۱۳۹۰ مهر ۷, پنجشنبه

نقد ترجمه؛ امکان یا امتناع؟- بخش اول


هیچ ترجمه‌ای بدون اشکال نیست. مترجم هم مانند همه‌ی ما حق دارد بعضی‌وقت‌ها دقتش پایین بیاید و دچار اشتباه شود. حتی برجسته‌ترین مترجمان نیز از این قاعده مستثنا نیستند و کمتر کتاب ترجمه‌ای را می‌توان یافت که ترجمه‌اش هیچ اشتباهی نداشته باشد. اما این حرف به این معنا نیست که نقد ترجمه عملی بی‌فایده و غیر ممکن است و یا تنها راه نشان دادن اشکالات یک ترجمه، ترجمه‌ی مجدد متن اصلی است. در واقع، این ادعا هم – درست مانند نگره‌ی تسلط - یکی از بی‌شمار ادعاهای پوچ و بسیار خطرناک دنیای ترجمه است که باید تمام قد در مقابل آن ایستاد. دلایل متعددی در نادرستی این ادعا وجود دارد. بدیهی‌ترین آن‌ها این است که چنین کاری عملا غیر ممکن است و به لشکری به اندازه‌ی لشکر سلم و تور و عمری به اندازه‌ی عمر نوح نیاز دارد! اما به نظرم مهمترین دلیل نادرستی آن این است که پذیرش آن باعث ظلمی آشکار به خوانندگان می‌شود. زیرا کاملا پیداست که کمتر کسی حاضر می‌شود به این قاعده‌ی دشوار تن دهد و برای نشان دادن اشکالات یک ترجمه – که نیاز به صرف زمان خیلی زیادی ندارد – کار و زندگی‌اش را کنار بگذارد و تمام متن اصلی را از بای بسم‌الله تا تای تمت از نو ترجمه کند. در نتیجه، سره از ناسره جدا نمی‌شود و خواندنی و بی‌ارزش کنار هم قرار می‌گیرند. پس مترجم کارنابلد و مدعی می‌تواند همچنان در فضای نشر جولان دهد و قراردادهای تازه ببندد و کتاب‌های ارزشمند را به‌اصطلاح خراب کند. مخاطب نیز نمی‌تواند از پیش بداند که فلان کتابِ ترجمه ارزش خریدن و خواندن دارد یا نه. نتیجه‌ی طبیعی این آشفته‌بازار این است که کتاب‌های بی‌ارزش به چاپ‌های سوم و چهارم و پنجم برسند و مترجمان ناشی و پرادعا به آلوده کردن فضای نشر ادامه دهند. پیامد ناگزیر این وضع هم بی‌اعتمادی اکثریت کتابخوانان به کتابِ ترجمه است؛ چیزی که همین‌الان هم شاهدش هستیم.

۱۳۹۰ شهریور ۱۰, پنجشنبه

ریچارد رورتی و کنش ارتباطی فروتنانه

مدتی است که با متن اصلی "کتاب فلسفه و امید اجتماعی" درگیرم. کتاب بسیار ارزشمندی است و روایتی خواندنی و بسیار جذاب از پراگماتیسم ارائه می‌کند. و البته با زبانی شگفت. زبان کتاب آن‌قدر ساده و روان است که آدم حیرت می‌کند. کاملا پیداست که رورتی تمام تلاشش را کرده تا اندیشه‌هایش را به ساده‌ترین و جذاب‌ترین شکل ممکن به خواننده ارائه کند؛ تا جایی که کسی مثل من - که زبان مادریم فارسی است و تا حالا به هیچ کشور انگلیسی زبان پا ننهاده‌ام و البته اولین بار است کتابی را از رورتی و به زبان انگلیسی می‌خوانم - هیچ مشکلی در فهم کتاب ندارم.
به نظرم این پدیده درس‌های زیادی برای همه‌ی ما دارد. فیلسوفی بزرگ و بسیار مشهور نثری ساده، روان و فروتنانه برای بیان ایده هایش برگزیده‌است. در عین حال آن‌ها را به شیوه‌ای بسیار جذاب ارائه کرده‌است. او حواسش بوده که باری بیش از اندازه بر دوش خواننده نگذارد، او را به کاری وا ندارد که از عهده‌اش بر نمی‌آید. در این کنش ارتباطی، فروتنی - بله! تاکید می‌کنم فروتنی- به خرج داده‌است. به بیان دیگر، خواننده‌ای که او در ذهن داشته انسان متوسطی است و دانش و توانایی ذهنی متوسطی دارد، حتی وقتش هم محدود است و نمی‌تواند برای فهم یک فصل از کتاب، ساعت‌ها زمان بگذارد و جمله‌ها را بالا و پایین کند. حتی نوعی شیطنت کودکانه در او وجود دارد، خیلی سریع حوصله‌اش سر می‌رود. پس رورتی - برای پرهیز از قطع شدن فرآیند ارتباط - خود را تا سطح این خواننده پایین آورده‌است. تمام این چیزها را دقیقا - بله! دقیقا - در نظر گرفته‌است. سعی کرده خسته‌اش نکند، کم‌حوصله‌اش نکند، فراری‌اش ندهد، علاقه‌اش را به موضوع حفظ کند. به همین دلیل برای خواندن کتاب او نیاز نیست که رستم دستانی باشی و تلاش ذهنی مافوق تصوری به خرج دهی و یا با ضعف‌های طبیعی‌ت کلنجار بروی و سرکوبشان کنی.زیرا مولف، اندیشه‌هایش را - که اتفاقا بسیار مهم، و در مواردی رادیکال‌اند - به سهل‌ترین، فهمیدنی‌ترین و در عین حال جذاب‌ترین شیوه‌ی ممکن ارائه کرده است...
همان‌طور که گفتم، در نظر او خواننده انسان متوسطی است. ممکن است زبان مادری‌ش انگلیسی باشد ولی توان فهم نثرهای پیچیده‌ی فلسفی را نداشته باشد. ممکن است زبان مادری‌اش از اساس چیزی دیگر باشد و این اولین برخوردش با رورتی و فلسفه و پراگماتیسم باشد، ممکن است از سطح سواد و هوش معمولیی بهره برده باشد. ممکن است شیطنت کودکانه داشته باشد. رورتی در این کتاب - و با نثری که برای آن برگزیده‌است - تمام ضعف‌های انسانی خواننده را به رسمیت شناخته و تمام سعیش را کرده تا این ضعف‌های طبیعی و عمدتا اجتناب‌ناپذیر، مانعی در راه ارتباط ایجاد نکنند. 
دوست دارم کار ارزشمند و بسیار معنادار رورتی را در کتاب "فلسفه و امید اجتماعی" مقایسه کنم با برخی از نویسندگان وطنی. که طبعا به اندازه‌ی رورتی حرف حساب در چنته ندارند، و طبعا یک صدم او نیز مشهور نیستند، اما رابطه‌شان با مخاطب بسیار مغرورانه است... از او کمال توجه و کمال تمرکز و کمال دانش و کمال علاقه را طلب می‌کنند. درست همان‌طور که دین و حکومت ازشان چنین چیزهایی را خواسته‌است... بله! آن‌ها نادانسته دارند همان گفتمانی را بازتولید می‌کنند که به احتمال قریب به یقین صد در صد باش مخالفند... 

۱۳۹۰ شهریور ۵, شنبه

سرچشمه های ابهام در زبان فارسی-1

[ توضیج: این یادداشت می‌توانست بخش دوم یادداشت قبلی باشد. بحث، ادامه‌ی همان بحث است و دغدغه، ادامه‌ی همان دغدغه. یعنی پاسخ به این پرسش که چرا ترجمه‌هامان – علی‌رغم وفادار بودن - خواندنی نیستند و خواننده را رم می‌دهند و البته، تببین این پدیده‌ی غریب که خواندن متنی به زبان اصلی، ساده‌تر است از خواندن ترجمه‌ی آن به زبان فارسی. در یادداشت پیش تمرکزم روی کار ترجمه بود و احیانا پیش‌فرض‌های غلط و دست‌وپاگیری که باعث این معضل بزرگ و آن رخداد شگفت شده‌اند. چیزهایی مانند درک نادرست از مفهوم وفاداری و البته مشکل افزایش ابهام در استفاده از معادل‌ها؛ که البته به نظرم مساله‌ی بسیار مهمی است و جای کار فراوان دارد. اما در این یادداشت به مسایلی می‌پردازم که به نظرم ذاتا، و بدون توجه به کار ترجمه، ریشه در ساختار زبان فارسی دارند. همین! و البته خوشحال می‌شوم نظرات دوستان را بخوانم. چه در این بلاگ‌اسپات پدرآمرزیده، چه در فیس‌بوک عزیز، یا گودر و گوگل‌پلاس... ]

1- فاصله‌ی زیاد میان زبان نوشتار با زبان گفتار.
خب، این درد آشنایی است و همه‌مان ازش باخبریم. راستش را بخواهید، به نظرم مادر همه‌ی دردها همین درد است. در واقع، فاصله‌ی زیادی که در زبان فارسی بین زبان نوشتار و زبان گفتار وجود دارد باعث شده که مردم کوچه و بازار – که قاعدتا هنگام حرف زدن یا فهم حرف‌های طرف مقابل با هیچ مشکلی مواجه نمی‌شوند – وقتی پای نوشتن به میان بیاید مثل خر در گل گیر کنند. تماشای دست و پا زدن آدم‌ها در این مواقع یکی از سرگرمی‌های همیشگی من است. آدم‌های محترم به چنان والذاریاتی می‌افتند و چنان عرق می‌کنند و لکنت می‌گیرند که بیا و ببین. نتیجه هم معمولا متن آشفته و درهم و برهمی است که نه فعل دارد نه فاعل و معلوم نیست چه می‌خواهد بگوید. اما این فقط یک طرف قضیه است. طرف دیگر قضیه این است که این آدم‌ها – به همان علت که در نوشتن دچار مشکل می‌شوند - در فهم راحت و آسان متن‌های مکتوب نیز مشکل دارند. زیرا این متن‌ها به زبانی نوشته می‌شوند که فاصله‌ی بسیار زیادی با زبان مردم کوچه و بازار دارد. آن‌ها با این زبان خو نگرفته‌اند و راه استفاده از آن و فهم آن را بلد نیستند. و این ما – یعنی نویسندگان و مترجمان و ... – هستیم که داریم به آن‌ها زور می‌گوییم و کاری را اَزَشان می‌خواهیم که برایش ساخته نشده‌اند. بله، زبان گفتار چیزی است و زبان نوشتار چیزی متفاوت. کلمات همان کلمات‌اند، اما صورت‌بندی‌شان در جمله بسیار متفاوت است و از تکنیک‌های بسیار متفاوتی برای بسط معنا در جمله استفاده می‌کنند. نتیجه اینکه خواننده‌ی فارسی‌زبان برای فهم متن، باید تلاش بسیار بیشتری به خرج بدهد تا مثلا خواننده‌ی انگلیسی‌زبانی که می‌خواهد همان متن را به زبان مادری‌اش بخواند. زیرا در زبان انگلیسی چنین فاصله‌ای بین زبان گفتار و زبان نوشتار نیست. نتیجه همان معضلی است که بارها به‌اَش اشاره کرده‌ایم: خواننده‌ی متن ترجمه شده در زبان مقصد، مجبور است انرژی بیشتری صرف فهم متن کند تا خواننده‌ای بومیی که می‌خواهد متن اصلی را در زبان مبدا بخواند.

۱۳۹۰ مرداد ۲۹, شنبه

فرآیند ترجمه و معضل افزایش ابهام


[ توضیح:
 در یادداشت های گذشته به معضلات ناشی از تعاریف سنتی از کار ترجمه و وظیفه  ی مترجم پرداختم. در آن یادداشت ها تمام تلاشم این بود که نشان دهم تعاریف نامناسب از مفاهیمی مانند "ترجمه ی خوب" و "وفاداری به متن اصلی" به تولید ترجمه هایی انجامیده که ظاهرا به متن اصلی وفادارند اما خواندنی نیستند، زیرا خواننده ناچار است برای فهم پیام نهفته در متن، انرژیی فوق حد تصور مصرف کند و اغلب هم پس از تلاش زیاد و ناامیدی از فهم ظرایف متن، یا کلا از خیر خواندن بگذرد یا به همان فهم کج دار و مریز خود بسنده کند. نامی که برای این ترجمه ها پیشنهاد کردم ترجمه ی زورگویانه بود در مقابل ترجمه ی فروتنانه. ترجمه ی زورگویانه ترجمه ای است که به خواننده زور می گوید و از او چیزی را می خواهد که حتی مولف نیز از خواننده ی بومی زبان خود نخواسته است. بر همین اساس پیشنهاد کردم که به تعریف ترجمه ی خوب شرطی دیگر نیز، به جز وفاداری، اضافه شود: ترجمه ی خوب ترجمه ای است که به متن اصلی وفادار است و در عین حال باری بیش از اندازه بر دوش خواننده نمی گذارد و چیزی را از او نمی خواهد که حتی مولف نیز از خواننده ی بومی زبان خود نخواسته است. ترجمه ی خوب ترجمه ای است که خواننده هنگام مواجهه با آن همان انرژیی را صرف کند که خواننده ی بومی برای فهم متن در زبان مبدا صرف می کند، و نه بیشتر.
در این یادداشت به دوگانه ی وضوح / ابهام می پردازم که ارتباطی تنگاتنگ با تعریف فوق از ترجمه ی خوب دارند.]

1- زبان های مختلف از بسیاری جهات با یکدیگر تفاوت دارند. پس این طبیعی است که در فرآیند ترجمه از زبانی به زبان دیگر، بعضی چیزها قابل ترجمه نباشند. از این حادثه گریزی و گریزی نیست. همیشه مقداری پارازیت بر سر راه انتقال پیام وجود دارد. این پارازیت ها پیام را، کم و بیش، دیگرگون می کنند. همانطور که گفتم از این حادثه گریزی و گزیری نیست. اما مهم این است که نسبت به مساله ی ابهام هوشیار باشیم و با دست خود آن را تشدید نکنیم. تعریف سنتی از وفاداری – یعنی این پندار باطل که والاترین وظیفه و هنر مترجم این است که یک جمله در زبان مبدا را به یک جمله و فقط یک جمله در زبان مقصد ترجمه کند – به معنای میدان دادن به پارازیت های بیشتر و بیشتر در کار انتقال پیام است. دقت کنید که سخن از ترجمه ی بد و مترجم کارنابلد نیست. صحبت از مترجمی است که متن را فهمیده است اما بیهوده اصرار دارد که هر جمله را در زبان مبدا به یک جمله و فقط یک جمله در زبان مقصد تبدیل کند. این تصور باطل به تشدید خودخواسته ی ابهام می انجامد. در نتیجه، متنی که در زبان مبدا وضوح معنایی دارد و صورت بندی معنا در جمله هاش کاملا ساده و فهمیدنی است در هنگام ترجمه به متنی دشوارخوان و همراه با ابهامات معنایی فراوان تبدیل می شود. ناگفته پیداست که این، باری است بر دوش خواننده.

۱۳۹۰ مرداد ۲۱, جمعه

ترجمه ی مدخل فلسفه ی علم دایره المعارف علم و دین- بخش آخر/ به همراه فایل پی. دی. اف کل متن برای دانلود


فلسفه های علم فمینیستی
از دهه ی 1970 میلادی تاکنون، بسیاری از فلاسفه، مورخان و علم­ورزانِ فمینیست این پرسش را طرح کرده اند که چرا تعداد زنان شاغل در کار علم این قدر کم است و آیا تعصبات و سوگیری های جنسی، نژادی یا ملیِ مشخصی کار و محتوای علم را شکل داده اند یا خیر. مطالعات موردی دقیق شیوه های متعددی را آشکار کرده اند که چنین تعصبات و سوگیری هایی از طریقشان بر کار علم اثر می گذارند. یک نمونه از این مطالعات را می توان در کار ژانت کورانی[1] دید، یعنی جنسیت علم[2]. در عکس العمل به این یافته ها، بسیاری از فمینیست ها تلاش کرده اند معرفت شناسی یا فلسفه ی علم تازه ای را بنیاد نهند. با پیروی از ساندرا هاردینگ[3]، فلسفه های علم فمینیستی را به طور کلی می توان به سه سنت تقسیم کرد: فمینیست تجربه گرا[4]، فمینیست معتقد به تئوری نظرگاه[5]، و فمینیست پست مدرن[6]
هلن لانگینو [7]، که کارهاش عمدتا زیر مجموعه ی سنت تجربه گرایی فمینیستی قرار می گیرند، رویکردی را ارائه کرده که به تجربه گرایی متکی بر متن [8] معروف است. در نظر لانگینو، داده های تجربی باعث می شوند که دایره ی تئوری های قابل پذیرش کوچک و محدود شود، اما اینطور نیست که حکم قطعی به انتخاب یک تئوری خاص بدهند.. این شکاف میان تئوری و شواهد، با پیش فرض هایی زمینه ایی که ارزش - بار [9] هستند و به کانتکست ( متن ) مشخصی تعلق دارند پر می شود. این پیش فرض های متنی [10] یکی از همان سوگیری های یک جانبه ای اند که می توانند وارد حوزه ی علم شوند. انتقاد لانگینو به تصور سنتی از متد علمی این است که فردگرایانه است. او بر آن است که به جای آن، عینیت علم را با خصیصه ی اجتماعی آن می توان تضمین کرد ( مثلا، ارزیابی و مرور آثار، تکرار آزمایش ها، و باز بودن و پاسخ گو بودن نسبت به انتقادات ).  او ادعا می کند که تنوع در علم بسیار مهم است زیرا باعث می شود این پیش فرض های اغلب نادیدنی جلوی چشم بیایند و بتوان ازشان انتقاد کرد.

۱۳۹۰ مرداد ۷, جمعه

نوربرت وینر: سیبرنتیک و اهریمنان مانوی و اگوستینی در طبیعت

1-   به نظرم می‌آید که نوربرت وینر یکی از آن اعجوبه‌های قرن بیستم میلادی بوده‌است. پدرش زبانشناس بود و خودش هم ریاضیات خوانده بود، اما بعدها علم سیبرنتیک را پایه‌گذاری کرد که امروز در بیشتر رشته‌های علمی ازش استفاده می‌شود. مخصوصا به خاطر مفهوم بسیار ارزشمند و طلایی  فیدبک. خود وینر در کتابش به نام " استفاده‌ی انسانی از انسان‌ها؛ سیبرنتیک و جامعه"، سیبرنتیک را مطالعه‌ی کنترل و ارتباطات در انسان‌ها و ماشین‌ها تعریف می‌کند. امروزه این علم، آن‌طور که مدخل ویکی‌پدیا آورده، شامل مطالعه‌ی فیدبک، جعبه‌های سیاه و مفاهیم مشتقی از قبیل ارتباطات و کنترل در ارگانیسم‌های زنده، ماشین‌ها و سازمان ها می‌شود و تمرکزش بر این است که چگونه سیستم‌های زنده و ماشینی اطلاعات را پردازش می‌کنند، به اطلاعات واکنش نشان می‌دهند و برای انجام بهتر این دو وظیفه خودشان را تغییر می‌دهند. باز هم با کمک مدخل ویکی‌پدیا می‌فهمیم که لوئیس کوفیگنال تعریف فلسفی‌تری از این واژه ارائه کرده: "سیبرنتیک هنر کسب اطمینان از سودمندی عمل است." تازه‌ترین تعریف را از این واژه، لوئیس کافمن ارائه کرده‌است: "سیبرنتیک مطالعه‌ی سیستم‌ها و فرآیندهایی است که وارد تعامل با خود می‌شوند و خود را از خود تولید می‌کنند." دانشمندان سایبرنتیک این حوزه‌ها را مورد مطالعه قرار می دهند: یادگیری، شناخت، سازگاری، کنترل اجتماعی، ارتباطات و غیره. رشته‌های جامعه‌شناسی، فلسفه، روانشناسی، انسان‌شناسی و حتی الهیات نیز از سیبرنتیک تاثیر پذیرفته‌اند یا روی آن اثر گذاشته‌اند. 
به عنوان کسی که از کودکی به مفهوم " یادگیری" علاقه داشته‌ام فکر می‌کنم که این علم و این آدم چیزهایی زیادی دارند که به علاقمندان به یادگیری بگویند. به‌علاوه، مفهوم " فیدبک" کمک زیادی به من کرده‌است؛ در مقام مترجم.

۱۳۹۰ مرداد ۴, سه‌شنبه

توماس کوهن از نگاه ریچارد رورتی -به بهانه ی انتشار ترجمه ی سعید زیباکلام از کتاب " ساختار انقلاب های علمی"

[ توضیح: بالاخره ترجمه ی مناسبی از کتاب گرانقدر توماس کوهن، یعنی ساختار انقلاب های علمی منتشر شد. این چیزی بود که همه ی علاقمندان فلسفه، فلسفه ی علم و جامعه شناسی سال ها بود که منتظرش بودند و بالاخره به دست دکتر سعید زیباکلام انجام شد. خب... اتفاق مبارکی است و امید که این ترجمه باعث شود دانشجویان فلسفه و جامعه شناسی، بیشتر با آرای انقلابی توماس کوهن در فلسفه ی علم آشنا شوند. به بهانه ی این اتفاق بخش هایی از مقاله ی " توماس کوهن؛ سنگ ها و قوانین فیزیک" نوشته ی ریچارد رورتی را اینجا می آورم. این مقاله  در کتاب " فلسفه و امید اجتماعی / ریچارد رورتی / ترجمه عبدالحسین آذرنگ و نگار نادری / نشر نی، منتشر شده است. ]

... اگر من [ برای او ] سوگنامه می نوشتم، به دو دلیل او را فیلسوف بزرگی می دانستم... . نخست آنکه بر این هستم که فیلسوف مناسب ترین توصیف برای کسی است که نقشه ی فرهنگ را از نو تفسیر می کند- کسی که در باب اندیشیدن پیرامون رابطه ی حوزه های گوناگون گستره ی فعالیت بشر، راهی نو و نویدبخش به ما پیشنهاد می دهد. سهم بزرگ کوهن، ارائه ی چنین پیشنهادی بود. پیشنهادی که خودانگاره ها و بیان رشته های مختلف بسیاری را دگرگون ساخته است.
دلیل دومم برای اینکه کوهن را فیلسوف بزرگی بخوانم، آزردگی از این نکته است که استادان فلسفه، یعنی همکاران من، با کوهن در بهترین حالت به عنوان شهروند درجه دوم جامعه ی فلسفی رفتار کرده اند. گاه حتی او را مزاحمی دانسته اند که مجاز نبوده است برای سهیم شدن در رشته ای بکوشد که در آن آموزش ندیده بود... این نکته را آزاردهنده می دانم که مردمی که عنوان " فیلسوف واقعی" را به هنگام صحبت درباره ی خود و دوستانشان به منزله ی افتخار به کار برده اند، خود را شایسته ی آن بدانند و کوهن را ندانند. 
کوهن یکی از بت های من بود، زیرا خواندن کتاب " ساختار انقلاب های علمی" او این احساس را به من داده بود که معیارها در نظرم فرو می ریزد. این واقعیت که او به اصطلاح از حاشیه به سراغ مسائل فلسفی آمد- زیرا دکترایش را در فیزیک گرفت و سپس تاریخ نگار خودآموخته ی علم در سده ی هفدهم شد- به نظرم دلیل بسیار بدی برای بیرون گذاردن او از صفوف ماست. 
دلیل اصلیی که استادان فلسفه ی انگلیسی زبان از کوهن دوری کردند این بود که سنت به اصطلاح تحلیلی - سنتی که به خود مباهات می کرد فلسفه را بیشتر به علم و کمتر به ادبیات یا سیاست شبیه کرده است - غالب بود. آخرین چیزی که فیلسوفان در این سنت می خواهند این است که در تمایز علم تردید کنند و به آن ها گفته شود - همچنان که کوهن به آنها گفت - که موفقیت های علم ناشی از کاربرد " روش علمی" به خصوصی نیست و جایگزین شدن نظریه ای علمی با نظریه های دیگر اصلا در منطق مشخص و سفت و سختی ریشه ندارد؛ بلکه این جایگزینی به همان صورتی انجام می گیرد که جایگزینی نهادی سیاسی با نهادی دیگر.
...کوهن کمک کرد تا این پرسش را که " چگونه می توانیم رشته مان را در مسیر مطمئن علم قرار دهیم " به پرسشی نامربوط تبدیل کنیم. این پرسشی بود که کانت درباره ی فلسفه طرح کرده بود و هوسرل و راسل پاسخ های مجادله انگیزی به آن داده بودند. این همان پرسشی بود که اسکینر با درخواست از روان شناسان به آن پاسخ گفت... این همان پرسشی بود که نورتروپ فرای با طرح طبقه بندی اسطوره ها- یعنی مجموعه ای از آشیان هایی که منتقدان ادبی بعدی بتوانند در آن لانه کنند - بدان پاسخ گفت.
البته کوهن نتوانست یک تنه این پرسش را از دور خارج کند، انتقاد از خود در فلسفه ی تحلیلی - که بعدها از جانب ویتگنشتاین، کواین، سلارز، گودمن و دیگران طرح شد -  به کمک وی آمد. اینها انتقادهایی از خود بود که به هنگام چاپ نخست کتاب ساختار انقلاب های علمی، موضوع اصلی بحث در فلسفه ی تحلیلی بود...

.......
بعدالتحریر:
هنگام گزینش این قطعات به نظرم آمد که ترجمه ی کتاب در بعضی جاهاش لنگ می زند... به طور سرسری که ترجمه را با متن اصلی مقایسه کردم دیدم که بله... حدسم درست بوده است. مترجمان محترم در ترجمه ی این کتاب، خطاهایی - نه چندان اندک - مرتکب شده اند. در یادداشتی مستقل به این مساله خواهم پرداخت


۱۳۹۰ تیر ۲۴, جمعه

در مهابت زندگی

به عنوان یک علاقمند جدی بازی های استراتژیک فکر می کنم که زندگی- بله، زندگی- مهیب ترین بازی استراتژیک همه ی دوران هاست... هر تصمیمی که می گیری معناش نادیده گرفتن هزاران تصمیم ممکن دیگر است... هر راهی که می روی یعنی هزاران راه دیگر را هرگز نخواهی رفت... هر کسی را که دوست می گیری یعنی خود را از دوستی هزاران کس دیگر محروم کرده ای...
راستش نمی دانم این خوبی زندگی است یا بدی آن. چیزی که می دانم این است که در چنبره ای از امکانات و فرصت های محدود گرفتارم. هر کدام را که انتخاب کنم، می دانم دیگرانی را از دست خواهم داد... خاک بر سر ترین لحظاتم، زمانی است که می فهمم چیزهایی که انتخاب نکرده ام ارزش بیشتری داشته اند به نسبت با آنها که برشان داشته ام...
بله... می توانی برای فرار از افسردگی کار کنی و کار کنی و کار کنی... و می توانی دل خوش باشی به اینکه بر هیولای افسردگی چیره شده ای و زندگی ات معنا و هدف دارد... اما چه فایده که روزی می فهمی فشار کار زیاد به سلامتی ات آسیب وارد کرده و تهدید جدیی شده است برای زندگی ات...
می اندیشم که زندگی چیز مهیبی است ... می اندیشم که زندگی بازی استراتژیک غمباری است... می اندیشم که کاش هرگز از مادر نزاده بودم...

۱۳۹۰ تیر ۱۹, یکشنبه

بنیادگرایی دینی در اسرائیل

دایره المعارف بریتانیکا / هنری مانسون

[  توضیح: این مطلب بخشی است از مطلب بزرگ تری که خود، ترجمه ی خلاصه شده ای است از مدخل بنیادگرایی دایره المعارف بریتانیکا. آن را سال گذشته برای دیپنا تهیه کردم و منتشر هم شد. اما چند روز پیش دیدم که از روی سایت برش داشته اند. خب... گفتم که اینجا بیارمش! این را هم بگویم که آن مطلب بزرگ تر به بنیادگرایی در امریکا و بنیادگرایی در اسلام هم می پرداخت، که آن ها را هم اینجا خواهم آورد... همین! ]

سه گرایش اصلی در یهودیت اسرائیلی به عنوان بنیادگرا شناحته شده اند: صهیونیسم مذهبی جنگ طلب، اشکنازی[1] اولترا ارتودکس و سفاردی[2] اولترا ارتودکس. هر سه گروه بر پیروی تمام و کمال از قوانین مذهبی و فرامین اخلاقی مندرج در متون مقدس یهودی – یعنی تورات و تلمود - تاکید می کنند.

بنیادگرایی در اسرائیل ریشه در حوادثی دارد که بسیار پیشتر از تاسیس کشور اسرائیل در 1948 میلادی رخ داده اند. از زمان تخریب معبد دوم اورشلیم توسط رومیان در سال 70 میلادی، بیشتر یهودیان در دیاسپوره[3] به سر برده اند. یهودیان سرایر جهان در این مدت طولانی تبعید، هر روز برای ظهور مسیح موعود[4] دعا می کنند. او کسی است که آنان را به اسرائیل برخواهد گرداند و از دشمنان غیر یهودیشان خواهد رهانید. در اواخر قرن 19 میلادی، برخی یهودیان - به ویژه روشنفکران سکولاری مانند تئودور هرتزل[5] - به این نتیجه رسیدند که مشکل کهنه ی یهودستیزی فقط با تشکیل یک دولت یهودی حل خواهد شد. بنابراین صهیونیسم، به معنای جنبشی که هدفش برقراری یک دولت یهودی در فلسطین است، نماینده ی نوعی سکولاریزه شدن ایده ی سنتی انتظار ظهور مسیح موعود بود. صهیونیست ها عقیده داشتند که لزومی ندارد که یهودیان منتظر بمانند تا خدا و مسیح موعود، در آخرالزمان، قوم یهود را به ارض اسرائیل برگردانند، بلکه خود یهودیان باید این کار را با دستان خود انجام دهند. به بیان دیگر، هرتزل و نزدیک ترین همراهانش برای بُعد منتظرانه و آخرالزمانی این " بازگشت یهودیان از تبعید" اهمیتی قائل نبودند. مساله مهم ایجاد یک دولت بود که یهودیان در آنجا دیگر تحت حکم و وابسته به غیر یهودیان نباشند.

۱۳۹۰ تیر ۱۴, سه‌شنبه

بدون عنوان

قم- خیابان باجک- روبروی کوچه ی دادگستری:
مشغول درد دل با مراجعان بودم که به ام سلام کرد. دیدم که او هم در صف ایستاده. مدرک ها در دست. لبخند بر لب... چه تصادفی! به به... آقای طهماسبی... چطورید؟ نیستید؟ نمی بینیمتان؟ دلمات برایتان تنگ شده است دوست عزیز!
لاغرتر از همیشه... پیراهن آستین کوتاهی که پوشیده بود لاغری دست هاش را صدبرابر نشان می داد. ریش هاش سفید شده بود. موهاش سفیدتر. و همچنان آنها را بسته بود. مثل همیشه. گفت که بیماری قلبی اش عود کرده است. زیاد نمی تواند از خانه بیرون بیاید. از دردهاش گفت. از بی خوابی هژده ساله اش. اینها دلیل نبودنش بودند.
 همان وسط... میان مودیان مالیاتی و خانم های تایپیست مشغول حرف زدن شدیم... من این طرف. او آن طرف. بی خیال ِ همه ی دنیا... آنقدر غرق خودمان بودیم که نمی دانستیم اطرافمان را زنان گرفته اند. یک بار در همان وسط بحث چیزی از دهانم پرید. نامربوط! یکی شان سر برگرداند... صحبت به هرندی هم کشید. با عصبانیت ابرو در هم کشید. گفت "یک بار، ادعا می کرد که حمله ی مغول به نفع ایران تمام شده است... نزدیک بود دعوامان شود. به اش گفتم که این طور نمی شود.. شما چهارتا مقاله بنویس تا ما بفهمیم که مدرکمان را از جای عوضیی گرفته ایم... و این حرف های منبری در کت من نمی رود.. من نه مسجد رفته ام و نه پای منبر نشسته ام که این اباطیل را قبول کنم..." کیف کردم!
پرسید که تازگی ها کتاب تازه چه خریده ای؟ از قرآن روشنگر کریم زمانی برایش گرفتم و از ترجمه ی کشف المحجوب. پرسید کشف المحجوب ابویعقوب سجستانی؟ گفتم نه، هجویری... گفت که ابویعقوب از دانشمندان اسماعیلیه است و چه و چه... من هم که منتظر همین اتفاق بودم تشویقش کردم به حرف زدن. مثل همیشه  دانش بی پایانش بر زبان جاری شد...
گفت این کتاب و آن کتاب را بخر.. آن را که نشر اساطیر چاپ کرده و آن را که انتشارات مجلس چاپ کرده، به همت رسول جعفریان...همین طور گفت و گفت و گفت... دلم برای حرف هاش تنگ شده بود.
صبر کردم تا مدارکش را بدهد... آمدیم بیرون. ادامه ی بحث.. گفتم که به دنبال نثرهای قرن 4 و 5 هجری ام. نثرهای مرسل که بشود در زمان امروز بازسازی شان کرد. در کار ترجمه... چندتایی را مثال زد. التوسل الی الترسل را... و یکی دو تای دیگر را... و طبق معمول حسرت خورد که پس از حمله ی مغول ( به قول ملک الشعرای بهار: تتار ملعون ) نثر فارسی به بیراهه رفت و به دره ی نادره و تاریخ وصاف رسید... گفت که منشات قائم مقام را هم بخوان.. اعتراض کردم که قائم مقام که مال دوره ی بازگشت است...
حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم. رویش را بوسیدم... خداحافظی کردیم...
و من دلم سوخت که همچنین کسی باید در همچنین شهری، برای یک لقمه نان جان بکند و جان بکند.... بله! دلم سوخت برایت علی طهماسبی عزیز... برای تو که منبع دانشی... برای تو که عشقی بی پایان و حسرت برانگیز به تاریخ ایران داری...به خدا جای تو اینجا نیست.. کاش کسی زیر پر و بالت را می گرفت... کاش کسی کمکت می کرد که به کاری بپردازی که برایش ساخته شده ای...  باور کن علی طهماسبی! آدم های دیگری هم در این شهر خراب شده هستند که  بتوانند تابلو فرش خرید و فروش کنند...