ه‍.ش. ۱۳۹۰ تیر ۱۴, سه‌شنبه

بدون عنوان

قم- خیابان باجک- روبروی کوچه ی دادگستری:
مشغول درد دل با مراجعان بودم که به ام سلام کرد. دیدم که او هم در صف ایستاده. مدرک ها در دست. لبخند بر لب... چه تصادفی! به به... آقای طهماسبی... چطورید؟ نیستید؟ نمی بینیمتان؟ دلمات برایتان تنگ شده است دوست عزیز!
لاغرتر از همیشه... پیراهن آستین کوتاهی که پوشیده بود لاغری دست هاش را صدبرابر نشان می داد. ریش هاش سفید شده بود. موهاش سفیدتر. و همچنان آنها را بسته بود. مثل همیشه. گفت که بیماری قلبی اش عود کرده است. زیاد نمی تواند از خانه بیرون بیاید. از دردهاش گفت. از بی خوابی هژده ساله اش. اینها دلیل نبودنش بودند.
 همان وسط... میان مودیان مالیاتی و خانم های تایپیست مشغول حرف زدن شدیم... من این طرف. او آن طرف. بی خیال ِ همه ی دنیا... آنقدر غرق خودمان بودیم که نمی دانستیم اطرافمان را زنان گرفته اند. یک بار در همان وسط بحث چیزی از دهانم پرید. نامربوط! یکی شان سر برگرداند... صحبت به هرندی هم کشید. با عصبانیت ابرو در هم کشید. گفت "یک بار، ادعا می کرد که حمله ی مغول به نفع ایران تمام شده است... نزدیک بود دعوامان شود. به اش گفتم که این طور نمی شود.. شما چهارتا مقاله بنویس تا ما بفهمیم که مدرکمان را از جای عوضیی گرفته ایم... و این حرف های منبری در کت من نمی رود.. من نه مسجد رفته ام و نه پای منبر نشسته ام که این اباطیل را قبول کنم..." کیف کردم!
پرسید که تازگی ها کتاب تازه چه خریده ای؟ از قرآن روشنگر کریم زمانی برایش گرفتم و از ترجمه ی کشف المحجوب. پرسید کشف المحجوب ابویعقوب سجستانی؟ گفتم نه، هجویری... گفت که ابویعقوب از دانشمندان اسماعیلیه است و چه و چه... من هم که منتظر همین اتفاق بودم تشویقش کردم به حرف زدن. مثل همیشه  دانش بی پایانش بر زبان جاری شد...
گفت این کتاب و آن کتاب را بخر.. آن را که نشر اساطیر چاپ کرده و آن را که انتشارات مجلس چاپ کرده، به همت رسول جعفریان...همین طور گفت و گفت و گفت... دلم برای حرف هاش تنگ شده بود.
صبر کردم تا مدارکش را بدهد... آمدیم بیرون. ادامه ی بحث.. گفتم که به دنبال نثرهای قرن 4 و 5 هجری ام. نثرهای مرسل که بشود در زمان امروز بازسازی شان کرد. در کار ترجمه... چندتایی را مثال زد. التوسل الی الترسل را... و یکی دو تای دیگر را... و طبق معمول حسرت خورد که پس از حمله ی مغول ( به قول ملک الشعرای بهار: تتار ملعون ) نثر فارسی به بیراهه رفت و به دره ی نادره و تاریخ وصاف رسید... گفت که منشات قائم مقام را هم بخوان.. اعتراض کردم که قائم مقام که مال دوره ی بازگشت است...
حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم. رویش را بوسیدم... خداحافظی کردیم...
و من دلم سوخت که همچنین کسی باید در همچنین شهری، برای یک لقمه نان جان بکند و جان بکند.... بله! دلم سوخت برایت علی طهماسبی عزیز... برای تو که منبع دانشی... برای تو که عشقی بی پایان و حسرت برانگیز به تاریخ ایران داری...به خدا جای تو اینجا نیست.. کاش کسی زیر پر و بالت را می گرفت... کاش کسی کمکت می کرد که به کاری بپردازی که برایش ساخته شده ای...  باور کن علی طهماسبی! آدم های دیگری هم در این شهر خراب شده هستند که  بتوانند تابلو فرش خرید و فروش کنند...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر