۱۳۹۰ فروردین ۸, دوشنبه

این هم از این

می اندیشم که به تعریفی لیبرالی از اخلاق نیازمندیم... تعریفی که علاقه ی آدم ها را به لذت های متنوع و احیانا غیر متعارف - با شرط بی ضرر بودن برای دیگران - به رسمیت بشناسد... می اندیشم که مهمترین عنصر این تعریف باید به رسمیت شناختن ضعف های بشری باشد. چنین تعریفی باید خیال خام کمال را "بی خیال" شود... آدم ها را با ضعف ها و لغزش هایشان بپذیرد و بگذاردشان که به شیوه ی مورد علاقه شان از بودن در این دنیا لذت ببرند و البته این حق را به شان بدهد که در خلوت خویش هر چه دوست داشتند بکنند... می اندیشم که تعریف دینی از اخلاق بیش از اندازه "رماننده" است... بیش از اندازه می خواهد، "پررو" است و بدون اینکه نظر " من" را پرسیده باشد می خواهد که ازم " عیسی" بسازد یا "بودا" و " محمد"...کاش ازم می پرسید و جواب می شنید که من به همینی که هستم قانع ام، نمی خوام پا جا پای اولیاء بگذارم... می خواهم خوب باشم تنها به این معنا که وجودم ضرر رساننده به وجود دیگران نباشد. می خواهم خوب باشم تنها به این معنا که ایده ی خودم از زندگی بهتر را جامه ی عمل بپوشانم و بپذیرم که کمال کیفیتی بی مزه و خسته کننده است... پاکی روی دیگر سکه ی " پپه گی" است و مردی که در اولین روز سفرش به خارج از کشور چشم چرانی نکند خل وضع است....!
*پی نوشت:
امروز با مجتبی در مورد فروید حرف می زدیم. می گفت که او در واقع زندگی خودش را " تئوریزه" کرده است و باز هم می گفت که همه ی اندیشمندان، کمابیش، همین طور هستند...

۱۳۸۹ اسفند ۲۷, جمعه

ترجمه‌ی وفادارانه / ترجمه‌ی فروتنانه / ترجمه‌ی زورگویانه

توضیح: در یکی دو یادداشت گذشته به مساله و معضل ترجمه در ایران پرداختم. از آنجا که به دلایل مختلف بین این یادداشت‌ها فاصله افتاد در این جا خلاصه‌ای از بحث‌های گذشته را به همراه پیشنهاد دو اصطلاح تازه برای ارزیابی ترجمه (ترجمه‌ی فروتنانه و ترجمه‌ی زورگویانه) می‌آورم. امید که بتوانم در آینده به شکلی فنی‌تر و دقیق‌تر در مورد رهیافت پیشنهادی‌ام بحث کنم.

*


1- معیار وفاداری معیار مناسبی برای ارزیابی ترجمه نیست و به تولید ترجمه‌هایی انجامیده که شاید دقیق و وفادار باشند اما قطعا خواندنی و فهمیدنی نیستند. این ترجمه‌ها خواننده را پس می‌زنند و مانع ارتباط برقرار کردن صاف و ساده‌ی او با محتوای نوشته می‌شوند، تا جایی که او - در بیشتر موارد - ترجیح می‌دهد با همان انگلیسی دست و پا شکسته به سراغ متن اصلی برود. او در این هنگام چیزی شگفت را تجربه می‌کند: فهم متن اصلی برایش ساده‌تر است تا متن ترجمه‌شده‌ی آن که از قضا توسط مترجمی معتبر و صاحب‌نام هم انجام شده‌است. به راستی دلیل این تجربه‌ی شگفت و خارق عادت چیست؟ چرا من، که زبان مادری‌ام فارسی  است و زبان انگلیسی را افتان و خیزان و نصفه و نیمه یاد گرفته‌ام و تاکنون پا به یک کشور انگلیسی‌زبان هم نگذاشته‌ام، متن اصلی یک کتاب را راحت‌تر می‌فهمم تا متن ترجمه‌شده‌ی آن را؟ 

۱۳۸۹ اسفند ۵, پنجشنبه

قانون پیامدهای ناخواسته و آتشی که از آن بر جان منطقه افتاده است...


1- رابرت کی مرتون، جامعه شناس بزرگ امریکایی، در ایران چندان شناخته شده نیست. در بین منابع  کنکور ارشد جامعه شناسی تنها  کتاب " نظریه ی جامعه شناسی در دوران معاصر ( ریتزر / ثلاثی ) "چند صفحه ی محدودی به او پرداخته است و  کتاب های جورواجور دیگری هم که مروری بر آرا و نظریات جامعه شناسان کلاسیک و معاصر ارائه کرده اند نیز اغلب به سادگی از کنار او گذشته اند. وقتی هم که اسمش را در سایت کتابخانه ملی جستجو می کنی می بینی که فقط یک کتاب ازش ترجمه شده است: مشکلات اجتماعی و نظریه ی جامعه شناختی / ترجمه ی نوین تولایی/ انتشارات امرکبیر 1385 ( هر چند که عنوان اصلی کتاب چیز دیگری است ( Contemporary Social Problems) و معلوم نیست به چه دلیل مترجم محترم، عنوان آن را این چنین به فارسی برگردانده است. ) و این کتاب هم البته جزو کتاب های مهم و تاثیر گذار او نیست. به این دلیل که وقتی، مثلا، اسمش را در گوگل اسکالر جستجو می کنی می بینی که کتاب دیگرش، یعنی نظریه ی اجتماعی و ساختار اجتماعی ( Social theory and social structure ) بیش از 12 هزار ارجاع خورده است. در رتبه ی بعد هم کتاب های او در زمینه ی جامعه شناسی علم قرار دارند. و باز هم به این دلیل که او را از سردمداران جامعه شناسی علم می دانند؛ همانطور که در ابتدای مدخل ویکی پدیا نیز آمده است. 
غرض این که ما، فارس زبان ها، از خواندن آثار یکی از مهمترین جامعه شناسان معاصر محروم مانده ایم.

۱۳۸۹ دی ۱۹, یکشنبه

پیشنهاد معیاری متفاوت برای ارزیابی ترجمه


معتقدم که شرط صحت و سلامت ترجمه‌ای – در کنار وفاداری - میزان وضوح معنایی آن است. به بیان بهتر، همان انرژیی که خواننده‌ی بومی در، مثلا زبان انگلیسی، صرف خواندن متنی می‌کند باید خواننده‌ی فارسی‌زبان صرف خواندن ترجمه‌ی فارسی آن متن کند. نه بیشتر.

ناگفته پیداست که این معیار، از اساس متفاوت است با دوگانه‌ی کهنه، کلیشه‌ای و تاحدی بی‌معنای وفاداری / زیبایی. و مدعی‌ام که کامل‌تر هم هست. و بهتر و دقیق‌تر وظیفه‌ی مترجم را تعریف می‌کند و مترجم خوب را از مترجم بد متمایز می‌سازد.

و باز هم ناگفته پیداست که با در نظر گرفتن این ملاک بسیاری از ترجمه‌ها – و به همین ترتیب بسیاری از مترجمان – نمره‌ی قبولی نمی‌گیرند. بسیاری از ترجمه‌ها چه بسا وفادار باشند اما به اندازه‌ی متن اصلی خوش‌خوان نباشند؛ شاید حتی ذره‌ای هم از زیبایی و خوش‌خوانی متن اصلی بهره نبرده باشند. و البته ترجمه‌هایی هم هستند که نه وفادارند و نه خواندنی. همه‌ی ما کمابیش با این تجربه‌ی غریب و خارق عادت روبرو شده‌ایم که فهم متنی به زبان اصلی، ساده‌تر است از فهم متن ترجمه‌شده‌ی آن به زبان مادری. می‌دانم! می‌گویید که ممکن است مترجم، از اساس، ناشی باشد و کار نابلد. اما من مدعی‌ام که چنین امری، حتی، هنگام رو در رو شدن با حاصل کار مترجمان حرفه‌ای و با تجربه نیز رخ می‌دهد.

چرا چنین است؟

بخشی از پاسخ می‌تواند این باشد که ساختار جملات انگلیسی به گونه‌ای است که بیان ذره‌ذره / پله‌ای / تدریجی اطلاعات را ممکن می‌کند. اما زبان فارسی چنین نیست. مجبوری به جملات معترضه‌ی تو در تو – و در هم – متوسل شوی. یعنی همان جمله‌ای که در زبان انگلیسی ساختاری پله‌پله و خطی دارد و به همین دلیل خوش‌خوان است هنگام ترجمه به زبان فارسی تبدیل می‌شود به جمله‌ای با ساختار پوست‌پیازی. و البته دشوارفهم. خواننده مجبور است چند بار روی آن رفت و برگشت کند و لایه‌ها را از هم سوا کند و تقلا کند و جان بکند و عرق بریزد تا معنای جمله را کشف کند.

اما این تمام پاسخ نیست. بخش مهم‌تر پاسخ به تعریف کلیشه‌ای و کهنه از وفاداری بر می‌گردد. بله! ریشه‌ی مشکل در این پیش‌فرض نادرست نهفته است که مترجم باید به متن اصلی وفادار باشد و مخصوصا وظیفه‌ی اکید دارد که یک واژه در زبان انگلیسی را به یک واژه در زبان فارسی تبدیل کند. و به همین ترتیب، یک جمله در زبان انگلیسی را به یک جمله در زبان فارسی برگرداند. رک و راست بگویم، این حرف کاملا چرندی است. و همین پیش‌فرض نادرست است که جملات خطی خوش‌خوان و خوش‌فهم در زبان انگلیسی را به جملات پوست‌پیازی و مبهم و دشوارخوان و دشوار‌یاب – و البته زشت – در زبان فارسی تبدیل می کند. در این حالت، مترجم مدعی است که ترجمه‌ای دقیق و وفادارانه انجام داده‌است. البته، چه بسا آن‌ها که وظیفه‌شان نقد و ارزیابی کار مترجم است نیز همین نظر را داشته باشند.

پس، لاجرم، تمام بار می‌افتد بر دوش خواننده‌ی بخت برگشته. او از یک طرف با متنی رو برو است که نام و عنوان ناشر و مترجم پر آوازه‌ای را یدک می‌کشد. اما خواندنی نیست. خواندنی هست اما فهم معنای کلمات و ایده‌های کلی مولف کار بسیار دشوار و طاقت‌فرسایی است. او مجبور است ده برابر خواننده‌ی بومی متن اصلی، وقت صرف خواندن و فهم متن ترجمه‌شده کند.

می‌اندیشم که چاره‌ای نداریم جز تعریف مجدد ملاک وفاداری. ترجمه‌ی خوب – و وفادارانه – ترجمه‌ای نیست که یک جمله‌ی انگلیسی را به یک جمله‌ی فارسی تبدیل کند. این نه هنر است و نه فایده‌ای به حال کسی دارد. ترجمه‌ی خوب ترجمه‌ای است که بار زیادتر از حد بر دوش خواننده نگذارد؛ چیزی را از خواننده نخواهد که حتی متن اصلی نیز نخواسته‌است. ترجمه‌ی خوب ترجمه‌ای است که در زبان مبدا و در زبان مقصد با صرف انرژی مشابه و یکسانی خوانده می‌شود.

باز هم به این موضوع خواهم پرداخت.

۱۳۸۹ دی ۱۸, شنبه

پاتریشیا های اسمیت، ابن عربی، بن لادن و چند نکته ی دیگر

1- تا حالا خیلی کم سراغ ترجمه ی داستان یا رمان رفته ام. برای خودم هم جالب است. یعنی هر چقدر فکر می کنم نمی فهمم چرا آدمی مثل من که زمانی خوره ی داستان کوتاه و رمان بود از وقتی که وارد دنیای ترجمه شده یک بار هم ترجمه ی داستان را تجربه نکرده. البته تلاش های نصفه و نیمه و غیر جدیی بوده اند. یکی شان ترجمه ی سفرنامه ی امریکای جان اشتاین بک؛ کتابی به اسم سفرهایم با چارلی، که شاید سال های هشتاد- هشتاد و یک کمی باش سر و کله زدم و رهاش کردم. این البته قبل از مشغول شدن جدی به کار ترجمه بود.  آها... یکی دیگر هم هست: یکی از رمان های دوریس لسینگ به نام مارا و دان. که از لبنان خریده بودمش. همان وقت ها لسینگ نوبل گرفته بود و من هم گفتم کتابش را بخرم شاید حوصله کردم برای ترجمه اش. که فقط یک فصلش را خواندم و گذاشتمش کنار... هنوز هم وسط کتابخانه - لای کتاب های انگلیسی و فرانسه وآلمانی - جا خوش کرده برای خودش...
2- حالا این وراجی ها را داشته باشید و بگذارید کنار کلاس خصوصی زبان با مهدی اشعری. ازش خواسته م که یک داستان کوتاه پاتریشیا های اسمیت را بخواند و ترجمه کند. از آن بازنویسی شده ها برای دانشجویان زبان است و مهدی راحت از پسش بر می آید. اما جالب اینجاست که خودم هم کمی هیجان زده م. اولین بار است که به طور جدی می خواهم درگیر ترجمه ی یک داستان بشوم. هر چند که داستانش بازنویسی شده باشد و کوتاه باشد و مترجم اصلی شاگردم باشد نه خودم.
پیش خودم می گویم تا الان که اینجا رسیده م همه اش الله بختکی و بدون برنامه ریزی بوده. حالا خدا را چه دیدی؟ شاید همین تجربه ی نصفه و نیمه من را به ترجمه ی داستان علاقه مند کرد. بعضی رمان ها هست که بدم نمی آید ترجمه شان کنم.
3- هنوز دنبال لحنی می گردم برای ترجمه ی کتاب بروس لارنس. لحنی که بشود باش هم داستان معراج پیامبر را گفت، هم مکاشفات ابن عربی و مولانا و هم تروریست بازی و افراط گرایی بن لادن... احساس می کنم چالش اصلی همین است. فعلا که دارم مقالات شمس می خوانم تا ببینیم چیزی از توش در می آید یا نه...
4- چیزهای زیادی هست که در دنیای ترجمه باشان درگیری ذهنی دارم. یکی از آنها این ایده ی شاید راست کیشانه و ارتدوکس باشد: اگر برگردان واژه ای در زبان مقصد در بعضی عبارات کار نکند می توان حکم کرد که آن برگردان، برگردان مناسبی برای واژه ی اصلی نیست و باید به دنبال برگردان دیگری برای آن واژه بود. مثالی که هم الان به ذهنم می رسد ترجمه ی واژه ی discourse به " گفتمان" است. این واژه از ابدعات داریوش آشوری است و واژه ی زیبایی هم هست و در بسیاری جاها خوب در قالب متن جا می افتد. اما به همین ترتیب، جاهایی هم نه. من خودم بارها به عبارت هایی از این کلمه در زبان انگلیسی برخورد کرده ام که در ترجمه ی فارسی آن ها نمی توانسته ای از " گفتمان" استفاده کنی. یعنی گفتمان در قالب زبان فارسی و در کنار کلمات پس و پیشش درست جا نمی افتاده. یا واژه ی enterprise. باز هم داریوش آشوری برگردان " کارستان " را برای آن پیشنهاد کرده است. اما درست مثل قبلی ترکیب هایی از این کلمه در زبان انگلیسی وجود دارد که اگر بخواهی از کارستان در آن ها استفاده کنی نتیجه ی کار به هیچ وجه رضایت بخش نیست. حالا سووال اینجاست که آیا این می تواند ملاکی باشد برای تعیین درستی یا نادرستی واژه ی پیشنهادی؟
خودم هم نمی دانم!

۱۳۸۹ دی ۱۲, یکشنبه

گفتار در ستایش ناامیدی

اتفاقات یک سال و نیم گذشته بسیار دردناک بوده اند. شکی در این نیست. لحظات دشواری را تجربه کرده ایم. فردای روز انتخابات و آن نتیجه ی بهت آور، تیراندازی به مردم درمیدان آزادی، شنبه ی سیاه و عاشورای خونین... بله. لحظات دردناکی را تجربه کرده ایم. همگی مان. خود من، اما، زمانی که خبر لغو مجوز حزب مشارکت را شنیدم انگار که تیر خلاص به م خورده باشد. تا آن لحظه فکر می کردم همچنان امیدی هست و می شود هنوز ماند و جنگید. در تمام بحث ها هم تاکید می کردم که ماندن اصلاح طلبان در سیستم، خود، به معنای پیروزی آنهاست. کافی است بتوانند بمانند و بازی سیاست را ادامه دهند. 
برای همین آن خبر انگار خاموش شدن آخرین شعله ی امید بود برایم... می خواستم گریه کنم. اولین بار بود که به رفتن فکر کردم. به پشت سر گذاشتن همه ی دلبستگی ها، پیوندها. نومیدی آنقدر شدید بود که فقط به گم و گور کردن خودم فکرمی کردم. می خواستم گوشه ای در جایی دور بمیرم. دور از ناامیدی. دور از غم شکست...
اما آن روز هم گذشت و کشمکش ها ادامه پیدا کرد. این یعنی امیدواری هنوز دلیل داشت... این یعنی جنگ هنوز مغلوبه نشده بود.
*
این حجم از ناامیدی را که این روزها بر نیروهای تحول خواه حاکم شده درک نمی کنم. ناامیدی روی دیگر سکه ی امیدواری بیش از اندازه است. امیدواری بیش از اندازه که با تغییر دولت ما شاهد آزادی و دموکراسی واقعی و کامل خواهیم بود. باوری اشتباه. امیداوریی غلط و عبث...
اما موسوی و کروبی هیچ عصای جادویی نداشتند. هیچ عصای جادویی در کار نیست که دموکراسی و آزادی را یک شبه برای ما، از غیب، به ارمغان آورد. هر چه هست از طریق پایمردی و صبر، و البته قدم به قدم، حاصل خواهد شد.
ریشه ی امیدواری بیش از اندازه همین بود. می اندیشیدیم که قرار است کاری کارستان رخ دهد. می اندیشیدیم که با آمدن میرحسین یا کروبی شب ما روز روشن خواهد شد... باوری اشتباه. امیدواریی غلط و عبث...
نمی خواستیم بپذیریم که ما در ابتدای مسیریم. انگار دوندگان دوی امدادی. انگار دروازه بانی که وظیفه اش پاس دادن توپ به مدافع است و قرار نیست که از آن فاصله ی بعید دروازه ی حریف را باز کند.... اما عجول بودیم. حاضر نبودیم این واقعیت را بپذیریم که تازه در ابتدای راهیم و طی کردن این راه سال ها زمان خواهد برد. نمی خواستیم بپذیریم این واقعیت تلخ را که این نسل قادر نخواهد بود آزادی و دموکراسی را به آغوش بکشد، پس بهتر است فقط و فقط یک آجر بر دیوار آزادی خواهی بنهد و بالا آوردن دیوار را بر عهده ی نسل بعد بگذارد. نسل های بعد...
اما عجول بودیم. می خواستیم همه ی کارها را یک تنه انجام دهیم. انگار دروازه بانی که از همان فاصله ی دور می خواهد دروازه ی حریف را باز کند. نخواستیم بپذیریم که چنین چیزی غیر ممکن است...
بپذیریم که نسل ما شاهد حکومتی آزاد و دموکراتیک نخواهد بود. آن وقت شاید راحت تر به وظیفه مان عمل کنیم.
بدون امید. بدون ناامیدی.
آزاد.

۱۳۸۹ دی ۹, پنجشنبه

یاس فلسفی و امید جامعه شناختی

1- از دیدارهای جسته و گریخته ای که با دکتر مرادی داشتیم چیزهای زیادی یاد گرفتم. اما فکر می کنم مهمترین درسی که به م داد درس امیدواری بود. یادم می آید آن روزی را که در رستورانی اطراف خیابان آذربایجان ناهار می خوردیم و او با همان لهجه ی اصفهانی کهنه اش وضع امروز را با دهه ی 60 مقایسه می کرد و می گفت که شما جوان ها خیلی ناشکری می کنید و الان هرچه باشد از سال های دهه ی 60 خیلی فضا بازتر است و شما هم بهتر است به جای غرغر کردن بیخود، از کارهای هر چند کوچک اما موثر شروع کنید. ممکن است خیلی ها با این نظر مخالف باشند اما فکر می کنم این سخن بهره ی زیادی از حقیقت برده است...
2- جنسی دیگر از این نوع امیدواری را در آثار کارل پوپر هم دیده م.کارل پوپر فیلسوفی است که امید زیادی به پروژه ی مدرنتیه دارد و معتقد است که تاثیر پیشرفت های علمی را بر بهبود کلی وضع بشر نمی توان انکار کرد.  او مخالف خوانی های بی پایان منتقدان مدرنیته - و مخصوصا متفکران آلمانی مکتب فرانکفورت- را به پشیزی نمی گیرد. در نگاه عقل سلیمی او معلوم است که وضع بشر امروز از صدسال پیش و دویست سال پیش بهتر شده است. کاملا آشکار است که علم و تکنولوژی مدرن به کمک انسان امروز آمده و در تخفیف دردها و رنج ها به او یاری رسانده اند. این ها چیزهایی نیستند که بشود انکارشان کرد. سر کارل فیلسوفی است که دغدغه های اجتماعی فراوانی دارد. همین دغدغه های اجتماعی او را به اتخاذ رویکرد عملی و ممکن - و نه آرمانی - سوق داده است. در نظر او ایدئولوژی های یوتوپیایی و مهندسی های اجتماعی کل گرا، ناگزیر، به خشونت منجر خواهند شد. چاره ی کار در مهندسی اجتماعی جزء به جزء است. درست همان چیزی که دکتر مرادی می گفت؛ کارهای هرچند کوچک اما موثر...
3- این اواخر که آثار علی میرسپاسی را می خوانم با روایت مشابهی از امید برخورد کرده م. میرسپاسی کاملا تحت تاثیر پراگماتیسم امریکایی است و مدام از رورتی و دیویی فکت می آورد. او امید جامعه شناختی کسانی مانند دیویی و رورتی را در مقابل یاس فلسفی هایدگر ( و نمونه ی ایرانی اش : فردید )، نیچه و فوکو می گذارد. از منظر او جامعه شناسی پروژه ای امیدوارانه و ممکن است و به همین دلیل شباهتی  فراوان با دموکراسی دارد. میرسپاسی از همین منظر انتقادهایی بسیار کوبنده به روشنفکران فلسفه خوانده ی ایرانی- جواد طباطبایی، آرامش دوستدار و عبدالکریم سروش- وارد می کند و آن ها  را متهم می سازد که برای حل مشکل ایران، راه حل هایی یوتوپیایی، ناممکن و تخریبی ارائه می کنند. راه حل های این روشنفکران نیز از جنس همان ایدئولوژی های آرمانگرایانه ای است که پوپر تمام عمر با آنها مبارزه کرد.
می اندیشم که میرسپاسی در انتقادهایش بر این سه روشنفکر ایرانی کاملا بر حق است...
4- سووال اینجاست که چطور می توان بین دکتر مرادی - فیلسوف علم از مکتب آلمان -، کارل پوپر- منتقد همیشگی اندیشمندان آلمانی- و دیویی و رورتی- پراگماتیست های امریکایی- ارتباطی مناسب و کارا برقرار کرد...
  

۱۳۸۹ دی ۶, دوشنبه

ماراتن...

1- نیم ساعت پیش از نشر هرمس تماس گرفتند. کار ترجمه ی کتاب بیوگرافی قرآن قطعی شد...
2- معلوم است که خوشحالم. اما استرس هم دارم... راستش نمی دانم چرا...
3- وقتی در اواخر سال 84 ترجمه را به صورت جدی - و با مقاله های تخصصی مدیریت - شروع کردم به فکرم هم نمی رسید که 5 سال بعد با هرمس قرارداد ببندم...
4- در دانشگاه تنها واحد درسیی که در آن نمره ی کامل را گرفتم زبان تخصصی 2 بود. سال 80 بود و من هنوز خوره ی ادبیات داستانیی بودم که می دانستم روایت کامل و بدون سکت یعنی چه. امتحان پایان ترم هم که همه اش ترجمه بود. طبیعی بود که بیشتر از همه بشوم. بله. طبیعی بود.
5- در این 5 ساله کارهای زیادی انجام داده م. بعضی هاشان خاص بوده اند. مخصوصا دو ترجمه م از کیوساکی را بیشتر از همه دوست دارم. علی رغم اینکه کیوساکی نویسنده ی عامه پسندی به حساب می آید. می اندیشم که لحنی که برای این دو کار انتخاب کرده م می تواند برای مترجمان مبتدی کلاس درس باشد.... به همین سادگی. می خواهید اسمش را غرور یا هر کوفت دیگری بگذارید. آزادیی که در این کارها داشته م خیلی کمکم کرده اند. می ترسم دلم برای این آزادی تنگ شود...
6- ترجمه م از فصل دوم کتاب روزنتال ( مفهوم علم در اسلام سده های میانه ) هم کار خاصی بود. هرچند که دیگر حاضر نیستم ادامه ش بدهم. سختی های زیادی کشیدم سر این فصل 30 صفحه ای.
7- ترجمه ی مشترکم با احمد حیدری ( فلسطین؛ صلح و نه اپارتاید ) هنوز در علمی فرهنگی خاک می خورد. راستش دیگر برایم اهمیتی ندارد که چاپش بکنند یا نه. هرچند که یک سال وقت صرفش کردیم... ترجمه های دیگری از این کتاب هم در بازار هست. شاید دلیل تعلل علمی فرهنگی همین باشد. در هر صورت، حاضرم هر جا که هرکسی بخواهد ثابت کنم که کیفیت ترجمه ی ما از این کتاب ده برابر ترجمه های موجود در بازار است... شاید هم بیشتر.
8- احیای شیعه ی ولی رضا نصر را هم نصفه و نیمه ترجمه کردم. خاطره ی خوشی که از این ترجمه دارم این است که دو فصل از ترجمه ام را برای مولف فرستادم و او در جواب گفت که ترجمه ی خوبی کرده ای... عید بود و مریضی مادر خیلی اعصابمان را به هم ریخته بود...
9- خل بازی هایی هم داشته م. بزرگترینشان وسوسه ی ترجمه ی دایره ی المعارف اخلاق " بکر اند بکر" به توصیه ی لگن هاوزن بود...به احتمال زیاد سیصد سال طول می کشید..! خیلی زود فهمیدم که من دیوانه ام و البته لگن هاوزن هم...( با عرض معذرت از استاد...)
10- کاش می شد مسافرتی می رفتم. کاش می شد ده روز می خوابیدم. کاش می شد می رفتم ترکیه، یا لبنان، یا سوریه برای گردش... کاش فرصت بود مافیای 2 بازی می کردم یا کال او دیوتی...
11- از فردا یک ماراتن هفت - هشت ماهه ی دیگر شروع می شود. نمی دانم چرا دلم اینقدر هوس مسافرت کرده...

بدون عنوان

می اندیشم که دانشمندها هم به اندازه ی مردم کوچه و بازار موضوعات خوبی برای مطالعه اند. آن ها هم ترس ها، هوس ها و تعصبات خاص خود را دارند. آنها هم برای اثبات خویش از همان استراتژی هایی استفاده می کنند که مردم عادی... تکنیک هایشان برای جا باز کردن در جمع هیچ تفاوتی - مطلقا هیچ تفاوتی - با مردمان عامی ندارد...
می اندیشم که دانشمندها هم به اندازه ی بی سوادها بدوی اند.


پی نوشت: تنها از این زاویه است که به فلسفه ی علم علاقه مندم.

۱۳۸۹ دی ۳, جمعه

آیا خواندن نماز باران کنشی عقلانی است؟

انسان ها چه زمانی  از یک راه حل ( تبیین ) خاص دست می کشند؟
آیا همانطور که پوپر می گوید باید به محض برخورد با اولین شواهد نقض کننده فرضیه مان را به کناری بیندازیم و به سراغ توضیحی تازه برای پدیده بگردیم؟
 شواهد بسیاری وجود دارد که انسان ها چنین کاری نمی کنند...
مسلمان مومنی را در نظر بگیرید که برای رفع خشکسالی نماز باران می خواند. چه بسا کار او نتیجه ای ندهد - و در عمل نیز بارها چنین اتفاقی افتاده است. اما احتمال بسیار اندکی وجود دارد که او اعتقادش را به نماز باران از دست بدهد. او همچنان - و به وقت اضطرار -  نماز باران خواهد خواند؛ امیدوار و مومن...
اما چگونه چنین چیزی ممکن است.
*
بد نیست نقبی بزنیم به تز دوئم در فلسفه ی علم:
آزمایش فیزیکی هیچ گاه نمی تواند فرضیه ی منفردی را محکوم کند، بلکه تنها می تواند کل دسته ای نظری را ساقط سازد- به بیان دیکر آزمایش سرنوشت ساز در فیزیک ممکن نیست. آنگاه که آزمایش مخالف پیش بینی های فیزیکدان باشد، آنچه او فرا می گیرد این است که دست کم یکی از فرضیاتی که این گروه را تشکیل می دهند غیر قابل قبول است و باید تغییر کند...
*
شاید آن نمازخوان مومن نیز- نا آگاهانه - چنین شیوه ای را در پیش می گیرد. او هنگام نماز باران خواندن با یک فرضیه ی منفرد سرو کار ندارد. او یک قانون کلی دارد - اگر نماز باران بخوانید باران خواهد بارید- و انبوهی فرضیات کمکی در باب شرایط انجام این کار و ویژگی های نمازگزاران و غیره و غیره... این قانون کلی و مجموعه ی فرضیات کمکی - بر روی هم - دسته ای نظری در باب شرایط استجابت دعا می سازند.
نباریدن باران تنها می تواند حکم به محکومیت کل دسته ی نظری بدهد. این امر به این معناست که دست کم یکی از اعضای دسته نظری باطل است. اما نمی توان دست روی جزء خاصی گذاشت و حکمی قطعی داد. خوشا به حال مومنان. زیرا همین حقیقت این امکان را به آنان می دهد که همچنان به نماز باران معتقد باشند. قدر مسلم اینکه در زنجیره ی قانون کلی و فرضیات کمکی، محکم ترین حلقه ی زنجیر همین ایمان به نماز باران است و باید ایراد را در یکی از آن انبوه فرضیات کمکی جست...
با این توضیحات می اندیشم که انسان مومن حق دارد که همچنان به مفید و موثر بودن نماز باران ایمان داشته باشد. و نمی توان این ایمان را ایمانی کور و غیرعقلانی به حساب آورد. کنش او دقیقا از جنس کنش فیزیکدان - احیانا ملحد -  فرن بیست و یکمی است.