۱۳۹۲ شهریور ۱۸, دوشنبه

نقد ترجمه؛ امکان یا امتناع – بخش دوم: معرفی اجمالی نقد پالایش‌بخش

توضیح: هرکس که سر و کاری با دنیای ترجمه داشته باشد ماجراهای بسیاری را از جدال میان منتقد ترجمه و مترجم برای بازگو کردن دارد. تقریبا هر بار که کتاب مهمی ترجمه می‌شود همین آش است و همین کاسه. یعنی کسی جسارت به خرج داده و یادداشتی در نقد کتاب می‌نویسد و بعد مترجم با عصبانیت پاسخ منتقد را می‌دهد و احیانا او را به بی‌سوادی و حتی غرض‌ورزی متهم می‌کند؛ آن ‌گاه دعوای میان آن دو شروع می‌شود. بله! این رسمی مالوف است و ربطی به این مترجم یا آن منتقد ندارد. در واقع، همان‌طور که من در یادداشت‌های پیشین نیز آورده‌ام این پدیده اصولا به تعریف نادرست ما از «نقد ترجمه» بر می‌گردد؛ یعنی نقد ترجمه به شیوه‌ی سنتی که سر تا پا به تمام آفات «سوءتفاهم تسلط» آلوده شده‌است و عیوب آن را در هفت دریا هم نمی‌توان شست و پاک کرد. بر همین اساس، یکی از پروژه‌های من در مطالعات ترجمه ارائه‌ی تعریفی نو و متفاوت از نقد ترجمه بوده‌است. تعریفی که - برخلاف نقد سنتی که گذشته‌نگر است - رو به آینده داشته باشد و تا حد امکان مانع از وقوع چنین برخوردهای بی‌حاصلی میان منتقد و مترجم شود؛ نقدی که از آفات «سوء تفاهم تسلط» در امان باشد و به شکلی روشمند اقدام به کشف و طبقه‌بندی انواع خطاهای رخ داده در ترجمه کند، و سپس عادات نادرستی را که به این خطاها انجامیده‌اند برشمرده پیشنهاداتی برای ترک آنها در آینده ارائه کند.

می‌توان گفت قطعات زیر سنگ بنای چنین پروژه‌ای را می‌گذارند؛ یعنی معرفی اجمالی «نقد پالایش‌بخش».


۱۳۹۲ مرداد ۸, سه‌شنبه

اخلاق پراگماتیستی و الاهیات ضعیف

[ توضیح: این مطلب در واقع مروری است بر کتاب «اخلاقیاتی برای امروز: جست‌وجو به دنبال بستر مشترک میان فلسفه و دین» نوشته‌ی ریچارد رورتی که توسط رومن ماژا (Roman Madzia) نوشته شده و در نشریه‌ی پراگماتیسم تودی (Pragmatism Today) منتشر شده‌است. اما نویسنده به مرور صرف کتاب اکتفا نکرده و جریانات فکری مرتبط – از قبیل مسیحیت پست‌مدرن و الاهیات ضعیف - را نیز تا حد امکان کاویده است. بنابراین، نه تنها به کار کسانی می‌آید که، مانند من، به طور تخصصی روی پراگماتیسم و نئوپراگماتیسم کار می‌کنند، بلکه علاقمندان به فلسفه‌ی دین و الاهیات مسیحی نیز می‌توانند از آن استفاده کنند. به همین دلیل ترجمه‌ی آن را اینجا منتشر می‌کنم. با این توضیح که عنوان مطلب از من است. در پایین نیز لینک دانلود فایل پی‌دی‌اف آن را می‌آورم.]

ریچارد رورتی در دوران کاری خود، تقریبا تمام رشته‌های فلسفی را دچار تلاطم کرد؛ از متافیزیک و معرفت‌شناسی گرفته تا فلسفه‌ی سیاسی و فلسفه‌ی حقوق و اخلاق. به واقع، بعد از کاری که ریچارد رورتی با پروژه‌ی فکری ما در غرب - همان که ‌»پاس‌داشت خرد» می‌خوانیمش - انجام داد، به سختی می‌توان رشته‌ای را در فلسفه یافت که کاملا دست‌نخورده باقی مانده باشد. اما انگار چنین بوده که برخی حوزه‌های کار فلسفی در مرکز توجه عمده‌ی رورتی قرار نداشته‌اند؛ یکی از این‌ها فلسفه‌ی دین است. با این حال، وقتی ما دیدگاه سیاسی و فلسفی رورتی را در نظر می‌گیریم چنین چیزی اصلا عجیب نیست. رورتی سوسیال دموکرات بود و در خانه‌ای پرورش یافته بود که در آن کتاب ماجرای لئون تروتسکی (و نه کتاب مقدس) مهم‌ترین جا را در کتابخانه‌ی والدینش اشغال می‌کرد. در نتیجه پیدا بود که او هیچ چیز جالبی ندارد که درباره‌ی اعتقاد دینی بگوید. به جز تعداد اندک مقالاتی که به موضوع دین می‌پردازند، چنین به نظر می‌رسد که رورتی بیشتر به بُعد سیاسی دین علاقه‌مند است تا پدیده‌ی دین در ذات خود. با این حال، نه تنها افکار رورتی درباره‌ی روابط میان سیاست و اعتقاد دینی، بلکه عقایدش درباره‌ی پروژه‌ی متافیزیک و معرفت‌شناسی غربی - در ذات خود - مواد و مصالح فکری بسیاری با خود دارد که (اگر از زاویه‌ی مناسب به آن‌ها نگریسته شود) می‌توانند در هنگام اندیشه درباره‌ی دین بسیار سودمند واقع شوند.


این پروِژه اخیرا توسط نویسندگانی مانند جیانی واتیمو، الیجا دان و جفری رابینز آغاز شده‌است. همه‌ی آنها در نوشتن کتابی به نام «اخلاقیاتی برای امروز: جست‌وجو به دنبال بستر مشترک میان فلسفه و دین» مشارکت کرده‌اند. این کتاب حاصل پروژه‌ی مشترک نویسندگان فوق است، که با سخنرانی عمومی رورتی در تورینو و در تاریخ 21 سپتامبر 2005 آغاز شد. جیانی واتیمو از ریچارد رورتی دعوت کرده بود که به دانشگاهی که فیلسوف ایتالیایی از آن فارغ‌التحصیل شده بود بیاید. این سخنرانی در همان جلسه ایراد شد. از بازی‌های روزگار اینکه رورتی این سخنرانی را تنها چند ماه پس از انتصاب پاپ جدید - بندیکت شانزدهم - ایراد کرد. بر همین اساس (و آن‌چنان که ما نیز در ادامه خواهیم دید) سخنرانی رورتی تحت عنوان «اخلاقیاتی برای امروز» را می‌توان به چشم گفت‌وشنیدی دید با برخی از آموزه‌ها و ادعاهای پاپ؛ چیزهایی که میلیون‌ها مسیحی کاتولیک و نیز مسیحیان دیگر در اعتقاد به آنها با پاپ شریک‌اند.

۱۳۹۲ خرداد ۲۷, دوشنبه

کنش‌گران ایرانی و روایت یاس

اول)

حسن روحانی انتخابات ریاست جمهوری را برد. طبعا خوشحالم. حسن روحانی اصلاح‌طلب نیست. کاملا پیداست که دوست هم ندارد اصلاح‌طلب خوانده شود. اما دعوایمان که بر سر نام‌ها نیست. همین که راست سنتی با تمام وجود خطر راست جدید را حس کرد و حاضر شد برای شکست دادن آن با اصلاح‌طلب‌ها همکاری کند اتفاق مبارکی است. همین که ناطق نوری و هاشمی و خاتمی توانستند ماجرا را به خوبی مدیریت کنند اتفاق مبارکی است. تصمیم استراتژیک عارفِ اصلاح‌طلب برای انصراف به نفع روحانیِ راست سنتی اتفاق مبارکی است. همان‌طور که گفتم بر سر نام دعوا نمی‌کنیم، اما پیش‌بینی می‌کنم این انتخابات آبستن طفل سیاسی تازه‌ای باشد. حالا از پدری اصلاح‌طلب و مادری راست سنتی، فرزندی داریم که هنوز نمی‌دانیم نامش چیست...

دوم)

روزهای پیش از انتخابات صحنه‌ی جدالی بود میان تحریمی‌ها از یک طرف، و امیدواران از طرف دیگر. بخش عمده‌ای از تحریمی‌ها انعکاس‌دهنده‌ی روایت یاس* بودند. بر اساس نظر روایت‌گران یاس، تنها راه چاره‌ی مشکلات ایران این است که در چشم به هم زدنی، تمام سیاست‌مداران و مقامات و کارگزاران فعلی ایران از صحنه‌ی روزگار محو شوند و جای آنها را لیبرال‌هایی خوش‌پوش و دموکرات‌ بگیرند. البته کاش خواسته‌شان به جابجایی انسان‌ها محدود می‌شد. آنها به علاوه خواستار آنند که، باز هم در چشم به هم زدنی، تمام ساختارهای معیوب، نهادها و قوانین تحدیدکننده‌ی آزادی، رسوم غیردموکراتیک و ... نیست و نابود شوند و به جای آنها نهادهای مستقل، قوانین لیبرالی و سنت‌های مبتنی بر تساهل و تسامح بنشیند.


روایت‌گران یاس به چیزی کمتر از این راضی نیستند. به همین خاطر در نظر آنها هیچ تفاوتی میان روحانی و جلیلی (و خاتمی و احمدی‌نژاد) نیست. از نظر آنها کارگزاران نظام جمهوری اسلامی (از اصلاح‌طلب گرفته تا راست تندرو) همه سر و ته یک کرباسند. پس تنها چاره‌ی کار این است که با عصایی جادویی آنها را به دیار عدم فرستاد و به جاشان جفرسون‌ها و فرانکلین‌ها و توماس پین‌ها را نهاد.

البته که این پروژه‌ای غیرعملی و یوتوپیایی است. در بهترین حالت به یاس، و در بدترین حالت به عدم مدارای خشونت‌طلبانه و تخریب دستاوردهای اندک موجود منجر خواهد شد.

سوم)

روایت یاس از ما کنش‌گران عرصه‌ی سیاست انتظار دارد  نظرگاهی خداگونه** داشته باشم. و دقیقا بدانیم بهترین، کوتاه‌ترین و سریع‌ترین راه برای نیل به دموکراسی – در کامل‌ترین صورت خود – چیست؛ از ما می‌خواهد وقت را تلف نکنیم و دست به آزمون و خطا نزنیم. از ما می‌خواهد بهترین اهداف را تصور کنیم و برای رسیدن به آنها بهترین ابزارها را به کار گیریم. از نظر روایت‌گران یاس هر شیوه‌ای به جز این محکوم است و باید تمام نیروها را برای کارشکنی در آن به کار برد.
بدیهی است که این سودایی از اساس باطل است. و حتی کوچک‌ترین شباهتی هم به فرآیند تحول دموکراتیک در جهان غرب ندارد. روایت‌گران یاس پیش از هر چیز باید درک کنند که دموکراسی پروژه‌ای خلاقانه است. به این معنا که ما به هیچ‌وجه نمی‌توانیم بدانیم کدام ابزارها می‌توانند – در اینجا و در این زمان – به بهترین نحو هدفمان را تحقق بخشند. به همین دلیل چاره‌ای جز آزمون و خطا نداریم. آزمون و خطایی که گاهی اوقات باعث می‌شود سر از بن‌بست در بیاوریم. و مجبور شویم راه رفته را اندکی بازگردیم. و البته که رسیدن به بن‌بست نیز خود دانشی بسیار بافایده است. زیرا به ما می‌گوید که در مسیر نیل به هدف کدام ابزارها به کار ما نمی‌آیند. (مثلا، تا سال‌ها اندیشیده می‌شد تحریم انتخابات می‌تواند گزینه‌ای مناسبی برای تحقق هدف باشد. اما تجربه‌ی سال‌های اخیر، کنش‌ورزان ایرانی را در این مورد دچار تردید جدی کرد. و ما میوه‌ی این تردید جدی را روز جمعه چشیدیم. البته باز این به معنای آن نیست که تحریم قطعا گزینه‌ی بی‌فایده‌ای است و یا می‌توانیم از روی یقین ادعا کنیم هرگز به آن باز نخواهیم گشت. چه بسا روزی در آینده کنش‌گران ایرانی یک بار دیگر به طور جدی به تحریم بیندیشند.)

و البته کاش سختی ماجرا به انتخاب ابزار درست ختم می‌شد. واقعیت این است که ما به هیچ‌وجه نمی‌توانیم حتی از هدف نیز تصور درستی داشته باشیم. هدف چیزی نیست که ما ابتدا تمام و کمال آن را تصور کنیم و سپس به دنبال ابزارهایی برای نیل به آن بگردیم. هدف در فرآیند نیل به آن بازسازی/بازتعریف/اصلاح می‌شود. جهان غرب در ابتدای مسیر خود به سمت جامعه‌ی دموکراتیک، به هیچ وجه نمی‌دانست که جامعه‌ی دموکراتیک چگونه چیزی است و چطور از کار در خواهد آمد.

به طور خلاصه، پروژه‌ی دموکراتیک پروژه‌ای همراه با اصلاح دایم است. ما به طور مداوم تصورمان را از هدف مورد تجدیدنظر قرار می‌دهیم، و به همین ترتیب ابزارهای خود را برای نیل به هدف بهبود می‌بخشیم.

و البته این چیزی نیست که روایت‌گران یاس قادر به درک و پذیرش آن باشند. آنها دنیایی خیالی را ذهن دارند. دنیایی که در آن نیل به دموکراسی کاری این چنین دشوار، طولانی و نفس‌گیر نیست. آنها از سر ناآگاهی گمان می‌کنند جهان غرب این مسیر را به آسانی پیموده‌است. از نظر روایت‌گران یاس، دموکراسی «آنجاست». صرفا کمی آنطرف‌تر قرار دارد. کامل و با تمام جزئیاتش. کافی است چشمانمان را باز کنیم تا آن را ببینیم. دستانمان را دراز کنیم تا آن را بگیریم. کافی است قدمی برداریم تا از نقطه‌ی صفر به نقطه‌ی صد برسیم.

ناگفته پیداست که این خیالی باطل و بسیار خطرناک است و به تمایل برای تخریب دستاوردهای هرچند کوچک اما مهم موجود می‌انجامد.

چهارم)

از این منظر، به خوبی می‌توان تلاش سایت خودنویس را برای تخریب هرچه تا حالا به دست آورده‌ایم درک کرد. سایت خودنویس به طور تمام وقت مشغول بسط و انتشار روایت یاس است. و در این راه حتی از انجام اعمال ناجوانمردانه نیز ابایی ندارد. از نظر گردانندگان سایت خودنویس، حالا که نمی‌توانیم در چشم به هم زدنی به صد برسیم بهتر است که همیشه روی صفر بمانیم...



پانوشت‌ها:
* اصطلاح «روایت یاس» را از علی میرسپاسی گرفته‌ام. مخصوصا کتاب «روشنفکران ایرانی؛ امید اجتماعی و یاس فلسفی.
** اصطلاح God’s point of view یا God’s-eye view of thing را از هیلری پوتنام گرفته‌ام.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۴, سه‌شنبه

یادمان باشد که بازی هیچ‌وقت تمام نمی‌شود


اول.
یادم می‌آید هشت سال پیش را. انتخابات به دور دوم کشیده شده بود و همه‌ی نیروهای تحول‌خواه تمام امکانات خود را بسیج کرده بودند تا هاشمی بر احمدی‌نژاد پیروز شود. در یکی از آن روزها، در دفتر کاری در خیابان چهارمردان قم، نشسته بودیم. محمد–ص با عصبیت سیگار می‌کشید و می‌گفت: «اگر احمدی‌نژاد در انتخابات پیروز شود دیگر ایران جای زندگی کردن نیست و من از ایران می‌روم.» و من نیز با خود فکر می‌کردم که چطور می‌توانم این چهار سال احتمالی را تحمل کنم. گمانم این بود که با پیروزی احمدی‌نژاد دنیا به آخر خواهد رسید.
احمدی‌نژاد بازی را برد و محمد هم از ایران رفت. او حالا در نروژ زندگی می‌کند. و من – مانند خیلی‌های دیگر – اینجا ماندم. آن چهار سال احتمالی تبدیل به هشت سال شد. و ما واقعا دوران سختی را تجربه کردیم؛ از هرجهت. مشخصا، من به دلیل ماجراهای بعد از انتخابات حتی دستگیر هم شدم؛ ده روز در بازداشتگاه وزارت اطلاعات و حدود سه ماه در زندان لنگرود قم.
بله. دوران تنگی را گذراندیم و اقتصاد کشور متلاشی شد. اما جان‌سختی به خرج دادیم و زنده ماندیم. و و این روزگار تلخ‌تر از زهر گذشت. و البته دنیا هم به آخر نرسید. و حالا به دوران بعد از احمدی‌نژاد فکر می‌کنیم.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۲, یکشنبه

وقتی می گوییم «ملاک حال فعلی افراد است» دقیقا چه می‌گوییم؟

یک)

 حسین دوست چندین ساله‌ی شماست که دختری به نام ایران دارد. ایران دم بخت است. خواستگاری دارد به نام میم-الف. و شما سال‌هاست که میم-الف را می‌شناسید. حسین از شما می‌خواهد که نظرتان را درباره‌ی میم-الف بگویید. شما پاسخ می‌دهید که من بیش از ده سال است که میم-الف را می‌شناسم و در این سال‌ها هیچ بدیی از او ندیده‌ام. این حرف شما سندی محکم است در تایید شخصیت میم-الف. در نتیجه، بین میم-الف و ایران ازدواج در می‌گیرد.

اما چهارسال از ازدواج که می‌گذرد میم-الف بنا به ناسازگاری می‌گذارد. مثل آب خوردن دروغ‌های شاخدار می‌گوید و حرف‌های ناشایست می‌زند و چرند می‌بافد و عربده می‌کشد. تا جایی که چیزی به فروپاشی روحی و جسمی ایران نمانده. 

این وضعیت غریبی است. حسین گله‌مندانه به سراغ شما می‌آید. هر چه باشد شما بودید که میم-الف را کاملا تایید کردید. پس، لاجرم، بخش زیادی از تقصیر بر گردن شماست. حسین از شما می‌خواهد حالا که کار از کار گذشته لااقل برای تسلای خاطر آسیب دیدگان هم که شده به اشتباه خود اعتراف کنید و معذرت بخواهید. اما شما زیر بار نمی‌روید. می‌گویید من در این مورد کوچکترین تقصیری ندارم و این میم-الف ربطی با آدم چهار سال پیش ندارد. می‌گویید من در چند سالی که او را می‌شناختم حتی یک بدی هم از او ندیدم. و رفتار امروزش هیچ ارتباطی با گذشته‌اش ندارد. این درست که او از زمین تا آسمان تغییر کرده اما بیچارگی ایران ربطی به من ندارد. من میم-الف آن زمان را تایید کردم. و حق هم داشتم. پس گناهی بر گردن من نیست. من میم-الف چهارسال پیش را تایید کردم که انسانی صادق و شریف بود. اما مسئول رفتار این اژدهای هفت‌سر فعلی نیستم.

خب. تا اینجای کار حق با شماست. شما که علم غیب نداشته‌اید. و توجیه‌تان پذیرفتنی است. و این غیرممکن نیست که شخصی به یکباره آدم متفاوتی بشود. و متخصصان امر حتی نشان داده‌اند که گاهی اوقات ضایعه‌ای مغزی می‌تواند فرشته‌ای نیکوصفت را به جنایتکاری روانی تبدیل کند.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱, یکشنبه

ریچارد رورتی؛ راهنمایی فلسفی برای گفت‌وگو درباره‌ی دین


[توضیح: این مطلب بخشی است از مقاله‌ی جفری دبلیو رابینز به همین نام که به عنوان پیش‌گفتار در کتاب «اخلاقی برای امروز؛ جست‌وجو به دنبال زمينه‌ي مشترك ميان فلسفه و دين» منتشر شده‌است. حالا که امکان انتشار ترجمه‌ی این کتاب در ایران چندان نیست با خود گفتم هر از چندگاه بخش‌هایی از آن را اینجا منتشر کنم. تا بببینم بعدها چه می‌شود. فایل پی. دی.اف همین بخش را هم در انتها برای دانلود گذاشته‌ام.]

...ریجارد رورتی به طور کلی با این گزاره موافق است که خدا مرده است. چنين چيزي جای تعجب ندارد، زيرا او در خانه‌اي پرورش یافته بود كه كتاب «پرونده‌ی تروتسكی» همان جايگاهي را به خود اختصاص می‌داد که انجيل در ديگر خانه‌ها. همان‌طور كه رورتي، خود، گفته‌است، او در حالي رشد كرد كه «فكر مي‌كرد همه‌ي انسان‌هاي خوب اگر تروتسكيست نباشند لااقل سوسياليست هستند.» او هرچند كه سكولار ثابت قدمي بود، در خداناباوري خود ستیزه‌جو يا جزم‌اندیش نبود. بر عكس، آنچنان كه دني پوستل در مقاله‌ی خود در نشريه‌ي نيوهيومانيست می‌نویسد، شايد بهترين توصيف براي رورتی «خداناباور فاقد جذابیت» باشد. این به آن معناست که ادعاهای دینی در نظر رورتي، اصلا موضوعی جدی برای بحث و جدل فلسفی نیستند که نيازمند انرژي فكري زيادي باشند. البته او مي‌پذيرفت كه باور دینی در دوران گذشته سهم بسيار زيادي در رشد تمدن انساني ایفا کرده‌است، اما معتقد بود که «ما در طی دو قرن گذشته سنت اخلاقي غیر دینیی را ذره‌ذره ساخته‌ايم - سنتي كه بر آن است تنها منشاء احکام اخلاقی، توافق آزادانه‌ی ميان شهروندان جامعه‌ي دموكراتيك است و نه اراده الهي.» بر اساس اصطلاحات سلف پراگماتيست او، يعني ويليام جيمز، باور ديني به هیچ وجه يك «گزينه‌ي جدی» براي رورتي نبود. مردم آزادند كه به هرچه دوست دارند باور داشته باشند، اما او در مقام يك انسان سكولار، خود را متعهد مي‌دانست كه مرز دقيق و روشني ميان  كليسا و دولت - و ميان وجدان فردي و سياست‌گذاری‌های عمومي - رسم كند.

۱۳۹۲ فروردین ۱۶, جمعه

مفهوم ناتمامیت و امکان استفاده از آن در طراحی دوره‌های آموزشی


زهرا تشویقم می‌کند که فوق لیسانس روانشناسی بخوانم. چندان مخالف نیستم. اما ملاحظاتی هم در کار است. راستش را بخواهید همیشه ملاحظاتی در کار است. می‌گویم برایتان.
لیسانس کوفتی که تمام شد می‌دانستم نمی‌خواهم مدیریت بخوانم. اما اصلا نمی‌دانستم چه می‌خواهم بخوانم. برای همین دانشگاه را ادامه ندادم. به زبان و ترجمه چسبیدم و هر چه سر راهم قرار گرفت ترجمه کردم. اکثرا بی‌ارزش! زمان گذشت و کاملا اتفاقی گذرم به جامعه‌شناسی افتاد. ماکس وبر و گئورگ زیمل و بقیه نخبگان و دیوانگان جامعه‌شناسی. خواندم و خوشم آمد و ادامه دادم و در کنکور هم شرکت کردم که قبول نشدم. اما همچنان با جامعه‌شناسی خوش بودم. ترجمه‌ها هم جهت پیدا کردند. دوباره زمان گذشت و کاملا اتفاقی ترجمه‌ی فارسی کتاب «فلسفه و امید اجتماعی» ریچارد رورتی را خواندم. ترجمه‌ی کتاب نمره‌ی قبول نمی‌گرفت اما می‌توانستی کج‌دار و مریز بفهمی رورتی چه می‌گوید. و من دیدم که به پراگماتیسم - و آن‌طور که بعدها فهمیدم: روایت رورتی از پراگماتیسم، زیرا خیلی‌ها معتقدند که رورتی آموزه‌های اصلی پراگماتیسم را عمیقا زیر و زبر کرده‌است! - علاقه‌مند شده‌ام. از آن زمان بود که پروژه‌ی اصلی‌ام شد ریچارد رورتی. بخش عمده‌ای از مقالات متاخر رورتی را خواندم. مقالات مهم کتاب‌های «فلسفه و امید اجتماعی»، «ناتمامیت، توصیف‌باوری و همبستگی» و «فلسفه در مقام سیاست‌گذاری فرهنگی» را به زبان اصلی خواندم و دیدم که بر عکس نثر درخشان و دل‌انگیز رورتی، ترجمه‌های فارسی دو کتاب اول چنگی به دل نمی‌زنند. سومی هم که اصلا ترجمه نشده‌است.
بگذریم. هنوز هم رورتی را می‌خوانم و هنوز هم از او ترجمه می‌کنم. کتاب «اخلاقیاتی برای امروز» را از او در دست ترجمه دارم. و پراگماتیسم هنوز هم برایم بسیار جذاب و خواندنی است.
اما راستش به مسیرهای دیگر هم فکر می‌کنم. مثلا حقوق بشر و گاهی اوقات فلسفه‌ی اخلاق.
 و حالا زهرا می‌گوید فوق لیسانس روانشناسی بخوان، و من به نظرم می‌آید که چندان هم بد نمی‌گوید. حداقل اینکه رورتی در مقاله‌ای درخشان به فروید می‌پردازد و پیامدهای فلسفی کار او را می‌کاود.
*
به نظرم می‌آید که این مسیر پر پیچ‌وخم - و پیش‌بینی‌ناشدنی - چیزهایی را به من نشان می‌دهد. قدر مسلم اینکه یازده سال پیش که از دانشگاه فارغ‌التحصیل شدم اصلا احتمال نمی‌دادم که روزی به اینجا برسم. هیچ‌کس احتمال نمی‌داد. گذشت زمان و مجموعه‌ای از رخدادهای اتفاقی باعث شد که سر از اینجا در بیاورم.
و البته خیلی‌های دیگر را نیز دیده‌ام که همین بلا سرشان آمده‌است؛ یعنی بعد از سال‌ها سر از جاهایی در آورده‌اند که در ابتدا به مخیله‌شان هم نمی‌گنجیده‌است.
این همان چیزی است که رورتی اسمش را کانتینجسی (Contingency) می‌گذارد. به سختی می‌توان در زبان فارسی یک واژه پیدا کرد که کاملا معادل کانتینجنسی باشد. برای همین مترجمان در ترجمه‌ی آن در مانده‌اند. من فعلا آن را «ناتمامیت» ترجمه می‌کنم. کانتینجنسی یعنی پدیده‌ها بدون طرحی و برنامه‌ای از پیش و مدون دچار تحول می‌شوند و تکامل پیدا می‌کنند. و البته تحولات هم صرفا ناشی از زمان و شانس‌اند. و مهم‌تر از آن اینکه، این فرآیند تکامل مدام در هیچ نقطه‌ای از زمان متوقف نخواهد شد. باز به قول رورتی، هرگز نمی‌توان به استراحت‌گاهی (resting place) رسید و ادعا کرد که جست‌وجو - و تکامل - متوقف شده‌است. شکفتن و نو شدن مدام تا انتهای تاریخ ادامه خواهد داشت. داروین را به یاد بیاورید. مثلا، رورتی در مقاله‌ی درخشان «ناتمامیت جامعه‌ی لیبرال» می‌گوید: «جامعه‌ی لیبرال صرفا محصول زمان و شانس است و بدون هیچ طرحی از پیش تحول پیدا کرده‌است و به وضع کنونی رسیده‌است. و البته این تحول همچنان ادامه خواهد داشت. ما هزار سال پیش گمان می‌کردیم جامعه‌ی ایده‌آل، جامعه‌ای مسیحی خواهد بود. اما اینک دریافته‌ایم که آن تصور اشتباه بود. و امروز فکر می‌کنیم جامعه‌ی ایده‌آل یک جامعه‌ی لیبرال دموکرات است. اما هیچ تضمینی وجود ندارد که مردمان هزار سال آینده نیز چنین عقیده‌ای داشته باشند.» (نقل به مضمون)
البته این ادعا پیامدهای فلسفی متعددی دارد که قصد ندارم به آنها بپردازم. بلکه می‌خواهم به بحث ابتدایی خود بازگردم و بگویم که چنین به نظر می‌رسد که علایق ما نیز کانتینجنسی دارند. و هیچ تضمینی وجود ندارد که ما ده سال آینده نیز علایق امروزمان را داشته باشیم. ممکن است گذشت زمان و رخدادهای اتفاقی ما را وارد مسیرهایی تازه و بسیار متفاوت کند.
زهرا هر وقت درباره‌ی آینده‌مان حرف می‌زند می‌گویم که آینده آبستن حوادث بسیار است و من هیچ درباره‌ی آینده نمی‌دانم و هیچ قولی درباره‌ی آینده نمی‌دهم. و این البته آن چیزی نیست که او انتظار دارد بشنود!  
*
اما بگذارید حرف آخرم را بزنم و خود را خلاص کنم. دوره‌های آموزشی بلندمدت این خطر را دارند که جذابیت خود را برای دانشجو از دست بدهند. زیرا هیچ تضمینی وجود ندارد که علایق فرد ظرف چهارسال - یا شش سال و بیشتر - تغییر نکند. مثلا، کاملا محتمل است که فرد وقتی وارد دوره‌ی لیسانس می‌شود به رشته‌ی مدیریت علاقمند باشد اما ظرف چهارسال علاقه‌ی خود را به این رشته کاملا از دست بدهد. این همان کانتینجنسی است که باید در مورد آن هوشیار بود و آن را به رسمیت شناخت.
بنابراین، حدس من این است که در‌آینده نظام‌های آموزشی مفهوم کانتینجنسی را می‌پذیرند و از آن در طراحی دوره‌های درسی استفاده می‌کنند. در نتیجه، دوره‌های تحصیلی کوتاه‌تر و منعطف‌تر خواهند شد. فوق لیسانس پیوسته یا دکتری پیوسته از رواج می‌افتد و به جای آن‌ها دوره‌های حداکثر یک‌ساله می‌نشیند. و در پایان هر دوره یک‌ساله، دانشجو با کمک مشاوره‌های تحصیلی، علایق خود را مورد ارزیابی انتقادی قرار می‌دهد و برای دوره‌ی یک‌ساله‌ی بعد تصمیم می‌گیرد. او آزاد است که بین رشته‌های مختلف گردش کند و  چیزهایی را که دوست دارد بخواند. البته مشاوران تحصیلی با بررسی سوابق علمی گذشته و علابق فعلی‌اش، پیشنهادهایی به او می‌دهند. اما در هر صورت، این خود اوست که مسیرش را تعیین می‌کند...
نظرم این است که به این ترتیب، فرآیند کسب علم بسیار خلاقانه‌تر و مفیدتر از حالا خواهد شد.
*
خدا را چه دیدید؟ شاید کنکور روانشناسی دادم و قبول شدم و در اواسط دوره‌ی فوق لیسانس، به طور اتفاقی گذارم به یک کتاب مدیریتی خوب افتاد و به مدیریت علاقه‌مند شدم. و روانشناسی را رها کردم و دوباره به مدیریت کوفتی برگشتم.
آن وقت - خوشبختانه یا متاسفانه - دایره کامل خواهد شد!

۱۳۹۲ فروردین ۱۲, دوشنبه

آموزش ترجمه از منظر يك فلسفه‌ی آموزش كل گرا


در يادداشت قبل به چيستي و چوني فلسفه‌ي آموزش كل‌گرا پرداختيم و تفاوت‌هاي آن را با فلسفه‌ي آموزش حاكم كه جزئي‌نگر است بررسي كرديم و گفتيم كه فلسفه‌ي آموزش جزئي‌نگر بخش‌هاي حياتي و بسيار مهمي از فرآيند آموزش را كنار مي‌گذرد. در نتيجه دانش‌آموزان فرصت تمرين و يادگيري آن‌ها را به دست نمي‌آورند. به همين دليل آنها وقتي از محيط مدرسه خارج مي‌شوند و پاي به دنياي واقع مي‌گذارند مي‌بينند كه آموخته‌هاشان براي حل مسائل واقعي دنياي خارج به هيچ‌وجه كافي نيست. و نيازمند آنند كه چيزهاي بسيار متفاوتي را بياموزند.
در اين يادداشت و يادداشت‌هاي پراكنده‌ي آينده به طور خلاصه به اين مي‌پردازيم كه اين فلسفه‌ي آموزش چه پيشنهادات و راهكارهايي براي آموزش زبان دارد.
پرداختن به متن به عنوان يك كل
در يادداشت قبل گفتيم كه دانش‌آموز را بايد به حل مساله وا داشت. زيرا چيزي كه در دنياي واقع اهميت دارد حل مساله است. به علاوه، نمي‌توان - و نبابد - فرآيند حل مساله را به اجزاي كوچكتري خرد كرد و فرو كاست و اميدوار بود كه دانش‌آموزان با آموختن آنها براي مواجه شدن با چالش‌هاي دنياي خارج آماده خواهند شد. زيرا در اين فرآيند خرد كردن، چيزهاي بسيار مهمي از دست مي‌روند؛ پيش‌فرض‌ها و مهارت‌هاي خلاقانه‌اي كه حكم ملات را دارند و وظيفه‌شان اين است كه همه‌ي آن مهارت‌هاي مجزا را به هم بچسبانند و در يك كليت منسجم قرار دهند. اين پيش‌فرض‌ها و مهارت‌ها آنقدر مهم و ضروري‌اند كه بدون آنها هر تلاشي براي حل مساله نافرجام خواهد ماند.
اما اين حرف‌ها چه ربطي به آموزش زبان دارند و اجراي اين فلسفه‌ي آموزش به چه استراتژي‌هايي ختم خواهد شد؟

۱۳۹۱ اسفند ۳۰, چهارشنبه

باقیات صالحات یا هر کوفت و زهرماری دیگر


 امروز سی‌ام اسفند است و چند ساعت قبل سال تحویل شد. بعد از سال تحویل کمی خوابیدم. بعد رمان خواندم... رمانی از ایشی گورو . و داستان کوتاهی را از دکتروف پرینت گرفتم برای خواندن. عنوان داستان Assimilation است. شاید امشب یک فیلم هم ببینم. شاید. شاید هم نه.
*
امسال سال انتخابات است. به نظرم دعواهای بسیاری را شاهد خواهیم بود. بدتر از همیشه. و بدون ارتباط با ما. این دیگر ماجرای ما نیست. و ما کاری به کار آن نداریم. عطایش و لقایش مال خودشان. احمدی‌نژاد ماری بود که خودشان در آستین پروردند و ما هرچه گفتیم گوش کسی بدهکار نبود. حالا هم خودشان باید دوباره آن را در قوطی کنند. مطمئنم تا می‌تواند عربده می‌کشد و لگد می‌پراند و گاز می‌گیرد.
البته اصلاح‌طلبان هم هستند. آنها دوباره دست به دامان خاتمی شده‌اند. خاتمی را دوست دارم. اصلاح‌طلبان را هم. اما با این کارشان به هیچ‌وجه موافق نیستم. به نظرم بهتر است که اجازه بدهند حاکمیت بدون آنها و البته بدون احمدی‌نژاد اشتباهات این هشت‌ساله را جبران کند. معلوم است که آنها خودشان هم فهمیده‌اند حمایت از احمدی‌نژاد اشتباه بود. صد در صد این را فهمیده‌اند. و یقین دارم که در دوران پسا- احمدی‌نژادی خیلی‌چیزها عوض خواهد شد. مطمئنم که سیستم می‌خواهد حماقت‌های این هشت‌ساله را اصلاح کند. و این چیز خوبی است. مگر اصلاح معنی دیگری هم به جز این دارد. البته بدون حضور اصلاح‌طلبان. زیرا آمدن آنها دعواها و کینه‌های کهنه  را زنده می‌کند... کاش نیایند و چهار سال دیگر هم دندان روی جگر بگذارند تا معلوم شود حکومت چقدر می‌خواهد خرابکاری‌های این هشت سال را اصلاح کند.
در هر صورت، وقت برای آمدن بسیار است.
*
سال گذشته هم سال ترجمه بود. البته نه به شدت یکی دو سال قبل‌تر از آن. بهتر. بیشتر خواندم. همه چیز. و البته در انتخاب متن برای ترجمه دقت و وسواس بسیار بیشتری به خرج دادم. بهتر. وقتی ترجمه می‌کنی و امید نداری ترجمه‌هایت منتشر شوند نگاهت به ترجمه تفاوت می‌کند. الان بیشتر به نشر اینترنتی فکر می‌کنم. حتی در این مورد با برهان هم حرف زده‌ام. چند نفر دور هم جمع بشویم و درباره‌ی فلسفه‌ی علم، جامعه‌شناسی علم و پراگماتیسم و .... ترجمه کنیم و بنویسم. و منتشر کنیم. در قالب یک فصلنامه‌ی آنلاین. اگر کسی هم اینجا را می‌خواند و علاقمند بود و مهمتر از علاقه، پای کار بود و حاضر بود وقت بگذارد خبر بدهد. دور هم جمع خواهیم شد و چیزکی منتشر می‌کنیم. باقیات صالحات یا هر کوفت و زهرماری دیگر.
*
همچنان با پراگماتیسم مشغولم. و همچنان نیز با ریچارد رورتی. مشکل رورتی این است که خیلی وقت‌ها حرف‌هایش تکراری است. و حوصله‌سربر. حرف‌ها و ایده‌های ثابتی را می‌گوید و می‌گوید و می‌گوید. بریان ترنر در مقاله‌اش درباره‌ی رورتی به همین مساله اشاره می‌کند که مدیوم مقاله مستعد تکرار مکررات است. مقاله‌ی بریان ترنر درباره‌ی رورتی را ترجمه کرده‌ام. چیز درخشانی است و به موضوعی سرک می‌کشد که تازگی‌ها بسیار به‌اش علاقمند شده‌ام. یعنی حقوق بشر. ویراستاری‌اش مانده.
البته رورتی همچنان جذاب است. کتاب «اخلاقیاتی برای امروز» را دارم از او ترجمه می‌کنم. یک سخنرانی از رورتی دارد به همراه یک پیش‌گفتار و یک موخره. سخنرانی را ترجمه کرده‌ام. و پیش‌گفتار را هم. پیش‌نویس اول موخره هم نصفه‌ونیمه انجام شده‌است... امسال تمام می‌شود اما بعید می‌دانم بشود منتشرش کرد.
از رورتی، مقالات «کتاب فلسفه در مقام سیاست‌گذاری فرهنگی» را هم بسیار دوست دارم. و مخصوصا مقاله‌ی عدالت به مثابه‌ی وفاداریی گسترده‌تر. امسال ترجمه‌اش خواهم کرد.
*
دیروز با مجتبی بودیم. و قدم زدیم. می‌گفت خیلی عادت‌های ما متعلق به دهه‌ی هشتادند و باید کنارشان بگذاریم. دهه‌ی نود دهه‌ی بحران اقتصادی و بی پولی و فلاکت است... ارمغان دولت کریمه. راست می‌گوید.
*
همچنان مساله‌ی اصلی‌ام در زندگی شاد زیستن است. دوست دارم کارهای خیریه کنم. دوست دارم به دوستان زبان انگلیسی درس بدهم. دوست دارم – به سبک صندوق‌های وام خانگی – دور هم بنشینیم و بگوییم چطور می‌توان شاد زندگی کرد- بدون توجه به درآمد و پول. و در همان جلسه‌ها کتاب how of Happiness را بخوانیم.
*
بی‌ثباتی اقتصادی ایرانی‌ها را دیوانه کرده‌است. همه بیست و چهار ساعته فقط و فقط و فقط به پول فکر می‌کنند. در جایی از رمان 1984 نوشته‌ی جورج اورول، قهرمان مرد به دوست دخترش می‌گوید هرچه فاسدتر باشی بیشتر تو را دوست دارم...
این حکایت من است در برخی روزها و ساعت‌ها...




۱۳۹۱ بهمن ۲۵, چهارشنبه

يادداشت سوم از مجموعه‌ي نگاه ساختاري به كار ترجمه – در جست‌وجوي يك فلسفه‌ي آموزش كل‌گرا – بخش اول


در يادداشت قبل به يك ويژگي خاص ماجراي آموزش در ايران پرداختم و پيش‌فرض‌هاي نينديشيده، زواياي پنهان و پيامدهاي خطرناك آن را مورد بررسي قرار دادم و نشان دادم كه رد اين مشخصه را مي‌توان در ديگر بخش‌هاي فرهنگ نيز پيدا كرد. اما در اين يادداشت هدفم اين است كه به سراغ كل فلسفه‌ي آموزش بروم و از اين ادعا دفاع كنم كه دليل اصلي ناكارآمدي فاجعه‌بار نظام آموزش اين است كه پايه‌هاي آن بر يك فلسفه‌ي آموزش جزئي‌نگر – و سر تا پا غلط - بنا شده‌است و تا زماني كه اين فلسفه‌ي آموزش از بيخ‌وبن دگرگون نشود و جاي خود را به يك فلسفه‌ي آموزش كل‌گرا ندهد، در بر همين پاشنه خواهد چرخيد. به بيان ديگر، بدون يك فلسفه‌ي آموزش كل‌گرا هرگز نمي‌توان ايرادات فراوان نظام آموزش فعلي را برطرف نمود و – تا آنجا كه به بحث ما مربوط مي‌شود – مترجم تربيت كرد. اميدوارم اين يادداشت روشن كند كه چرا دانشكده‌هاي زبان ما نمي‌توانند مترجم تربيت كنند و چرا حتي اساتيد فن و مترجمان باسابقه نيز از اين كار عاجزند. و شايد براي توجيه ناكارآمدي شيوه‌هاي آموزشي خود است كه به كليشه‌هاي بي‌معنا و بي‌ارزشي متوسل مي‌شوند كه همه‌ي ما بارها آن‌ها را از زبانشان شنيده‌ايم. حرف‌هايي از قبيل اينكه مترجم بايد بر زبان مبدا و مقصد مسلط باشد، يا ترجمه چيزي نيست كه بتوان آن را آموزش داد. و يا مترجمي كار جوانانه‌يي نيست...!

در اين يادداشت نيز همچون دو يادداشت قبلي تمركز عمده‌ام روي جان ديويي و انتقادهاي او از نظام آموزشي در امريكاست. به طور مشخص چند فصل از كتاب مهم دموكراسي و آموزش را در نظر دارم. اين فصل‌ها عبارتند از فصل يازده: تجربه و تفكر. فصل دوازده: تفكر در آموزش و فصل سيزده: ماهيت متد. البته تجارب شخصي خودم نيز همچنان سهم بسياري در تدوين اين مجموعه يادداشت دارند. در واقع، مهمترين نكته‌اي كه باعث شد من اصولا به سراغ بحث آموزش بروم نارضايتي شديدم از فضاي مدرسه و دانشگاه در دوران تحصيل - و تجارب بسيار متفاوت و ارزشمندم در مقام يك خودآموز علم - بود. آنچنان كه ديويي مي‌گويد: "هيچ‌كس تا حالا نتوانسته است توضيح دهد كه چرا كودكان در بيرون از محيط مدرسه اين قدر كنجكاوند و سووال مي‌پرسند، ولي در مدرسه و درباره‌ي موضوع درسي كمترين ميزان علاقه و كنجكاوي را نشان مي‌دهند."