امسال ماه رمضان در تابستان افتاده و مومنان باید حدودا 15 ساعتی را گرسنه و تشنه سر کنند. که زمان زیادی است و مسلما هم تشنه گی برای بدن ضررهایی دارد و هم خالی ماندن طولانی مدت معده و بعد یک باره – و با دستور آتش(!)- پر کردن آن تا خرخره. اینها چیزهایی است که علم پزشکی امروز آن را ثابت کرده است و تردید در صحت و سقم آنها جایز نیست. البته این ها را همه مان هم می دانیم. به همین خاطر است که جامعه ی دینداران هر ساله با این پرسش درگیرند که چه کنند که روزه گرفتن به بدنشان آسیب نزند. و دقیقا در پاسخ به همین پرسش ناگفته و ضمنی است که هر ساله در موسم صیام برنامه های تلویزیون و مطالب روزنامه ها پر می شوند از اظهارنظرهای کارشناس ها و دکترها و متخصص های تغذیه که هموطنان روزه دار سحری چه بخورند و چقدر بخورند که نه تشنه شان بشود و نه به بدنشان آسیب وارد شود. و به همین ترتیب در وقت افطار هم چقدر بریزند در خندق بلا که معده ی زبان بسته بتواند از پس "پروسس" اش بر بیاید و هنگ نکند!
۱۳۸۹ مرداد ۲۷, چهارشنبه
۱۳۸۹ مرداد ۲۲, جمعه
از روی دست جامعه شناس
... می توان گفت که نظریه ی وبر اگرچه به اثبات نرسیده است اما استنباطی است نامردود و مقبول. می توان پذیرفت که - در صورت مساوی بودن تمام شرایط - استقرار آیین پروتستان تجددپذیری اقتصادی را تسهیل کرده باشد و اگر وبر موفق نشده است وجود این رابطه ی علیت را ثابت کند برای آن است که چنین رابطه ای به احتمال زیاد ثابت شدنی نیست...
شکی نیست که بسیاری از جنبه های پیوند موجود میان آیین پروتستان و سرمایه داری با فرضیه هایی ساده تر از فرضیه ی وبر تبیین شده اند: مانند فرضیه ی دورکیم که می گوید پیچیده شدن تقسیم کار از یک سو عامل ایجاد تجدد اقتصادی شده، و از سوی دیگر عامل توسعه ی ارزش های فردگرایانه. یا فرضیه ی شومپیتر و مارکس که می گویند فرآیندهای گوناگونی در عین حال هم موجب پیجیده تر شدن مناسبات اقتصادی و هم دگرگونگی های اخلاقی و ایده ئولوژیکی می شوند. یا فرضیه های گروتیوزن و تره ور روپر که معتقدند آیین پروتستان نسبت به سرمایه داری اعتنای بیشتری دارد تا آیین کاتولیک...
ولی وجود این عوامل، در ضمن، نفی کننده ی این موضوع نیست آیین کالون - چنانچه وبر می خواهد - در تثبیت ارزش های مساعد برای پیشرفت سرمایه داری سهمی داشته است. شاید حس انضباط و سخت کوشی کالوینیست ها در انضباط لازم برای حیات حرفه ای لازم بوده است. شاید همین حس به ایجاد روحیه ای منضبط و روشمند که برای تجددپذیری اقتصادی مساعد بوده کمک کرده است....
با این همه فقط یک نکته و فقط یک نکته هست که نظریه ی وبر در آنجا به تاثیر انتقادهای وارد شده بر آن شکننده شده است. امروز دیگر روشن است که اصل دینی قسمت ازلی نمی تواند در تبلور اخلاق پیوریتنی آن نقش مرکزی را که وبر بدان نسبت می داد دارا باشد. روشن تر بگویم، تفاوت اصلی آیین لوتر و آیین کالون بر مبنای فرضیه ای که در نظریه ی وبر در کتاب اخلاق پروتستانی مطرح شده بود امروز دیگر کمتر به اصل دینی قسمت ازلی نسبت داده می شود چون همین اصل دینی در سنت سنت آگوستین که لوتر بدان پایبند است نیز وجود دارد...
***
***
(مقاله ی "اخلاق پروتستانی ماکس وبر؛ جمع بندی بحث های انجام شده در این زمینه " از کتاب مطالعاتی در آثار جامعه شناسان کلاسیک، نوشته ی ریمون بودون، ترجمه ی باقر پرهام، نشر مرکز)
۱۳۸۹ مرداد ۲۰, چهارشنبه
و باز هم در مورد متوسط بودن و این بار در ستایش منحنی نرمال
1- در یکی از یادداشت های گذشته به رابرت کیوساکی و معضل تولید محتوای فرهنگی برای اکثریت متوسط جامعه ی کتاب خوان اشاره کردم. اینجا یادآوری می کنم که بخش اعظمی از فلاکت برنامه ریزان ما به همین مساله بر می گردد: به رسمیت نشناختن اکثریت متوسط. و رفتار دو گانه با جامعه ی هدف. به بیان بهتر آن وقت که بحث حقوق و آزادی ها در میان باشد قوانینمان به شدت سلبی اند: انگار که اکثریت جامعه در انتهای چپ منحنی کپه شده باشند. و هنگامی که بحث تکالیف و مسئولیت ها مطرح باشند انتظاراتمان حداکثری است: تو گویی که همه ی جامعه از اولیاءالله و مقربین درگاه اند و اهل زهد و پرهیز و همگی در گوشه ی انتهای راست منحنی چپیده اند ( و من درآینده بیشتر به این مساله خواهم پرداخت.)
2- فکر می کنم باید در ورودی همه ی سازمان های برنامه ریز مجمسه ی بزرگی از منحنی نرمال گذاشت. و برنامه ریزان فرهنگی را موظف کرد که پشت پیراهنشان منحنی نرمال عزیز و دوست داشتنی را گل دوزی کنند. قانونی نیز تصویب شود که همه ی نامه های این سازمان ها مزین به تمثال مبارک منحنی نرمال باشد و مقامات مسئول نامه را با نام آن آغاز کنند و به نام آن خاتمه دهند.
ای نام تو بهترین سرآغاز/ بی نام تو نامه کی کنم باز...!
شاید اینطور یادشان بماند که وظیفه اشان برنامه ریزی برای آن اکثریتی است که متوسط اند.
۱۳۸۹ مرداد ۱۹, سهشنبه
حل معماهای اجتماعی
ریمون بودون در کتاب مطالعاتی در آثار جامعه شناسان کلاسیک ( به گمانم عنوانش همین باشد) می گوید که دغدغه ی وبر و دورکیم حل معماهای اجتماعی است. برای چه خودکشی در دوران رونق اقتصادی زیاد می شود و در دوران جنگ و بحران های اجتماعی کم... برای چه وضع اقتصادی جوامع پروتستان از بقیه بهتر است و...
این خیلی حرف قشنگی است و بسیار هم درست.
احساس می کنم رسالت اصلی جامعه شناسی همین است. حل معماهای اجتماعی.
معمای بزرگی که در این دوران باید حلش کنیم این است:
برای چه سیاستمداری چون احمدی نژاد که به کرات دروغ می گوید هنوز در میان بخشی از جامعه ی باسواد و مذهبی ایرانی محبوب است؟
حل این معمای دشوار اجتماعی کمک زیادی به شناخت تحولات جامعه ی ایرانی در ده-بیست سال اخیر می کند...
۱۳۸۹ مرداد ۱۸, دوشنبه
ریمون بودون
یک هفته ای می شه که کتاب دو جلدی مجموعه مقالات ریمون بودون در مورد جامعه شناسان کلاسیک رو دست گرفتم. اسم کتاب دقیقا یادم نیست. شاید چیزی در مایه های مطالعاتی در اندیشه ی جامعه شناسان کلاسیک. یا یک همچین چیزی.
ترجمه ی باقرپرهام.
که مترجم خوبی است و کتاب مراحل اساسی سیر اندیشه در جامعه شناسی - ریمون آرون - رو هم خیلی خوب ترجمه کرده است.
خلاصه.
کتاب خوبییه. خوندنش رو به همه ی علاقمندهای جامعه شناسی و فلسفه ی علم و.... توصیه می کنم. من که ازش خیلی خوشم اومده.
مخصوصا مقاله ی دوم که به شباهت ها و تفاوت های وبر و دورکیم در مبجث روش می پرداخت خیلی خیلی به ام حال داد.
اساسی.
یادم باشد امروز - اگر شد- مقاله ای رو که در مورد زیمل و فلسفه ی تاریخ نوشته بخونم.
آره. یادم باشه.
۱۳۸۹ مرداد ۱۳, چهارشنبه
در اهمیت متوسط بودن
هنوز مشغول ترجمه¬ی کتاب "بابای پولدار-بابای فقیر" نوشته¬ی "رابرت کیوساکی" ام. قرار بود کار را دوماهه تحویل بدهم که خورد به جام جهانی و گرفتاری¬های ریز و درشت دیگر.... خلاصه از برنامه عقب¬ام...
اما ترجمه¬ی این کتاب را خیلی دوست دارم. برای اینکه به موضوعی می¬پردازد که همه¬ی آدم¬های تحصیل¬کرده به نوعی دچارش¬اند. اینکه چرا علی¬رغم این¬که خوب درس خوانده¬ند و مدارک معتبری هم دارند در زندگی مالی آن¬طور که باید موفق نیستند و چرا قانون کلی نظام آموزشی و شعار همیشگی معلم¬ها سر کلاس- "خوب درس بخوان و مدرک معتبری بگیر تا بتوانی شغل خوبی پیدا کنی و راحت زندگی کنی"- دیگر مثل سابق معتبر نیست.
راستش هر چقدر جلوتر می¬روم بیشتر مطئمن می¬شوم که در حق این کتاب¬ها خیلی کم¬لطفی شده و برخی از آ¬ن¬ها- مخصوصا این یکی- به هیچ¬وجه بی¬ارزش نیستند و خواندن آن¬ها واقعا می¬تواند زندگی آدم را زیر و زبر کند.
۱۳۸۹ مرداد ۹, شنبه
مقدمه ای بر بحث جامعه ی بیمار
سال هاست که چیزی ذهنم را به خود مشغول کرده. و آن هم این است که چرا برخی جوامع بسیار پویا اند و بی وقفه محصولات نو تولید می کنند و رویه ها ی ثبیت شده و کهنه را اصلاح می کنند و به جای آن روش های تازه و بهتر قرار می دهند - شبیه همان کاری که شومپیتر در مبحث کارآفرینی دارد: تخریب خلاقانه(Creative Destruction). یا بحث بسیار ارزشمند ماکس وبر در باب عقلانیت مدرن. اما در مقابل بعضی جوامع هم هستند که سال ها و دهه ها و چه بسا قرن ها با مشکلاتی تکراری دست و پنجه نرم می کنند و از برطرف کردن آنها عاجزند. ایران خودمان نمونه ی حاضر و آماده ی جوامع نوع دوم است. جوامعی که من فعلا نام "جوامع بیمار" را بر آنها نهاده ام. بر طبق تعریف جامعه ی بیمار جامعه ای است که رویه ها و محصولات و فرآیندهای انجام امور در آن اصلاح نمی شوند. ویژگی اصلی اش هم همین تولید "پیکان" است. تولید پیکان و امثال آن نمود بیرونی دردی است بسیار کهنه... کاش مشکلمان همین بود... اما این رشته سر دراز دارد. فاجعه این است که محصولات سخت به کنار، تولیدات نرم - چیزهایی از جنس فکر، هنر و ... - نیز اصلاح نمی شوند.
جامعه ی بیمار دچار نوعی تصلب وحشتناک است. برعکس شکوفایی حیرت انگیز جوامع مدرن جامعه ی بیمار در دهه ها و حتی قرن های پیش زندگی می کند...
فکر می کنم بخش مهمی از کار مربوط به انحصار باشد. دیروز در فیس بوک نوشتم انحصار پیکان در دست ایران خودرو است و انحصار دین در دست حوزه ی علمیه. نتیجه اینکه ما در عقب ماندگی و پسرفت این جهانی و آن جهانی ایم...
اما این هم هست که همه چیز را گردن انحصار انداختن ساده کردن بیش از اندازه موضوع است. یعنی فرضیه ی "انحصار دلیل اصلی عدم اصلاح فرآیندهاست" نمی تواند تمام مشاهدات ما را در خود جای دهد. پدیده هایی مثل نظام ناکارآمد مالیاتی، کنکور دانشگاه ها و قوانین راهنمایی و رانندگی موارد بسیار دم دستی ای هستند که نشان می دهند فرضیه ی انحصار از تبیین بخش مهمی از پدیده ها در جامعه ی بیمار عاجز است. هر چند که برخی ها را - از جمله همین تولید پیکان- می تواند....
ادامه ی این بحث را در آینده پی می گیرم.
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۸, شنبه
خود آیینه سان
جامعه شناسان مکتب کنش متقابل نمادین عقیده دارند که معنا حاصل کنش متقابل میان انسان هاست. به همین ترتیب "خود" نیز پدیده ای اجتماعی است و در خلال کنش های اجتماعی متقابل با دیگران شکل می گیرد. چارلز هورتون کولی این مفهوم را نامی زیبا نهاده است: "خود آیینه سان". شخصیت "من" در هنگام رابطه با "تو" شکل می گیرد و شخصیت تا پیش از کنش اجتماعی هنوز خام است. تا پیش از اینکه "تو" باشی "من" شکل نگرفته باقی می مانم. هرچه هست در همان "رابطه"ی مبان من و تو نهفته است. شاید به همین خاطر باشد که گفته اند با بخیل و خسیس و رذل همنشینی نکنید. من این را به شخصه تجربه کرده ام که همصحبتی با بخیل دمار از روزگار آدم در می آورد...
به همین ترتیب شخصیت "ملت" در خلال رابطه با "حکومت" شکل می گیرد. کنش متقابل میان این دو موجودیت شخصیت و اخلاق آنها را شکل می دهد...
تمام این مقدمه ها را چیدم تا بگویم که حکومت فاسد باعث فساد مردمانش می شود. زندگی زیر یوغ یک حکومت فاسد، یک حاکم دروغ گو و بی همه چیز نتیجه اش فساد اخلاقی جامعه است...
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۷, جمعه
هفت پرسش از برنارد لوئیس درباره ی اسلام/ فارن پالیسی- آگوست 2008
برنارد لوئیس به عنوان یکی از مهمترین اسلام¬شناسان و خاورمیانه¬شناسان جهان در این مصاحبه افکارش را در مورد عراق، "اسلام فاشیستی" و ریشه¬های تروریسم با ما در میان می گذارد. او همچنین دو سوءتفاهمی را که نسبت به اسلام وجود دارد تحلیل می¬کند.
فارن¬پالیسی: به نظر شما بزرگترین سوءتفاهم در مورد اسلام چیست؟
برنارد لوئیس: خب...فکر می¬کنم دو تا باشند. بعضی وقتا یکی غلبه پیدا می¬کند. بعضی وقت¬ها هم به آن یکی دیگر خیلی می¬پردازند. بسته به زمان و مکان است. من اسم آن¬ها را سوءتفاهم منفی و سوءتفاهم مثبت می¬گذارم. سوءتفاهم اول به مسلمانان به چشم گروهی وحشی تشنه¬ی خون نگاه می¬کند که دیگران را مجبور می¬کنند یا قرآن را انتخاب کنند و یا آماده¬ی جنگ باشند و پا به هرجا که بگذارند بیداد و ستمگری به راه می¬اندازند. سوءتفاهم دومی صد و هشتاد درجه با اولی فرق می¬کند. می¬شود اسمش را روایت پاستوریزه از اسلام گذاشت و اسلام را دین صلح و محبت معرفی می¬کند. درست مانند کویکرها... اما حقیقت مثل همیشه میان این دو بی¬نهایت قرار می¬گیرد.
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه
بازگشت
می دانستم که روزی بر می گردم. و بالاخره برگشتم. این یعنی دوباره مرض کهنه ی وبلاگ نویسی به جانم افتاده است. البته اوضاع با قبل خیلی فرق کرده. یعنی هدفی که الان دارم با قبلن ها متفاوت است. قبل تر به دنبال آن بودم تا با کمک وبلاگ راهم را پیدا کنم. ولی الان نه. الان فکر می کنم که راهم را جسته ام و در این گوشه فقط می خواهم بنویسم. هرچه پیش آمد بنویسم و چیزی را ننوشته نگذارم. خب همینش خیلی است. قبل تر قامت نحیف وبلاگ نمی توانست بار سنگینی را که بر دوشش گذاشته بودم حمل کند و ظلومک بازی و جهولک بازی هم در نمی آورد که آقا بار امانت را بدهید ما بکشیم. نتیجه اینکه خیلی سریع به تر تر می افتاد و فراری می شد از زیر بار امانت پیش گفته. و نتیجه ناکامی بود. اما این بار دیگر دنبال هدف چندان بلندبالایی از این وجیزه نیستم. فقط می خواهم برای دل خودم و دل یکی دو نفر بیکار دیگر که شاید گذارشان به اینجا افتاد بنویسم... .
اشتراک در:
پستها (Atom)