ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۴, یکشنبه

این روزها

این روزها بیست و چهار ساعته فکر و ذکرم مشغول بیوگرافی قرآن است. درستترش از صبح علی الطلوع تا بوق سگ... همین باعث شده که از بقیه کارها عقب بمانم...قرار بود بخش دوم مدخل فلسفه ی علم دایره المعارف علم و دین را اینجا نشر دهم که فعلا فرصتش نیست. قرار بود برای یکی از دوستان فیس بوکی که خواسته بود در ترجمه راهنماییش کنم چیزکی اینجا بنویسم که فرصتش نیست. می خواستیم برویم پیش برهان، به شب گذرانی و لاطائلات بافی... که زدم زیرش. فرصتش را نداشتم. قرار بود برویم جدایی نادر از سیمین را ببینیم. یک بار رفتیم و بلیت گیرمان نیامد. رهاش کردم...حتی کلاس زبانی را که با قرار بود با دوست مسعود شروع کنم هم کنسل کردم.
بله. این روزها تمام وقت مشغول ترجمه ی بیوگرافی قرآنم... محمد زنگ زده بود و می گفت معلومه که فکرت مشغوله....
بود. هنوز هم هست. از صبح علی الطلوع تا بوق سگ!
تمام فکر و ذکرم را این ترجمه مشغول خود کرده. نه می توانم جامعه شناسی یخوانم. نه می توانم چیزهای دیگر ترجمه کنم. از ترس اینکه لحنم خراب شود. لحنی که به هزار زحمت پیداش کرده ام.
حتی احساس می کنم همین الان که مشغول نوشتن این چیزها هستم هم، لحنم رنگ و بوی کتاب را دارد. این را می دانم که با همان لحن همیشگی در این وبلاگ نمی نویسم...
همین. امیدوارم که فردا بتوانم ترجمه ی فصل اول را تمام کنم. تمام ِ تمام. بعد باید بفرستمش برای دکتر سوری عزیز. و شاید مجتبی که بحث های این چند وقتمان درباب وظیفه ی مترجم بسیار مفید بوده اند... و البته یکی دو نفر دیگر. مخصوصا دوست دارم محمدرضا امیری هم بخواندش...هر چه هست بسیار مشتاقم که ببینم عکس العمل این دوستان به لحن غریبی که ساخته ام چگونه خواهد بود...
دیگر اینکه کاش می شد برای مدتی اداره نمی رفتم. می نشستم خانه. از صبح علی الطلوع تا بوق سگ! و کار را جلو می بردم. اداره وقت مفید زیادی را ازم می گیرد. 
همین. یادم باشد که فردا صبح زنگ بزنم و بگویم امروز اداره نمی آیم... دوست دارم بنشینم خانه و ترجمه کنم.
از صبح علی الطلوع تا بوق سگ!

.........
پی نوشت:
1-امروز صبح با آیت حرف می زدم. می گفت فیس بوک آدم را رسما به " گا" می دهد از بس که وقت را می خورد...
2- یاسر میردامادی در فیس بوکش نوشته بود که موقع ترجمه، فلان قطعه ی موسیقی را گوش می کند. راستش نمی فهمم چطور چنین چیزی ممکن است. من که مطلقا نمی توانم این کار را بکنم. سکوت... سکوت مطلق.

۲ نظر:

  1. خوش به حالت. من حتی موقعی که سکوت مطلق است هم سکوت مطلق ندارم. در سرم انگاری هزار تا مسگر از صبح تا شب می‌کوبند. هزار تا نجوا، هزار وز-وز. ترجیح می‌دهم صدایی از بیرون باشد تا همگی به آن صدای بیرون گوش دهند و ساکت شوند این‌طوری فقط یک صدا از بیرون است. سکوت مطلق سال‌هاست که برای من وجود ندارد. خوش باشی

    پاسخحذف
  2. آن را که همه مان داریم یاسر خان... فقط راه درمانش فرق می کند. راستش را بخواهید اگر من اینطور با کار خودم را خسته نکنم شش ماهه - از هجوم افسردگی - خودم را خواهم کشت... در واقع، کار و کار و کار فقط ترفندی است برای عقب زدن آن لحظه ی محتوم... چه می شود کرد؟ شاید سرنوشتمان این باشد
    ....
    اما با همه ی اینها باز هم به تان حسودی می کنم. کاش می شد من هم موقع ترجمه موسیقی گوش می کردم. در واقع، درست از زمانی که ترجمه را جدی گرفتم عادت موسیقی گوش کردن از سرم افتاد.. برای اینکه هر دو کار را نمی توانستم با هم بکنم..
    همین.
    شما هم خوش باشید دوست عزیز

    پاسخحذف