ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه

بازگشت

می دانستم که روزی بر می گردم. و بالاخره برگشتم. این یعنی دوباره مرض کهنه ی وبلاگ نویسی به جانم افتاده است. البته اوضاع با قبل خیلی فرق کرده. یعنی هدفی که الان دارم با قبلن ها متفاوت است. قبل تر به دنبال آن بودم تا با کمک وبلاگ راهم را پیدا کنم. ولی الان نه. الان فکر می کنم که راهم را جسته ام و در این گوشه فقط می خواهم بنویسم. هرچه پیش آمد بنویسم و چیزی را ننوشته نگذارم. خب همینش خیلی است. قبل تر قامت نحیف وبلاگ نمی توانست بار سنگینی را که بر دوشش گذاشته بودم حمل کند و ظلومک بازی و جهولک بازی هم در نمی آورد که آقا بار امانت را بدهید ما بکشیم. نتیجه اینکه خیلی سریع به تر تر می افتاد و فراری می شد از زیر بار امانت پیش گفته. و نتیجه ناکامی بود. اما این بار دیگر دنبال هدف چندان بلندبالایی از این وجیزه نیستم. فقط می خواهم برای دل خودم و دل یکی دو نفر بیکار دیگر که شاید گذارشان به اینجا افتاد بنویسم... .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر