ه‍.ش. ۱۳۹۰ مرداد ۴, سه‌شنبه

توماس کوهن از نگاه ریچارد رورتی -به بهانه ی انتشار ترجمه ی سعید زیباکلام از کتاب " ساختار انقلاب های علمی"

[ توضیح: بالاخره ترجمه ی مناسبی از کتاب گرانقدر توماس کوهن، یعنی ساختار انقلاب های علمی منتشر شد. این چیزی بود که همه ی علاقمندان فلسفه، فلسفه ی علم و جامعه شناسی سال ها بود که منتظرش بودند و بالاخره به دست دکتر سعید زیباکلام انجام شد. خب... اتفاق مبارکی است و امید که این ترجمه باعث شود دانشجویان فلسفه و جامعه شناسی، بیشتر با آرای انقلابی توماس کوهن در فلسفه ی علم آشنا شوند. به بهانه ی این اتفاق بخش هایی از مقاله ی " توماس کوهن؛ سنگ ها و قوانین فیزیک" نوشته ی ریچارد رورتی را اینجا می آورم. این مقاله  در کتاب " فلسفه و امید اجتماعی / ریچارد رورتی / ترجمه عبدالحسین آذرنگ و نگار نادری / نشر نی، منتشر شده است. ]

... اگر من [ برای او ] سوگنامه می نوشتم، به دو دلیل او را فیلسوف بزرگی می دانستم... . نخست آنکه بر این هستم که فیلسوف مناسب ترین توصیف برای کسی است که نقشه ی فرهنگ را از نو تفسیر می کند- کسی که در باب اندیشیدن پیرامون رابطه ی حوزه های گوناگون گستره ی فعالیت بشر، راهی نو و نویدبخش به ما پیشنهاد می دهد. سهم بزرگ کوهن، ارائه ی چنین پیشنهادی بود. پیشنهادی که خودانگاره ها و بیان رشته های مختلف بسیاری را دگرگون ساخته است.
دلیل دومم برای اینکه کوهن را فیلسوف بزرگی بخوانم، آزردگی از این نکته است که استادان فلسفه، یعنی همکاران من، با کوهن در بهترین حالت به عنوان شهروند درجه دوم جامعه ی فلسفی رفتار کرده اند. گاه حتی او را مزاحمی دانسته اند که مجاز نبوده است برای سهیم شدن در رشته ای بکوشد که در آن آموزش ندیده بود... این نکته را آزاردهنده می دانم که مردمی که عنوان " فیلسوف واقعی" را به هنگام صحبت درباره ی خود و دوستانشان به منزله ی افتخار به کار برده اند، خود را شایسته ی آن بدانند و کوهن را ندانند. 
کوهن یکی از بت های من بود، زیرا خواندن کتاب " ساختار انقلاب های علمی" او این احساس را به من داده بود که معیارها در نظرم فرو می ریزد. این واقعیت که او به اصطلاح از حاشیه به سراغ مسائل فلسفی آمد- زیرا دکترایش را در فیزیک گرفت و سپس تاریخ نگار خودآموخته ی علم در سده ی هفدهم شد- به نظرم دلیل بسیار بدی برای بیرون گذاردن او از صفوف ماست. 
دلیل اصلیی که استادان فلسفه ی انگلیسی زبان از کوهن دوری کردند این بود که سنت به اصطلاح تحلیلی - سنتی که به خود مباهات می کرد فلسفه را بیشتر به علم و کمتر به ادبیات یا سیاست شبیه کرده است - غالب بود. آخرین چیزی که فیلسوفان در این سنت می خواهند این است که در تمایز علم تردید کنند و به آن ها گفته شود - همچنان که کوهن به آنها گفت - که موفقیت های علم ناشی از کاربرد " روش علمی" به خصوصی نیست و جایگزین شدن نظریه ای علمی با نظریه های دیگر اصلا در منطق مشخص و سفت و سختی ریشه ندارد؛ بلکه این جایگزینی به همان صورتی انجام می گیرد که جایگزینی نهادی سیاسی با نهادی دیگر.
...کوهن کمک کرد تا این پرسش را که " چگونه می توانیم رشته مان را در مسیر مطمئن علم قرار دهیم " به پرسشی نامربوط تبدیل کنیم. این پرسشی بود که کانت درباره ی فلسفه طرح کرده بود و هوسرل و راسل پاسخ های مجادله انگیزی به آن داده بودند. این همان پرسشی بود که اسکینر با درخواست از روان شناسان به آن پاسخ گفت... این همان پرسشی بود که نورتروپ فرای با طرح طبقه بندی اسطوره ها- یعنی مجموعه ای از آشیان هایی که منتقدان ادبی بعدی بتوانند در آن لانه کنند - بدان پاسخ گفت.
البته کوهن نتوانست یک تنه این پرسش را از دور خارج کند، انتقاد از خود در فلسفه ی تحلیلی - که بعدها از جانب ویتگنشتاین، کواین، سلارز، گودمن و دیگران طرح شد -  به کمک وی آمد. اینها انتقادهایی از خود بود که به هنگام چاپ نخست کتاب ساختار انقلاب های علمی، موضوع اصلی بحث در فلسفه ی تحلیلی بود...

.......
بعدالتحریر:
هنگام گزینش این قطعات به نظرم آمد که ترجمه ی کتاب در بعضی جاهاش لنگ می زند... به طور سرسری که ترجمه را با متن اصلی مقایسه کردم دیدم که بله... حدسم درست بوده است. مترجمان محترم در ترجمه ی این کتاب، خطاهایی - نه چندان اندک - مرتکب شده اند. در یادداشتی مستقل به این مساله خواهم پرداخت


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر