۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۸, یکشنبه

وقتی از "تسلط بر یک زبان" حرف می‌زنیم دقیقا از چه حرف می‌زنیم؟ - بخش دوم

اول)

همه‌ی ما در شهر زندگی می‌کنیم. زندگی در شهر نیازمند مهارت‌های مختلفی است. یکی از مهم‌ترین مهارت‌هایی که ما به‌اش نیاز داریم «توانایی پیدا کردن مقصد» است. ما باید بتوانیم هر گاه که نیاز داشتیم مقصدمان را پیدا کنیم. نقشه‌ي را برای همین کار ساخته‌اند. نقشه مهم‌ترین ابزار ما برای مسيريابي در شهر است. نقشه تمام جزئیات شهر (از بزرگراه‌ها و میادین بزرگ تا کوچه‌پس‌کوچه‌ها) را در خود ضبط کرده‌است. و البته نقشه ما را از حفظ کردن تمام این جزئیات در ذهن بی‌نیاز می‌کند. در واقع، به خاطر سپردن تمام نشانی‌ها در ذهن کاری هم غیرممکن و هم عبث است. دیوانگی محض. هیچ‌کس نیست که مرتکب چنین کار احمقانه‌ای شود. ما به جای حفظ کردن تمام جزئیات نقشه نیازمند «دانش نقشه‌خوانی» هستیم. این مهارت، مجموعه‌ای از چند مهارت است. مجموعه‌ی این مهارت‌هاست که ما را قادر می‌سازد در عین «عدم تسلط» بر تمام سوراخ و سمبه‌هاي شهر، همیشه با موفقیت مقصدمان را پیدا کنیم. این مهارت‌ها از جنس «روش» اند نه منش. از جنس انجام عمل و بررسي پيامدهاي عمل‌اند. تکرار می‌کنم: ما نیازمند تسلط بر شهر نیستیم، تسلط بر شهری مانند تهران کاری هم غیرممکن و هم احمقانه است، هیچ ابلهی مرتکب چنین خبطی نمی‌شود. در عوض، چیزی که ما به‌اش نیاز داریم مهارتی عملی است که ما را در یافتن مقاصدمان یاری کند.

دوم)

سال‌هاست که به نحوی با مساله‌ی آموزش درگیرم. چیزهای مختلفی هم تدریس کرده‌ام. بیشتر از همه کامپیوتر و زبان. در تمام کلاس‌ها هم بارها و بارها مثال بالا را بازگو کرده‌ام. مثال بالا مثالی ملموس و قابل فهم است. تلاش برای «تسلط بر یک نرم‌افزار» یا «تسلط بر یک زبان» کاری هم غیرممکن و هم بیهوده است. ما نیازمند مهارت‌هايي هستیم از جنسی دیگر، در ترازی متفاوت. این مهارت‌ها است که به ما این امکان را می‌دهد تا علی‌رغم عدم تسلط بر یک نرم‌افزار یا زبان بتوانیم از عهده‌ی حل مشکلاتمان بر بیاییم و به هدفمان دست پيدا كنيم. این مهارت‌ها از جنس روش است نه منش. یک بار دیگر تکرار می‌کنم: همانطور که تلاش برای حفظ تمام کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر کاری عبث و بی‌حاصل است، به همین ترتیب تقلا برای یادگیری تمام زیر و بم‌های یک نرم‌افزار یا زبان هم کاری غیرممکن و بی‌فایده است.

سوم)

«نگره‌ی تسلط» در معنای قوی‌اش هیچ فرقی با حفظ کردن نقشه‌ی شهر تهران ندارد. به همان اندازه غیر عملی، به همان اندازه بیهوده. می‌گوید برای اینکه بتوانید به میدان انقلاب بروید باید که بدانید تقاطع مقدس اردبیلی و تابناک کجاست و چند متر عرض دارد، اهمیتی هم به این حقیقت نمی‌دهد که ممکن است شما تمام عمرتان را در تهران زندگی کرده باشید و گذرتان هم به مقدس اردبیلی نیفتاده باشد. به همین ترتیب، نگره‌ی تسلط حکم می‌دهد تا می‌توانید «لغت حفظ کنید و کتاب گرامر زبان انگلیسی را از اول تا آخر بخوانید»، اهمیتی هم به این حقیقت نمی‌دهد که بعضی واژه‌ها سال تا سال سر راه آدم قرار نمی‌گیرند و برخی از ساخت‌های گرامری بسیار نادرند و معنای برخی‌شان را هم می‌توان به سادگی و به درستی حدس زد.

«نگره‌ی تسلط» در معنای قوی‌اش دچار این خوش‌خیالی اندوهناک است که کسانی که بر زبان «تسلط» پیدا می‌کنند مجهز به عصایی جادویی می‌شوند و این عصای جادویی به‌شان این امکان را می‌دهد که معنای هر جمله یا متنی را در کسری از ثانیه کشف کنند. به این ترتیب، این نگره، «خودبسنده» است. نیاز به کسب مهارت‌های دیگر را انکار می‌کند. اما واقعیت امر این است که عصای جادوییی وجود ندارد. و حتی کاربران بومی یک زبان نیز - که قاعدتا بر زبان مادری‌شان تسلط دارند- از چنین قدرتی محروم‌اند. یک بار دیگر تکرار می‌کنم: هیچ عصای جادوییی در کار نیست و فرآیند کشف معنای یک متن کاری مردافکن است و نیاز به مهارت‌های متنوعی دارد.

چهارم)

البته مي‌توان روايت ضعيفي نيز از «نگره‌ي تسلطـ» ارائه كرد. اما نگره‌ی تسلط در معنای ضعیفش هم کوچکترین کمکی به کار ترجمه نمی‌کند. شهر پر است از جوانان الکی خوشی که ده ترم، بیست ترم، صد ترم کلاس زبان رفته‌اند و از ترجمه‌ی یک صفحه متن متوسط انگلیسی هم عاجز اند.


۱۳۹۰ اردیبهشت ۶, سه‌شنبه

وقتی از "تسلط بر یک زبان" حرف می‌زنیم دقیقا از چه حرف می‌زنیم؟- بخش اول

اول)

سال‌هاست که همه‌ی مترجم‌ها و همه‌ی کتابهای آموزش ترجمه، عبارتی کلیشه‌ای را تکرار می‌کنند: «مترجم باید به زبان مبدا و مقصد تسلط داشته باشد تا بتواند ترجمه ی خوبی ارائه کند». همه این عبارت گمراه‌كننده - و به زعم من بی‌معنا - را بازتولید می‌کنند. هیچ‌کس هم به صرافت این نیفتاده که یقه‌ی گوینده را بگیرد که «واقعا منظور دقیقت از این حرف چیست؟ اصلا تسلط بر زبان چطور حاصل می‌شود؟ و وقتی " از تسلط بر یک زبان " حرف می‌زنیم، دقیقا از چه حرف می‌زنیم؟»

دوم)

بارها شده که در جمعی بوده‌ام و حاضران پس از آن كه فهمیده‌اند من مترجم‌ام، گفته‌اند یعنی دیگر «زبان انگلیسی را کلا مسلطی؟» و جواب من در تمام این موارد، این بوده: «نه تنها انگلیسی را مسلط نیستم که بر زبان مادری خودم، یعنی فارسی، هم تسلط ندارم!» جنسی دیگر از این سوء تفاهم زمانی رخ داده که همین دسته از افراد خواسته‌اند متنی را برایشان ترجمه کنم. به محض اینکه گفته‌ام معنای فلان واژه را نمی‌دانم و باید به فرهنگ لغت رجوع کنیم، با تعجب پرسیده‌اند مگر تو معنای تمام واژه‌های انگلیسی را نمی ‌انی؟! طبیعتا، جواب من مشابه جوابم به پرسش قبلی است: «نه تنها معنای تمام واژه‌های انگلیسی را نمی‌دانم که حتی در زبان مادری خودم، یعنی فارسی، هم واژه‌های زیادی وجود دارد که معناشان را نمی‌دانم...!»

سوم)

در اینجا با دو پرسش مهم مواجه‌ایم: الف) وقتی از «تسلط بر یک زبان» حرف می‌زنیم، دقیقا از چه حرف می‌زنیم؟ ب) تسلط بر  زبان چه ربطی به «کار ترجمه» دارد، به بیان دیگر، آیا تسلط بر یک زبان شرط لازم و کافی براي توليد یک ترجمه‌ی خوب و موفق است؟

در پاسخ به پرسش اول، عقیده دارم که مفهوم «تسلط بر یک زبان» آنقدر مبهم است که عملا هیچ معنایی ندارد و هیچ استفاده‌ی عملیی نمی‌توان ازش کرد. بنابراین، قبل از هر کاری باید تعریف دقیقی از این عبارت ارائه کنیم. آیا تسلط بر زبان به معنای توانایی تکلم و ارتباط برقرار کردن با استفاده از آن زبان است؟ یا خیر، و باید به آن قدرت نوشتن و خواندن به آن زبان را هم افزود؟ آیا کسی که می‌تواند فارسی حرف بزند اما مثلا، در فهم اشعار کلاسیک فارسی مشکل دارد بر زبان فارسی مسلط نیست؟ آیا او باید بتواند «دُره‌ی نادره»، «تاریخ وصاف»، «قابوسنامه» و... را درست بخواند و بفهمد؟ آیا او باید «ادیب» باشد، یا خیر و کافی است بتواند زبان مردم کوچه و بازار را بفهمد و باشان ارتباط برقرار کند؟ آیا مترجمی که می‌خواهد از زبان انگلیسی به فارسی ترجمه کند باید قصه‌های کانتربریِ چاسر یا بهشت گمشده‌ی میلتون را بخواند و خوب درک کند؟ یا خیر، کافی است، مثلا، اخبار سی.ان.ان و بی‌بی‌سی را بفهمد و بس؟

و بالاخره چه شد؟ و یک بار دیگر، وقتی از «از تسلط بر یک زبان» حرف می‌زنیم، دقیقا از چه حرف می‌زنیم؟

اما در پاسخ به پرسش دوم، عقیده دارم که حتی به شرط توافق بر معنای «تسلط»، باز هم این مفهوم ربط اندکی به «کار ترجمه» خواهد داشت. و ترجمه فرآیند بسیار پیچیده‌ای است که نیاز به مهارت‌های بسیار متنوعی دارد و برخی از این مهارت‌ها، کاملا، بیرون از حوزه‌ی زبان قرار می‌گیرند. بنابراین هیچ ربطی به «تسلط بر زبان» ندارند. البته طبیعی است که برخی از این مهارت‌ها، منحصرا، زبانی اند. مثلا مترجم باید درک قویی از ساختار جمله در زبان مبدا داشته باشد. دقت کنید که اصرارم بر این است که حرفم را دقیق و واضح بیان کنم. «درک قوی از ساختار جمله» مفهوم کاملا واضحی است. برخلاف مفهوم «تسلط». او باید بتواند جمله را به عناصر تشکیل‌دهنده‌ی آن خرد کند. او باید بتواند فعل را به درستی پیدا کند و زمان فعل و دیگر ویژگی‌های آن را درست تشخیص دهد. چنین چیزی، مخصوصا، در زبان انگلیسی اهمیتی حیاتی دارد. زیرا  فعل در زبان انگلیسی در نقطه‌ی بسیار مهم و تاثیرگذاری از جمله قرار می‌گیرد.

بله، مترجم به تعدادی مهارت‌های زبانی نیازمند است. اما نکته در اینجاست که این مهارت‌ها، به هیچ‌وجه تضمین‌کننده‌ی توليد یک ترجمه‌ی خوب نیستند. در واقع من عقیده دارم که مهمترین مهارت‌هایی که یک مترجم به‌شان نیازمند است، از جنسی دیگر اند. همین مهارت‌ها هستند که بیشترین تاثیر را بر کیفیت ترجمه می‌گذارند و همین مهارت‌ها هستند که یک مترجم خوب را از یک مترجم مبتدی متمایز می‌کنند. وگرنه خرید یک کتاب گرامر و یک فرهنگ لغت که کاری ندارد! و متاسفانه، جای آموزش این مهارت‌ها در دانشکده‌ها و آموزشگاه‌های زبان کاملا خالی است. برای همین هم هست که از صد نفر فارغ‌التحصیل زبان، یکی‌شان هم مترجم نمی‌شود!


۱۳۹۰ اردیبهشت ۴, یکشنبه

این روزها

این روزها بیست و چهار ساعته فکر و ذکرم مشغول بیوگرافی قرآن است. درستترش از صبح علی الطلوع تا بوق سگ... همین باعث شده که از بقیه کارها عقب بمانم...قرار بود بخش دوم مدخل فلسفه ی علم دایره المعارف علم و دین را اینجا نشر دهم که فعلا فرصتش نیست. قرار بود برای یکی از دوستان فیس بوکی که خواسته بود در ترجمه راهنماییش کنم چیزکی اینجا بنویسم که فرصتش نیست. می خواستیم برویم پیش برهان، به شب گذرانی و لاطائلات بافی... که زدم زیرش. فرصتش را نداشتم. قرار بود برویم جدایی نادر از سیمین را ببینیم. یک بار رفتیم و بلیت گیرمان نیامد. رهاش کردم...حتی کلاس زبانی را که با قرار بود با دوست مسعود شروع کنم هم کنسل کردم.
بله. این روزها تمام وقت مشغول ترجمه ی بیوگرافی قرآنم... محمد زنگ زده بود و می گفت معلومه که فکرت مشغوله....
بود. هنوز هم هست. از صبح علی الطلوع تا بوق سگ!
تمام فکر و ذکرم را این ترجمه مشغول خود کرده. نه می توانم جامعه شناسی یخوانم. نه می توانم چیزهای دیگر ترجمه کنم. از ترس اینکه لحنم خراب شود. لحنی که به هزار زحمت پیداش کرده ام.
حتی احساس می کنم همین الان که مشغول نوشتن این چیزها هستم هم، لحنم رنگ و بوی کتاب را دارد. این را می دانم که با همان لحن همیشگی در این وبلاگ نمی نویسم...
همین. امیدوارم که فردا بتوانم ترجمه ی فصل اول را تمام کنم. تمام ِ تمام. بعد باید بفرستمش برای دکتر سوری عزیز. و شاید مجتبی که بحث های این چند وقتمان درباب وظیفه ی مترجم بسیار مفید بوده اند... و البته یکی دو نفر دیگر. مخصوصا دوست دارم محمدرضا امیری هم بخواندش...هر چه هست بسیار مشتاقم که ببینم عکس العمل این دوستان به لحن غریبی که ساخته ام چگونه خواهد بود...
دیگر اینکه کاش می شد برای مدتی اداره نمی رفتم. می نشستم خانه. از صبح علی الطلوع تا بوق سگ! و کار را جلو می بردم. اداره وقت مفید زیادی را ازم می گیرد. 
همین. یادم باشد که فردا صبح زنگ بزنم و بگویم امروز اداره نمی آیم... دوست دارم بنشینم خانه و ترجمه کنم.
از صبح علی الطلوع تا بوق سگ!

.........
پی نوشت:
1-امروز صبح با آیت حرف می زدم. می گفت فیس بوک آدم را رسما به " گا" می دهد از بس که وقت را می خورد...
2- یاسر میردامادی در فیس بوکش نوشته بود که موقع ترجمه، فلان قطعه ی موسیقی را گوش می کند. راستش نمی فهمم چطور چنین چیزی ممکن است. من که مطلقا نمی توانم این کار را بکنم. سکوت... سکوت مطلق.

۱۳۹۰ فروردین ۱۴, یکشنبه

ترجمه ی مدخل فلسفه ی علم دایره المعارف علم و دین- بخش اول



[ توضیح: چند روز پیش پس از ماه ها به سراغ دایره المعارف علم و دین مک میلان رفتم. مشغول پرسه زدن در آن بودم که چشمم به مدخل فلسفه ی علم آن افتاد. دیدم چیز خوبی است و ترجمه اش هم زحمت زیادی ندارد. سعی می کنم در سه بخش ترجمه اش کنم و اینجا بیارمش. با این توضیح که وقت زیادی صرف ویرایش متن نمی کنم. بنابراین ممکن است بعضی جاها نیازمند صیقل خوردن باشد. خوشحال می شوم اگر کسی نکته ای دید تذکر بدهد. همین...]

عبارت فلسفه ی علم را می توان برای اشاره به دو حوزه ی علمی متفاوت، اما در عین حال مرتبط، به کار برد. در یک طرف، می توان از این اصطلاح برای تشریح فلسفه ی یک حوزه ی خاص از دانش، مثلا، فلسفه ی فیزیک، فلسفه ی بیولوژی، یا اقتصاد استفاده کرد. از طرف دیگر، از این عبارت می توان برای توضیف مسائل و موضوعات معرفت شناسانه در علم به طور کلی تر سود جست. هر چند که بخش اعظم کارها در فلسفه ی علم، در فلسفه ی علوم خاص انجام گرفته اند، اما این تفسیر دومی از فلسفه ی علم است که قلب این رشته ی علمی باقی مانده و تمرکز این مدخل نیز بر همان است.
متدولوژی علمی
در سنتی که می توان ردش را تا جان استوارت میل ( 1806-1873 ) و فرانسیس بیکن ( 1561-1626 ) گرفت، بسیاری بر آن بوده اند که متد علم استقرایی [1] است. یک استنباط استقرایی بسط یابنده [2] است ( یعنی نتیجه پس از مقدمات می آید ) و غیر اثباتی [3] است ( یعنی همه ی مقدمات صحیح هم نمی توانند صحت نتیجه را تضمین کنند، در بهترین حالت آنها نتیجه را محتمل تر می کنند). مثلا، فرض کنید که کسی تعداد زیادی پستاندار مشاهده کرده باشد و تمام پستاندارانی که دیده است همه شان دندان داشته باشند. او از این شواهد می تواند این تعمیم استقرایی [4] را بگیرد که همه ی پستانداران دندان دارند. با این حال، محتمل است که پستاندار بعدیی که او می بیند بی دندان باشد. اثبات بر خطا بودن استنتاجات استقرایی اغلب به دیوید هیوم ( 1711- 1776 ) و شبهه اش بر استقرا نسبت داده می شود. کارل همپل بر آن است که متد علمی نه با مشاهدات بلکه با فرضیه ها آغاز می شود. بر طبق متد قیاسی- فرضیه ای [5] او ما می توانیم پیش بینی های مشاهده ای مشخصی را از فرضیه ها قیاس کنیم و آنها را از طریق مشاهده و آزمایش بیشتر مورد آزمون دقیق قرار دهیم. اگر پیش بینی ها محقق شوند آن فرضیه تایید می شود. بنابراین متد همپل همچنان به طور وسیع استقرایی است. نتیجه ی یک برهان استقرایی یقینی نیست، اما گر شخص بخواهد می تواند به طور کمی احتمال نتیجه را بر حسب مقدمات تعیین کند. رودولف کارناپ، پوزیتیویست منطقی ( 1891-1970 ) به دنبال آن بود تا نوعی منطق تایید را صورت بندی کند. مدل های دیگری از تایید در کتاب جان ارمن به نام آزمودن تئوری های علمی مرور شده اند.

۱۳۹۰ فروردین ۸, دوشنبه

این هم از این

می اندیشم که به تعریفی لیبرالی از اخلاق نیازمندیم... تعریفی که علاقه ی آدم ها را به لذت های متنوع و احیانا غیر متعارف - با شرط بی ضرر بودن برای دیگران - به رسمیت بشناسد... می اندیشم که مهمترین عنصر این تعریف باید به رسمیت شناختن ضعف های بشری باشد. چنین تعریفی باید خیال خام کمال را "بی خیال" شود... آدم ها را با ضعف ها و لغزش هایشان بپذیرد و بگذاردشان که به شیوه ی مورد علاقه شان از بودن در این دنیا لذت ببرند و البته این حق را به شان بدهد که در خلوت خویش هر چه دوست داشتند بکنند... می اندیشم که تعریف دینی از اخلاق بیش از اندازه "رماننده" است... بیش از اندازه می خواهد، "پررو" است و بدون اینکه نظر " من" را پرسیده باشد می خواهد که ازم " عیسی" بسازد یا "بودا" و " محمد"...کاش ازم می پرسید و جواب می شنید که من به همینی که هستم قانع ام، نمی خوام پا جا پای اولیاء بگذارم... می خواهم خوب باشم تنها به این معنا که وجودم ضرر رساننده به وجود دیگران نباشد. می خواهم خوب باشم تنها به این معنا که ایده ی خودم از زندگی بهتر را جامه ی عمل بپوشانم و بپذیرم که کمال کیفیتی بی مزه و خسته کننده است... پاکی روی دیگر سکه ی " پپه گی" است و مردی که در اولین روز سفرش به خارج از کشور چشم چرانی نکند خل وضع است....!
*پی نوشت:
امروز با مجتبی در مورد فروید حرف می زدیم. می گفت که او در واقع زندگی خودش را " تئوریزه" کرده است و باز هم می گفت که همه ی اندیشمندان، کمابیش، همین طور هستند...

۱۳۸۹ اسفند ۲۷, جمعه

ترجمه‌ی وفادارانه / ترجمه‌ی فروتنانه / ترجمه‌ی زورگویانه

توضیح: در یکی دو یادداشت گذشته به مساله و معضل ترجمه در ایران پرداختم. از آنجا که به دلایل مختلف بین این یادداشت‌ها فاصله افتاد در این جا خلاصه‌ای از بحث‌های گذشته را به همراه پیشنهاد دو اصطلاح تازه برای ارزیابی ترجمه (ترجمه‌ی فروتنانه و ترجمه‌ی زورگویانه) می‌آورم. امید که بتوانم در آینده به شکلی فنی‌تر و دقیق‌تر در مورد رهیافت پیشنهادی‌ام بحث کنم.

*


1- معیار وفاداری معیار مناسبی برای ارزیابی ترجمه نیست و به تولید ترجمه‌هایی انجامیده که شاید دقیق و وفادار باشند اما قطعا خواندنی و فهمیدنی نیستند. این ترجمه‌ها خواننده را پس می‌زنند و مانع ارتباط برقرار کردن صاف و ساده‌ی او با محتوای نوشته می‌شوند، تا جایی که او - در بیشتر موارد - ترجیح می‌دهد با همان انگلیسی دست و پا شکسته به سراغ متن اصلی برود. او در این هنگام چیزی شگفت را تجربه می‌کند: فهم متن اصلی برایش ساده‌تر است تا متن ترجمه‌شده‌ی آن که از قضا توسط مترجمی معتبر و صاحب‌نام هم انجام شده‌است. به راستی دلیل این تجربه‌ی شگفت و خارق عادت چیست؟ چرا من، که زبان مادری‌ام فارسی  است و زبان انگلیسی را افتان و خیزان و نصفه و نیمه یاد گرفته‌ام و تاکنون پا به یک کشور انگلیسی‌زبان هم نگذاشته‌ام، متن اصلی یک کتاب را راحت‌تر می‌فهمم تا متن ترجمه‌شده‌ی آن را؟ 

۱۳۸۹ اسفند ۵, پنجشنبه

قانون پیامدهای ناخواسته و آتشی که از آن بر جان منطقه افتاده است...


1- رابرت کی مرتون، جامعه شناس بزرگ امریکایی، در ایران چندان شناخته شده نیست. در بین منابع  کنکور ارشد جامعه شناسی تنها  کتاب " نظریه ی جامعه شناسی در دوران معاصر ( ریتزر / ثلاثی ) "چند صفحه ی محدودی به او پرداخته است و  کتاب های جورواجور دیگری هم که مروری بر آرا و نظریات جامعه شناسان کلاسیک و معاصر ارائه کرده اند نیز اغلب به سادگی از کنار او گذشته اند. وقتی هم که اسمش را در سایت کتابخانه ملی جستجو می کنی می بینی که فقط یک کتاب ازش ترجمه شده است: مشکلات اجتماعی و نظریه ی جامعه شناختی / ترجمه ی نوین تولایی/ انتشارات امرکبیر 1385 ( هر چند که عنوان اصلی کتاب چیز دیگری است ( Contemporary Social Problems) و معلوم نیست به چه دلیل مترجم محترم، عنوان آن را این چنین به فارسی برگردانده است. ) و این کتاب هم البته جزو کتاب های مهم و تاثیر گذار او نیست. به این دلیل که وقتی، مثلا، اسمش را در گوگل اسکالر جستجو می کنی می بینی که کتاب دیگرش، یعنی نظریه ی اجتماعی و ساختار اجتماعی ( Social theory and social structure ) بیش از 12 هزار ارجاع خورده است. در رتبه ی بعد هم کتاب های او در زمینه ی جامعه شناسی علم قرار دارند. و باز هم به این دلیل که او را از سردمداران جامعه شناسی علم می دانند؛ همانطور که در ابتدای مدخل ویکی پدیا نیز آمده است. 
غرض این که ما، فارس زبان ها، از خواندن آثار یکی از مهمترین جامعه شناسان معاصر محروم مانده ایم.

۱۳۸۹ دی ۱۹, یکشنبه

پیشنهاد معیاری متفاوت برای ارزیابی ترجمه


معتقدم که شرط صحت و سلامت ترجمه‌ای – در کنار وفاداری - میزان وضوح معنایی آن است. به بیان بهتر، همان انرژیی که خواننده‌ی بومی در، مثلا زبان انگلیسی، صرف خواندن متنی می‌کند باید خواننده‌ی فارسی‌زبان صرف خواندن ترجمه‌ی فارسی آن متن کند. نه بیشتر.

ناگفته پیداست که این معیار، از اساس متفاوت است با دوگانه‌ی کهنه، کلیشه‌ای و تاحدی بی‌معنای وفاداری / زیبایی. و مدعی‌ام که کامل‌تر هم هست. و بهتر و دقیق‌تر وظیفه‌ی مترجم را تعریف می‌کند و مترجم خوب را از مترجم بد متمایز می‌سازد.

و باز هم ناگفته پیداست که با در نظر گرفتن این ملاک بسیاری از ترجمه‌ها – و به همین ترتیب بسیاری از مترجمان – نمره‌ی قبولی نمی‌گیرند. بسیاری از ترجمه‌ها چه بسا وفادار باشند اما به اندازه‌ی متن اصلی خوش‌خوان نباشند؛ شاید حتی ذره‌ای هم از زیبایی و خوش‌خوانی متن اصلی بهره نبرده باشند. و البته ترجمه‌هایی هم هستند که نه وفادارند و نه خواندنی. همه‌ی ما کمابیش با این تجربه‌ی غریب و خارق عادت روبرو شده‌ایم که فهم متنی به زبان اصلی، ساده‌تر است از فهم متن ترجمه‌شده‌ی آن به زبان مادری. می‌دانم! می‌گویید که ممکن است مترجم، از اساس، ناشی باشد و کار نابلد. اما من مدعی‌ام که چنین امری، حتی، هنگام رو در رو شدن با حاصل کار مترجمان حرفه‌ای و با تجربه نیز رخ می‌دهد.

چرا چنین است؟

بخشی از پاسخ می‌تواند این باشد که ساختار جملات انگلیسی به گونه‌ای است که بیان ذره‌ذره / پله‌ای / تدریجی اطلاعات را ممکن می‌کند. اما زبان فارسی چنین نیست. مجبوری به جملات معترضه‌ی تو در تو – و در هم – متوسل شوی. یعنی همان جمله‌ای که در زبان انگلیسی ساختاری پله‌پله و خطی دارد و به همین دلیل خوش‌خوان است هنگام ترجمه به زبان فارسی تبدیل می‌شود به جمله‌ای با ساختار پوست‌پیازی. و البته دشوارفهم. خواننده مجبور است چند بار روی آن رفت و برگشت کند و لایه‌ها را از هم سوا کند و تقلا کند و جان بکند و عرق بریزد تا معنای جمله را کشف کند.

اما این تمام پاسخ نیست. بخش مهم‌تر پاسخ به تعریف کلیشه‌ای و کهنه از وفاداری بر می‌گردد. بله! ریشه‌ی مشکل در این پیش‌فرض نادرست نهفته است که مترجم باید به متن اصلی وفادار باشد و مخصوصا وظیفه‌ی اکید دارد که یک واژه در زبان انگلیسی را به یک واژه در زبان فارسی تبدیل کند. و به همین ترتیب، یک جمله در زبان انگلیسی را به یک جمله در زبان فارسی برگرداند. رک و راست بگویم، این حرف کاملا چرندی است. و همین پیش‌فرض نادرست است که جملات خطی خوش‌خوان و خوش‌فهم در زبان انگلیسی را به جملات پوست‌پیازی و مبهم و دشوارخوان و دشوار‌یاب – و البته زشت – در زبان فارسی تبدیل می کند. در این حالت، مترجم مدعی است که ترجمه‌ای دقیق و وفادارانه انجام داده‌است. البته، چه بسا آن‌ها که وظیفه‌شان نقد و ارزیابی کار مترجم است نیز همین نظر را داشته باشند.

پس، لاجرم، تمام بار می‌افتد بر دوش خواننده‌ی بخت برگشته. او از یک طرف با متنی رو برو است که نام و عنوان ناشر و مترجم پر آوازه‌ای را یدک می‌کشد. اما خواندنی نیست. خواندنی هست اما فهم معنای کلمات و ایده‌های کلی مولف کار بسیار دشوار و طاقت‌فرسایی است. او مجبور است ده برابر خواننده‌ی بومی متن اصلی، وقت صرف خواندن و فهم متن ترجمه‌شده کند.

می‌اندیشم که چاره‌ای نداریم جز تعریف مجدد ملاک وفاداری. ترجمه‌ی خوب – و وفادارانه – ترجمه‌ای نیست که یک جمله‌ی انگلیسی را به یک جمله‌ی فارسی تبدیل کند. این نه هنر است و نه فایده‌ای به حال کسی دارد. ترجمه‌ی خوب ترجمه‌ای است که بار زیادتر از حد بر دوش خواننده نگذارد؛ چیزی را از خواننده نخواهد که حتی متن اصلی نیز نخواسته‌است. ترجمه‌ی خوب ترجمه‌ای است که در زبان مبدا و در زبان مقصد با صرف انرژی مشابه و یکسانی خوانده می‌شود.

باز هم به این موضوع خواهم پرداخت.

۱۳۸۹ دی ۱۸, شنبه

پاتریشیا های اسمیت، ابن عربی، بن لادن و چند نکته ی دیگر

1- تا حالا خیلی کم سراغ ترجمه ی داستان یا رمان رفته ام. برای خودم هم جالب است. یعنی هر چقدر فکر می کنم نمی فهمم چرا آدمی مثل من که زمانی خوره ی داستان کوتاه و رمان بود از وقتی که وارد دنیای ترجمه شده یک بار هم ترجمه ی داستان را تجربه نکرده. البته تلاش های نصفه و نیمه و غیر جدیی بوده اند. یکی شان ترجمه ی سفرنامه ی امریکای جان اشتاین بک؛ کتابی به اسم سفرهایم با چارلی، که شاید سال های هشتاد- هشتاد و یک کمی باش سر و کله زدم و رهاش کردم. این البته قبل از مشغول شدن جدی به کار ترجمه بود.  آها... یکی دیگر هم هست: یکی از رمان های دوریس لسینگ به نام مارا و دان. که از لبنان خریده بودمش. همان وقت ها لسینگ نوبل گرفته بود و من هم گفتم کتابش را بخرم شاید حوصله کردم برای ترجمه اش. که فقط یک فصلش را خواندم و گذاشتمش کنار... هنوز هم وسط کتابخانه - لای کتاب های انگلیسی و فرانسه وآلمانی - جا خوش کرده برای خودش...
2- حالا این وراجی ها را داشته باشید و بگذارید کنار کلاس خصوصی زبان با مهدی اشعری. ازش خواسته م که یک داستان کوتاه پاتریشیا های اسمیت را بخواند و ترجمه کند. از آن بازنویسی شده ها برای دانشجویان زبان است و مهدی راحت از پسش بر می آید. اما جالب اینجاست که خودم هم کمی هیجان زده م. اولین بار است که به طور جدی می خواهم درگیر ترجمه ی یک داستان بشوم. هر چند که داستانش بازنویسی شده باشد و کوتاه باشد و مترجم اصلی شاگردم باشد نه خودم.
پیش خودم می گویم تا الان که اینجا رسیده م همه اش الله بختکی و بدون برنامه ریزی بوده. حالا خدا را چه دیدی؟ شاید همین تجربه ی نصفه و نیمه من را به ترجمه ی داستان علاقه مند کرد. بعضی رمان ها هست که بدم نمی آید ترجمه شان کنم.
3- هنوز دنبال لحنی می گردم برای ترجمه ی کتاب بروس لارنس. لحنی که بشود باش هم داستان معراج پیامبر را گفت، هم مکاشفات ابن عربی و مولانا و هم تروریست بازی و افراط گرایی بن لادن... احساس می کنم چالش اصلی همین است. فعلا که دارم مقالات شمس می خوانم تا ببینیم چیزی از توش در می آید یا نه...
4- چیزهای زیادی هست که در دنیای ترجمه باشان درگیری ذهنی دارم. یکی از آنها این ایده ی شاید راست کیشانه و ارتدوکس باشد: اگر برگردان واژه ای در زبان مقصد در بعضی عبارات کار نکند می توان حکم کرد که آن برگردان، برگردان مناسبی برای واژه ی اصلی نیست و باید به دنبال برگردان دیگری برای آن واژه بود. مثالی که هم الان به ذهنم می رسد ترجمه ی واژه ی discourse به " گفتمان" است. این واژه از ابدعات داریوش آشوری است و واژه ی زیبایی هم هست و در بسیاری جاها خوب در قالب متن جا می افتد. اما به همین ترتیب، جاهایی هم نه. من خودم بارها به عبارت هایی از این کلمه در زبان انگلیسی برخورد کرده ام که در ترجمه ی فارسی آن ها نمی توانسته ای از " گفتمان" استفاده کنی. یعنی گفتمان در قالب زبان فارسی و در کنار کلمات پس و پیشش درست جا نمی افتاده. یا واژه ی enterprise. باز هم داریوش آشوری برگردان " کارستان " را برای آن پیشنهاد کرده است. اما درست مثل قبلی ترکیب هایی از این کلمه در زبان انگلیسی وجود دارد که اگر بخواهی از کارستان در آن ها استفاده کنی نتیجه ی کار به هیچ وجه رضایت بخش نیست. حالا سووال اینجاست که آیا این می تواند ملاکی باشد برای تعیین درستی یا نادرستی واژه ی پیشنهادی؟
خودم هم نمی دانم!

۱۳۸۹ دی ۱۲, یکشنبه

گفتار در ستایش ناامیدی

اتفاقات یک سال و نیم گذشته بسیار دردناک بوده اند. شکی در این نیست. لحظات دشواری را تجربه کرده ایم. فردای روز انتخابات و آن نتیجه ی بهت آور، تیراندازی به مردم درمیدان آزادی، شنبه ی سیاه و عاشورای خونین... بله. لحظات دردناکی را تجربه کرده ایم. همگی مان. خود من، اما، زمانی که خبر لغو مجوز حزب مشارکت را شنیدم انگار که تیر خلاص به م خورده باشد. تا آن لحظه فکر می کردم همچنان امیدی هست و می شود هنوز ماند و جنگید. در تمام بحث ها هم تاکید می کردم که ماندن اصلاح طلبان در سیستم، خود، به معنای پیروزی آنهاست. کافی است بتوانند بمانند و بازی سیاست را ادامه دهند. 
برای همین آن خبر انگار خاموش شدن آخرین شعله ی امید بود برایم... می خواستم گریه کنم. اولین بار بود که به رفتن فکر کردم. به پشت سر گذاشتن همه ی دلبستگی ها، پیوندها. نومیدی آنقدر شدید بود که فقط به گم و گور کردن خودم فکرمی کردم. می خواستم گوشه ای در جایی دور بمیرم. دور از ناامیدی. دور از غم شکست...
اما آن روز هم گذشت و کشمکش ها ادامه پیدا کرد. این یعنی امیدواری هنوز دلیل داشت... این یعنی جنگ هنوز مغلوبه نشده بود.
*
این حجم از ناامیدی را که این روزها بر نیروهای تحول خواه حاکم شده درک نمی کنم. ناامیدی روی دیگر سکه ی امیدواری بیش از اندازه است. امیدواری بیش از اندازه که با تغییر دولت ما شاهد آزادی و دموکراسی واقعی و کامل خواهیم بود. باوری اشتباه. امیداوریی غلط و عبث...
اما موسوی و کروبی هیچ عصای جادویی نداشتند. هیچ عصای جادویی در کار نیست که دموکراسی و آزادی را یک شبه برای ما، از غیب، به ارمغان آورد. هر چه هست از طریق پایمردی و صبر، و البته قدم به قدم، حاصل خواهد شد.
ریشه ی امیدواری بیش از اندازه همین بود. می اندیشیدیم که قرار است کاری کارستان رخ دهد. می اندیشیدیم که با آمدن میرحسین یا کروبی شب ما روز روشن خواهد شد... باوری اشتباه. امیدواریی غلط و عبث...
نمی خواستیم بپذیریم که ما در ابتدای مسیریم. انگار دوندگان دوی امدادی. انگار دروازه بانی که وظیفه اش پاس دادن توپ به مدافع است و قرار نیست که از آن فاصله ی بعید دروازه ی حریف را باز کند.... اما عجول بودیم. حاضر نبودیم این واقعیت را بپذیریم که تازه در ابتدای راهیم و طی کردن این راه سال ها زمان خواهد برد. نمی خواستیم بپذیریم این واقعیت تلخ را که این نسل قادر نخواهد بود آزادی و دموکراسی را به آغوش بکشد، پس بهتر است فقط و فقط یک آجر بر دیوار آزادی خواهی بنهد و بالا آوردن دیوار را بر عهده ی نسل بعد بگذارد. نسل های بعد...
اما عجول بودیم. می خواستیم همه ی کارها را یک تنه انجام دهیم. انگار دروازه بانی که از همان فاصله ی دور می خواهد دروازه ی حریف را باز کند. نخواستیم بپذیریم که چنین چیزی غیر ممکن است...
بپذیریم که نسل ما شاهد حکومتی آزاد و دموکراتیک نخواهد بود. آن وقت شاید راحت تر به وظیفه مان عمل کنیم.
بدون امید. بدون ناامیدی.
آزاد.