1- ریچارد
رورتی متقدم داریم و ریچارد رورتی متاخر. ریچارد رورتی متقدم فیلسوف تحلیلی کاملا
آکادمیکی است که منحصرا برای اهل فن مینویسد. ناگفته پیداست که لحن رورتی در این
نوشتهها خشک و خشن است و - مانند همهی آثار فلسفی دیگر که برای مخاطب خاص نوشته شدهاند - به این راحتیها به فهم و ترجمه راه نمیدهد. اما
رورتی متاخر - یعنی رورتی بعد از کتاب " فلسفه و آینهی طبیعت - رورتی سادهنویس و همهفهمی است که مخاطبش دیگر صرفا اهل فن نیستند.
در این دوران رورتی به اصطلاح یک "پابلیک اینتلکچوال" است که به جای پرداختن به مسائل و پرسشهای منحصرا فلسفی به مباحث عمومی میپردازد و مقالات خود
را عمدتا در روزنامهها و نشریات همهخوان منتشر میکند و نه در ژورنالهای تخصصی.
رورتی در این نوشتهها تعمدا از مغلقنویسی و پیچیدهگویی اجتناب میکند و
سخاوتمندانه و با فروتنی بسیار ایدههایش را به شیوههای مختلف - و مخصوصا با استفاده از سادهترین و دم دستترین
ساختارهای نحوی - تکرار میکند تا خواننده حرف او را بفهمد. طبیعتا این چیزی است
که مترجمان رورتی هم باید آن را در ذهن داشته باشند و آن را در ترجمههای خود رعایت کنند. اما متاسفانه مترجمانی که رورتی
متاخر را در ایران ترجمه کردهاند - مشخصا مترجمان دو کتاب، یعنی "فلسفه و
امید اجتماعی" و دیگری " کانتینجنسی، آیرونی و همبستگی" به این
نکتهی بسیار مهم توجه نکردهاند. ترجمهی های آنها علاوه بر غلطهای متعدد و گاه بسیار فاحش به هیچوجه بازتابدهندهی لحن ساده و سر راست رورتی نیستند. در نتیجه، قطعا میتوان ادعا کرد که فهم متن
انگلیسی این آثار - برای یک دانشجوی فلسفه که تا حد معقولی زبان انگلیسی میداند -
سادهتر است تا فهم متن ترجمهشدهی آنها به زبان فارسی. و این البته از عجایب
روزگار است...!
۱۳۹۱ شهریور ۲۸, سهشنبه
۱۳۹۱ تیر ۶, سهشنبه
مختصری در باب تنگتر و تنگتر شدن حلقهی ما
1- مادر به همراه دخترکش کنار دیوار ایستادهاند.
از همان دور معلوم است که گدا هستند و به امید کمک آمدهاند. هیچکس به آنها توجهی
نمیکند. بدتر آنکه، هیچکس حتی رویش را به سمت آنها هم بر نمیگرداند. انگار هرکس
به دوقدمی آنها میرسد به طرزی خارقالعاده کر و کور میشود. میرسم به آنها. زن
میگوید آقا... اهمیتی نمیدهم و رد میشوم. نیم ساعت بعد که همان مسیر را بر میگردم
باز با آنها برخورد میکنم. زن میگوید آقا... باز هم اهمیتی نمیدهم و ... چند
قدمی که بر میدارم عمق فاجعه کمکم خودش را نشان میدهد.
2- مسئولان امر از هر فرصتی استفاده میکنند تا اعتماد مردم را به گداهای
خیابانی از بین ببرند. طوری که آنها تبلیغ میکنند اینها همهشان مشتی ثروتمند
دروغگویند که در محلههای اعیاننشین شهر خانههای بزرگ و ماشینهای بزرگ دارند.
پس به هیچوجه نباید ریالی به آنها کمک کرد. امیدوارم نیتشان خیر باشد اما واقعا
نمیفهمم که چرا اینقدر اصرار دارند اعتماد و اطمینان میان مردم را از بین ببرند.
واقعا برای چه تمام زورشان را میزنند تا ساختارهای غیررسمی روابط میان طبقات
مختلف جامعه را از بین ببرند، و دستگاههای خودساخته و غیرکارآمد - در اینجا کمیتهی
امداد - را به جای این ساختارهای سنتی و صیقلخورده بگذارند. یعنی از پیامدهای
ناخواستهی این کار اطلاع ندارند؟ یعنی در این مجموعهی عریض و طویل، یک نفر هم
نیست که به این دوستان هشدار بدهد این همه تبلیغات مستمر دربارهی شیاد بودن گداهای
خیابانی، ممکن است مانع کسب درآمد تکوتوکی گدای سابقهدار بشود، اما به قول رابرت کی مرتون، پیامدهای ناخواسته و پیشبینیناشدهی بسیار خطرناکی هم دارد که به این
راحتیها نمیشود درمانشان کرد؟ کسی نمیداند که این تبلیغات مستمر باعث شده که
حساسیت ما نسبت به درد و رنج و درخواست کمک همشهریهای غریبهمان کاملا از بین
برود و به اصطلاح، پوستمان در برابر التماس کلفت شود، زیرا اینطور در مخ ما فرو
کردهاند که بدون استثنا، هرکس در خیابان از ما طلب کمک بکند دروغ میگوید و قصد
سرکیسه کردن ما را دارد؟ آیا مسخره نیست که در یک جامعهی اسلامی، یکی از اهداف
ضمنی تبلیغات رسمی و برنامههای تلویزیون، بیاعتماد کردن مردم به یکدیگر است و
چنان، در طول سالها، این کار را با جدیت و استمرار و اصرار انجام داده که حتی
کسانی که تماشای تلویزیون بخش بسیار بسیار اندکی از برنامهی روزانهشان را تشکیل
میدهد هم ناخودآگاه تحت تاثیر این تبلیغات قرار گرفتهاند؟
۱۳۹۱ فروردین ۱, سهشنبه
گفتوگو با ریچارد رورتی - بخش دوم و پایانی (به همراه فایل پی.دی.اف کل متن برای دانلود)
بد نیست الان
از امریکا به اروپا برویم. در بین فیلسوفانی که اصطلاحا به "قارهای"
مشهورند کدام یک بیشترین تاثیر را بر فلسفهی شما داشتهاست؟
جواب من مارتین
هایدگر است. من اولبار کارهای او را در اواخر دههی پنجاه میلادی خواندم. برای
اینکه کنجکاو بودم که چه اتفاقاتی دارد در اروپا رخ میدهد.
کدام هایدگر جذابیت
بیشتری برای شما دارد: هایدگرِ اگزیستانسیالیست هستی و زمان[1]،
یا هایدگر هرمنوتیکدان هولزوگ[2]؟
در ابتدا، تنها
کتابی که ما باش آشنا بودیم هستی و زمان بود. تا اوایل دههی 60 میلادی، همه
هایدگر را فقط با هستی و زمان میشناختند، حتی در اروپا.
در ایتالیای
امروز، برخی فلاسفه مانند جیانی واتیمو[3]،
تمایل دارند که دو فاز تفکر هایدگر را در یک مسیر واحد وحدت بخشند، و بنابراین هایدگرِ
اگزیستانسیال را در یک چشمانداز مابعد متافیزیکی تازه ادغام میکنند. نظر شما
چیست؟
موافقم. من
ترجیح میدهم که فکر کنم هایدگر در تمام عمر برای رسیدن به یک هدف واحد تلاش کرد،
یعنی غلبه بر خود[4].
نامهای در باب اومانیسم[5] هستی
و زمان را رد میکند به همان شکلی که تفکر چیست؟[6]
نامهای در باب اومانیسم را رد میکند. این امر در فهم "ماجرای
هایدگر" و رابطهاش با نازیسم اهمیت بسیاری دارد. واقعیت این است که میان
فلسفهی امریکایی و فلسفهی اروپایی هیچگونه پیوستگیی وجود ندارد. روشنفکران
امریکایی فلسفه را یادشان رفته بود تا سالهای دههی شصت میلادی که کسانی مانند
هابرماس، گادامر، فوکو و دریدا آن را دوباره به یادشان آوردند. البته این به معنای
آن نیست که تعامل واقعی بینشان در کار بوده.
۱۳۹۰ اسفند ۱۸, پنجشنبه
گفتوگو با ریچارد رورتی- بخش اول
انتخاب شده از کتاب " فیلسوف امریکایی؛ گفتو گوهایی با کواین، دیویدسون، پوتنام، نوزیک، دانتو، رورتی، کَوِل، مکاینتایر و کوهن"
اروپا همیشه به دنبال فیسلوفان جامعالاطراف
میگردد، آدمهای همهفنحریفی که در بحثهای عمومی جامعه نیز شرکت کنند. بر همین
اساس، نقش "معلم نئوپراگماتیسم" به شما محول شدهاست. انگار که جان
دیویی دوباره زنده شده باشد.
وقتی که من جوان بودم، دیویی چهرهی فکری
مسلطی در امریکا بود. اغلب بهاش میگفتند فیلسوف دموکراسی، یا فیلسوف نیو دیل[1]یا
فیلسوف روشنفکران دموکراتیک امریکایی. اگر کسی قبل از سال 1950 میلادی در امریکا
وارد دانشگاه میشد، غیر ممکن بود که اسم دیویی به گوشش نخورد. به نظر من او مرد
بزرگی بود. او در جوانی مسیحی اوانجلی بود. بعد هگلی شد، بعد آثار داروین را خواند
و تا حدی مسیحیت را کنار گذاشت تا داروین و هگل را با هم بیامیزد. فلسفهی او نوعی
طبیعیسازی[2] هگل
است - هگل بدون جدایی ماده و روح. دقیقا به همان ترتیب که فلسفهی هگل نوعی مسیحیت
سکولار شده بود، فلسفهی دیویی نیز ترکیبی بود از امید اجتماعی مسیحی با شیوهی
داروینی نگاه به انسان.
اما دیویی چه چیزی برای شما دارد، شما که
دارید به پایان هزاره نزدیک میشوید؟
الان که پیر شدهام، چیزی که در دیویی
بیشترین جذابیت و اهمیت را برایم دارد انتقاد اوست از فلسفهی افلاطون، از فلسفهی
دکارت، از کانت و از کل سنت متافیزیکیی که دریدا و هایدگر باش مخالف بودند. با این
حال، انتقاد او از چشمانداز اجتماعی خوشبینانهای بر میخاست، زیرا او بر این
باور نبود که پایان متافیزیک به معنای سرخوردگی و نیهیلیسم است، او میاندیشید که
پایان دادن به متافیزیک میتواند تدریجی رخ دهد، دقیقا به همان روشی که ما ذرهذره
الهیات را کنار گذاشتیم. دیویی میاندیشید که آزاد کردن فرهنگ از ملاحظات الاهیاتی
و از دوگانهاندیشیهای متافیزیکی چیز خوبی است. او میدانست که چنین کاری خیلی
طول میکشد و اگر رخ دهد آخرین مرحله در سکولار کردن فرهنگ خواهد بود.
۱۳۹۰ اسفند ۹, سهشنبه
در باب خوان یغمای اقتصادی و قامت نحیف فرهنگ
با کمی اغراق، وضعم شبیه اصحاب کهف است. چیزهایی
میبینم که وقتی به غار رفتم نمیدیدم. میبینم که همه از قیمت دلار و طلا و خرید
و فروش حرف میزنند. پای صحبت هر کسی که مینشینی - مرد باشد یا زن / جوان باشد یا
پیر- فقط از همین حرفها در چنتهاش است. همین و بس. انگار چیز دیگری در عالم نیست
که ارزش توجه داشته باشد.انگار کار دیگری - سرگرمی دیگری- در عالم نیست که ارزش
وقت گذاشتن داشته باشد. شب و روز همهی مردم شده بالا رفتن قیمت دلار... پایین
آمدن قیمت طلا... تکان خوردن قیمت زمین... . یک جور حرص جمعی و گرسنگی همگانی. تصور
کنید خوان یغمایی را... همه دارند همدیگر را هل میدهند و از سر و کول هم بالا میروند
و به هم تنه میزنند و دست و پای همدیگر را لگد میکنند برای اینکه چنتهشان را پر
کنند.
مثلا، چند روز پیش رفته بودم مراسم ختم... در
همان لحظات کوتاهی که با یکی از نزدیکان کسی که مرده بود حرف میزدم، طرف در آمد
که فلان جا زمینهای خوبی است. بخر و همان لحظه به تو دو میلیون تومان " نون"میدهند... بدون اغراق حالم داشت به هم میخورد!
اهل عرفانبازی و شطحیاتاندیشی نیستم و معتقدم
بالاخره هرکس حق دارد - و باید - به بهبود اوضاع اقتصادیاش فکر کند. حتی دوستانم
نیز میتوانند شهادت بدهند که چقدر به هوش اقتصادی - و درست مصرف کردن پول - اهمیت
میدهم. اما این وضعی هم که میبینم دیگر از حد تحمل خارج است. خلاصه شور ماجرا
حسابی در آمده...
۱۳۹۰ آبان ۲۷, جمعه
کاربر اکتیو و کاربر پسیو؛ تفکیکی سودمند در مهارتهای لازم برای کار با زبان دوم
1- کسی که به سراغ زبانی
بیگانه میرود یا کاربر اکتیو (active) است و یا کاربر پسیو (passive). کاربر اکتیو تولیدکنندهی متن است و کاربر پسیو مصرفکنندهی
متن. به زبان دیگر، کاربر اکتیو متن را مینویسد و کاربر پسیو صرفا از آن استفاده
میکند. مثلا، فارسزبانی که میخواهد مقاله یا جستاری را به زبان انگلیسی بنویسد
کابر اکتیو زبان است. او دارد متن را تولید میکند. در مقابل، آن
کسی که میخواهد متنی را از زبان انگلیسی به زبان مادری خود، مثلا فارسی، ترجمه
کند کاربر پسیو زبان است. او خود در مقام تولید متن به زبان بیگانه نیست. طبیعتا
بعضی فعالیتها هم هستند که فرد در آنها هر دو نقش را در یک زمان بازی میکند. مثلا،
کسی که دارد با فردی بیگانه گفتوگو میکند هر دو نقش را دارد. او زمانی که به حرف طرف مقابل گوش میدهد
و سعی میکند آن را بفهمد کاربر پسیو زبان است و زمانی که خود شروع به سخن گفتن میکند
تبدیل میشود به کاربر اکتیو.
اما اهمیت این تقسیمبندی در چیست؟ این تقسیمبندی به ما کمک میکند مهارتهای
متفاوتی را که هرکس در هنگام مواجهه با زبان بیگانه بهشان نیاز دارد مشخص کنیم.
بعدا به طور مفصل به این مساله میپردازیم. و فعلا بر بسط تقسیمبندیمان از
کاربران زبان تمرکز میکنیم.
۱۳۹۰ آبان ۱۳, جمعه
فقط برای ثبت در تاریخ...
حال و روزم این روزها عجیب است... انگار کن در برزخام. نه اینکه حالم بد باشد. برعکس. خوبام. شاید هیچوقت خوبتر از این نبودهام. علتش چیست؟ خب، توضیحش دشوار است... به این راحتیها که نمیشود زلزله را توضیح داد. سربسته بگویم: میوههای کال- بعد از سالها- دارند میرسند. هنوز کامل نرسیدهاند که بیفتند. اما معلوم است که دارند میرسند. حالا از ظاهر آنها هم میشود چیزهایی خواند... تا قبل از این، هر چه بود محو بود و مبهم. مثل خارخاری که میدانستی هست اما میتوانستی نادیدهاش بگیری. مثل تردیدی که میدانستی هست اما میتوانستی بدون توجه بهاش کارت را بکنی... اما حالا چه؟ الان تردید پیروز شدهاست. خارخار جایش را به زمینلرزه و آسمانغرنبه داده. میوه دارد میرسد.
امروز آغاز روز دیگری است... هنوز صبح نشده اما نشانههای سحر پیداست.
کاش کمی جراتم بیشتر بود و دیوانگیام بیشتر بود: کتابخانهام را آتش میزدم!
۱۳۹۰ مهر ۷, پنجشنبه
نقد ترجمه؛ امکان یا امتناع؟- بخش اول
هیچ ترجمهای بدون اشکال نیست. مترجم هم مانند همهی ما حق دارد بعضیوقتها
دقتش پایین بیاید و دچار اشتباه شود. حتی برجستهترین مترجمان نیز از این قاعده
مستثنا نیستند و کمتر کتاب ترجمهای را میتوان یافت که ترجمهاش هیچ اشتباهی
نداشته باشد. اما این حرف به این معنا نیست که نقد ترجمه عملی بیفایده و غیر ممکن
است و یا تنها راه نشان دادن اشکالات یک ترجمه، ترجمهی مجدد متن اصلی است. در
واقع، این ادعا هم – درست مانند نگرهی تسلط - یکی از بیشمار ادعاهای پوچ و بسیار
خطرناک دنیای ترجمه است که باید تمام قد در مقابل آن ایستاد. دلایل متعددی در
نادرستی این ادعا وجود دارد. بدیهیترین آنها این است که چنین کاری عملا غیر ممکن
است و به لشکری به اندازهی لشکر سلم و تور و عمری به اندازهی عمر نوح نیاز دارد!
اما به نظرم مهمترین دلیل نادرستی آن این است که پذیرش آن باعث ظلمی آشکار به
خوانندگان میشود. زیرا کاملا پیداست که کمتر کسی حاضر میشود به این قاعدهی
دشوار تن دهد و برای نشان دادن اشکالات یک ترجمه – که نیاز به صرف زمان خیلی زیادی
ندارد – کار و زندگیاش را کنار بگذارد و تمام متن اصلی را از بای بسمالله تا تای
تمت از نو ترجمه کند. در نتیجه، سره از ناسره جدا نمیشود و خواندنی و بیارزش
کنار هم قرار میگیرند. پس مترجم کارنابلد و مدعی میتواند همچنان در فضای نشر
جولان دهد و قراردادهای تازه ببندد و کتابهای ارزشمند را بهاصطلاح خراب کند. مخاطب
نیز نمیتواند از پیش بداند که فلان کتابِ ترجمه ارزش خریدن و خواندن دارد یا نه.
نتیجهی طبیعی این آشفتهبازار این است که کتابهای بیارزش به چاپهای سوم و
چهارم و پنجم برسند و مترجمان ناشی و پرادعا به آلوده کردن فضای نشر ادامه دهند.
پیامد ناگزیر این وضع هم بیاعتمادی اکثریت کتابخوانان به کتابِ ترجمه است؛ چیزی
که همینالان هم شاهدش هستیم.
۱۳۹۰ شهریور ۱۰, پنجشنبه
ریچارد رورتی و کنش ارتباطی فروتنانه
مدتی است که با متن اصلی "کتاب فلسفه و امید اجتماعی" درگیرم. کتاب بسیار ارزشمندی است و روایتی خواندنی و بسیار جذاب از پراگماتیسم ارائه میکند. و البته با زبانی شگفت. زبان کتاب آنقدر ساده و روان است که آدم حیرت میکند. کاملا پیداست که رورتی تمام تلاشش را کرده تا اندیشههایش را به سادهترین و جذابترین شکل ممکن به خواننده ارائه کند؛ تا جایی که کسی مثل من - که زبان مادریم فارسی است و تا حالا به هیچ کشور انگلیسی زبان پا ننهادهام و البته اولین بار است کتابی را از رورتی و به زبان انگلیسی میخوانم - هیچ مشکلی در فهم کتاب ندارم.
به نظرم این پدیده درسهای زیادی برای همهی ما دارد. فیلسوفی بزرگ و بسیار مشهور نثری ساده، روان و فروتنانه برای بیان ایده هایش برگزیدهاست. در عین حال آنها را به شیوهای بسیار جذاب ارائه کردهاست. او حواسش بوده که باری بیش از اندازه بر دوش خواننده نگذارد، او را به کاری وا ندارد که از عهدهاش بر نمیآید. در این کنش ارتباطی، فروتنی - بله! تاکید میکنم فروتنی- به خرج دادهاست. به بیان دیگر، خوانندهای که او در ذهن داشته انسان متوسطی است و دانش و توانایی ذهنی متوسطی دارد، حتی وقتش هم محدود است و نمیتواند برای فهم یک فصل از کتاب، ساعتها زمان بگذارد و جملهها را بالا و پایین کند. حتی نوعی شیطنت کودکانه در او وجود دارد، خیلی سریع حوصلهاش سر میرود. پس رورتی - برای پرهیز از قطع شدن فرآیند ارتباط - خود را تا سطح این خواننده پایین آوردهاست. تمام این چیزها را دقیقا - بله! دقیقا - در نظر گرفتهاست. سعی کرده خستهاش نکند، کمحوصلهاش نکند، فراریاش ندهد، علاقهاش را به موضوع حفظ کند. به همین دلیل برای خواندن کتاب او نیاز نیست که رستم دستانی باشی و تلاش ذهنی مافوق تصوری به خرج دهی و یا با ضعفهای طبیعیت کلنجار بروی و سرکوبشان کنی.زیرا مولف، اندیشههایش را - که اتفاقا بسیار مهم، و در مواردی رادیکالاند - به سهلترین، فهمیدنیترین و در عین حال جذابترین شیوهی ممکن ارائه کرده است...
همانطور که گفتم، در نظر او خواننده انسان متوسطی است. ممکن است زبان مادریش انگلیسی باشد ولی توان فهم نثرهای پیچیدهی فلسفی را نداشته باشد. ممکن است زبان مادریاش از اساس چیزی دیگر باشد و این اولین برخوردش با رورتی و فلسفه و پراگماتیسم باشد، ممکن است از سطح سواد و هوش معمولیی بهره برده باشد. ممکن است شیطنت کودکانه داشته باشد. رورتی در این کتاب - و با نثری که برای آن برگزیدهاست - تمام ضعفهای انسانی خواننده را به رسمیت شناخته و تمام سعیش را کرده تا این ضعفهای طبیعی و عمدتا اجتنابناپذیر، مانعی در راه ارتباط ایجاد نکنند.
دوست دارم کار ارزشمند و بسیار معنادار رورتی را در کتاب "فلسفه و امید اجتماعی" مقایسه کنم با برخی از نویسندگان وطنی. که طبعا به اندازهی رورتی حرف حساب در چنته ندارند، و طبعا یک صدم او نیز مشهور نیستند، اما رابطهشان با مخاطب بسیار مغرورانه است... از او کمال توجه و کمال تمرکز و کمال دانش و کمال علاقه را طلب میکنند. درست همانطور که دین و حکومت ازشان چنین چیزهایی را خواستهاست... بله! آنها نادانسته دارند همان گفتمانی را بازتولید میکنند که به احتمال قریب به یقین صد در صد باش مخالفند...
۱۳۹۰ شهریور ۵, شنبه
سرچشمه های ابهام در زبان فارسی-1
[ توضیج: این یادداشت میتوانست بخش دوم یادداشت قبلی باشد. بحث، ادامهی همان بحث است و دغدغه، ادامهی همان دغدغه. یعنی پاسخ به این پرسش که چرا ترجمههامان – علیرغم وفادار بودن - خواندنی نیستند و خواننده را رم میدهند و البته، تببین این پدیدهی غریب که خواندن متنی به زبان اصلی، سادهتر است از خواندن ترجمهی آن به زبان فارسی. در یادداشت پیش تمرکزم روی کار ترجمه بود و احیانا پیشفرضهای غلط و دستوپاگیری که باعث این معضل بزرگ و آن رخداد شگفت شدهاند. چیزهایی مانند درک نادرست از مفهوم وفاداری و البته مشکل افزایش ابهام در استفاده از معادلها؛ که البته به نظرم مسالهی بسیار مهمی است و جای کار فراوان دارد. اما در این یادداشت به مسایلی میپردازم که به نظرم ذاتا، و بدون توجه به کار ترجمه، ریشه در ساختار زبان فارسی دارند. همین! و البته خوشحال میشوم نظرات دوستان را بخوانم. چه در این بلاگاسپات پدرآمرزیده، چه در فیسبوک عزیز، یا گودر و گوگلپلاس... ]
1- فاصلهی زیاد میان زبان نوشتار با زبان گفتار.
خب، این درد آشنایی است و همهمان ازش باخبریم. راستش را بخواهید، به نظرم مادر همهی دردها همین درد است. در واقع، فاصلهی زیادی که در زبان فارسی بین زبان نوشتار و زبان گفتار وجود دارد باعث شده که مردم کوچه و بازار – که قاعدتا هنگام حرف زدن یا فهم حرفهای طرف مقابل با هیچ مشکلی مواجه نمیشوند – وقتی پای نوشتن به میان بیاید مثل خر در گل گیر کنند. تماشای دست و پا زدن آدمها در این مواقع یکی از سرگرمیهای همیشگی من است. آدمهای محترم به چنان والذاریاتی میافتند و چنان عرق میکنند و لکنت میگیرند که بیا و ببین. نتیجه هم معمولا متن آشفته و درهم و برهمی است که نه فعل دارد نه فاعل و معلوم نیست چه میخواهد بگوید. اما این فقط یک طرف قضیه است. طرف دیگر قضیه این است که این آدمها – به همان علت که در نوشتن دچار مشکل میشوند - در فهم راحت و آسان متنهای مکتوب نیز مشکل دارند. زیرا این متنها به زبانی نوشته میشوند که فاصلهی بسیار زیادی با زبان مردم کوچه و بازار دارد. آنها با این زبان خو نگرفتهاند و راه استفاده از آن و فهم آن را بلد نیستند. و این ما – یعنی نویسندگان و مترجمان و ... – هستیم که داریم به آنها زور میگوییم و کاری را اَزَشان میخواهیم که برایش ساخته نشدهاند. بله، زبان گفتار چیزی است و زبان نوشتار چیزی متفاوت. کلمات همان کلماتاند، اما صورتبندیشان در جمله بسیار متفاوت است و از تکنیکهای بسیار متفاوتی برای بسط معنا در جمله استفاده میکنند. نتیجه اینکه خوانندهی فارسیزبان برای فهم متن، باید تلاش بسیار بیشتری به خرج بدهد تا مثلا خوانندهی انگلیسیزبانی که میخواهد همان متن را به زبان مادریاش بخواند. زیرا در زبان انگلیسی چنین فاصلهای بین زبان گفتار و زبان نوشتار نیست. نتیجه همان معضلی است که بارها بهاَش اشاره کردهایم: خوانندهی متن ترجمه شده در زبان مقصد، مجبور است انرژی بیشتری صرف فهم متن کند تا خوانندهای بومیی که میخواهد متن اصلی را در زبان مبدا بخواند.
اشتراک در:
پستها (Atom)
