه شوند با تمام توان آن را سرکوب می‌کنند.

اما سیاح‌ها برعکس، بردبارانه دگرباشان جنسی را در میان خود می‌پذیرند. و اگر خود یکی از آنها باشند بدون شرمساری تمایلشان را بیان می‌کنند.

سوم)

شاید بد نباشد در خودتان و اطرافیانتان دقیق شوید و ببینید کدام یک حفارند و کدام یک سیاح... شاید بتوان این تقسیم‌بندی را غنای بیشتری بخشید.


ه‍.ش. ۱۳۹۲ آذر ۱۹, سه‌شنبه

گفت‌وگو با توماس کوهن - بخش سوم و پایانی


[توضیح مترجم: این دومین گفت‌وگو از مجموعه‌ی گفت‌وگو با فلاسفه‌ی امریکایی است که در این وبلاگ منتشر می‌کنم. بخش اول و دوم آن را منتشر کردم و حالا هم بخش سوم و پایانی را منتشر می‌کنم. در انتها هم فایل پی.دی.اف آن را برای دانلود گذاشته‌ام. دانلود آن، طبیعتا، رایگان است. اما انتشار مجدد آن در فضای وب بدون ارجاع به این وبلاگ و ذکر نام مترجم اخلاقا جایز نیست. در خارج از فضای وب هم همین طور.]
****
به نظر شما در حال حاضر چه تفاوتي ميان نظرگاه مورخ و دانشمند وجود دارد؟
من فكر مي‌كنم كه قدم‌هاي رو به جلو، تا حدي، با كمك استعاره صورت مي‌گيرند: چيزي كه در ابتدا [معنايي] استعاري بود بعدها [معنايي] لفظي مي‌شود. شما وارد دوره‌اي مياني و واسط مي‌شويد. در اين دوره ارتباط ميان دانشمندان به اين صورت است كه شخصي به زبان لفظي قديمي سخن مي‌گويد و  شخصي ديگر به زبان لفظي جديد. اما آنها با كمك استعاره‌ها تا حدي با هم تعامل برقرار مي‌كنند. اين دوره‌ي سوء تفاهم است، دوره‌اي كه تعامل غيرممكن نيست بلكه ناكامل است. اين دوره‌ي تحقيق تجربي است. شما مردم را ترغيب مي‌كنيد كه به آزمايشگاهتان بيايند و به كارتان نگاه كنند و در مورد آن حرف بزنند. اين خود يكي از روش‌هايي است كه زبان آموخته مي‌شود.
به نظر شما پذيرش مساله ترجمه‌ناپذيري دستگاه واژگاني‌هاي علمي مي‌تواند بر تكامل علم در آينده تاثيري عملي داشته باشد؟
بهتر است به جاي ترجمه از اصطلاح زبان‌آموزي استفاده كنيم. بگذاريد مثالي بزنم. فرض كنيد در زباني باستاني، به گروه خاصي از واژه‌هاي مرتبط بر مي‌خوريد كه در متني دشوار - يعني متني كه معناي آن كاملا روشن نيست - به شيوه‌اي مرتبط و نزديك با هم مورد استفاده قرار مي‌گيرند. بعد از ميليون‌ها بار سعي و خطا، شما سرانجام كشف مي‌كنيد كه اگر اين واژه‌ها را به معنايي «استفاده» كنيد كه تاكنون استفاده نكرده بوديد، آنگاه مي‌توانيد بفهيد كه جملات در متن چه معنايي دارند. با اين وجود، شما نمي‌توانيد آن معناها را در زبان مدرن خود جاي دهيد. شما چاره‌اي نداريد جز آنكه آن‌ها را به همان صورتي كه كشف كرده‌ايد به كار ببريد. و به ديگران آموزش بدهيد كه از اين كلمات به همان روش استفاده كنند. به اين خاطر است كه من مي‌گويم فرآيند فهم شامل زبان‌آموزي مي‌شود و نمي‌توان آن را به ترجمه تقليل داد، حتي پس از آن كه شما آن زبان ديگر را فرا گرفته باشيد. شما همچنان نمي‌توانيد بين اين دو زبان رفت و آمد كنيد. شما نمي‌توانيد واژه‌ها را از زباني ديگر در زبان خود وارد كنيد و به نحوی از آنها استفاده كنيد انگار كاملا با واژه‌هاي زبان خودتان قابل معاوضه‌اند. اگر مي‌خواهيد به زبان ارسطويي حرف بزنيد اشكالي ندارد، اما آنگاه ديگر نمي‌توانيد - در همان جمله يا جمله‌ي كناري - از همان واژه‌ها در معناي نيوتوني آنها استفاده كنيد.

ه‍.ش. ۱۳۹۲ آذر ۱۳, چهارشنبه

معلولیت همچون امکانی برابر

دیروز سه‌شنبه سوم دسامبر، دوازده آذر ماه، روز جهانی معلولان بود. و طبیعتا تلویزیون برنامه‌های مختلفی درباره‌ی این مناسبت پخش کرد. یکی از دیدنی‌ترین این برنامه‌ها، برنامه‌ی 1.618 بود که مدتی است با تهیه‌کنندگی محمدفواد صفاریان‌پور روی آنتن می‌رود. مهمان‌های این قسمت از برنامه دکتر فاطمه درخشانی، رئیس کمیته بانوان پارالمپیک آسیا، و سهیل معینی، مدیر مسئول روزنامه‌ی ایران سپید، بودند. آنطور که سلامت‌نیوز گزارش داده:

«انتقاد دکتر رخشانی از شهرداران مناطق 22 گانه از نکات قابل توجه این برنامه بود. وی گفت: «چند سال پیش در شورای راهبردی شهرداری پیشنهاد دادم شهرداران یک روز را بر روی ویلچر بنشینند و در شهر رفت‌وآمد کنند اما هیچ‌کدام این پیشنهاد را قبول نکردند و به آنها برخورد! در حالی که این کاری است که شهرداران دنیا انجام می‌دهند و یک روز در ویلچر می‌نشینند تا ببینند شهر را چطور ساخته‌اند. »

در ادامه فیلمی از صفاریان‌پور و دوستش منتشر شد که روی صندلی چرخ‌دار نشسته بودند و تهران‌پیمایی می‌کردند تا از چشم معلولان به ساخت و ساز شهر نگاه کنند و بفهمند که معلولان در این شهر چه می‌کشند. فیلم شگفتی بود. تازه با دیدن این فیلم بود که می‌فهمیدی سطح‌های شیب‌دار کار شده در سطح شهر مطلقا برای معلولان قابل استفاده نیستند و به قول دکتر رخشانی «برای معلولان ساخته نشده‌اند، بلکه برای گاری (!) ساخته شده‌اند». چون معلول نه می‌تواند به تنهایی از آنها بالا برود، و نه پایین بیاید. یا اینکه معلولان امکان استفاده از اتوبوس بی.آر.تی یا مترو را ندارند. و آنطور که دکتر علی همت محمودنژاد – عضو اصلی هیات مدیره جامعه معلولین- در ادامه‌ی برنامه می‌گفت نحوه‌ی ساخت عابر بانک‌ها در بسیاری شهرها به نحوی است که افراد معلول به هیچ وجه امکان استفاده از آنها را ندارند.

اما به نظرم حرف اصلی را سهیل معینی زد، آنجا که گفت: «به یادمان باشد که معلولیت امکانی برابر است، یعنی چه بسا فردا هر کدام از ما دچار معلولیت شویم». (کل گزارش را اینجا بخوانید)

به نظرم این می‌تواند کلید حل مشکل باشد. اینکه با تمام وجود درک کنیم ما خود نیز در معرض انواع ناتوانی‌ها و نقص‌ها قرار داریم و هیچ تضمینی وجود ندارد که اصطلاحا روزی این شتر در خانه‌ی ما نخوابد. به بیان دیگر، معلولان بخشی از ما هستند و ما نباید در تصمیم‌گیری‌هایمان در مدیریت شهری آنها را فراموش کنیم.

اینجا می‌توان به مفهوم «گسترش دادن حلقه‌ی ما» نیز نقبی زد. من قبلا هم در این وبلاگ درباره‌اش نوشته‌ام. این مفهوم در واقع متعلق به پیتر سینگر، فیلسوف اخلاق استرالیایی، است. آنطور که پیتر سینگر می‌گوید نشانه‌ی پیشرفت جامعه گسترش یافتن «حلقه‌ی ما»ست. یعنی گسترش یافتن حلقه‌ی کسانی که نیازها و نظراتشان در هنگام تصمیم‌گیری‌های کلان اجتماعی و سیاسی لحاظ می‌شود. مثلا، در لحظه‌ای از تاریخ مردان تصمیم گرفتند به صدای زنان نیز گوش دهند. و یا جامعه به این نتیجه رسید که نمی‌تواند دگرباشان جنسی را از خود براند. این‌ها را می‌توان مثال‌هایی دانست از گسترش یافتن «حلقه‌ی ما» و در نتیجه، پیشرفت اخلاقی جامعه.

البته به این حلقه می‌توان و باید «معلولان» را نیز اضافه کرد. معلولان نیز جزوی از ما هستند و کاش یاد بگیریم نیازها و نظرات آنها را در مدیریت شهری لحاظ کنیم. این می‌تواند ملاک خوبی برای پیشرفت اخلاقی ما باشد. 

..............