ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۶, سه‌شنبه

در باب نبوغ

هیچ وقت نشده که وقت بذاریم و با آرامش و سر فرصت فکر کنیم که چی هستیم و به چه کاری بیشتر از همه علاقه داریم... فقط از بین گزینه های محدودی که جامعه به مون عرضه کرده  یکی رو انتخاب کردیم. یک شغل تحمیلی، یک رشته ی تحصیلی تحمیلی، یک شیوه ی زندگی تحمیلی، یک پارتنر تحمیلی... یک نثر تحمیلی... یک شیوه ی بودن تحمیلی...
همه چی مون تحمیلی بوده. هیچ وقت نشده که جسارت به خرج بدیم و آدم نویی باشیم. با علایق نو. رشته های کاری نو. موضوعات مورد علاقه ی نو.... بریم بزنیم به هدف. دقیقا به اون کاری بپردازیم که براش ساخته شدیم... و بسنده نکنیم به اون قالب های کلیشه ایی که کتاب ها و دانشگاه ها  به مون عرضه می کنن.
خلاصه لازمه که با خودمون رو راست باشیم و علایقمون رو بر اساس مد و سلیقه ی جامعه و... انتخاب نکنیم...
به نظرم می آد که اصلی ترین و اساسی ترین نشانه ی نبوغ همینه. آدم نابغه کسیه که این جرات و جسارت رو داره که با هرچی که هست و هرچی که هست، تمام و کمال، رو برو بشه و سعی کنه به همان کاری بپردازه که بیشتر از همه به اش علاقه داره. وگرنه اینکه یک رشته ی دانشگاهی رو انتخاب کنی و تو اون مدرک بگیری- گیریم دکترا - که هنری نیست....
نه. باور کن هنری نیست... اصل کاری اینه که جسارت داشته باشی و با خودت - همانطور که هستی- روبرو بشی...

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه

ترجمه بازتاب روحیات مترجم در لحظه است

ترجمه یک فرآیند خلاقه است و کاملا به روحیات مترجم در لحظه بستگی دارد. به همین دلیل می اندیشم که دلیلی ندارد ترجمه ی یک اثر حجیم – حتی شاید کوچک – را بر اساس یکدستی آن ارزیابی کنیم. به راستی... چرا ترجمه ی یک کتاب 500 صفحه ای باید یک دست باشد؟ مگر نویسنده / مترجم / حتی خواننده  در تمام دوران طولانی نوشتن / ترجمه کردن / خواندن حال و روز یکسانی داشته اند؟ انگار آدم ماشینی یا.... چوب!

توضیح بدهم که منظورم کیفیت ترجمه نیست. طبیعتا معتقدم که ملاک های مشخصی برای ارزیابی کیفیت یک ترجمه وجود دارد / باید وجود داشته باشد. و ما باید دو دستی به این ملاک های روشن و همه فهم بچسبیم و رهایشان نکنیم. زیرا تمام خودکامه گان / بی هنران چشم امیدشان به از بین رفتن همین ملاک های روشن / قوانین مکتوب و در دسترس است. به یاد می آورم گفت و گوی فراریان برتولت برشت را... شاید فصل اول که در مورد قهوه و آبجوهای تقلبی حرف می زنند. گفت و گوی درخشانی است.

اما برگردیم به بحث... بله. صحبت در باب بالا و پایین شدن کیفیت ترجمه نیست، بلکه سلیقه ی مترجم است در لحن/ برگردان نام ها / استفاده از زبان معیار یا عامیانه / پاورقی زدن یا نزدن و چیزهایی از این قبیل.
مهم این است که مترجم تا وقتی وارد کار دشوار ترجمه / بازنویسی نشود نمی تواند بفهمد که ایده هایش – که از خواندن متن اصلی در زبان مبدا به دست آمده اند – هنگام دست و پنجه نرم کردن با زبان مقصد نیز کار می کنند و جذابیت خود را تا انتها ادامه می دهند یا خیر. بقیه را نمی دانم اما در مورد خودم بارها رخ داده است که در اواسط کار در تکنیک هایم برای برگردان متن تجدید نظر اساسی کرده ام... ترجمه را با لحنی شروع کرده ام. پنچاه / صد / حتی بیشتر صفحه ادامه داده ام و کم کم دیده ام  بعضی ایده ها دیگر جذابیتشان را برایم از دست داده اند و شاید متن اصلی تغییر کرده... نمی دانم!
پس کاملا امکان دارد که مترجم کارش را با ایده ها و تصوراتی آغاز کند و در اواسط کار ایده هایی تازه و تکنیک هایی نو و متفاوت به ذهنش برسد. در این حالت او کاملا این حق را دارد که ادامه کار را به سبک جدید ترجمه کند و البته کاری به قبلی ها نداشته باشد...
چنین چیزی را در ترجمه ی کیوساکی کاملا تجربه کرده ام.... هرچقدر که پیش می روم ایده های تازه ای به ذهنم می رسد. طبیعتا ضروری می بینم که این ایده ها را اجرا کنم. اما در عین حال احساس نمی کنم نیازی به بازبینی فصل های قبلی باشد...

ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۲۵, پنجشنبه

استقلال یا دست نشاندگی؟

دیشب بحثی گرفت در کتابفروشی امیرکبیر. من بودم و محمد بود و حسینی بود و حمید آقا و یکی دو نفر دیگر از بچه ها که نمی شناختمشان. حالا کاری نداریم به اسمشان.
بحث این بود که آیا در هر صورت استقلال سیاسی ترجیح دارد به زیردست بیگانه ها بودن. و آیا ما که در زمان شاه استقلال سیاسی نداشتیم و در عوضش مقداری رفاه داشتیم راضی تر بودیم تا الان که به اصطلاح استقلال سیاسی داریم اما در عوض اش وضع اقتصادی و سیاسی و بین المللی مان این قدر درب و داغان است؟
حسینی یک طرف بود و همه ی ما یک طرف. او بر استقلال سیاسی تاکید می کرد اما ما نه... می گفتیم در مقایسه ی میان الان و زمان محمدرضا معیار استقلال و عدم استقلال سیاسی چیز چندان تعیین کننده ای نیست. مردم رفاه می خواهند و البته این که حقوق و آزادی هایشان به رسمیت شناخته شود. حالا این که این خواسته ها در نظامی مستقل یا فاقد استقلال تامین شود دیگر در درجه ی دوم اهمیت قرار دارد. این هم جمع بندی مطالبی که دیشب مطرح شد و الان به ذهنم می رسند:
1- وقتی قرار است حاکمان تحقیرمان کنند، به زندانمان بیندارند، ابتدایی ترین حقوقمان را نقض کنند و به جایمان تصمیم بگیرند آیا اهمیتی دارد که نامشان چیست و مستقلانه این کار را می کنند یا نه از جایی دیگر دستور می گیرند؟ جواب من منفی است. وقتی هر دوشان – حاکم مستقل یا دست نشانده – به یک اندازه من را سرکوب می کنند طبیعتا استقلال و عدم استقلالشان اهمیتی ندارد. از هر دو به یک اندازه متنفرم. شاید هم از اولی – هموطنی که بدون دستور گرفتن از بیگانه تحقیرم می کند و به زندانم می اندازد و به خاک سیاهم نشانده است- بیشتر متنفر باشم.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۲۱, یکشنبه

از روی دست جامعه شناس

Goffman’s sociology provoked numerous interpretations, testimony to
the ambiguous legacy his work represents. The critical literature suggests
a host of dichotomies informing his writings. Are they best seen as
structuralist or symbolic interactionist, formalist or phenomenological,
modernist or postmodernist, Machiavellian or existentialist, realist or
empiricist? While Goffman’s ideas cannot be reduced to any one of these
categories, they nonetheless capture some of the tensions and ambiguities
of his sociological thinking. Acquaintances of Goffman tell of how he
enjoyed testing the limits of the rules and understandings shaping faceto-
face conduct in restaurants, cinema queues, lecture theatres and living
rooms.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۱۳, شنبه

از روی دست جامعه شناس

[ بنا به نظر هانا آرنت ] جنبش های توتالیتر ایدئولوژیی یکپارچه را عرضه می دارند که بیشتر متناسب با ذهن انسان توده ای است تا مطابق با واقعیت. توده های بی ریشه در سایه ی این ایدئولوژی از تکان های زندگی واقعی مصون می مانند. ایجاد تبلیغات و هراس لازمه ی ایدئولوژی توتالیتر است. تبلیغات و ارعاب دو روی یک سکه را باز می نماید. در جهان توتالیتر، توده های بی ریشه از راه تخیل محض احساس امنیت می کنند و از ضربات بی پایانی که تجارب و زندگی واقعی بر انسان و آرزوهایش وارد می کند رهایی می یابند. نیروی تبلیغات توتالیتر در توانایی آن در بستن درهای واقعیت به روی توده هاست. و ارعاب حتی پس از آنکه رژیم های توتالیتر به اهداف روانشناختی شان دست می یابند همچنان ادامه می یابد. وحشت واقعی ارعاب در این است که بر مردمی یک سره مطیع حاکم می شود... هدف هراس انگیزی ساختن انسانی جدید است... هراس دو کار عمده می کند: یکی اینکه فضای رابطه میان انسان ها را نابود می سازد. و دوم اینکه با استفاده از ایدئولوژی و بسیج اراده های فردی، با هدف تحمیل منطق ایدئولوژی بر خرد فرد،  رابطه ی انسان با واقعیت را ویران می سازد...
*
( تاریخ اندیشه های سیاسی قرن بیستم ( جلد دوم: لیبرالیسم و محافظه کاری)، نوشته ی حسین بشیریه)